ناصر خسرو

 

ناصر خسرو، از شاعران بزرگ فارسی‌ زبان، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفهٔ یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌ است. 

 


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -تولد

    ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصر خسرو، در 9 ذیقعده 394 قمری (3 سپتامبر 1004 م، 12 شهریور 383 ش) در روستای قبادیان در بلخ در خانوادهٔ ثروتمندی که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود.

     

  • +کودکی

    در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی می‌گذشت. ناصر خسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد؛ از جمله جنگ‏های طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را گرفت.

     

  • +جوانی

    ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به‌عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان، ناصرخسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مرو زی شهرت یافت.

     

    همان ناصرم من که خالی نبود                 ز من مجلس میر و صدر وزیر

    نخواندی به نامم کس از بس شرف             ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

    به تحریر اشعار من فخر کرد                  همی کاغذ از دست من بر حریر

     

    وی که به دنبال سرچشمه حقیقت می‌گشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد؛ اما از آنچه که به نتیجه‌ای دست نیافت، دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و می‌گساری و کامیاری‌های دوران جوانی روی آورد.

    در سن چهل سالگی، شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصرخسرو پاسخ داد: «حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد». مرد گفت: «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی‌خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصرخسرو پرسید: «من این از کجا آرم؟» گفت: «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصرخسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت.

    وی مدت هفت سال سرزمین‌های گوناگون از قبیل آذربایجان، ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة‌العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.

    ناصرخسرو در سال 444 بعد از دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله، رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش، بلخ، اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده و از خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ‌کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه می‌زیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیرعلی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ 20 تا 25 سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد.

     

    پانزده سال بر آمد که به یمگانم            چون و از بهر چه زیرا که به زندانم

     

    و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصرخسرو در بین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به ‌نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل» و غیره یاد می‌کنند.

     

  • +شخصیت ناصرخسرو

    ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دین‌داری سخت استوار بوده‌ است و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است.

    ناصرخسرو در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن توانا است و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال نیامده‌ است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند.

    ناصرخسرو، جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان خود ناصرخسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد و به علم و دانش خویش فخر می‌کند، این‌ کار او گاهی خواننده را وادار می‌کند که ناصرخسرو، به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند.

    علی دشتی در این باره می‌گوید: مردی است با مناعت طبع، خرسند فروتن، در برابر رویدادها و سختی‌ها بردبار، اندیشه‌ورز، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد. ناصرخسرو درباره خود چنین می‌گوید:

     

    گه نرم و گه درشت چون تیغ                 پند است نهان و آشکارم

    با جاهل و بی‌خرد درشتم                       با عاقل نرم و بردبارم

     

    ناصرخسرو در سفرنامه‏اش رویدادها و قضاها را با بی‏طرفی و بی‏غرضی تمام نقل می‌کند؛ اما زمانی‌ که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌ نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده و قصد جانش را می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او اندکی تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای که به وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفگان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود، به فقیهان و دین‌ آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد.

     

  • +تحصيلات ناصرخسرو

    ناصرخسرو، در دوران تحصیل تا حد توان می‌کوشید تا زبان هاي فارسي و عربي و قواعد و عروض را کامل فراگیرد. فلسفه، كام، ادبیات، تاریخ و ریاضیات را نیز آموخت، بعدها كتابي در حساب نوشت، وي با هندسه، نجوم، طب، موسیقي، الهیات و تفسیر قرآن آشنا بوده و در تمام دانش‌های متداول از علوم معقول و منقول مخصوصاً كام و علوم اولیه و حكمت یونان تسلط داشت و همین اطاعات وسیع وسیله ایجاد آثار متعدد ایشان در زبان فارسي است.

    ناصرخسرو در کجا و نزد چه کسی تحصیل‌کرده و یا نزد پدرش و یا کسان دیگری از نزدیکانش تحصیل علم کرده و یا نزد استاد و یا استاداني شاگردي نموده و كسب دانش و هنر كرده است؛ اما متأسفانه از نام این اشخاص ذكري به عمل نیامده كه ما بتوانیم با استناد بر آن به جرأت بگوییم كه شاگرد چه كسي بوده و نزد كي تلمذ كرده است.

    وي در هنگام جواني تمام علوم متداول زمان را آموخت و قرآن را از بر کرده باشد. ناصرخسرو همچنان بر كلیه علوم عقلي و نقلي از قبیل طب، ریاضي، نجوم و موسیقي و فلسفه و كام و فلسفه‌ای یونان تبحر داشت او در اشعار خود مكرر به احاطه بودن خود به این علوم و مراتب فضل و دانش خویش اشاره كرده است.

     

  • +مذهب ناصرخسرو

    هرچند ناصرخسرو در میان اسماعیلیه می‏زیستـه و از مبلـّغان ایشان به شمار می‌رفته‌ است، لیکن از نوشته‌ها و مطالب موجود در کتب وی هیچ‌گونه شاهد محکمی بر اسماعیلی بودن او به‌دست نیامـده و فقط شیعه بودن وی اثبات می‌شود. آری، مـدح و ثـَنای خلفای فاطمی اسماعیلی مصر، در دیوان اشعار و برخی دیگر از کتب او به چشم می‌خورد؛ ولی این را نمی‌تـوان دلیل محکمی بـر اسماعیلی بودن او به حساب آورد، زیرا عادت علماء بر این بوده که جهت استفاده از موقعیت و قدرت سلاطین وقت خود، مدح ایشان را در اشعار و قصائد و یا در دیباچه و مقدمهٔ کتب خود می‌گنجانده‌اند. همچنین اظهار او به علوی و فاطمی بودن و اعتقاد به باطنی بودن تأویل قرآن و احکـام دین، چیـزی است که شیعهٔ دوازده امامی نیز به آن معتقد و ملتزم است؛ هر چند اسماعیلیه در «باطنی گرایی» راه افراط را پیموده‌اند. امّا در بیان ناصرخسرو تصریحی به افراط او در اعتقاد به «باطن» نیست. همچنین انتساب برخی کتب و نوشته‌ها و اشعار، به ناصرخسرو، نزد محققان مورد تردید است. در این میان، آنچه که با توجّه به هـمگی قرائن و شواهد موجود، قوی تر و بلکه صحیح تر به نظر می‌آید، این است که: ناصرخسرو شیعه دوازده امامی بوده و تنها جهت تبلیغ اصل تشیّع و غلبه دادن آن بر تسنـّن، با اسماعیلیه همکاری می‌کرده و برخـی امکانات تبلیغی ایشان را در این راستا با زیـرکی تمام، بکار می‌گرفته ‌است. دلایل ما بر این مدّعا چند گواه است که ذیلاً ارائه می‌شود:

     

    دلایل نفی اسماعیلی بودن وی
    دلیل اوّل: سلسله نسـب یا شجره ناصرخسرو، به تصریح خود وی چنین است:
    «ناصر بن خسرو بن حارث بن عیسی بن الحسن بن محمّد بن موسَی(المُبَرقِع-ره) بن (الإمام)محمّدٍ الجوادِ (ع) بـن (الإمام) علـی الرّضَا (ع) بن(الإمام) موسَی بن جعفر(علیهم السلام)- القبادیانی»؛ که این صراحتاً نشان میـدهد که ناصرخسرو از نسل موسی مُبَرقِع بوده که اولاد و نوادگان وی همگی از بزرگان و مشاهیر شیعهٔ دوازده امامی و از سادات تقوی و رضوی و موسوی معروفند.
    دلیل دوم: ناصرخسرو، خود در سوانح، که در چاپ‌های اخیر، به سفرنامهٔ او ملحق شده و از معتبـرترین کتبی است که به او انتساب دارد، بـه این نکتهٔ مهم اذعان نموده که: «حاکم مَلاحِدَه(= مُلحِدان - لقب اسماعیلیّه) از من خواست که کتاب تأویلات را طبق مشرب ایشان بنویسم و من درآن زمان تحت سیطـرهٔ او بودم و مجبـور شـدم کـه آن را بر مذاق آنها تألیف کنم، از باب تقیّه(=حفظ جان) از آن حاکم و از کشته شدنـم؛ پس آن حاکم، کتاب تأویلات مرا گرفت وبه اطراف عالـَم منتشر نمود و علماء اسلام آنرا خواندند و من را تکـفـیر نمودند (بـجهت هم عقیدگی با اسماعیلیّه) و مُلتفِت نشدند که من از روی عذر و ناچاری آنرا نگاشته بودم (و نه از روی اعتقاد خودم)».
    دلیل سـوم: اشعار زیادی از ناصرخسرو در مدح ائمّهٔ شیعه، مازاد برآنچه که اسماعیلیّه تـا امام ششم(امام صادق-ع) قبول دارند، موجود است که گواهی قوی بر 12 امامی بودن او است.
    دلیل چهارم: نیز اینکه وی خود را از نسل چند امام شیعیان اِثنی عشری (امام جواد و امام رضا و امام موسی کاظم - علیهم السلام) معرّفی می‌کند و با افتخار از این نسب یاد می‌نماید، گواهی است بس محکم بر دوازده امامی بودن او.
    دلیل پنجم:مورّخان ومحقـّقان اظهار شگفتی و تعجب نموده‌اند که چگونه ممکن است ناصرخسرو اسماعیلی یا زیدی بوده باشد، و هیچ اثری از این گرایش و عقیده در آثاری چون سفرنامه - که آن را به زعم اسماعیلیّه درحال اسماعیلی بودنش به تحریر درآورده - به چشم نمی‌خورد؟!
    برخی از محقـّقان بزرگ و اسلامشناسان معاصر دراثبات شیعهٔ دوازده امامی بودن ناصرخسرو ادلـّهٔ دیگری هم ارائه داده انـد؛ که از جملهٔ این افراد است: دکتر سیّد ابراهیم مهدوی - مقـیم لندن.
     
    دلایل دال بر اسماعیلی بودن وی
    دلیل اوّل: اصل تقیه در مذهب اسماعیلیان بسیار مورد توجه بوده و از آن جهت که در آن دوران آن‌ها به اتهام ارتداد طبق فرمان خواجه نظام الملک تحت مراقبت و کنترل شدید بودند به ناچار اسماعیلی بودن خود را مخفی می‌کردند.
    دلیل دوم: ناصرخسرو در کتاب خوان الاخوان به مراتب و دفعات از وجود و اهمیت باطن نسبت به ظاهر صحبت کرده‌ است. حتی در بخش‌هایی به مراتب موجود در مذهب اسماعیلیه پرداخته و سپس آن‌ها را استدلال کرده ‌است. «و مرتبت هفت است از مستجیب و مأذون و داعی و حجت و امام و اساس و این شش مرتبت را تمامی ناطق است که هفتم ایشان است.»
    دلیل سـوم: بسیاری از جمله یوگنی برتلس، نسب نامه را جعلی را خوانده و بیان می‌کنند که این نسب نامه (که در دلیل اول دیده می‌شود) ساختگی است.
    دلیل چهارم: در کتاب وجه دین ناصر اشاره به حدیثی از پیامبر می‌کند که آن حضرت می‌فرماید اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسیم می‌شود و یک فرقه بهشتی و هفتاد و دو فرقه دیگر جهنمی اند. ناصر با استفاده از این حدیث می‌گوید که در این دنیا آنان (هفتاد و دو فرقه) گروه حق را کافر می‌خوانند و با آن‌ها مخالفت می‌کنند و کشتن آنان را واجب می‌دانند. اما در بهشت در خود وامی‌مانند که چگونه اینان در بهشت اند و خود در آتش دوزخ. البته با توجه به تقیه ناصر سخنی از اسماعیلیان نمی‌آورد ولی با توجه به تکفیر این قوم از سوی سایر فرق اسلامی در آن زمان، می‌توان با قاطعیت آنان را اسماعیلیان دانست.
     
  • +آثار ناصرخسرو

    ناصرخسرو دارای تألیفات و تصنیف‌های بسیار بوده‌ است، چنانچه خود در این باره گوید:

    منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

    آثار ناصرخسرو عبارتند از:

    دیوان اشعار فارسی

    دیوان اشعار عربی (که متأسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان فارسی و تازی چنین می‏گوید:

    بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته با عنصری، بحتری

    یا:

    این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم

    جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری (فارسی) در بیان عقاید اسماعیلیان.

    خوان الاخوان - کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موغضه.

    زادالمسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان.

    گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.

    وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.

    بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.

    سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.

    سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.

    روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است.

    به غیر از کتاب‌ها و رساله‌های فوق کتاب‌ها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخسرو و نسبت داده‌شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید کرده‌اند. نام این کتاب‌ها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار. 

    سفرنامه ناصرخسرو (شرح مسافرت هفت ساله)

    زاد المسافرین (عقاید فلسفی او را توضیح می‌دهد.)

    وجه دین (درباره احکام شریعت به طریقة اسماعیلیه.)

    خوان‌الاخوان

    روشنایی‌نامه

    سعادت‌نامه

    دلیل‌المتحرین

    دیوان اشعار

    جامع‌الحکمتین

    و کتب چند دیگری منسوب به ناصرخسرو هستند که به مرور زمان از بین رفته‌اند و یا شاید در مناطق کوهستانی بدخشان در نزد اشخاص و افراد محفوظ هستند.

    به غیر از اینها کتب و رسالات دیگری نیز منسوب به حکیم ناصرخسرو هستند که از این قرارند: اکسیر اعظم، قانون اعظم، دستور اعظم، کنزالحقایق، رساله الندامه الی زادالقیامه و سرالاسرار.

     

  • +سبک شعری

    شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن که شاعر باشد، اندیشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ریخته است.

    شاید او را بتوانیم نخستین اندیشمندى بدانیم که باورهاى دینى، اجتماعى و سیاسى خود را به زبان شعر بیان کرده است. در دیوان او سواى ستایش بزرگان دین و خلیفه‌های فاطمى، از ستایش دیگران، وصف معشوق و دل‌بستگی هاى زندگى چیزى نمی‌بینیم و حتى وصف طبیعت نیز بسیار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است.

    گاهى نیز دانش هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى هاى آفرینش را در قصیده‌های خود جاى می‌دهد تا از این راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند. 

     

  • +قصیده؛ قالب شعری ناصر خسرو

    ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است. او بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر این باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى می‌شود و آن جا که دل و عشق را با سیم و زر معامله می‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند.

    دل‌بستگی به قرآن و اولیاء دین او ستایش را ویژه خداوند، پیامبران و امامان می‌داند و در این راه شعرهایى نکو سروده است. او در قصیده‌ای نام همه پیامبرانى را که در قرآن آمده است، می‌آورد و از رویارویى آنان با فرمان روایان ستمگر سخن می‌گوید. در قصیده‌ای دیگر از عشق خود به قرآن مجید و پیامبر اسلام (ص) چنین می‌گوید.

    دعوت مردم به خودشناسی و خردورزی از دیگر ویژگى هاى شعرهاى ناصرخسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنایى نامه بسیار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستین گام در راه شناخت جهان هستى می‌داند.

     

  • +درونمایه شعر ناصرخسرو

    ناصرخسرو، خواستار جامعه‌ای، پیراسته و پاک؛ دور از مفاسد اخلاقی، آدمکشی، دزدی، رشوه‌خواری، خیانت، چاپلوسی، عیش و عشرت  است. وی معتقد است که چنین جامعه‌ای جز زیر سیطره دین به وجود نمی‌آید.

    ناصرخسرو، مدیحه‌گویی را دروغ می‌شمارد و از شاعرانی که امیران و سلاطین را مدح می‌کنند بیزار است، او شاعری را می‌پذیرد که شعرش راهنمای مردم باشد.

    محور شعر ناصرخسرو عقیده مذهبی و اخلاق است و وی همه‌چیز را زیر سیطره‌ این دو قرار داده، از این رو دیوان اشعارش اغلب مشتمل است بر باورهای دینی، اخلاق و بقول امروزی اشعار سیاسی در انتقاد از میران، شاهان و سرایندگان ستایشگر، انتقاد از عالمان دینی که دین را وسیله قرار داده خود تا گلوگاه غرق در گناه هستند.

    ناصرخسرو، در اشعار خویش به قرآن استناد می‌کند. در بسیار موارد آیات قرآن را تضمین می‌کند. وی برای قرآن درون‌سو و بیرون‌سو و یا به معنای دیگر تنزیل و تأویل قائل است. وی معتقد است که هرکس بی تأویل به قرآن دست یازد او گمراه است. قرآن دختری پوشیده است که زیورش علی است و قرآن بدون این تأویل موجب هلاک است.

     

  • +ناصرخسرو در نگاه انديشمندان

    ناصرخسرو، هر چند در روزگار خود بى‌مهرى فراوانى ديد، اما اکنون، در ميان انديشمندان، جايگاه ويژه‌اى پيدا کرده است. آندرى يوگينويچ برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گويد: «شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامه‌ درسى ايران و تاجيکستان گنجانده‌شده و مطبوعات ايران به آثار و نوشته‌هاى ناصرخسرو علاقه‌ فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بيش‌ترى را به خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود.»

    آربرى درباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گويد: «پيشينيان ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصیده‌سرایی‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنها به ذکر توحيد و عظمت الهى و اهميت دين و کسب پرهيزگارى و تقوا و پاک‌دامنی و عفت و فضيلت و خوى نيک و تعريف از علم منتهى مى‌شود. علامه قزوينى نيز او را شاعرى بلند مرتبه و سترگ و اخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفيس و پرمايه و معنوى مى‌داند.»

    دکتر ذبیح‌الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون ويژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گويد: «ناصرخسرو بى‌گمان يکى از شاعران بسيار توانا و سخن آور فارسى است. او به آنچه ديگر شاعران را مجذوب مى‌کند، يعنى به مظاهر زيبايى و جمال و به جنبه‌هاى دل‌فریب محيط و اشخاص توجهى ندارد و نظر او بيش‌تر به حقايق و مبانى و باورهاى دينى است. به همين خاطر حتى توصيف‌هاى طبيعى را هم براى ورود در مبحث‌هاى عقلى و مذهبى به کار مى‌برد. با اين همه، نبايد از توانايى فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان ويژگى‌هاى طبيعت غافل بود. توصيف‌هايى که او از فصل‌ها و شب و آسمان و ستارگان کرده در ميان شعرهاى شاعران فارسى کمياب است.»

    دکتر عبدالحسين زرين‌کوب پيرامون نيرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در خرده‌گيرى بر ستمگران زمان خود چنين مى‌گويد: «سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين مى‌غلتيد و روان مى‌شد. باقوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردى مى‌ديد که زير نگاه غول بلندبالايى باشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. اين غول خشم‌آلود خوش‌قلب، هنوز در ديوان او جلوه دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مى‌گويد و او را بر اين مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خويش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگين مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد.»

    دکتر غلامحسين يوسفى نيز توصيفى این‌چنین از ناصرخسرو و شعر او دارد و مى‌گويد: «شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه‌ اوست در قالب وزن و کلمات. همان قيافه‌ هميشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعی و شادى‌ دوستى که به‌عنوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون‌مایه و مضمون مقاوم و تسلیم‌ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌ای مى‌ماند که از زير ضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن؛ و اين همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصرخسرو.»

    دکتر مهدى محقق پيرامون ويژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گويد: «يگانه خوى نيک و صفت برجسته‌ او که او را از ديگر شاعران ممتاز مى‌سازد، اين است که دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عين حال درس‌هايى از اصول انسانيت و قواعد بشريت است. او زشت‌کاری‌های اجتماع خود را به خوبى درک کرده و يک تنه زبان به اعتراض و خرده‌ گويى گشود. ناصرخسرو به‌اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويى از اميران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن زشت‌کاری‌های اميران و فقيهان زمان خود کاخ روحانيت و معنويت آنان را بى‌پايه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستايشگرى کرده‌ بودند و همچنين فقيهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با ديده‌ تجويز به کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگريستند، مورد نکوهش و طعن قرار مى‌دهد.»

    دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسرو مى‌گويد: «هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. غزنوی‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى ياد مى‌کند که به فرهنگ و ايرانيت ارادت داشتند. وى يک شاعر به تمام معنا سياسى است. هر حرفى مى‌زند، يک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد.»

    دکتر محمد دبير سياقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ی ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌ها او را چنين شرح مى‌دهد: «مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفى آموخته است و در خاندانى ديوانى، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بينايى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنيده‌ها و ديده‌ها را مى‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نيک بپرورد و در قالب عبارات بريزد.»

    دکتر نادر وزين‌ پور نيز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نویسی ناصرخسرو اشاره مى‌کند و مى‌گويد: «مبالغه در ذکر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به‌هیچ‌وجه در کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرایی هرگز مايه نگرفته است، زيرا ناصرخسرو واقع‌بین، هرگز از عقايد پوسيده و افکار بى‌پايه‌ى عوام‌الناس پيروى نمى‌کند.»

     

  • +ناصر خسرو در مکتب خرقان

    در بین ملاقات‌کنندگان نامی با شیخ ابوالحسن خرقانی عارف آزاد اندیش قرن چهارم و پنجم ناصرخسرو قبادیانی شاعر و نویسنده و متفکر محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شیخ بزرگ خرقان راه یافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پی برده است. امیر دولت شاه بن علاءالدوله سمرقندی در کتاب تذکرة الشعرا در ضمن بیان شرح احوال ناصرخسرو قبادیانی می‌نویسد: (در اثنای عزیمت (از مازندران)) به جانب خراسان به صحبت شیخ‌المشایخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز رسید و شیخ را از روی کرامت، احوال او معلوم شده بود، به اصحاب گفت که: فردا مردی حجتی (ناصرخسرو در شعر حجت تخلص می کرده است).

    بدین شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسید، او را اعزاز و اکرام نمایید و اگر امتحانی از علوم ظاهر در میان آورد بگوئید شیخ ما مردی دهقان و امی است و آن شخص را پیش من آرید. چون حکیم ناصرخسرو بدر خانقاه رسید مریدان بفرموده شیخ عمل کرده او را به خدمت شیخ بردند.

    شیخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکیم ناصرخسرو گفت: ای شیخ بزرگوار می‌خواهم که از این قیل و قال در گذرم و پناه به اهل حال آورم. شیخ تبسمی کرد و گفت: که ای ساده دل بیچاره تو چگونه با من هم صحبتی توانی کرد که سال‌ها است اسیر عقل ناقص مانده‌ای؟ و من اول روز که قدم به درجه مردان نهاده‌ام سه طلاق به این بر گوشه‌ی چادر این مکاره بسته‌ام.

    حکیم گفت که چگونه شیخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق‌الله العقل، گفته‌اند. شیخ فرمود ای حکیم آن عقل انبیاست دلیری در آن میدان مکن؛ اما عقل ناقص، عقل تو و پور سینا است؛ که هر دو بدان مغرور شده‌اید و دلیل بر آن قصیده ایست که دوش گفته و پنداشته‌ای که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده‌ای آن که گوهر عشق است و فی الحال مطلع آن قصیده را شیخ به زبان مبارک گذرانید برین منوال که:

    بالای هفت طاق مقرنس دو گوهرند / کز کاینات و هرچه در او هست برترند

    حکیم ناصرخسرو چون آن کرامت از شیخ بدید مبهوت شد، چه این قصیده را هم در آن شب نظم کرده بود و هیچ آفریده را بر آن اطلاعی نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانه شیخ درجه عالی یافت و چند وقت در خدمت شیخ روزگار گذراند و به ریاضت و تصفیه باطن مشغول شد؛ اما شیخ او را اجازت به سفر داد و او به‌جانب خراسان آمد و از علوم غریبه و تسخیر سخن گفت علمای خراسان به‌قصد او برخاستند و در آن حین اقضی القضاة ابوسهیل صعلوکی که امام و بزرگ خراسان بود و در نیشابور بودی حکیم را گفت تو مردی فاضل و بزرگی چون امتحانات بسیار می‌کنی و سخن تو بلندتر واقع شده چنین مشاهده می‌کنم که علمای ظاهری خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که از این دیار سفر اختیار کنی. حکیم از نیشابور فرار نموده به‌جانب بلخ افتاد و آنجا نیز متواری بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.

    با در نظر گرفتن تطابق تاریخی و اینکه وفات شیخ ابوالحسن خرقانی در سال 425 هجری اتفاق افتاده باید این ملاقات معنوی در دوران جوانی ناصرخسرو به وقوع پیوسته باشد.

     

  • +سیر تحول و دگرگونی زندگی ناصر خسرو

    عاقبت حکیم  ناصرخسرو که ذهن و خاطر تیز او به اصول نقلی و عقلی زمان که اذهان متوسط را تسکین می‌داد قناعت نمی‌کرد و به‌واسطه خوابی که در (جمادی الخر سنه 437) در جوزبانان دید به قصد وصول به حقیقت به سفر حج عازم و با برادر خود ابوسعید و یک غلام هندی روانه حجاز شدند. این مسافرت که هفت سال طول کشیده و با بازگشت به بلخ (جمادی الاخر سنه 444) و دیدار برادر دیگر خود خواجه ابوالفتح عبدالجلیل خاتمه یافته، مبدأ یک دوره‌ جدید زندگانی اوست. در این سفر چهار بار حج کرده و شمال شرقی و غربی و جنوب غربی مرکز ایران و ممالک و بلاد  ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیره اعراب مصر (که قریب سه سال آنجا بوده) تونس نوبه و سودان را سیاحت کرده است.

    تفصیل مسافرت حج و مصر که از روی یادداشت‌های روزانه‌ سفر خود ناصرخسرو پس از مراجعت به بلخ نوشته‌ است موضوع کتاب به قول خودش شرح مسافرتی است به مسافت 2220 فرسنگ. او در آخر سفرنامه‌ قصد خود را بر سفر دیگری به جانب مشرق اظهار می‌کند و وعده می‌دهد که سفرنامه آن را نیز بعدها ضمیمه این سفرنامه خواهد کرد. ولی معلوم نیست که این مطلب انجام‌گرفته یا نه؟

    ناصرخسرو در سفرهای خود در هر شهری در پی‌جستن حقیقت و پیدا کردن جواب سؤالات و اشکالاتی که در ظاهر دین اسلام و احکام و شرایع به نظرش معقول نمی‌‌آمد، پیش علما و دانایان و حکمای هر بلد و پیشوایان مذاهب مختلفه اسلام و فلسفه و منجمین و اطباء و سایر ارباب فنون و همچنین دانشمندان نصاری و یهود و صائبین و هندوها و علمای ملل و اقوام مختلف از سندی و ترک و روم و عرب و فارس رفته و با آنها درباره مشکلات و معضلات و مسائلی که در دل داشته مباحثه کرده ولی برای این مسایل جوابی نیافت. عاقبت به قاهره (مصر) رسید و در آنجا توسط یکی از فاطمیون که اسم او را نمی‌برد ولی او را دربان شهر علم می‌نامد و ظاهراً منظورش باب حجت اعظم بوده است داخل در فرقه باطنیه اسماعیلیه شد.

    پس از آن به قصد ترویج آن مذهب و نشر دعوت فاطمی در خراسان به وطن خویش بازگشت و یکی از حجت‌های 12 گانه فاطمیان و مأمور در خراسان شد و سرپرستی شیعیان آن دیار و به قول خودش شبانی رمه‌ متابعان دین حق را به عهده گرفت.

     

  • +ناصر خسرو در غربت

    مسافرت، موجب تحولاتی در زندگی انسان‌ها می‌شود. آداب و رسوم، فرهنگ و تمدن هر اجتماعی آیینة تمام نمای افکار و اندیشه‌های آن جامعه است. افرادی تیز بین و نکته سنج از برخورد با موقعیت‌های مختلف نکته‌ها می‌یابند و در زندگی به کار می‌بندند؛ بنابراین، تغییرات در رفتار و کردار آن‌ها ایجاد می‌شود اما همان‌طور که می‌دانیم، ناصر خسرو زمینه‌های دگرگونی در درونش می‌جوشید و برای یافتن حقیقت، - که سال‌ها جانش را شعله‌ور ساخته بود- ناآرام و بی‌قرار بود. علاوه بر عواملی که برشمردیم، عامل دیگری، یعنی دنیای «غربت و در به دری»، بیش از پیش به انقلاب روحی و معنوی او می‌افزود و وی را به انسان کاملی تبدیل می‌کرد.
    تحول ناصر خسرو را در «غربت» در دو مکان بررسی کرده‌ایم؛ زیرا هر کدام از این دو مکان شرایط و ویژگی‌های خاص خود را دارد: 1. مصر، و 2. یمگان.
     
    الف. مصر
    گفتیم که ناصر خسرو با عقاید با اسماعیلیان آشنایی نسبی داشت؛ بنابراین، به مصر آمده بود تا با افکار و اندیشه‌ آنان بیشتر آشنا شود. او با ورود به شهر قاهره، آوازه «المؤید فی الدین‌شیرازی» را شنید. مشتاقانه به دیدار المؤید دل‌بست تا وی را از حیرتی که سال‌ها با آن درگیر بود، رهایی دهد.
    سرانجام، ناصر خسرو با واسطه با مبلغان فاطمیان به «المؤید» معرفی می‌شود و بعد هم توسط این شخص به حضور خلیفه فاطمی شرف‌یاب می‌گردد. چون «مستنصر بالله» روح و عمق جان وی را تشنه حقیقت می‌یابد و او را از هر جهت شایسته می‌یابد، با اجرای مراسم سوگند و پیمان با وی، با صدور حکمی او را به حجت جزیره خراسان، چهارمین مرتبه از مراتب دعوت فاطمیان، منصوب می‌کند.
    استاد و راهنمای ناصر خسرو در مصر کسی است که هر انسانی را با بیانی گیرا و سحر‌آمیز، مجذوب خود می‌کند. در واقع، شاعر یک دوره «حکمت نظری» را نزد این استاد هوشمند و زیرک می‌گذراند. او در مجالس بحث و مناظرات المؤید و بزرگان مذهب فاطمی شرکت می‌کرد. به زعم خود، گمشد‌ه‌اش را در مصر یافته و به حق و حقیقت رسیده بود. با دلگرمی‌های المؤید فی الدین، ناصر خسرو با قاطعیت تمام در صدد تبلیغ و ترویج مذهب اسماعیلی برآمد.
    ناصر خسرو با دیدار بزرگان فاطمی چنان جرات و شجاعتی پیدا کرده بود که هیچ چیز جلودارش نبود. او به شخصیتی معنوی و دینی بدل شده و اراده پولادینش خلل ناپذیر گشته بود، زیرا، دل را به «آب حق» شسته بود، راستی و حقیقت را تنها در سیمای خلیفه فاطمی می‌دید و فقط او را جانشین پیامبر(ص) و از اولاد علی(ع) می‌دانست.
    در حقیقت، ناصر خسرو در مصر شجاعت اعتراف به تقصیرات خود را یافت و به اصلاح خویش همت گماشت. با تحول شگرفی که در این زمان در او ایجاد می‌شود، از آن پس همه چیز را به دید مکتبی و اعتقادی نگاه می‌کند و به میزان آیین اسماعیلی می‌سنجد.
     
    ب. یمگان
    می‌دانیم که ناصر خسرو پس از بازگشت به وطن «حجت جزیره خراسان» مخفیانه به داعیانی را به اطراف و اکناف می‌فرستاد و به تبلیغ و ترویج مذهب «فاطمی» می‌پرداخت. او پس از آشکار شدن دینش، که آزار و اذیت گروه‌های مختلف جامعه را در پی ‌داشت مجبور به «هجرت» شد. 
    او در این جاست که از بیچارگی، بدبختی، بدحالی، سختی و دشواری‌های زندگی، تنهایی و غربت می‌نالد و فریادگر نادانی مردم،‌ ظلم و ستم حاکمان، تظاهر و دورویی عالمان و فقیهان می‌شود. مانند مبارزی نستوه می‌خروشد ولی این فریادها به سان پژواکی بر می‌گردد و راه به جایی نمی‌برد. شاعر یکه و تنها می‌نالد و غم و اندوه دل را برای همان صخره‌های سخت «یمگان»، که چون شعرش استخوان‌دار و محکم‌اند بیان می‌کند و طوفان واژه‌ها را بر سر کج ‌فهمان روزگار فرو می‌کوبد.
    ناصر خسرو در یمگان بیشتر به «حکمت علی» می‌پردازد و به جای این که تحصیل علم کند، بیشتر به تعلق و تدبر در علوم مشغول می‌شود. او در این روستای دور افتاده آثار ارزشمند و گران‌ باری را خلق می‌کند.
    آثار ارزشمند ناصر خسرو بعد از انقلاب معنوی او و اخراجش از بلخ نوشته شد. به ویژه در میان شب‌های دیر باز و غریب نواز دره یمگان آن هنگام که چشم به آسمان پر ستاره می‌دوخت و در عوالم بالا به تفکر و تفحص می‌پرداخت.
    به برکت همین تحول فکری و روحی است که او قصاید غرا، حکمی، اخلاقی و پند‌آموز خود را می‌سراید و شعر مکتبی و تعلیمی در ادبیات به درجه بالا سوق می‌دهد؛ چون ناصر در عصری زندگی می‌کرد که شاعران قالب قصیده را جز برای مدح و توصیف‌های دروغین به کار نمی‌بردند اما او با پرداختن به مضامینی چون حکمت، اخلاق،‌ علم و دین، در قصیده سرایی دگرگونی ایجاد کرد این هم به یمن بی‌خوابی شب‌های همان «کان علم» و «حکمت» یمگان است.
    در «یمگان» شاعر با اندیشه‌های جدیدی آشنا می‌شود. تفکر در علم بالا و آسمان و ستاره او را به تعقل وا می‌دارد. یمگان را گنجی تصور می‌کند که بر سر این گنج نشسته است. یمگان، «دبستان حکمت» است.
    گنجی که در این کنج غربت عاید او شده، علاوه بر مایه‌های علمی موجب تولید اندیشه‌های جدیدی است. این‌ها حاصل همان دگرگونی روحی و درونی، و تفکرات ماورایی اوست.
    یکی از نتایج تحول و غربت وی در یمگان، پیدایش اندیشه‌ صوفیانه در اوست. در آن انزوا و گوشه‌نشینی، اندیشه‌اش به افکار صوفیان نزدیک می‌شود. چنانکه می‌توان گفت بعضی قصاید وی رنگ عرفانی به خود گرفته است.
    ناصر خسرو فقط به خدا می‌اندیشد. به عقیده او عالم، زبان گویای خداوند است و تن انسان دفتری است که خط خدا در آن ثبت می‌شود. عقل آدمی در برابر حق محدود و بی‌مقدار است. پس او علم و دانشی را می‌ستاید که شناسای حق باشد و جان و روح آدمی را از آلودگی‌ها پاک گرداند.
    «جامع الحکمتین» او حاوی افکار فلسفی و کلامی است و توصیفی از حکمت یونان و عقاید و اسماعیلیان و جواب قصیده فلسفی (ابوالهیثم) که به خواهش بدخشان آن را نوشته است. تأویلات و باطن عبادات «وجه دین» بیان می‌شود. این سرودها و نوشته‌ها در همان «کان‌علم و خرد و حکمت»، یمگان، خلق شده‌اند.
    همة این آثار، به برکت انقلاب و تحول روحی شاعر و پیوند با دیانت و دین‌ورزی خلق می‌شوند. در حقیقت، ناصر این همه را مدیون دریچه‌ای از واقعیات است که به روی او باز شده است.
    یمگان بعد از مصر برای شاعر دانشگاه دیگری است آن «حکمت نظری» را که ناصر خسرو نزد استادش، المؤید فی الدین، در مصر فرا می‌گیرد، اینک در یمگان با تفکر و تعلل عملیاتی می‌کند و آن افکار را به «حکمت عملی» مبدل ‌می‌سازد.

     

  • +در مجلس سلطان غزنوی

    ناصرخسرو به زادگاهش بازگشت و در مجلس ضیافتی که به مناسبت او برگزار شده بود، از معلومات و سایر عقایدش سخن می‌گفت.

    او مرتباً به این نکته اشاره می‌کرد که به علوم دینی و علوم مذهبی علاقه‌ای ندارد. بر همین اساس صبحت ها بر این محور دور می‌زد یکی از حضار گفت خدا که خسیس نیست.

    همه گفتند البته که نه او دوباره ادامه داد پس خداوند قسمت کوچکی از بهشت را به من خواهد داد و من به آن راضی هستم زیرا که خداوند خسیس نیست و بعد از چند لحظه ناصرخسرو شروع به خواندن اشعارش می‌کند.

     

    خدایا عرض و طول عالمت را توانی در دل موری کشیدن

    نه وسعت در درون مور آری نه از عالم سر موئی بریدن

    نهال فتنه‌ها در دل‌ها تو کاشتی در آغاز خلایق آفریدن

    تو در روز ازل آغاز کردی عقوبت در ابد بایست دیدن

    تو گر خلقت نمودی بهر طاعت چرا بایست شیطان آفریدن

    سخن بسیار باشد جرأتم نیست نفس از ترس نتوان کشیدن

    ندانم در قیامت کار چون است؟! چو در پای حساب خود رسیدن

     

    کمتر از دو هفته ناصرخسرو به خدمت سلطان زمان خویش در آمد؛ و سعی می‌کرد با گفتن اشعاری در مدح به شهرت بیشتری دست یابد تصور او این بود چرا وقتی می‌توان با گذاشتن کلمات کنار یکدیگر به چنان ثروت و شهرتی دست پیدا کرد. چرا از این آسایش دست‌کشید.

    ناصرخسرو، از زمره شعرای جوان به حساب می‌آمد و زندگی نسبتاً مرفه ای را پشت سر می‌گذاشت در سال 425 ه ق، در حالی که ناصرخسرو برای برخی امور در مرو ساکن بود خبر رسید که پدرش بیمار است ناصر خسرو باوجود مشغله بسیار به قبادیان رفت و حال پدر را وخیم دید بعد از چند روز ورود ناصرخسرو به قبادیان خسرو زندگی را به درود گفت. در مراسم تشیع جنازه پدر بود که اشعاری از کسائی سروده شده خوانده شد و این ابیات تأثیری شگرف بر روحیه ناصرخسرو به‌جای گذاشت و پیوسته به دنبال کسائی و اطلاعاتی درباره او بود.

    ذهن ناصرخسرو، انباشته از سؤالاتی بود که جوابی برای آنها نمی‌یافت به همین جهت تصمیم گرفت به هندوستان برود پس از چندی ناصرخسرو راهی این دیار گشت اما در طی این مدت تغییر سلسله حکومتی صورت گرفت و سلاجقه قدرت را به‌دست گرفتند ناصرخسرو پس از بازگشتن از هندوستان به خدمت سلطان سلاجقه درآمد. با بازگشتن دوباره ناصرخسرو به مرو دوباره حس خفته و یا نیمه بیدار پیشین مجدداً در وی زنده شد.

    این نغمه‌ها مانند پتکی بود که بر روح و جان ناصرخسرو فرود می‌آمد و مانع از آن می‌شد که بتواند سلاجقه را مدح کند. ناصرخسرو هر چه بیشتر تلاش می‏کرد که سلطان سلاجقه را مدح کند کمتر نتیجه می‌گرفت.

    سؤالاتی که در ذهن ناصر موج می‌زد برای لحظه‌ای ناصر را آرام نمی‌گذاشت او مرتباً به خاطر این حالات روحی در تب‌وتاب بود و جوانی برای حس درونی خویش نداشت. ناصر همه‌چیز داشت زن، فرزند، شغل مناسب و دیوانی و ثروت اما چه چیز سبب پریشان‌حالی او گشته بود. 

     

  • +بیت الله الحرام

    بالاخره منازل مختلف بین راه طی و کوه‌های شهر مکه از دور نمایان شدند. ناصرخسرو، وجودش مالامال از شوق و زیارت و شهد وصال به خانه خدا بود. کوه و سنگ صحرا با او سخن می‌گفت آنچه می‌دید بیشتر شوق بود و حال.

    ناصرخسرو، زبان عربی را به راحتی و صراحت صحبت می‌کرد و می‌توانست با سکنه محلی مکه ارتباطی فرهنگی داشته باشد، همه جا زیبا و آشنا به نظر می‌رسید. محلات مختلف شهر را شناسایی می‌کرد. نام‌ها را یادداشت می‏نمود، ابعاد و مشخصات کامل هر مکانی را شخصاً اندازه‌گیری و بازبینی می‌کرد و همچون غواصی که به دریایی از درهای قیمتی دسترسی پیدا کرده باشد، از هر گوشه‌ای توشه‌ای برای یادداشت‌های خود بر می‌داشت و روحش به رقص می‌آمد.

    دلش از شوق می‌تپید، احساس می‌کرد که قلبش منبسط شده و در پهنای گیتی همچون ستاره‌ها و کواکب به گرد محوری ناشناخته می‌گردد. احساس می‌کرد که باید به طور یقین در ورای این ظاهر آرام و متین عبارات، باطنی عمیق و مفاهیمی سازنده و اشاراتی حیات‌بخش باشد، نمی‌توانست بپذیرد که کسی مانند او یا مسلمانان هند یا چین و ما چین و دیگر سرزمین های دور مجبور باشد حداقل یک بار در عمرشان به حج بیاید که چند روزی را در آنجا بماند و یک حیوان قربانی کند و برود! او قربانی کردن را اصلاً درک نمی‌کرد، طواف گرد یک اتاق ساده ظاهراً بیهوده می‌پنداشت. جمع‌کردن ریگ های بیابان حجاز و پرتاب کردن، سوی سه دیواره کوتاه را عملی شبیه به بازی کودکان می‌پنداشت و وقتی عصبانیت و حتی قهر و فحاشی بعضی حجاج را در مورد سنگ انداختن به‌سوی جمره‌ها را می‌دید که چگونه به شیطان لعین فحش می‌دهند، سخت بر می‌آشفت و می‌خواست فریاد بزند که ای حاجی‌ها ... . این دیواره‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ مگر این‌ها خود شیطان هستند که این‌گونه با بغض و غضب به‌سوی آنها سنگ، ریگ و حتی آب دهان پرتاب می‌کنید؟

     

  • +اولین ملاقات

    رمضان سال 440 فرارسید، ناصرخسرو و همراهان، برای آنکه بتوانند از فیوضات ماه رمضان بهره ببرند تصمیم گرفتند که تمامی آن ماه را در دارالخلافه مصر بمانند.

    ناصرخسرو، مشغول خرید بود که به طور اتفاقی متوجه حضور مردی متوسط القامه، میان‌سال، موقر و مؤدب شد که از فروشنده مرکب مخصوص طلب می‏کرد. ناصرخسرو حدس می‌زد که مرد دبیر خلیفه می‏باشد و سعی می‌کرد با مرد ارتباط برقرار کند تا به این وسیله به دستگاه خلافت راه پیدا کند. جنید از ناصر پرسید اهل کجا هستید ناصرخسرو گفت: خراسانی جنید گفت مرکب برای چه می‌خرید؟ ناصرخسرو. گفت مردی ادب‌دوست و دبیر پیشه‌ام. به سفر حج رفته و خاطراتم را می‌نگارم. سؤال و پاسخ و صحبت با جنید ادامه داشت.

    ناصرخسرو مرکبی خرید اما مرد به فروشنده گفت که مرکب را عوض کند و از نوع مرغوب به ناصرخسرو دهد. جنید ناصرخسرو را پیش از ظهر به دیوان خلافت دعوت کرد. ناصرخسرو، با خوشحالی تمام تعظیمی کرد و آنجا را ترک نمود. در حالی که در دلش دریچه‌ای نورانی به‌سوی آینده و در دستش مرکبی خوشبو که نخستین هدیه خلافت فاطمی بود، قرار داشت ناصرخسرو نمی‌دانست چندی بعد بر اثر این برخورد ساده آن‌چنان دگرگونی عظیمی در زندگی‌اش ایجاد می‌شود که ظاهر زندگی‌اش سیاه و باطن و درونش عاشقانه خواهد بود.

    ناصرخسرو به دیدار جنید رفت صحبت آنها بحث درباره ظاهر و باطن پیش آمد. بحثی که در ابتدا برای ناصرخسرو چندان جالب نبود و ذهن ناصر را به خود مشغول داشته بود. جنید معتقد بود که آنها اهل باطن هستند و به عمق مسئله اسلام و اجرای احکام آنان می‌پردازند.

    ناصرخسرو، پس از افکار پریشان و پیچیده به خانه رفت و بدون گفتن سخنی به خواب رفت خوابی که هم عبادت بود وهم رویا. ناصرخسرو خواب خودش والموید را می‌دید. چند روزی از آن دیدار و خواب گذشت و ناصر برای بار دوم به دیدار جنید رفت اشتیاق ناصر به دیدار الموید انصافاً وصف ناشدنی بود حالتی که به راستی از مرد چهل ساله چون او بعید به نظر می‌رسید.

    ناصرخسرو، هزاران حرف داشت و صدها سؤال ولی چشمانش به‌صورت الموید خیره شده و منتظر حرفی از سوی او بود. شاید جنید و الموید هم این التهاب درونی و شوق ویژه را احساس کرده بودند زیرا آنها هم سکوت کردند و با این سکوت، فریاد درونی ناصرخسرو بلندتر و چشمان جستجوگرش پژوهنده‌تر شد. چرا هیچ‌کس حرفی نمی‌زد؟

    نگاه‌های موید بر چشمان، بلکه بر قلب ناصرخسرو سنگینی می‌کرد و همانند نوجوانی که برای نخستین بار جرقه‌های عشق مجازی را در چهره زیبای معشوقی ببیند و تاب نگاه‌های دوباره را نداشته باشد او نیز سر به زیر افکند و در میان هزاران واژه، به دنبال زیباترین واژه می‌گشت تا به این طریق استادش را به عمق احساس خود واردات قلبی‌اش رهنمون گردد موید ناصرخسرو را با آئین و لباس خاصی به مرکز دارالخلافه برد و در آنجا موید به ناصر گفت: پس اکنون ای ناصر بن خسرو، آگاه باش که می‌خواهیم رموز راستین دین حق و مرام و مکتب نجات‌بخش خویش را با تو در میان گذاریم.

    اما باید متعهد شوی که آنچه می‏شنوی برای کسی نگویی. ناصرخسرو  گفت من هنوز نمی‌دانم که آنچه را خواهید فرمود حتماً می‌پذیرم یا خیر اما تعهد می‌کنم که از این پس هر چه به من می‌فرمایید امانت الهی بدانم و به احدی چیزی نگویم.

    موید از اینکه ناصرخسرو، حتی در آن شرایط خاص هم جانب احتیاط را از دست نداد و تعهد خود را مشروط به قبول منطقی و عقلانی مطالب کرد، بسیار خوشحال شد و گفت اکنون مقدمات مسائل را از فرزند دینی ام یوسف خواهی آموخت. من شما را برای افطار از امشب به مدت 3 شب دعوت می‌کنم و روز چهارم در حجره جنید منتظر من خواهید بود.

    ناصرخسرو، بعد از آموزش سه روزه بالاخره تصمیم گرفت روز چهارم به نزد جنید برود. ناصرخسرو به اتفاق الموید به درون قصر خلافت می‌رفتند. آنان می‌رفتند تا مراسم مخصوص تشرف را انجام دهند، می‌رفتند تا نام ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی را در زمره فاطمیون ثبت نمایند و برخی از اسرار درون گروهی خود را به او آموزش دهند.

    ناصرخسرو، پس از باز گذشت به وطن مورد هجوم علما... قرار گرفت. اطرافیان ناصرخسرو، تلاش بسیار کردند تا او را از عقایدش منحرف سازند ولیکن به نتیجه‏ای نرسیدند و ناصرخسرو پس از آنکه در بحث با علما و شعرای خراسان به نتیجه نرسید چنین سرود:

     

    ای شعر فروشان خراسان بشناسید این ژرف سخن‌های مرا گر شعرایید

    بر حکمت مسیری ز چه پایید چو از حرص فتنه غزل و عاشق مدح امرائید

    خدا داند که این نوباوه بکر است زمن زاد است و او را دایه فکر است

     

    پس از گرایش ناصرخسرو به مذهب فاطمی، به مدت پانزده سال در دره یمگان در تبعید به سر می‌برد تا اینکه 481 هجری رفته‌رفته نیروی ناصرخسرو به تحلیل می‌رفت ناصرخسرو به خوبی می‌دانست هدف از خلقت، کمال انسان است و پختگی افکار و اعمال هر شخص نشانه رسیدن به آن کمال می‌باشد. پس همچون سیب، گردو و ... یا هر میوه دیگری که در طبیعت پس از رسیدن، محکوم به جدائی از شاخه خویش و افتادن بر خاک می‌باشد. او نیز زمان غلتیدن بر خاک را نزدیک می‌دید.

     

  • +پایان راه

    ناصرخسرو در بلخ ساکن شد و پس از چندی به‌عنوان حجت، تلاش‌های خود را در ترویج مذهب اسماعیلیه و دعوت به‌سوی خلیفه فاطمی شروع کرد.

    کاری که ناصرخسرو به عهده گرفته بود یکی از مشکل‌ترین و خطرناک‌ترین امور بود، زیرا در خراسان عده‌ شیعه اسماعیلی کم و مخالفین آنها خیلی زیاد و دارای قوت و قدرت،‌ در عین حال بسیار متعصب و کینه‌ورز بودند و داعیان اسماعیلیه مجبور بودند برای حفظ جان خود یا به تقیه یا مخفی شدن یا تحصن مبادرت ورزند.

    سرانجام تبلیغات و ترویج مذهب اسماعیلی توسط ناصرخسرو موجب تحریک علمای خراسان مخصوصاً بلخ گردید. اگرچه احترام به مقام ادبی و علمی حکیم موجب شد تا از قتل و رجم او جلوگیری کنند اما شورش عامه و شاید تکفیر خلیفه و تهمت بدبینی و ملحد بودن به او موجب گردید تا وی را از دیار و شهر خویش تبعید کنند. شاید هم خود او مجبور به مخفی شدن و فرار شد و به قول خودش هجرت کرد.

    به هر تقدیر بعد از فرار از بلخ یا متواری شدن ظاهراً در همان جا چندی در خفا کار می‌کرد و محل سکونتش معلوم نبود و فقط جمعی از نزدیکانش جای او را می‌دانستند. در کتاب وجه دین می‌گوید: حجت‌ها از انظار پوشیده‌اند. ولی عاقبت مجبور به مهاجرت و قرار گرفتن در یک مرکز معین‌شده و ظاهراً به مازندران پناه برده است. شاید علت این مهاجرت آن بود که امرای گرگان و طبرستان شیعی‌مذهب بوده‌اند و بعید نیست که به واسطه انتشار دعوت اسماعیلیه در مازندران ناصرخسرو و آنجا را به‌عنوان مرکز اعمال خود برگزید.

    مدت اقامت ناصرخسرو در مازندران معلوم نیست. به گفته‌ بعضی از مؤلفین او بعد‌ از رفتن از این سرزمین مدتی ساکن نیشابور بوده ‌است. سپس به بدخشان رفته و در نزدیکی آن در میان کوه‌ها که به واسطه سختی کسی قادر به تسخیر آن نبود در یکی از روستا‌های اطراف آن به نام یمکان ساکن شد و از قرار معلوم تا آخر عمر در آنجا مستقر شد. خود او در یکی از قصایدش در مورد توقف و سکونتش می‌گوید: «پانزده سال برآمد بی‌مکانم» که دلیل طولانی اوست. نکته قابل ذکر آن است که در هیچ یک از این مسافرت‌ها و نقل و مکان‌ها خانواده خویش را به همراه نداشت و ظاهراً به واسطه دوستان و خویشانش نیز به گونه‌ای طرد شده است. کما این که در قصاید خود که در این دوران سروده است از دوری خانواده و بی‌وفایی آشنایانش گله کرده است.

    ناصرخسرو در یمکان نیز به اداره‌ کار دعوت فاطمی در خراسان مشغول شد صاحب کتاب بیان الادیان که چهار سال بعد از وفات ناصرخسرو تألیف شده و خود معاصر ناصرخسرو بوده می‌گوید: ... و او معلونی عظیم بوده و صاحب تصانیف ... و در جای دیگر گوید: ... به یمکان مقام داشت و آن خلق را از راه ببرد و آن طریقت او آنجا برخاست؛ و جالب‌توجه آن است که تأثیر دعوت آن حکیم سخنور و صاحب‌نفس و هنوز در خود بدخشان و نواحی مجاور آن دیار وجود دارد و شاید وجود جماعت اسماعیلیه در اطراف نیشابور در حال حاضر بی‌ارتباط با تعلیمات و تبلیغات آن حکیم نباشد.

    سرانجام این حکیم فرزانه به احتمال قریب به یقین در سن 87 سالگی به سنه 481 ق در یمکان بدخشان دار فانی را وداع گفت.

     



ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر