مکتب تفکیک

 

مکتب تفکیک یا مکتب معارفی خراسان، نام مکتبی است که به دست میرزا مهدی اصفهانی در مشهد تأسیس شد. از اهداف اصلی این مکتب ستیز و مقابله با عرفان و فلسفه صدرایی و علمای آن و بیان اسلام به زعم علمای این مکتب و جدا از مباحث عرفانی و فلسفی می باشد.


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -تعریف مکتب تفکیک

    مکتب تفکیک که در ابتدا به مکتب معارف خراسان مشهور بوده و نزد اهالی خود این مکتب به نام روش فقهای امامیه شهرت دارد، با هدف جدا کردن سه مقوله وحی، عرفان و فلسفه از یکدیگر تأسیس شد. آنچه موافقین و دانش آموختگان این مکتب اظهار می کنند مخالفت شدید با فلسفه و خصوصاً فلسفه صدرایی است. اما در تأیید یا نفی این مدعا برخی از مخالفین فلسفه و عرفان، مکتب تفکیک را هم به گونه ای بیان کننده مطالب فلسفی و عرفانی می دانند و ادعای مخالفت با فلسفه و عرفان را صرفاً در کلام و نه در مبانی و عمل این مکتب دانسته اند.

    از طرفی موافقین فلسفه و عرفان نیز به نوعی برخی مبانی مکتب تفکیک را وام گرفته از مباحث فلسفی اما با برداشتی متفاوت و گاه متناقض و اشتباه بیان می کنند. لذا این گروه، میرزا مهدی را متأثر از عرفا می دانند و معتقدند آموخته های میرزا مهدی باعث ایجاد خطا در سایرین شده و باعث شده است که تفکیکیان را نیز مانند عرفا و فلاسفه وحدت وجودی بدانند که این امر خلاف واقع است.

     

    لب سخن این مکتب

    مکتب تفکیک معتقد است تنها راه شناخت حقیقی، راه وحی است؛ زیرا وحی سخن آخر را در باب معارف می زند، اما راه عقل (فلسفه) و راه کشف (عرفان) چون با تفکرات بشری امتزاج و التقاط یافته اند، راه به سر منزل مقصود نمی برند. نتیجه ای که تفکیکی ها می گیرند این است که: این سه محتوا منطبق نیستند و این همانی ندارند؛ پس باید از هم جدا گردند و مرزبندی شوند.

     

  • +پیدایش مکتب تفکیک

    حدود سال های 1340 ق (1301 ش) در مشهد عالمی به نام میرزا مهدی غروی اصفهانی که شاگرد میرزای نائینی در اصول بود، بیان داشت که عرفا و فلاسفه اسلام، حقایق قرآنی و حدیثی ناب را به کنار نهاده و اسلام را با اندیشه های خود هدم نموده و خدمتی به آن نکرده اند. وی بر همین اساس طریقه عرفا و فلاسفه را نادرست قلمداد نموده در برابر این شیوه قد علم نمود. افرادی چون شیخ مجتبی قزوینی، میرزا جواد تهرانی، میرزا حسنعلی مروارید، شیخ محمود حلبی و... از پرورش یافتگان همین مکتب اند.

    پس از فوت میرزای اصفهانی در 1365 ق (1325 ش) شاگردان به فکر نشر افکار استاد در سطحی وسیع تر افتادند. در همین راستا شیخ مجتبی قزوینی «بیان الفرقان» را نوشت، میرزا جواد تهرانی «میزان المطالب» و سال ها بعد میرزاحسنعلی مروارید «تنبیهات حول المبدأ و المعاد» رابه نگارش درآورد. کتاب «ابواب الهدی» نیز که مباحث معارفی میرزا را شامل می شود البته نه با اصلاحاتی اساسی، در اختیار علاقه مندان مکتب میرزا قرار گرفت.

    گرچه اندیشه های میرزای اصفهانی و پیروانش از همان اوایل ظهور، بحث ها و انتقاد هایی سخت را برانگیخت اما با معرفی جدیدی که محمدرضا حکیمی شاگرد و مرید شیخ مجتبی قزوینی در سال 1372 ش در قالب مقاله "مکتب تفکیک" در نشریه کیهان فرهنگی از این طرز فکر ارائه داد، نگاه ها و انتقادات حول این مکتب به مرحله جدیدی وارد شد.

    عنوان مکتب تفکیک نیز ابتدا توسط محمد رضا حکیمی به کار گرفته شده است، وی درتوضیح مکتب مذکور می نویسد: «تفکیک در لغت به معنای جدا سازی است؛ یعنی چیزی را از چیزی جدا کردن و ناب سازی چیزی و خالص کردن آن و مکتب تفکیک، مکتب جداسازی سه راه و روش معرفت و سه مکتب شناختی است در تاریخ شناختها وتأملات وتفکرات انسانی، یعنی راه و روش قرآن، راه و روش فلسفه و راه و روش عرفان.‍‍ هدف این مکتب ناب سازی و خالص مانی شناختهای قرآنی و سره فهمی شناختها ومعارف اسلامی است به دور از تأویل و مزج با افکار و نحله ها و برکنار ازتفسیر به رأی و تطبیق...»

     

    تاریخچه مکتب تفکیک

    هر چند از نظر تحقیقی و علمی، این مکتب سابقه خود را به نزول قرآن کریم پیوند می زند و آن را مساوی با ظهور اسلام می پندارد، ولی از نظر تنظیم و تألیف، تاریخی بیش از یک قرن ندارد؛ زیرا گزارشگر این مکتب، محمد رضا حکیمی بنیان آن را درسده چهاردهم هجری توسط میرزا مهدی اصفهانی دانسته که پس از وی، شیخ مجتبی قزوینی خراسانی آن را ادامه می دهد.

    آیت ‏الله زرآبادی به همراه میرزا مهدی اصفهانی و شیخ مجتبی قزوینی خراسانی را می توان سه رکن عمده مکتب تفکیک در سده چهاردهم هجری دانست.

    براساس این مکتب ناب سازی و خالص ماندن شناخت‏های قرآنی و فهمیدن این شناخت‏ها و معارف به دور از تأویل و مخلوط شدن با افکار و نیز بر کنار از تفسیر به رأی از اهداف آن به شمار می ‏رود. به بیان دیگر، جریان مکتب تفکیک بر این باور است که ما کلام تعقل می‌خواهیم اما اصول فلسفی مانند قدم عالم، وحدت وجود و ضرورت علت و معلول را قبول نداریم. یعنی جداسازی دین از فلسفه، و نقد و تخطئه عالمانه فلسفه.

    آیت ‏الله زرآبادی سالیان متمادی به تدریس پرداخت و شاگردان بسیاری پرورش داد که از جمله آن‌ها شیخ مجتبی قزوینی، شیخ علی ‏اکبر اللّهیان تنکابنی، شیخ علی ‏اصغر شکرنابی و سید ابوالحسن حافظیان مشهدی و شیخ هاشم قزوینی خراسانی است.

     

    سیر تحولات مکتب تفکیک

    از بزرگان این مکتب می توان آیت الله شیخ هاشم قزوینی، آیت الله شیخ مجتبی قزوینی خراسانی و آیت الله العظمی میرزا حسنعلی مروارید را نام برد.

    در حال حاضر زعامت این مکتب با آیت الله سید جعفر سیدان بوده و محمدرضا حکیمی از افراد برجسته این مکتب است. شیخ علی ریاحی نبی و مهدی نصیری نیز هر چند اختلاف نظرهایی با مبانی تفکیکی ها دارند اما به هر حال از طرف داران این مکتب به حساب می آیند.

    تفکیکیون جریان غالب فکری در حوزه علمیه مشهد را تشکیل می‌دهند و چنان در اعتقادات خود راسخند که حضرت امام خمینی(ره)  که خود از اعظم اساتید فلسفه و عرفان بودند در سال 1358 به احترام حفظ وحدت عمومی حوزه مشهد و حاکمیت دینی، از ادامه درس تفسیر قرآن خویش که در قالب برنامه «با قرآن در صحنه» از تلویزیون پخش می‌شد، خودداری کرد؛ یا در دهه هفتاد شمسی با حضور آیت الله العظمی جوادی آملی که از فلاسفه بنام و ازشاگردان علامه طباطبایی هستند در مشهد برای زعامت حوزه علمیه این شهر مخالفت کردند.

     

  • +نگاهی گذرا بر مکتب تفکیک

    در باب مکتب تفکیک صحبت ها و انتقادات متفاوتی مطرح گردیده است، اما مهم این است که دریابیم این مکتب بر کدام بنیاد فکری و معرفتی تکیه کرده است.

    از این رو نگاهی گذرا به مبانی معرفتی مکتب تفکیک، روشن کننده بسیاری از حقیقت ها خواهد بود. واقعیت این است که بر آوردن مبانی معرفتی تفکیکیان کاری دشوار نیست؛ زیرا علیرغم اختلاف آنان در چگونگی حجیت عقل، به ناچار همه از روش شناسی ویژه ای برای بیان عقاید خود بهره می برند.

    نیای فکری تفکیکیان مرحوم میرزا مهدی اصفهانی است که کتاب او تحت عنوان ابواب الهدی سند مهمی برای تحلیل اندیشه آنان به شمار می آید.

    میرزا جداَ اعتقاد داشت که فلاسفه‌، اسلام، حقایق قرآنی و حدیثی ناب را به کنار نهاده و اسلام را با اندیشه‌های خود هدم نموده و خدمتی به آن نکرده‌اند.

    از دست‌خطی که از وی به جای مانده است، مشخص می‌گردد که وی، در اوایل حضورش در نجف اشرف، خود را به دو  مشکل دچار می‌دید: «این حقیر فقیر در اوان تشرف به نجف اشرف با کمال تنفر از مذاق تصوف و برائت از این طریقه ضاله مشهوره در مقام تحصیل کمالات، بالاخره دو مطلب به جهت احقر مشکل شده؛ یکی راجع به معرفت گمانی و توهمی شد و به جهت حل او رجوع به کتب عرفا می‌کردم، بالاخره رجوع به کتب فلاسفه قدیم کردم و دیگری آنکه متحیّر بودم با آنکه حضرت احدیّت، ولی عصر را ولی عالم مقرر فرموده و اوست به منزله قطب و هادی کل، و واسطه تمام کمالات اوست، چرا طالبین معرفت خود را محتاج به مربی و رفیق دانند. لهذا در خلال این حال توسل به وجود اقدس اعلیحضرت ولی عصر ارواحنا فداه می‌کردم به طریقی که حضرت منان جل و اعلی مرا توفیق مرحمت می‌فرمود.»

    این رویکرد موجب برانگیخته شدن مخالفت هایی با مکتب تفکیک شده است؛ کسانی این مکتب را ضدّعقلی و ضدّفلسفی دانسته و آنان را همسوی با متکلمان معرفی کرده اند و همچنین نوک تیز حملات این مکتب را متوجه صدرای شیرازی و ابن عربی دانسته اند از جمله ابراهیم دینانی گفته است: «در بسیاری موارد، به مواضع متکلمان نزدیک شده و سخنان آنها را تکرار کرده اند؛ از باب نمونه می توان به مسئله وجود ذهنی و تحقق کلی اشاره کرد. خرده گیری های علمای مکتب تفکیک، بیشتر متوجه افکار و اندیشه های صدر المتألهین شیرازی و ابن عربی است».

     

    تفکیک از منظر تفکیکیون

    با این وصف، طرفداران این مکتب در تعریف آن معتقدند « واقعیت جریان تفکیک امری است که با اسلام و ظهور آن پیوند دارد. مکتب تکفیک به تباین کلی میان دین و فلسفه و عرفان معتقد نیست لیکن تساوی کلی را نفی می‌کند. کسانی که می‌گویند تفکیکیان با عقل مخالف‌اند، از روی اندیشه سخن نمی‌گویند. تفکیکان با فلسفه هم مخالف نیستند تا چه رسد به عقل. از جمله مشاهیر تفکیکی در سالهای اخیر محمد رضا حکیمی است. وی اینچنین معتقد است:

    «تفکیکیان به اعتبار پیروی از وحی از عقل دفاینی بهره می‌برند که اعماق عقل است. دیگران، همه از سطوح عقل استفاده کرده‌اند یا عقل ابزاری. فرق است میان عقل ابزاری و عقل انواری. این طرز فکر، خاص اصحاب مکتب تفکیک نیست. اهل نظر و اطلاع می دانند که دین ماهیتاً و منشئاً چیزی است و فلسفه چیزی و عرفان چیزی دیگر هدف گیری این سه (دین و فلسفه الهی و عرفان) یکی است؛ یعنی هر سه خدا را می طلبند و عرفی می کنند، اما فرقِ نتیجه بسیار و در موارد مهمی بنیادین است. از این رو است که مکتب تفکیک به تباین کلی میان دین و فلسفه و عرفان معتقد نیست، لیکن تساوی کلی را نفی می کند.»

    از منظر هواخواهان این مکتب، بشر برای دریافت حقایق، سه راه در پیش دارد؛ راه وحی، راه عقل و راه کشف. این سه راه از یکدیگر متمایز اند و هم از نظر منبع و هم از نظر شیوه، از یکدیگر جدا هستند؛ البته نباید از تمایز این سه حوزه، تضاد یا تباین کلی را نتیجه گرفت؛ سخن از تفاوت آنها در شیوه و منبع است.

     

    مشخصه مکتب تفکیک

    ولی حقیقت آن است که مشخصه بارز مکتب تفکیک، فلسفه ستیزی و فیلسوف گریزی بسیار ایشان است، میرزا مهدی اصفهانی بر آن است که محصول اندیشه فلسفی و عرفانی (که البته به زعم او یونانی و لاجرم ضد دینی است) از اصل و ریشه نادرست و ناکارآمد است و بهره ای از حقیقت ندارد: «نتیجه قواعد یونانی، ضد قرآن است و قرآن برای ابطال این قواعد آمده است. روایات نیز در شرح این ابطال بسیار سخن گفته اند»

    این در حالی است که روش شناسی اجتماعی شیعه در طول تاریخ، با نگره مکتب تفکیک به عقل و خردورزی اسلامی منافات آشکار دارد.

    همه فقیهان، اصولیان، متکلمان و متألهان شیعی در طی سده ها و سال ها، چنان دستاوردی از فکر و فرهنگ و فلسفه و برهان و استدلال فراهم آورده اند که بی مدد آنها، نگاه کردن به دین ناقص و ابتر خواهد بود.

    از سوی دیگر، در میان مباحث مکتب تفکیک و اصحاب آن، به نوعی نص گرایی بی منطق و معاند با تفسیر و تأویل عقلانی بر می خوریم، صرفنظر از اینکه اصحاب آن، نگره و دیدگاه خود را به عنوان اصلی از اصول و معارف دینی معرفی می کنند و آن را وحیانی می شمارند. از آن جمله محمدرضا حکیمی به صراحت، تفکر تفکیکی را عین اسلام دانسته، در این باب می گوید: «واقعیت جریان تفکیک، امری است مساوی با خود اسلام و ظهور آن، یعنی قرآن و حدیث، کتاب و سنت، معارف قرآن و تعالیم اهل بیت علیهم السلام و خلاصه هرچه از ثقلین، دو میراث پیامبر صلی الله علیه و آله استفاده شود، بدون هیچ گونه اقتباسی از کسی و مکتبی و بدون هیچ گونه نیازی به اندیشه ای و نحله ای، همین و لاغیر، و این مقتضای شناخت اخلاقی و قرآنی مستقل است که به سائقه فطرت و بر شالوده گروش های ایمانی در گروندگان وجود دارد.»

     

  • +معرفی مکتب تفکیک از زبان تفکیکیون

    آیت الله سیدان، از مشهور ترین تفکیکیون سالهای اخیر در توضیح این مکتب چنین می گوید:

    «مقصود از مكتب تفكیک جدا سازى گفته ‏هاى بشرى از معارف وحیانى و حفظ خلوص معارف و شناختهاى اعتقادى مكتب اهل بیت، به دور از آمیختگى با نحله‏ ها و مكتبهاى فلسفى و عرفانى بشرى است. عموم فقهاء امامیه بر استقلال و غناى معارف وحیانى اعتقاد داشته و تفكیک این حقایق را از افكار بشرى (فلسفى و عرفانى) ضرورى میدانند بدین جهت از این دیدگاه به نام (نظریه تفكیک) نام برده شده است. این مكتب، مكتب جدیدى نیست. این مكتب داراى واقعیتى است تاریخى كه سابقه آن به صدر اسلام بلكه به بعثت رسول مكرم اسلام می رسد و مبناى سلوك عموم فقهاء و علماء امامیه است. آرى تاریخ این مكتب تاریخ بعثت رسول مكرم اسلام است، زیرا پیامبر گرامى اسلام افكار پیشین فلاسفه و عرفا را كه سابقه چند صد ساله دارند تكرار ننموده و حقایق دیگرى بیان داشته ‏اند و مسائلى كه آورده ‏اند تنها در مورد حلال و حرام و طهارت و نجاست و بیان معاملات صحیح و باطل و دستوراتى براى زندگى (كه البته آنها هم از أهمیت بسیار برخوردار است) نبوده است بلكه مهمترین مسأله انبیاء و پیامبر گرامى اسلام تكامل بخشیدن بعقول و رشد ارواح و نفوس انسانى ومعارف الهیه است، آرى اسلام عزیز این آخرین مكتب وحى عالیترین حقایق را در مسأله خداشناسى و صفات حضرت حق و لقاء الله و معرفت ربوبى و مسائل مربوط به جهان، به بشریت عرضه داشته است، و در مباحث حدوث و قدم و جبر و تفویض و اختیار، قضاء و قدر، دعا و نیایش، حقیقت انسان و عقل و زندگى و عوالم قبل از این عالم و بعد از این عالم مطالب مهمه ‏اى را ابلاغ و تبیین نموده است و از واضحات است كه فقهاء امامیه عموماً با تكیه به این بیانات وحیانى، و با توجه به اینكه اصل اثبات خداوند متعال و رسالت نبى مكرم اسلام با تعقل روشن اثبات گردیده است مطالب مهمه اعتقادى را تعقیب نموده و به آنها متعهد میباشند.

    در مورد روش صحیح در فهم معارف حقه گوئیم: با توجه به اینكه اساس حركت صحیح، حركت عقلانى است و آنچه سند و حجت براى انسانها است همان درک روشن و خردمندانه می باشد و عقل است كه ابزار مختلف مناسب با كشف حقایق را بكار میگیرد و حقایق را كشف میكند. آرى راه و روش صحیح همان است كه از نیروى نورانى عقل استفاده شود و آنهائیكه با راهنمائى عقل به حقانیت وحى رسیده‏ اند و وحى را بحكم عقل منبع وسیع و بى خطا و تبیین كننده حقایق میدانند  بدیهى و روشن است كه روش صحیح براى آنان در درك معارف حقه، تعقل و تفكر در وحى و با چراغ عقل از این منبع وسیع و بى مانند استفاده كردن است.

    گاهى گفته میشود با اینكه وحى را بحكم عقل پذیرفته و به آن رسیده ‏ایم چگونه میشود كه براى كشف معارف، عقل را نادیده گرفته و آنچه بوسیله عقل حجت شده است میزان و ملاک قرار گیرد و عقل خود كنار زده شده و از حجیت ساقط گردد و فقط وحى تكیه گاه معارف حقه باشد؟ در جواب آن باید بگوییم:

    اول

    بدیهى است مطالبى كه عقل به روشنى آنها را میفهمد و مورد قبول عموم عقلا است مسائلى محدود و انگشت شمار است و بسیارى از مسائل از شعاع نور عقل عموم عقلاً بدور است و آنچه براى عموم عقلا روشن و از مدركات اولیه عقل است (مانند اینكه معلول بدون علت ممكن نیست و اجتماع ضدین و اجتماع نقیضین محال است و دور و تسلسل باطل است و محیط اكبر از محاط است و مجموعه‏اى منظم و هدف دار و حساب شده نشان دهنده علم و شعور است) تغییر ناپذیر و هرگز این مطالب از وحى گرفته نمیشود بلكه وحى به این مطالب روشن عقلانى ثابت شده و متكى است و هیچگاه چنین درک روشن عقلانى كنار زده نمیشود و نیز آنچه بر اساس این حقایق روشن متكى است مورد قبول است.

    دوم

    بدیهى است كه عقل خطا نمیكند و اگر عقل كه میزان درک مطالب است خطا كند میزانى براى شناخت صحیح از ناصحیح و حق از باطل نخواهیم داشت و هرگز مطلبى به ثبوت نخواهد رسید، ولى عاقل بخاطر علل مختلف مانند نرسیدن بمقدمات لازمه در درک مطالب و یا غلبه خواسته ‏ها و هواهاى گوناگون نفسانى و یا عدم دقت و أمثال آن اشتباه میكند و از این جهت است كه میبینیم بزرگان از عقلاء در اكثر مسائل مهمه معارفى با یكدیگر اختلاف دارند، اختلافى بین نفى و اثبات و بسیار شگفت ‏انگیز.

    سوم

    هر كجا كه مطالب منتسب به وحى با مدركات اولیه و قطعیه عقل مخالف باشد، وحیانى بودن آن مردود و در صورت قطعیت سند توجیه خواهد شد، گرچه چنین چیزى در مدارک وحیانى نیست، مگر آنكه قبل از هر توجیهى، وحى خود آن را توجیه نموده و حقیقت را روشن ساخته است. 

    بنا بر این هرگز عقل كنار زده نمیشود بلكه در مواردى كه عقل دسترسى به آن ندارد از قبیل مسائل مربوط به معاد و عوالم بعد از این عالم و عوالم قبل از این عالم و مانند آن از وحى استفاده میكند. و چون در مسائل اختلافى بین عقلاء مطلب از بداهت برخوردار نیست و الا اختلاف نمیشد، وحى كه به حكم روشن عقل پذیرفته شده است مرجع و حجت خواهد بود و باید متوجه بود كه در بسیاری از موارد هم مدارک وحیانى تعلیم دهنده است و مراجعین به مدارك وحیانى متعلم من ذى علم میباشند.

    از آنچه گفته شد بخوبى مییابیم كه با توجه به محدود بودن شعاع عقل عموم عقلاء (به تصدیق همه عقلاء) و با توجه به خطا كارى عاقل بحكم اختلاف فراوان در مطالب مهمه و گرنه اختلاف در آنها نمیشد و با توجه به پذیرفتن وحى به عنوان منبع وسیع و بدون خطا در تبیین حقایق، روش صحیح براى كسب معارف همان تعقل در وحى و استفاده از مكتب وحى بحكم عقل میباشد و عقل نیز در جایگاه ارزنده خود مستقر و ارزش خود را دارا است.

    خطرى كه در رعایت نكردن این روش حتى علاقه ‏مندان به مكتب وحى را تهدید می كند این است كه اگر از روش تعقل در وحى (آنچه وحى بودنش مستند و دلالتش روشن است) استفاده نشود چه بسا مطالب و مبانى نادرستى در نفوس افرادى كه در جستجوى رسیدن به معارف و حقایق می باشند، رسوخ كند و هنگامى كه به وحى میرسند و وحى را با آن موافق نمیبینند به توجیه وحى گرفتار شده تا آنجا كه ضد وحى را مستند به وحى نموده و مستفاد از وحى می دانند و از آنچه به آن دل بسته ‏اند نمیتوانند خود را آزاد نمایند و به ندرت افرادى این چنین متنبه و مستبصر میشوند، بعنوان مثال یكى دو نمونه‏اى از ده‏ها مورد از مباحث توحید و معاد یادآورى میشود:

     

    توحید

    كار به آنجا میرسد كه در كتاب ممد الهمم در شرح فصوص الحكم تألیف یكى از معاریف فعلى فلسفه و عرفان در ترجمه مطلب ابن عربى در فص هارونى چنین مینگارد:

    «موسى بواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود. چه اینكه میدانست اصحاب عجل چه كسى را پرستش میكردند. زیرا او عالم بود كه خداوند حكم فرموده كه جز او پرستش نشود و آنچه را حكم فرمود غیر آن نخواهد شد پس جمیع عبادتها عبادت حق تعالى است و لكن «اى بسا كس را كه صورت راه زد» بنا بر این عتاب موسى برادرش هارون را از این جهت بود كه هارون انكار عبادت عجل مینمود و قلب او چون موسى اتساع نداشت. چه اینكه عارف حق را در هر چیز میبیند بلكه او را عین هر چیز میبیند (غرض شیخ در این گونه مسائل در فصوص و فتوحات و دیگر زُبر و رسائل‏اش بیان اسرار ولایت و باطن است براى كسانى كه اهل سرند. هر چند به حسب نبوت تشریع مقر است كه باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنانكه انبیاء عبادت اصنام را انكار میفرمودند.)»

    توجه دارید كه از مطالب قطعى قرآن و مكتب وحى كه همه انبیاء بر آن اصرار داشته ‏اند نفى جدى شرک است و در خصوص پرستش گوساله سامرى عبارات شدید قرآن كریم در برخورد با گوساله پرستان تا آنجا است كه توبه آنان به كشتن یكدیگر اعلام میشود و حضرت موسى «على نبینا و آله و علیه السلام» غضبناک شده در حدى كه با حضرت هارون برخورد ناراحت كننده‏ اى دارد.

    آنگاه در عبارت مذكور میگوید كه ناراحتى حضرت موسى «على نبینا و آله و علیه ‏السلام» براى منع نمودن هارون از عبادت عجل بوده است و به علاوه امضاى مطلب ابن عربى در بین الهلالین نوشته است كه منع انبیاء از پرستش بُتها براى توده مردم بوده است نه اهل سر و ولایت و باطن و شگفت‏ انگیز است تناقض هائیكه در این عبارات وجود دارد.

    اگر این چنین است كه حق عین همه چیز است پس حضرت موسى و حضرت هارون یكى میباشند و عتاب كردن یكى دیگر را چه معنى دارد، چه اینكه دیگرى در كار نیست اعاذنا الله من هذه الزلات.

    توجه میفرمائید كه سر تا سر قرآن كریم با جدیت تمام و قاطعیت توجیه ‏ناپذیر نفى بت پرستى كرده و در خصوص گوساله پرستى نیز چگونه بشدت مبارزه كرده است  ولكن بخاطر شكل گرفتن نفس با مبانى فكرى خود (فلسفى و عرفانى) میگوید كه عبادت هر چیز عبادت خدا است و انبیاء توده مردم را از بت پرستى نهى نموده ‏اند. در همین بحث توحید آخوند ملا صدرا چنین میگوید: «عندما طلعت شمس الحقیقه و سطع نورها النافذ فى أقطار الممكنات المنبسط على هیا كل الماهیات، ظهر وانكشف أن كلما یقع علیه اسم الوجود، لیس الا شاناً من شئون الواحد القیوم و لمعه من لمعات نورالانوار فما وضعناه اولاً بحسب النظر الجلیل من أن فى الوجود عله و معلولاً أدى بنا أخیراً من جهه السلوك العلمى و النسك العقلى الى أن المسمى بالعله هو الاصل و المعلول شأن من شئونه و طور من أطواره و رجعت العلیه و الافاضه الى تطور المبدء الاول باطواره و تجلیه بانحاء ظهوراته».

     

    معاد

    یكى از موارد در مسأله معاد این است كه آخوند ملاصدرا در اسفار اصرار دارد بر اینكه عذاب براى خالدین در جهنم عذب و گوارا میگردد، و چون مبانى و افكار ساخته و پرداخته ایشان و امثال ایشان در نفوسشان رسوخ كرده و براى خود مبنائى أخذ كرده ‏اند و بر اثر شبهاتى به مطالبى انس گرفته‏ اند، با اینكه مسأله عذاب و رنج‏و گرفتارى شدید و شكنجه‏ هاى گوناگون براى خالدین در نار (معاندین با حضرت حق) از قطعیات قرآن و حدیث است.

    با این حال گفته‏ اند كه خالدین در جهنم از آتش و دیگر وسیله ‏هاى گرفتارى در دوزخ نه تنها رنج نمیبرند بلكه بسیار خوش و خوشنود و در لذت كامل بسر میبرند.

    آرى با اینكه قرآن كریم میفرماید:

    «خالِدینَ فِیهَا لا یخَففُ عَنْهُمُ العَذابُ وَلا هُمْ ینْظَروُنَ»

    و میفرماید: «وَما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النارِ» 

    و میفرماید: «یرِیدُونَ أَنْ یخْرُجُوا مِنَ النارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِیمٌ» 

    و میفرماید: «اِن الذِینَ كَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نارَاً كُلما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدلنا جُلُودَاً غَیرَها لِیذُوقُوا العَذابَ» 

    و نیز در دهها آیه دیگر خلود در نار و گرفتارى و رنج را اعلام مى دارد. با این همه ملا صدرا در أدله خود بعنوان تأیید مطلب، از ابن عربى نقل میكند:

    «فهم یتلذذون بما هم فیه من نار و زمهریر و مافیها من لدغ الحیات والعقارب كما یلْتَذ أهل الجنه بالظلال والنور ولثْم الحسان من الحور» 

    و چون منتقل نشده ‏اند كه مخالفت با حقیقتى لا یتناهى و عظمت بى حد حضرت حق و عناد به اختیار با مالك مطلق و قدرت و جلالت نا محدود عذاب نامحدود را مستحق میگردد و از آیه شریفه «وَ لَو رُدوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ» و جمله شریفه حضرت سجاد علیه السلام «و لقد كان یستحق فى اول ما هم بعصیانك كل ما أعددت لجمیع خلقك من عقوبتك» غفلت نموده‏ اند.

    و بخاطر شبهه كاملاً مردود (القسر لا یدوم) و امثال آن كه در مباحث مربوطه به تفصیل بررسى و ابطال شده است به چنین مطلب ناصحیحى قائل شده ‏اند، كه طینت خالدین در نار عوض میشود و با دوزخ مناسب، بلكه اینان از ابتداء براى همین خلق شده‏ اند و خداوند این چنین خواسته است و گفته ‏اند همین است معناى «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنمَ كَثِیرَاً مِنَ الِجن وَالإِنْسِ»  و لام «لجهنم» را لام غرض بمعناى حقیقى گرفته‏ اند و از اینكه این، لام عاقبت است بمانند «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیكُونَ لَهُمُ عَدُواً وَ حَزَنَاً»  فراموش كرده‏ اند تا آنجا كه «وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ»  را معنى كرده كه در دوزخ به اصل اولیه خود بر میگردند و در این دوران كه عذاب نداشته ‏اند بین آنها و آنچه اقتضاء اساس خلقت آنهاست فاصله افتاده است.

    در هر حال مقصود تذكر به این خطر مهم است كه وقتى انسان با پذیرش وحى از تعقل در وحى غفلت میكند، و از ابتدا با افكار خود و افكار بشرى در جستجوى معارف قرار میگیرد، در نتیجه نفس انسان با مطالبى شكل میگیرد كه در برخورد با نصوص وحى این چنین به توجیه و تأویل بر ضد اصول وحى اصرار میورزد  اعاذنا الله من هذه الزلات.

     

    عدم سازگاری فلسفه و عرفان موجود، با وحی

    عقل از نظر ما، به معنای «مابه‌الادراک» است و این منبع، هرگز با وحی مخالف نیست و از چنان اصالتی برخوردار است که اصل اثبات خدا و وحی به آن وابسته است. فرضاً اگر در جایی از وحی، مطالبی مخالف با مابه‌الادراک دیده شود، طبیعی است هنگامی که از این ادراک صریح خارج شویم، جای سخنان دیگر بسیار است.

    بنابراین هر آنچه به نظر می­رسد با این ادراک صریح عقلانی مخالف است، حتماً توجیه خواهد شد؛ ولی مهم آن است چیزی که مخالف عقل صریح باشد، در وحی وجود ندارد و هر کجا در وحی موردی مشاهده شود که به نظر می­رسد خلاف عقل است، خود وحی قبل و بهتر از هر امری آن را توجیه کرده است. از این قبیل است آیاتی مانند «جاء ربک …» یا «الی ربها ناظره» یا «و نفخت فیه من روحی». ازاین‌رو می­توان مدعی شد هرگز تخالفی بین عقل صریح و وحی وجود ندارد.

    سخن این است که وحی، عین عقل و عقل نیز عین وحی است. عقل، سند و حجت است و از چنان قدرت و اصالتی برخوردار است که اساس هر حرکت صحیحی بر اساس آن صورت می‏گیرد. خشت اولیه هر ساختمان ارزنده فکری، تعقل است که البته تکیه‌گاه وحی نیز می‏باشد. در عین حال بسیاری از آنچه که اکنون به عنوان «فلسفه و عرفان»مطرح است، با وحی صریح سازگار نیست و این مسئله جای بحث و بررسی دارد.

     

    بیان برخی از موارد عدم سازگاری با وحی

    به اعتقاد بنده درباره مسئله «توحید»، آنچه در فلسفه با ادله خاص خود وجود دارد، سنخیت بین خالق و خلق است و آنچه در عرفان مطرح است، مسئله عینیت است و آنچه در وحی است، مسئله بینونت بین خلق، موجودات و خالق می‏باشد که البته این مسائل باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد. درباره مسئله «علم و اراده» نیز آنچه در فلسفه مطرح است، یکی بودن آنها، و در مسئله وحی، به روشنی دو تا بودن علم و اراده است. مسائل دیگری هم مانند «جبر و اختیار» وجود دارد که در عرفان، انسان به عنوان موجودی ذوالاراده و الاقتضاء قلمداد نمی­شود تا آن‌گاه گفته شود انسان مجبور است یا نسبت به او تفویضی صورت گرفته است. پس در نگاه عرفانی، اسناد «وجود» به او، مجازی و حتی فوق آن است که به او «عین الفقر» گفته شود. طبعاً تعابیری مانند «لاجبر و لا تفویض» هم از باب سالبه به انتفاء موضوع، قلمداد می‏شود. درواقع نبودن جبر و تفویض به‌خاطر آن است که انسانی وجود ندارد تا مجبور شده یا به او تفویض شود.

    بی‌تردید این مسائل با وحی سازگار نیست؛ همچنان‌که مبانی فلسفی، تا آنجا می­رسد که بالاخره «مجبور» به صورت «مختار» تعریف می‏شود. همچنین باید دید در مسئله معاد، «محشور» به چه معنا است؛ آیا از بدن خاکی خبری هست یا فقط روح محشور می‏شود. چنان‌چه در قسمتی از مطالب فلسفی (غیر از حکمت متعالیه) تنها از معاد روحانی دفاع می‏شود. بر این اساس، انسان، با ملکات خویش محشور می‏شود یا اینکه می­گویند نفس، صورت مثالی را ایجاد می‏کند که در هر حال از بدن خاکی خبری نیست و طبعاً بهشت نیز قائم و موجد به نفس انسان است. از این قبیل موارد بسیار است که هر کدام جای بحث دارد.

    بنابراین از نظر مکتب تفکیک، عقل دارای جایگاه و ارزش مخصوص به خود است و نمی­توان گفت از این دید، اهتمامی به آن نمی­شود یا فقط ظواهر وحی اخذ می­شود. در اینجا عقل (به معنایی که گفته شد) کاملاً با وحی منطبق است و هرگز با یکدیگر تخالف ندارند؛ اما اشکالات و مناقشاتی که وجود دارد، این است که فلسفه موجود در قالب حکمت متعالیه، در «اسفار» و دیگر کتب ملاصدرا آمده است.

     

    ضرورت رجوع به عقل هماهنگ با وحی

    به بیان بهتر در مباحث موجود فلسفی و نتایج برگرفته از آن، معقول به معنایی که عقل ما را به آنجا رسانده باشد، وجود ندارد؛ بنابراین شایسته است که به این امر اهتمام بسیار ورزیده شود. آنچه مکتب تفکیک بیش از هر چیز به آن اهتمام می­ورزد، این است که با توجه به اینکه وحی، مورد قبول قرار گرفته و تنها شامل مسائل فرعی مانند: پاکی، نجاست، طهارت و … نیست. (در عین اینکه این مسائل نیز از اهمیت بسیاری برخوردار است)، اما بی‌تردید وحی، معارف دیگری را درزمینه حقایق هستی دربرمی‏گیرد. ازاین‌رو بعد از اینکه عقل، وحی را پذیرفت، نباید این‌گونه باشد که در ابتدا مسائلی از جای دیگر در نفس انسان رسوخ پیدا کند و سپس انسان به فکر رجوع به وحی ‏باشد. باید به وحی نیز اهتمام ورزیده شود؛ زیرا هر کس به وحی اهتمام داشته باشد و با «مابه‌الادراک» که مشترک است وارد این مسائل شود، به هر آنچه به نظر ما درست است دست می­ یابد؛ مشروط بر آنکه این کار عملی شود.

    خلاصه کلام اینکه در خصوص چگونگی نسبت وحی و عقل در مکتب تفکیک و فلسفه می­توان گفت عقل و وحی، در معنای گفته شده در فلسفه و تفکیک از نظر کلی مشترکند و نه تنها تضادی بین آنها وجود ندارد، بلکه بر یکدیگر تطابق دارند. اما آنچه باقی می­ماند، بحث‌های مصداقی است؛ یعنی مصادیقی که در مسائل این علوم مورد بحث قرار گرفته و می‏گیرد. پس نسبت بین عقل و وحی، نسبت «تطابق» است؛ آن هم با توجه به مختصر مسائلی که در ضمن بحث گفته شد.»

     
  • +شباهتها و تفاوتهای مکتب تفکیک و اخباری گری

    اخباریون نقطه مقابل اصولیون و مجتهدان (قائلین به اجتهاد در احکام دین) هستند. مؤسسین این گرایش میرزا محمد استرآبادی و شاگردش ملاامین استرآبادی هستند. اینها اجتهاد را حرام می دانند، ظواهر قرآن را حجت نمی دانند و مدعی اند که قرآن را فقط امام معصوم می فهمد و بس. اینها به حجیت عقل نیز قائل نبوده و آن را خطاکار می دانند. اجماع را هم قبول نداشته و آن را دلیل اهل سنت در انتخاب خلیفه اول می انگارند. در حالی که هیچ اجماعی بر خلافت خلیفه اول واقع نشده است و ادعای اهل سنت در این باب ادعایی مردود است. اخباریون معتقدند که تمام روایات کتب اربعه شیعه درست هستند فلذا معتقدند که احتیاجی به علم رجال نیز وجود ندارد.

    مسائل و موضوعات مطرح در مکتب تفکیک در حوزه معارف و اعتقادات است و ارتباطی با مسائل فقهی و اصولی ندارد. در حالی که عمده سخن اخباریون در حیطه احکام فقهی و اصولی بود. اما مکتب تفکیک ظاهراً با اجتهاد فقهی و با علم اصول مخالفتی نداشته است.

    تنها روش استدلال فلسفی و کشف عرفانی را مورد نقد قرار می دهد. لذا عمده شباهت آنها تکیه بر ظاهر متون دینی است.

     

    تفکیکیان و گروههای مخالف با فلسفه

    حجت الاسلام وکیلی از دانش آموختگان فلسفه که به بررسی عقاید و نقد مکتب تفکیک پرداخته است، به شش گروه مخالف فلسفه قائل می باشد. وی معتقد است که از انواع ششگانه مخالفت با فلسفه، فقط دو گروه از آنها به درد تفکیکیان می‌خورد که با هر خردورزی مخالفند و قسم ششم به کار همگی مخالفان می‌آید. قسم اول در تاریخ شیعه فقط در اصحاب حدیث، اخباریان، شیخیه و تفکیکیان وجود دارد و قسم دوم در عارف مسلکان و قسم ششم فقط در غیر متخصصین.

    گروه اول

    مخالفت باتعقل و ترغیب به مراجعه به روایات.

    در تاریخ شیعه با کسانی برخورد می‌کنیم که با هرگونه تفکر عقلانی و خردورزی استدلالی در مسائل اعتقادی (فلسفه و کلام) مخالفند و معتقدند که باید در مسائل معرفتی فقط باید به متون نقلی قرآن و روایات مراجعه کرد.

    این گرایش در میان اهل سنت طرفداران فراوانی در تاریخ داشته است ولی در شیعه فقط چهارگروه معروف به این تفکرند:

    اول

    پیشینه این گرایش در شیعه به «اصحاب الحدیث» و محدثین قم برمی‌گردد. در اثر مخالفت شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی این تفکر تا چندین قرن از بین رفت، گرچه رسوبات آن میان عده‌ای باقی بود که در لابلای متون قرن‌های هفت و هشت گاهی از این عده با عنوان اخباریان یاد می‌شود.

    دوم

    بار دیگر همین تفکر توسط اخباریان در قرن یازدهم احیاء شد و ایشان صراحه هر گونه بحث کلامی و فلسفی را ممنوع شمردند.

    سوم و چهارم

    سپس شیخیه کریمخانیه در قرن سیزدهم احیاگر این مکتب بودند و از آن پس میرزای اصفهانی و شاگردانشان در قرن چهاردهم آن را در مشهد مقدس رونقی نوین بخشیدند.

    در سراسر تاریخ شیعه غیر از این چهارگروه، نحله رسمی دیگری موافق با این فکر دیده نمی‌شود.

     

    گروه دوم

    مخالفت با تعقل به ادعای آشکاری اصول اعتقادی و دعوت به تقوا و تهذیب نفس

    گروهی دیگر در تاریخ دیده می‌شوند که با بحث‌های عقلی (فلسفی و کلامی) مخالفت می‌ورزند، ولی اصراری بر مراجعه فراگیر به روایات ندارند؛ بلکه معتقدند آنچه از مسائل اعتقادی دانستنش لازم است از مسائل بسیار روشن و معلوم است که فطرت بدان شهادت می‌دهد و با مختصر تأملی در آیات و روایات به دست می‌آید و علومی مانند فلسفه و کلام نه فقط راه فهم این سائل را هموار نمی‌کند، بلکه بر پیچیدگی آن می‌افزاید.

    این گرایش در بین عرفاء بسیار رواج داشته و بسیاری از ایشان یقین به اصول اعتقادی را در گرو ظهور فطرت می‌دانند و آراء متکلمین و فلاسفه را دور نمودن راه رسیدن به حقیقت یا سردرگمی می‌شمارند. این گروه معمولاً چون اهل تهذیب نفس می‌باشند و خودشان باطنی مصفا و دور از شبهه دارند، اعتقاد به خداوند و صفات وی و نبوت را روشن و بدیهی تلقی می‌کنند.

    مخالفت سید ابن طاووس و شهید ثانی که هر دو اهل عرفان می‌باشند از این باب است. این گرایش در آثار میرزای اصفهانی نیز بسیار پر رنگ و در شاگردان وی کم‌رنگ‌تر است. وی نیز که به شدت تحت تأثیر عرفاست فهم حقائق را به تابش نور علم و عقل در اثر تقوی می‌داند نه تحصیل علوم حصولی.

     

    گروه ششم

    مخالفت با فلسفه صدرایی به جهت مخالفت با نتائج آن.

    پس از ملاصدرا به عده‌ای بر می‌خوریم که معتقدند نتائج فلسفه صدرائی نیز در باب توحید و معاد و نفس و …. – همچون فلسفه مشائی – با آیات و روایت ناسازگار است و از این رو با آن مخالفند. گرچه مسلماً فلسفه صدرائی محتاج تکمیل و اصلاح است ولی ما در تاریخ هیچ‌کس را نمی‌یابیم که فلسفه صدرائی را به شکل عمیق خوانده و فهمیده باشد و در قرآن و روایات نیز متخصص باشد و ادعا کند کلیت حکمت متعالیه با قرآن و روایات ناسازگار است و همه مخالفین با حکمت صدرائی یا در فلسفه صدرائی غیرمتخصصند و یا در قرآن و روایات و یا در هر دو و چه زیبا، در کتاب شریف کشف الأسرار می‌خوانیم:

    «صدرالمتألهین از بزرگ‌ترین فلاسفه الهی و مؤسس قواعد الهیه و محور حکمت مابعدالطبیعه است. او اول کسی است که مبدأ و معاد را بر یک اصل بزرگ خلل‌ناپذیر بنا نهاد و اثبات معاد جسمانی را با عقل کرد و خلل‌های شیخ الرئیس را در علم الهی روشن کرد و شریعت مطهره و حکمت الهی را با هم تلاقی داد. ما بررسی کامل کردیم دیدیم هر کس درباره او چیزی گفته از قصور خود و نرسیدن به مطالب بلند پایه اوست. آری، خودسرانه وارد مطالب شدن.»

    از انواع مخالفت با فلسفه، آنچه به کار مخالفان فلسفه می‌آید، فقط قسم اول و دوم و ششم آن است.

    قسم اول و دوم فقط به درد تفکیکیان می‌خورد که با هر خردورزی مخالفند و قسم ششم به کار همگی مخالفان می‌آید.

    قسم اول در تاریخ شیعه فقط در اصحاب الحدیث، اخباریان، شیخیه و تفکیکیان وجود دارد و قسم دوم در عارف مسلکان و قسم ششم فقط در غیر متخصصین.

    اما مخالفان که به این مباحث تاریخی توجه ندارند، تمام کسانی را که به یکی از این شش قسم با فلسفه مخالفت ورزیده باشند، در فهرست مخالفان حکمت متعالیه یا مطلق فلسفه ردیف می‌نمایند.

     

  • +جریان مخالفان فلسفه و عرفان و ادوار مکتب تفکیک

    حجت الاسلام والمسلمین محمد حسن وکیلی، در مصاحبه ای با عنوان «مکتب تفکیک از میرزا مهدی اصفهانی تا مبارزه‌ صرفاً عملی با عرفان و حکمت» در مجله‌ اطلاعات حکمت و معرفت درباره‌ مکتب تفکیک و کتاب صراط مستقیم، چنین می گوید:

    «مکتب تفکیک بیشتر باید به عنوان یک مکتب عملی ـ و نه فکری ـ و یک جریان اجتماعی به عنوان مبارزه با حکمت صدرائی و عرفان بررسی شود. بین بزرگان این مکتب در مبانی فکری اصلاً وحدت نظر وجود ندارد. برخی برهان و استدلالات عقلی عمیق و پیچیده را کاملاً واقع نما می‌دانند و عقل منطقی را ابزاری برای کشف واقع می‌شمارند و برخی فقط براهین ساده که ماده و صورتش بدیهی باشد را مفید می‌شمارند و برخی مثل مرحوم میرزا هر علم حصولی را در مقام کشف حقائق عالم بی ارزش می‌دانند و ریشه گمراهی‌ها را پیروی از برهان شمرده و به تعبیر مرحوم میرزا سر مستسری که عرفاء را به گمراهی کشانده این است که اهل برهان بوده‌اند.

    در حوزه مسائل نقلی برخی خبر واحد را در اعتقادات حجت می‌دانند و برخی کاملاً مخالف هستند و امثال این اختلافات ریشه ‌ای و زیر بنائی باز هم وجود دارد.

     

    مبارزه با حکمت و عرفان

    حقیقت امر این است که مبارزه با حکمت متعالیه و عرفان چیز تازه‌ای نیست که طبیعی نیز می‌باشد. اوج و بلندی معارف عمیق اسلام که حکمت متعالیه نشان دهنده بخشهائی از آن است اقتضاء می‌کند که هر کسی توفیق بهره‌وری از این آبشخوار زلال را نداشته باشد. اساتید حکمت و عرفان از ملاصدرا تا معاصرین همیشه می‌گویند هضم مطالب عالی حکمت صدرائی محتاج هوش و استعداد؛ پشتکار و جدیت؛ تهذیب نفس و توکل و توسل؛ و زانو زدن در نزد استاد مسلط و عمیق و دقیق است و معمولاً چنین شرائطی کم یافت می‌شود.

    اگر افرادی که توفیق فهم فلسفه و عرفان را ندارند؛ بدبینی نیز داشته باشند؛ طبیعاً غیرت دینی‌شان سبب می‌شود با این علوم مبارزه کنند. مشهد مقدس پیشینه دراز مدتی در مبارزه با فلسفه دارد و تحت تأثیر گرایش‌های اخباری از عصر شیخ حر یا پیش از آن همیشه عده‌ای مخالف علوم عقلی در آن بوده است که گوشه‌هایی از گزارش آن را مرحوم آقا نجفی قوچانی در سیاحت شرق آورده‌اند ولی دوره جدید این جریان از عصر مرحوم آیت الله میرزا مهدی اصفهانی آغاز شده است. مرحوم میرزا پس از ناراحتی روحی که در نجف در اثر ریاضات شدید برایشان پیدا شد ـ که جریان مفصل آن را بنده در «صراط مستقیم» نقل کرده‌ام و پس از آن جریان از فلسفه و عرفان زده شدند ـ به مشهد آمدند.

     

    ادوار مکتب تفکیک

    دوره اول؛ دوره میرزا مهدی

    مرحوم میرزا گرچه سن زیادی نداشتند یعنی حدود سی و هفت سالگی وارد حوزه مشهد شدند ولی چون از شاگردان مبرز میرزای نائینی بودند و مطالب میرزا نائینی در مشهد نو و تازه بود حلقه درس اصول تشکیل دادند و درسشان رونق یافت.

    در کنار این مسائل؛ ایشان از نَفَس اولیای خدا و عرفای نجف نیز بهره برده بودند و شخصی ریاضت کشیده بودند و لذا دارای کراماتی ابتدائی بودند که البته این کرامات همه مربوط به مراحل آغازین سیر و سلوک است و ایشان در قدمهای اول معرفت نفس متوقف گشته‌اند.

    گرچه برادران تفکیکی ما که در ترویج مکتب تفکیک از سخنان بی اصل و اساس و بی سند زیاد استفاده می‌کنند ادعا می‌کنند که ایشان به مقام فنا و بقاء و قطبیت رسیده و سپس متوجه می‌شوند که راهشان غلط بوده است. ولی در آثار علمی و عملی مرحوم میرزا شواهد بسیاری وجود دارد که ایشان در قدمهای اولیه سلوک متوقف شده اند. به هر حال این کرامات در کنار تسلط مرحوم میرزا در اصول سبب شد عده‌ای به ایشان جذب شوند و کم کم درس معارف ایشان در کنار این عوامل رونقی گرفت و دوره اول مکتب تفکیک در مشهد شکل گرفت.

    مکتب فکری مرحوم میرزا به شدت از عرفان متأثر است. برخی سخنان ایشان فقط در غالب عرفان غلیظ محیی الدینی قابل تفسیر است. تأکید بسیار زیادی بر لقاء خدا و وصال و رؤیت قلبی می‌نمایند و حتی دم از امکان معرفت کنه ذات خداوند می‌زنند و رابطه علیت بین خداوند و مخلوقات را انکار می‌کنند و می‌گویند علت بودن خداوند موجب محدودیت وی است.

    برخی از این مطالب در دستگاه عرفان یا حکمت صدرائی قابل توجیه است ولی متأسفانه مرحوم میرزا با اضافه کردن توضیحاتی؛ این مسائل را به شکل کاملاً غلط و غیر قابل دفاعی تبدیل می‌نماید.

    در عرصه معرفت شناسی نظرات بسیار افراطی‌ای دارند که آنها نیز ریشه‌اش در عرفان است. یکی از اصول مکتب تربیتی مرحوم آیت الحق و العرفان حاج ملا حسینقلی همدانی و آیت الله سید احمد کربلائی و شاگردان ایشان این است که سالک باید این حقیقت را در خود ملکه کند که هر چه می‌بیند در درون خود است. این مسأله تفسیر دقیقی دارد و اگر انسان کمی در تفسیر آن خطا کند سر از نوعی شکاکیت و سوفسطائی‌گری در می‌آورد. مرحوم میرزا که تربیت شده همان مکتب است با تکیه بر تفسیری غلط از همین مسأله؛ به طور کامل واقع نمائی علم حصولی را انکار می‌نمایند.

    ایشان می‌گویند یقین و قطع فقط یک حالت نفسانی است و علم حصولی مربوط به درون نفس است و هیچ ضمانتی ندارد که مطابق با عالم واقع باشد. برهان‌های منطقی نیز حداکثر یقین می‌آورد و طبیعتاً برهان هیچ ارزشی ندارد. می‌فرماید همین که علما و دانشمندان با هم اختلاف نظر دارند معلوم می‌شود منطق نتوانسته است ایشان را به واقع برساند و روی همین جهت ایشان به طور کلی با منطق مخالف است و فلسفه نیز که زائیده برهان است از دید ایشان بی ارزش خواهد بود و عبارات ایشان در این مسائل آن قدر صریح است که قابل توجیه نیست. گرچه برخی از معاصرین چندی پیش در کتابی به نام «مسأله قیاس» خواسته‌اند بگویند حرف میرزا چیز دیگری است. مرحوم میرزا در بسیاری از مباحث دیگر نیز از فلسفه و عرفان متأثرند؛ حتی معاد ایشان کاملاً تحت تأثیر معاد صدرائی است.

     

    دوره دوم؛ دوره شاگردان میرزا مهدی

    دوره دوم مکتب تفکیک دوره شاگردان مرحوم میرزا؛ امثال مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی؛ آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی و آیت الله مروارید در مشهد یا مرحوم حلبی در تهران می‌باشد.

    حقیر از مرحوم حلبی اطلاعات دقیقی ندارم. درسهای معارف ایشان که نسخه خطی آن موجود است در دسترس بنده نبوده است؛ یعنی شاگردان ایشان به خاطر عقائد تند و افراطی ایشان از نشر آن جلوگیری می‌کنند. آن قدر که تا به حال به طور پراکنده توانسته‌ام اطلاعاتی به دست بیاورم ایشان به مرحوم میرزا خیلی نزدیکند. یعنی شاید بتوان گفت وارث افکار میرزا ایشان بوده‌اند که آن را در تهران ترویج می‌داده‌اند.

    اما تفکیکیان خراسانی به طور کلی از ریشه مطالبشان با مرحوم میرزا متفاوت است. ایشان عمدتاً مخالفت با فلسفه و عرفان را از میرزا ارث برده‌اند. مطالب بسیاری که در کلام میرزا آب و رنگ عرفان و حکمت صدرائی داشته؛ در سخنان ایشان یافت نمی‌شود. حتی امروزه از شنیدن کلمات وصال و لقاء و معرفت خدا ـ که در کلام میرزا زیاد به کار می‌رفت ـ برآشفته شده وسریعاً انسان را به صوفی‌گری متهم می‌کنند. مطالب تندی که میرزا در باب معرفت شناسی و اعتبار برهان و قیاس منطقی داشتند در آثار شاگردان مشهورشان به چشم نمی‌خورد و خلاصه اختلافات زیربنائی با مرحوم میرزا دارند. گرچه به طور کاملاً طبیعی در بسیاری نتائج از میرزا اثر گرفته‌اند.

    شاید سر اینکه شاگردان دانشمند میرزا کتابهای ایشان را طبع ننموده‌اند و امروزه نیز طبع نمی‌کنند و حتی از طبع آن توسط مخالفین جلوگیری می‌کنند همین اختلاف نظرهاست؛ یعنی سخنان میرزا را ترویج یک اندیشه ناب وحیانی نمی‌شمرند. تقریباً همه شاگردان معروف مرحوم میرزا کتابهای خود را طبع و نشر کرده‌اند ولی آثار مهم برجا مانده از میرزا همچون معارف القرآن و تقریرات هنوز در کنار کتابخانه‌ها خاک می‌‌خورد و گاه آثار مختصرتر به وسیله برخی خطبا و وعاظ ـ و نه شاگردان عالم میرزا ـ یا بوسیله مخالفین طبع می‌شود.

    در هر صورت شاگردان خراسانی میرزا اصل ضرورت مقابله با فلسفه و عرفان را پذیرفتند ولی در روش و نحوه ورود و خروج در مباحث راه دیگری را پیش گرفتند و شاید یکی از علل آن نیز اثر پذیری مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی از مرحوم زرآبادی باشد.

    در دوره دوم تفکیک معمولا سعی می‌کنند به جای انکار ارزش مطلق برهان و قیاس منطقی و زیر سؤال بردن یقین و قطع؛ براهین پیچیده و عمیق فلسفی را بی ارزش بشمارند. یعنی می‌گویند در مسائلی که همه عقلا در آن متفقند و اختلاف نظر ندارند در اینجا براهین منطقی واقع نماست و ارزش دارد. مثلاً شاید برهان ریاضی بر مساوی بودن زوایای مثلث با 180 درجه را می‌پذیرند ولی هر جا دانشمندان و علما در مسأله‌ای اختلاف نظر پیدا کرده‌اند و براهین کمی پیچیده و عمیق می‌گردد معلوم می‌شود راه عقل بسته است و پای آن لنگ می‌شود. با این روش طبیعتاً فلسفه و کلام همه زیر سؤال می‌رود. چون همه، مباحث عقلی عمیق و پر پیچ و خم است و رواج این تفکر در حوزه علمیه خراسان ریشه همه علوم عقلی را سوزانده است. یعنی نه فقط حکمت صدرائی بلکه فلسفه مشاء و حتی کلام عقلی در حوزه مشهد فراموش شده است.

     

    دوره سوم؛ دوره نو تفکیکیان

    دوره سوم مکتب تفکیک دوره شاگردان شاگردان مرحوم میرزا است. در این دوره وضیعت از دوره قبل به مراتب ناگوارتر است. در دوره دوم شاگردان مرحوم میرزا گرچه هیچ یک نه فیلسوف بودند و نه فلسفه دان؛ ولی بعضاً در فقه و اصول مجتهد بودند و می‌توان گفت ما با عده‌ای علمای تفکیکی مواجهیم. ولی در دوره سوم، مکتب تفکیک چه در مشهد و چه در تهران در قشر کسبه و بازار و عده‌ای طلاب مبتدی و وعاظ و خطبا خلاصه می‌شود. یعنی در حوزه مشهد اثری از مجتهدین و علمای تفکیکی نیست. بله؛ یکی دو نفر از بزرگواران مجتهدین گرایشهای تفکیکی دارند ولی چنانچه بنده خودم شفاها از ایشان شنیده‌ام؛ با کمال بزرگواری و صداقت اعتراف می‌کنند که فلسفه نخوانده‌اند و در حوزه دفاع یا نقد فلسفه صدرائی صاحب نظر نیستند.

    البته این پدیده کاملاً طبیعی است. چون مکتب تفکیک هیچگاه دارای یک نظام فکری منسجم و پایه‌های علمی قوی نبود تا بتواند در مراکز علمی به عمر خود ادامه دهد و طبیعی است که در دوره سوم خود کاملاً از فضای علمی به فضای غیر تخصصی منبر و بازار منتقل شود.

    پدید آمدن چنین وضعیتی در دوره سوم سبب شده است که نتوانیم برای دوره سوم مکتب تفکیک یک مجموعه شاخصه‌های علمی ارائه دهیم. یعنی در حوزه مشهد کسانی که دارای یک منظومه فکری منسجم باشند و از معرفت شناسی تا معاد به نظرات خاصی معتقد باشند پیدا نمی‌شوند. فضلای حوزه کاملاً در این مسائل متحیرند و صراحتاً اعلام می‌کنند که ما به عقائد نسل قبلی تفکیک وفادار نیستیم و البته به حکمت صدرائی نیز روی خوشی نشان نمی‌دهند. عموم مردم و طلاب مبتدی نیز که به طور کل از این مباحث دور می‌باشند و فقط دورادور؛ به بدگوئی از حکماء و عرفاء و یا حکمت و عرفان مشغولند و جالب اینجاست که فضلای حوزه خراسان اصلاً از عقائد مرحوم میرزا مطلع نیستند و علاقه‌ای نیز به نشر و مطالعه آثار ایشان ندارند.

    با این توضیحات، نو تفکیکیان تا کنون تحولی در مکتب تفکیک پدید نیاورده‌اند. در خراسان صرفاً یک دسته مسائل بسیار سطحی را تکرار می‌کنند و هر چه هم نقد نوشته می‌شود و پاسخ داده می‌شود؛ باز هم به همان حرفهای خود مشغولند.از جمله آنها جناب آقای حکیمی است که جزء دوره سوم مکتب تفکیک محسوب می‌شوند و به تعبیری جزء نوتفکیکیان می‌باشند گرچه می‌توان دوره چهارمی نیز برای مکتب تفکیک ترسیم نمود.

    بنده تا به حال در آثار ایشان به یک دوره عقائد برخورد نکرده‌ام. ایشان بیشتر از روش شناسی تفکیک سخن می‌گویند و سعی می‌کنند این روش را ترویج کنند البته در پس پرده سخن گفتن از معارف خالص وحیانی؛ بیشتر در تخریب چهره حکمت صدرائی و عرفان می‌کوشند.

    آثار استاد حکیمی از جهت علمی فاقد ارزش است. در کتابهای مختلف ایشان در دفاع از تفکیک هیچ گاه به یک بحث عمیق معرفت شناسی؛ اصول؛ فلسفه؛ فقه الحدیث؛ رجال و یا …. بر نمی‌خوریم.

    عمده تأثیر آثار ایشان در قلم زیبا و عبارات ادیبانه ایشان نهفته است. پشت سر هم آوردن عبارات فصیح و بلیغ و استفاده از کلماتی که بار عاطفی زیادی دارد و ردیف کردن فهرستی از مطالب پیشنهادی و شماره زدن آنها؛ مخاطب ناآشنا را غافلگیر می‌کند.

    از سوئی ایشان در سطح وسیعی از نقل قولها و گزارشهای تاریخی استفاده می‌کنند که همه آثار ایشان از همین نقل قولها پر است.

    ولی متأسفانه حجم بسیار انبوهی از این مطالب تاریخی خلاف واقع است و ایشان ـ به عللی که خود می‌دانند ـ با تقطیع عبارات و ترجمه‌های غلط و گزارشهای خلاف واقع کاملاً جریان تاریخ را منحرف نموده و همه را به سود مکتب تفکیک به حرکت در می‌آورند.

    ایشان که سابقاً در فضاهای علمی و فرهنگی یک ادیب و مورخ امین و صادق و منادی عدالت شناخته شده بودند؛ امروزه در بین اهل تحقیق چهره خود را کاملاً خدشه ‌دار نموده‌اند که جناب آقای اسلامی در فصل نقد اخلاقی تفکیک در «رؤیای خلوص» نمونه‌های بسیار کوتاهی از این دست را ارائه داده‌اند.

    ایشان در تمام آثار خود بیشتر به ادعا مشغولند. دائماً بر همان مطالب تکراری خود تکیه می‌کنند و به هیچ یک از نقدهای اساسی که به ایشان وارد شده پاسخ نمی‌دهند و مخالفین خود را تحقیر می‌کنند و البته کتابهای ایشان در بین برخی از کسانی که در رشته‌های عقلی و نقلی کار نکرده‌اند مورد قبول واقع شده است.»

     

  • +اصول مکتب تفکیک

    ابعاد اصولی را که صاحبان مکتب تفکیک، روش خود را مبتنی بر آن می دانند عبارتند از:

     

    اول

    معرفت ذات مقدس متعال و توحید او را فطری می دانند و مرجع این معرفت، تصوری و توهمی نیست، بلکه معرفت حقیقی است و فعل ذات مقدس باری است که همان معرفه الحق بالحق است.

    دوم

    معرفت ذات به ذات: که این گونه معرفت واقعی و حقیقی است، زیرا درمعرفت حقیقت نوریه هیچ گونه خفائی نیست، بلکه ازالة الاوهام و ظهور ذات به نفس ذات است.

    سوم

    علم حق متعال: برای خداوند متعال علم بلا معلوم قائلند؛ زیرا حقیقت علم هیچ گونه نیازی به تحقق معلوم و اضافه و امثال آنها ندارد، بلکه چون ذات مقدس بذاته موجود است و بذاته عالم است، علم او نیازمند عنوان و حیثیت خارج نیست.

    چهارم

    بداء: ازآن جا که علم حق هیچ گونه تعین و تقیدی به معلومات ندارد، اثبات بداء حقیقی و تغییر در معلومات سبب تغییر علم نخواهد شد؛ لذا برای ظواهر کتاب و سنت هیچ گونه راه تأویل وجود ندارد، بلکه ظاهر آن مطابق برهان قطعی است وتأویل بداء را بر ابداء دیدگاهی سست می دانند، بخلاف آن که علم مقید به معلوم باشد؛ زیرا در این صورت، تغییر معلوم مستلزم تغییر علم خواهد شد.

    پنجم

    عالم ذر: اثبات عالم ذر مطابق نصوص متواتره از عترت طاهره و ظواهر کتاب، با ابطال تمامی تشکیکات و توهمات و تأویلات درآیات و اخبار.

    ششم

    خودشناسی: معرفت نفس و عدم تجرد آن به معنای اصطلاحی؛ زیرا برهانهایی که در این باره اقامه شده است خالی از مناقشه نیست، بلکه ظواهر آیات و اخبار این است که آدمی مؤلف از روح وبدن است. روح حامل و واجد نوری است که در خارج از ذات می باشد و روح این نور را به اذن الله واجد می شود و گاهی فاقد آن می گردد و منشأ اشتباه قول به تجرد، همین نوری است که آن را می یابد وخارج از حقیقت انسان است که توهم به خود روح شده است.

    هفتم

    حدوث عالم: محال بودن ازلیت ماسوای ذات مقدس و تفرد و توحد ذات به ازلیت.

    هشتم

    باطل شمردن قاعده «الواحد لایصدر عنه الا الواحد»

    نهم

    نادرست شمردن دیدگاهی که به ماهیت اصطلاحی و اصالت وجود باور دارد و این که دیدگاه یاد شده با معارف قرآن و عترت پیوندی ندارد.

    دهم

    معاد: اعتقاد به معاد جسمانی به معنای جسم مادی و این که نار و جنت مادی حقیقت دارد و فعلاً مخلوق و موجود و جزء عوالم آخرت است و تقبیح تأویلات وارده در تطبیق معاد و جهنم و جنت به مثل منفصله و مجرد از ماده که به انشاء نفس درصقع مناسب آن موجود می شود.

     

  • +اصول روشی مکتب تفکیک

    سید حسن اسلامی، در مقاله ای برخی اصول روشی مکتب تفکیک را بدین صورت شرح می دهد:

    «در برخی متون تفکیکی شاهد استناد به سخن برخی از شخصیت ها برضد فلسفه هستیم. فارغ از درستی این قبیل نسبت ها گاه استناد به این شخصیت ها به رغم شهرت و مقبولیت خویش منطقاً و با توجه به باورهای مکتب تفکیک پذیرفتنی نیست؛ زیرا یا سخن آن شخصیت درباره فلسفه حجت نیست و یا آن که اگرحجیت و مقبولیت او را پذیرفتیم به نتایجی خواهیم رسید که قبول آنها دشوار خواهد بود. برای مثال بارها به سخنی از ابن خلدون بر ضد فلسفه اشاره و از آن نادرستی فلسفه استنتاج می شود. در جایی این اصل این گونه به کار گرفته شده است. جامعه شناسی متفکر، و تحلیل گر علل وعوامل ظهور و سقوط اقوام و تمدن ها؛ یعنی فیلسوف اجتماعی، عبدالرحمان بن خلدون، درباره فلسفه و نفوذ دادن آن به حوزه قرآن و اسلام و پر شدن فضای مساجد و مدارس اسلامی از مشاجرات کهنه فلسفه های باستانی، به جای تشریح و تبیین بینات نوین (احسن الحدیث) قرآنی، چنین قضاوت می کند: «و ضررها فی الدین کثیر؛ فلسفه به اسلام ضررهای بسیاری زد.» در جای دیگری نیز تاکیدشده است: «به گفته متفکری چون ابن خلدون - تحلیلگر فلسفه اجتماع - و ضررها فی الدین کثیر، فلسفه به دین زیان های بسیار رسانده است.»

    این نوع استناد به سخن بزرگان و اشخاص معروف در نقد فلسفه وعرفان، در متون تفکیکی، رایج و به اصلی روشی تبدیل شده است. نخست بر اهمیت و عظمت شخص مورد استناد تکیه و با القاب بزرگی معرفی و سپس اصل سخن او نقل می شود. لیکن این نحوه استدلال، به رغم ظاهر مقبول خود، به دو دلیل زیان بخش است:

    اول

    کسی مانند ابن خلدون، خود مدعی فلسفه متعارف ودشمن آن است و در این گونه موارد استناد به سخن مدعی به مثابه شاهد درست نیست؛ زیرا شاهد باید بی طرف باشد، لیکن ابن خلدون چنین نیست. وی پژوهش گری بی طرف نیست که تنها در پی فهم عوامل سقوط تمدن اسلامی باشد. وی در این مسئله خود را ذی نفع می داند. به گفته اقبال لاهوری: «ابن خلدون عالم مابعد الطبیعه نبود ونسبت به آن دشمنی می ورزید.» دشمنی ابن خلدون با فلسفه معروف است و کسانی، مانند عبد الله شریط، خواسته اند ریشه آن را در افکارغزالی بیابند و او را قربانی غزالی بدانند.

    اگر کسی بخواهد بر ضد فلسفه از دشمنان آن نقل قول کند، می توان صدها مورد را به سادگی به دست آورد. برای مثال طاش کبری زاده برفلاسفه می تازد و آنان را جاهل به شریعت و منکر دین می داند و معتقداست که آنان از ترس کشته شدن، به دینداری تظاهر می کنند و همواره در پی تخریب دین و بنیادهای آن هستند، و به گفته وی: «و هم اعداءالله و اعداء انبیائه و رسله و المحرفون کلم الشریعه عن مواضعه...بل یریدون ان یهدموا قواعده و ینقضوا عراه عروه عروه»

    وی زیان فلاسفه را برای عوام بیش از زیان کلیمیان و مسیحیان می داند. البته وی خواندن فلسفه را، برای کسانی که بنیه دینی نیرومندی دارند، به دو شرط مجاز می داند. شرط دوم از نظر وی آن است که به هیچ روی میان مسائل دینی و فلسفی خلط نشود و سپس بر خواجه نصیر الدین می تازد: «الطوسی و احزابه لاحیاهم الله» که این شرط را رعایت نکردند و مرگ آنان را از خدا خواستار می شود.

    منطق طاش کبری زاده، عین منطق ابن خلدون است و با آن خواجه نصیر الدین طوسی را طرد می کند، حال آن که از نظر مکتب تفکیک وی مقام شامخی دارد و دانشمند بزرگ شیعی، فیلسوف، متکلم، معرفی می گردد و حتی به این نگاهبان علم و مرزبان حق کتاب تقدیم می شود. بدین ترتیب، اگر قرار باشد این گونه از سخنان شخصیت های مشهور بر ضد فلسفه استفاده شود، می توان از سخنان آنان با همان مبنا بر ضد افراد مقبول مکتب تفکیک نیز سود جست.

    دوم

    نکته دیگر آن است که استناد به ابن خلدون و تاکید بر مرجعیت علمی وی، مشخصا برای اصحاب مکتب تفکیک که خود را شیعی و پیروخاندان رسول خدا و منتظر ظهور حضرت مهدی می دانند، خطرناک است.

    همین ابن خلدون، متفکر جامعه شناس، درست در همان کتاب و درمقدمه خود که بر ضد فلسفه داوری کرده است، بر ضد قیام امام حسین استدلال نموده  و امکان ظهور حضرت مهدی را تضعیف کرده واحادیث موجود در این زمینه را کنار نهاده و نتیجه گرفته است: «احادیث مزبور چنان که دیدی به جز قلیل و بلکه کمتر آنها خالی از انتقاد نیست» ابن خلدون با نگاهی ضد شیعی، به تحلیل نظریه مهدویت پرداخته و شیعه را گروهی بدعت گذار معرفی می کند. این قضاوت چنان بوده است که برخی از عالمان شیعی مانند علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کتاب ارزشمند النص و الاجتهاد به نقد دیدگاه او پرداخته و به او پاسخ های تندی داده است.

    در اینجا مقصود، مخالفت با ابن خلدون و یا کم ارزش شمردن اونیست. همچنین در پی آن نیستیم که نتیجه بگیریم چون سخن ابن خلدون درباره مهدویت، از نظر شیعه درست نیست، پس دیگر سخنان اوخطا است. هدف آن است تا نشان داده شود، کسانی که دغدغه اهل بیت را دارند و یکی از جرم های بزرگ فلاسفه را آن می دانند که به جای پذیرش مرجعیت اهل بیت، مرجعیت فکری افلاطون و ارسطو را پذیرفته اند، به لحاظ روشی درست نیست که این گونه به سخن رقیب برضد فلاسفه استناد کنند، در حالی که تیغ تیز او گردن آنان را نیز هدف قرار داده و چه بسا کسی با همین تجلیل و تبجیل از سخن وی بر ضدتشیع بهره بگیرد.

    از این رو، بهتر آن است که ابن خلدون را نیز مانند یکی از صدهامخالف فلسفه نام برد و سخن او را نقل و بررسی کرد. لیکن این همه او رابزرگ نکرد و به عنوان مرجع و حجت تمام تصور ننمود. اما اصول روشی برخی از مروجان مکتب تفکیک و منطق جدلی آنان اجازه توجه به این دقایق را نمی دهد و آنان از هر حربه ای بر ضد فلاسفه سود می جویند، وچندان پروای پیامدهای منطقی روش خود را ندارند.

     

    به کار گیری منطق بی سابقگی    

    گاه در میان منابع تفکیکی شاهد استدلالی خاص بر ضد فلسفه هستیم. این نوع استدلال در لایه ای از واژگان عاطفی و آرایه های بدیعی پوشانده شده و هدف آن عمدتا آن است که عواطف مخاطب، نه خرد او، بر انگیخته شود. حاصل این استدلال که به تعبیرهای مختلفی بیان می شود آن است که منطق و فلسفه در زمان حضرت رسول و درصدر اسلام نبود، پس یا باید گفت که مسلمانان عقل نداشتند، یا آن که نیازی به فلسفه نیست.

    طبق این استدلال:

    «تا حدود 400 سال پس ازنزول قرآن، فلسفه رایجی در دست دانشمندان اسلامی نبود و با این همه قرآن کریم و احادیث از آغاز، دعوت به تعقل می کردند، آیا این بدان معناست که یعنی صبر کنید تا 400 سال بعد، تا فلسفه به دست مخالفان اهل بیت ترجمه شود و شماری بخوانند و راه تعقل بیاموزند.»

    گاه نیز گفته می شود: «بخوبی روشن است، که کتابی چون قرآن هنگامی که دعوت به تعقل می کند و عقل را ملاک قرار می دهد، نمی شود برای تعقل روشی نداشته باشد. انتظار این است که پس ازگذشت 2 تا 3 قرن از نزول قرآن، نظام خلافت اموی و عباسی و ایادی یهودی و مسیحی دست به هم دهند و منطق یونانی را ترجمه کنند وسپس منطق، معیار تعقل مسلمانان قرآنی شود، چگونه درست خواهد بود»

    گاهی نیز صورت استدلال این گونه است:

    «ما زیر بار این ننگ تربیتی و فرهنگی نمی رویم که در دین اسلام عقل خود بنیاد (یعنی عقلی که بالیدنش بر تعالیم وحیانی و معالم اوصیایی گذاشته باشد) وعقلانیت مستقل وجود ندارد، و مسلمین باید در عقلیات کاسه گدایی به آتن و اسکندریه و... ببرند و تازه به عقل ابزاری برسند»

    این استدلال همانند استدلال مرحوم علامه مجلسی بر ضد فلسفه است. وی نیز می گفت: «آیا در کلام احدی از صحابه یا تابعین یا برخی ازامامان راشد، واژه هیولی یا ماده یا صورت یا استعداد و قوه دیده اید»

    حاصل آن که چون این مفاهیم یا منطق، در صدر اسلام نبوده و بعداً پدیدار شده است، ناپذیرفتنی است؛ زیرا قبول آنها به معنای آن است که بگوییم صحابه منطقی نبودند. این از اصول روشی است که به اشکال متعدد در توجیه مکتب تفکیک به کار گرفته می شود.

    خواننده هوشیار هنگام خواندن این قبیل استدلال ها دچار شگفتی می شود؛ زیرا از سویی مدافعان مکتب تفکیک مدعی هستند که خود استادان منطق و فلسفه بوده اند، لیکن این نحو استدلال مایه تردید دراین قبیل ادعاها می گردد. مسئله آن است که اگر این سنخ استدلال راجدی بگیریم، بر ضد بسیاری از علوم، حتی علومی که مورد قبول اصحاب مکتب تفکیک نیز هست، به کار برده می شود. بسیاری ازمفاهیم رایج و اصطلاحات علم فقه و اصول نیز در لسان امامان جاری نبوده است و علم مدونی به نام اصول، به شکلی که امروزه می شناسیم، در زمان معصومان علیهم السلام نبوده است، با این حال کسی دردرستی و حقانیت آنها طبق استدلال فوق تردید نمی کند.

       

    استفاده از واژگان نامناسب بحث های منطقی

    در برخی از متون تفکیکی معاصر شاهد تعابیری هستیم که جای آنها منطقاً در کتاب های علمی نیست و کارکردی جز آلوده کردن فضای بحث و ابهام افزایی ندارند. برای مثال تعابیری مانند ایادی یهودی، کلام اموی، کلام عباسی، افکار یونانی بنیاد التقاطی، نفوذی، کاسه گدایی به آتن و اسکندریه بردن، مجهول الحال، معلوم الحال، درهر مسئله یک دست گدایی هم به سوی یونانیان دراز کردن، آگاهی های التقاطی و تأویلی، عقل مدار بسته؛ یعنی عقل فلسفی، التقاط گرایی و تاویل مداری، آش و لاش کردن نظام اعتقادی اسلامی و ده ها تعبیر دیگر از این دست که گاه معنای محصلی ندارند وگاه کارکردشان مرعوب کردن خواننده است، در این قبیل متون فراوان دیده می شود، تا جایی که کمتر صفحه ای را می توان از آنها خالی دید.

    این ادبیات و به کارگیری روزافزون آن از سوی برخی از مروجان مکتب تفکیک به جای آن که به پیشبرد بحث علمی در حوزه دین و فهم مبانی آن کمکی کند، به مه آلود کردن فضای بحث می انجامد. نویسندگان این قبیل تعابیر گاه فراموش می کنند که مخالفان آنان و موافقان فلسفه نیزمانند خودشان پیرو اسلام و اهل بیت هستند و خود را شیعه می دانند، نه دشمنان قسم خورده اسلام و عناصر اجنبی و بیگانه، تا مجاز باشیم با هرزبانی بر آنان بتازیم، هرچند در این صورت نیز مجاز به این روش نیستیم. این اصل روشی که ممکن است در مواردی، البته بسیار محدود، موثر باشد، در مجموع مایه خستگی خواننده و ناکامی در دنبال کردن بحث می شود و به جای آن که وی متوجه محتوای استدلال گردد، پریشان و سرگشته از بمباران این تعبیرات شده، چه بسا از ادامه جدی بحث درماند؛ زیرا به جای آن که بحث را فضای آرامی برای فهم حقیقت بداند، آن را عرصه ای جنگی و آوردگاهی می بیند که هر کس سخنان درشت تر گفت برنده است، نه آن که سخنان درست تری می گوید.

     

    توسل به احساسات مخاطب   

    اگر کسی انصاف ما را به داوری خوانده، سوال کند: اگر بنای تقلید باشد،آیا تقلید از صادق مصدق سزاوارتر است یا تقلید از صدرالمتألهین یاافلاطون و غیره، صادقانه چه جوابی خواهیم داد؛ آیا اعتباراخلاقی و دینی امام صادق بیشتر است، یا فلوطین و ارسطو.

    در واقع این همان اصل روشی مکتب تفکیک است که در متون مختلف و به صورت های گوناگون تکرار می شود و وجدان خواننده به داوری فراخوانده می شود و در او احساس گناه بر انگیخته می گردد. کمترکسی است که بتواند در برابر این سبک استدلال، جانب امام صادق را رها کند و به سود ارسطو نظر دهد. این روش گاه چنان اغواکننده است که دیگر نیازی به تدلیل به سود آن نیست.

    با این همه کمی درنگ، کاستی آن را نشان می دهد. در واقع مسئله، انتخاب بین معصوم و غیر معصوم نیست تا بتوان به سادگی تکلیف خود را روشن کرد، بلکه مسئله، انتخاب بین مدعیان و راویان معصوم است. آری، اگر معصوم چیزی بگوید، سخن او برتر از سخن دیگران است؛ لیکن همه بحث در احراز این گفته است و باید پیشتر روشن شود، که واقعاً این سخن و این موضع همان سخن و موضع معصوم است.

    در حقیقت این سبک استدلال یادآور همان سخن معروف اخباریان است که می گفتند: «ما جز قال الباقر و قال الصادق (علیهما السلام) سخنی نداریم.از خودمان حرف نمی زنیم، حرف معصوم را می گوییم.»

     

    استناد به اختلاف میان فلاسفه   

    یکی از مهم ترین اصول روشی مکتب تفکیک آن است که نشان دهد فلاسفه اختلاف نظر شدیدی میان خود دارند و برای مثال، چند سده ازاصالت ماهیت دفاع می کردند، لیکن بعدها مروج اصالت وجود شدند. به گفته مرحوم قزوینی: «شاهد بر این مدعا، اختلاف عظیم فلاسفه درجمیع مسائل می باشد، بلکه غالباً دیده شده است که بعضی از فلاسفه تغییر مسلک و مشرب داده و عقایدی را که قبلا منکر بوده اند بعداً پذیرفته یا مطلبی را که پذیرفته اند آن را ابطال نموده اند.»

    مکتب تفکیک با نشان دادن موارد اختلاف نظر شدید بین فلاسفه، نادرستی فلسفه را نتیجه می گیرد. درباره این اصل تذکر دو نکته لازم وضروری است؛ یکی این که وجود اختلاف دلیل نادرستی و بطلان است، دیگر آن که این اختلاف مختص فلسفه است و گویی دیگر علوم، ازجمله فقه، از آن پیراسته اند.

    واقع آن است که به صرف وجود اختلاف نمی توان بطلان را نتیجه گرفت. اتفاقاً برخی از ملحدان نیز به همین دلیل از دین و ایمان روی گردان شده و وجود اختلافات عظیم میان ادیان را دلیل بر بطلان همه دین ها دانسته اند. علامه محمد جواد بلاغی در کتاب ارزشمند الرحله المدرسیه، با اشاره به این سبک استدلال از سوی یکی از ملحدان، نادرستی آن را بیان می کند. عبد الرزاق لاهیجی نیز در پاسخ به این سبک استدلال می گوید: «اختلاف در چیزی، اگر دلالت بر بطلان آن کند، یا موجب قدحی در او باشد، لازم آید که علم فقه و همه علوم عالم باطل و ضایع باشند و هیچ علمی نیست که در میان اهل آن، خلاف ها بسیار نباشد. بلکه ـ نعوذ بالله - این مفسده در اسلام زیاده از همه لازم آمدی.»

    نکته دوم آن است که گویی مخالفان فلسفه از این عدم اختلاف بری هستند. کافی است در نظر داشته باشیم که میان آنان نیز درباره مسائل فلسفی و حتی نسبت آن با دین اختلاف نظر شدیدی است و در حالی که میرزا مهدی اصفهانی فلسفه را یکسره ضلال و کفر می دانست و ازتباین کلی میان دین و فلسفه نام می برد، برخی از معاصران موضع معتدل تری گرفته و به جای تباین، سخن از عدم تساوی کلی به میان آورده و گاه خواستار بازسازی و اجتهاد در فلسفه شده اند. وانگهی اختلاف میان فلاسفه در حد کلام و سخن باقی مانده است، حال آن که در میان فقها ـ که مورد قبول مکتب تفکیک است ـ شاهد حکم تکفیر و قتل مخالفان برخی مسائل بوده ایم.

    اختلاف میان اخباریان و فقهای اصولی و انکار اخباریان بر اصولیان، کم از انکار فلاسفه نبوده است. فقهای شیعه اصولی، مانند سید محمدمجاهد، شیخ موسی، سید عبد الله شبر و شیخ اسد الله کاظمینی، حکم قتل میرزا محمد اخباری را صادر کردند و گروهی به خانه او ریخته و او وپسرش احمد و یکی از شاگردانش را به قتل رساندند. آنگاه ریسمان درپایش افکنده او را در کوچه و برزن گرداندند. همچنین وحید بهبهانی، نماز خواندن پشت سر شیخ یوسف بحرانی را تحریم کرد، اما شیخ یوسف نماز پشت سر او را مجاز دانست. شیخ جعفر کاشف الغطا صاحب کشف الغطا، کتابی بر ضد میرزا محمد اخباری نوشت و آن را الحق المبین نامید. همچنین نامه ای به نام کشف الغطا برای فتح علی شاه بر ضد میرزا نوشت و در آن دروغ های او را بر شمرد و خواستار طرد اوشد. کافی است نگاهی به منازعات تاریخی بین اصولیان واخباریان بیندازیم، تا دیگر از اختلاف های میان فلاسفه سخن به میان نیاوریم.

     

    ایجاد وحشت در مخاطب

    برخی از متون تفکیکی مرعوب ساختن مخاطب را به مثابه اصلی روشی برای دلیل آوردن به سود مکتب خود به کار می گیرند. در این متون، نخست به افرادی لقب های بزرگ داده می شود، سپس موضع مورد نظرمکتب تفکیک در دهان آنان گذاشته می شود و سرانجام به خواننده فهمانده می شود که آیا تو بهتر می فهمی یا این شخص بزرگ؛ برای مثال خواجه نصیر طوسی این گونه معرفی می شود: «رجوع شود به سخن استاد بشر و عقل حادی عشر، حکیم قدوسی، خواجه نصیر الدین طوسی، در آغاز شرح فلسفه اشارات؛ این سخنان را بروید بخوانید و بفهمید ودر آنها تامل کنید، نقد نویسیتان پیشکش.» و در جای دیگری پس از نقل سخنان برخی از بزرگان، این گونه استدلال می شود: «به سخن اقطاب فلسفه و عرفان گوش نکردن و سخن خود را اینجا و آن جا تکرارنمودن، خروج از حوزه روش داشتن و علمی اندیشیدن است.» یا بارها شاهد پرسش هایی از این دست هستیم که «آیا کسی مانند شیخ بهایی که کتاب شفا را کاسه زهر می داند، دین را نفهمیده است.»

    این سبک استدلال و به کارگیری منطق «تو بهتر می فهمی، یا...؟» بیش از آن که به فهم حقیقت کمکی کند، برای مرعوب کردن خوانندگان و مخاطبان کارآیی دارد و او را به خاموشی و تن دادن و تسلیم، فرامی خواند.

     

  • +مکتب تفکیک از منظر مخالفین فلسفه و عرفان

    حجت الاسلام حسن میلانی که از مخالفان سرسخت فلسفه و عرفان است، انتقادات شدیدی را نیز به مکتب تفکیک و نیز مؤسس آن میرزا مهدی، وارد کرده است. به زعم وی این مکتب ظاهر و باطن یکسان ندارد. از دلایل مخالفت وی با مکتب تفکیک برخی اصطلاحات فلسفی است که این مکتب در اصول خود و با عنوان مخالفت با فلسفه مطرح می کند. میلانی در این خصوص معتقد است:

    «تأمل درخور نشان می‌دهد که مکتب میرزا مهدی اصفهانی گرچه تحت عنوان نقد و ابطال فلسفه و عرفان شهرت یافته است، ولی بر خلاف این شهرت، مطالبی تحویل داده است که عیناً همان مطالب فلاسفه و عرفا می‌باشد و با مبانی مکتب عقل و وحی و اعتقادات فقها و علمای بزرگوار شیعه کاملاً مباین است.

    اول

    نظریه مکتب ایشان ـ مانند سایر فلاسفه و عرفا ـ این است که جز وجود خداوند، هیچ وجودی در کار نیست... وگرنه لازم می‌آید وجود خودش محدود شود.

    دوم

    در مکتب مذکور پیمودن راه استدلال عقلی و برهان و کسب یقین به عقاید و معارف الاهی از طریق آن، صرفاً ضلالت و گمراهی است.

    سوم

    در مکتب نامبرده تمامی تصورات و تصدیقات، ضلالت و جهالت محض است و حتی در مورد معرفت واقعی خداوند باید در حالت نفی تعقل و تفکر، کنه وجود خداوند را در وجود خود یافت و وجدان کرد.

    روشن است که قسمت اول، موافق با نظریه فلاسفه و قسمت دوم، موافق با نظریه سوفسطائیان و قسمت سوم، موافق با نظریه متصوفه است. البته در واقع اختلافی بین سه گروه وجود ندارد.

     

    ظاهر و باطن متفاوت مکتب تفکیک

    مکتب تفکیک که برخی آن ‌را مکتب و روش علما و فقهای امامیه نیز می‌خوانند مکتبی است با تابلوی بسیار زیبا با عنوان:
    "مکتب دفاع از معارف مکتب وحی، در مقابل مکاتب معرفت بشری و فلسفی و عرفانی" اما وقتی مستقیماً به کتاب‌ها و مدارک دست اول این مکتب مراجعه کنیم، می بینیم که مکتب تفکیک یکی از دورترین مکاتب، از  معارف قرآن و اهل بیت علیهم السلام است که گاهی در پوشش عبارات دو پهلو و فریبنده و دیگرگاه کاملاً صریح و بی‌پروا، همان مطالب باطل بشر ساخته و انحرافی را به عنوان مکتب وحی و اهل بیت علیهم السلام تحویل می‌‌دهد و مدافعان آن به جای این‌ که به اشکالات علمی که به ایشان می‌شود پاسخ بگویند دائماً به دفاع‌های غیر علمی از شخصیت‌های خود می‌پردازند و گویا هرگز نمی‌خواهند به تفاوت بین نقد شخصیت با نقد علمی مکتب توجه داشته باشند.

    تفکیک، مذهب و مکتبی با ظاهری فریبا و باطنی دیگر، خلوص معارف الهی را به شدت از درون تهدید می‌‌کند چرا که برخی مریدان آن با وجهه محترم و غالباً حوزوی و موجه، همان مبانی صوفیه و شیخیه و بابیه را به عنوان معارف مکتب کتاب و سنت تقویت می‌‌کنند. مخفی نماند که شیخ احمد احسایی رئیس مکتب شیخیه، و بالمآل مؤسس بابیت و بهائیت، در ابتدا در بین علما دارای وجاهت خاصی بود و بعداً ماهیت او توسط جمعی از علما و فقهای بزرگوار آشکار شد.
    یکی از مهم‌ترین وظایف علما، شناساندن واقعیت ایشان به دیگران است که بحمد الله این مهم توسط مراجع بزرگوار و برخی نویسندگان مسؤول و آگاه متعدد انجام یافته است؛ ولی برخی اتباع مرموز مکتب مذکور، در پی آنند که با تهمت و افترا و تحریف واقعیات، امر را مشتبه ساخته، و مکتب انحرافی خود را نجات دهند.
    فرقه شیخیه در مورد شیخ احمد احسایی، و صوفیه در مورد ملا سلطان گنابادی و تابنده و… به تقدس و عصمت تلویحی و امتیازات خاصی معتقدند.

    در مکتب تفکیک غالباً این‌گونه القا می‌‌شود که برخی رهبران و مؤسسان مکتب ایشان اشخاصی مقدس و ممتاز نسبت به سایر علما می‌‌باشند، چرا که به ادعاهای موهون ایشان، امام زمان علیه السلام مؤسس مکتب ایشان را متحمل علوم خود نموده‌اند و ایشان با شخصی از طرف امام زمان علیه السلام مستقیماً در ارتباط بوده و شخصیت و عقاید و مطالب ایشان غیر قابل نقد است. البته روشن است که شیخیه و صوفیه گاهی هم از باب مصلحت می‌‌گویند که ما رهبرانمان را معصوم نمی‌دانیم ولی هرگز کمترین نقدی را نسبت به ایشان برنمی‌تابند.
    بسیاری از طرفداران و مدافعان سرسخت مکتب تفکیک، از باطن و مدارک اصیل آن اطلاع کافی ندارند و فقط ظاهر تبلیغاتی آن را می‌شناسند؛ کما اینکه بسیاری از منتقدان ایشان نیز در مقابل ایشان به دفاع از فلسفه و عرفان برمی‌خیزند در حالی که خبر ندارند مکتب تفکیک جز فلسفه و عرفان و تصوف در لباس معارف قرآن و اهل بیت علیهم السلام چیز دیگری نیست.

     

    برخی انحرافات مکتب تفکیک از منظر حسن میلانی

    برخی از انحرافات ایشان عبارت است از:
    انکار معنای واقعی خلقت، نفی وجود حقیقی مخلوقات و منحصر دانستن وجود به خدا انکار علم ذاتی حق تعالی به اشیا و حدوث معلومیت اشیا برای ذات احدیت پس از حدوث اشیا ادعای بی‌اساس تشرف و اتصال با منبع علم الهی و افراد خاص تعیین شده از طرف امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف انکار روش تعلیم و تعلم و تعقل، و منحصر دانستن راه به کشف و شهود صوفیانه اعتقاد به کشف و شهود کنه ذات احدیت ایشان روش استدلال و برهان و تفکر و تعقل و تعلم علوم نظری، و استناد به ضروریات و بدیهیات تصوری و تصدیقی را که روش تمامی فقها و متکلمین و بلکه تمامی عقلای عالم غیر از سوفسطائیان است، تخطئه می‌‌کنند و آن را روش دیوانگان می‌‌خوانند و متقابلاً خود را دارای نور علم و عقلی می‌‌شمارند که از هر گونه خطا و اشتباه مصون است و هرگز جهل مرکب در آن راه ندارد، و همانند شیخ احمد احسایی تلویحاً خود را دارای مقام عصمت می‌‌دانند.
    بدیهی است این مبنا موجب تحزب و تفرق جمعیت مسلمانان و آشوب میان ایشان شده، خطر پدید آمدن گروه‌هایی افراطی مانند وهابیت و بهائیت و… را در پی خواهد داشت.
    میرزا برای رفع تهمت، کتابی نیز در رد شیخ احسایی نوشته است که البته در آن نوشته هم پیوسته از جنون و نادانی او دم می‌زند، همان‌طور که کتاب‌های او در رد فلاسفه نیز گاهی چنین است.
     

    عقل ستیزی یا عقل گرایی در مکتب تفکیک

    در مکتب تفکیک اصیل، تنها چیزی که ارزش دارد کشف و تجرید و شهودهای صوفیانه است و تفکیکیان امروزی چون این انحراف و نقص جبران‌ناپذیر مکتب خود را دیده‌اند به طور غیر محسوس در پی باز‌سازی مکتب و مرام خود برآمده و بر خلاف اصول مکتب خود، پیوسته دم از استدلال و عقلانیت و آیت و روایت می‌زنند و برخی ناآگاهان از کتب و مبانی ایشان هم حرف‌های آنان را می پذیرند.

     

  • +مکتب تفکیک از منظر موافقین و دانش آموختگان فلسفه، عرفان و حکمت اسلامی

    حجت الاسلام و المسلمین محمد حسن وکیلی از دانش آموختگان فلسفه و از موافقین عرفان و فلسفه در خصوص مکتب تفکیک چنین می گوید:

    باید دانست بررسی دیدگاه‌های تفکیک با چند مشکل مواجه است:

    مشکل اول: تفکیکیان در مسائل روشی و اعتقادی دارای وحدت نظر نیستند. مرحوم میرزا به شدت از عرفا متأثراست و مرحوم قزوینی از سید موسی زرآبادی و از حکمت مشاء. لذا میان ابواب الهدی و بیان الفرقان تفاوت‌های فاحشی وجود دارد و این تفاوت‌ها در پیروان ایشان نیز اثر نهاده و هرچه از عمر این مکتب گذشته ظاهری‌گری در آن بیشتر شده‌است.

    مشکل دوم: آراء مرحوم میرزا در آثار مختلفی که در طول زمان تألیف نموده‌اند، هم پراکنده و نامنظم و هم دارای تضاد و ناهماهنگی است و از دیگر سو آثار ایشان به شکل کامل در دسترس نیست و قضاوت نهائی درباره نظر ایشان مشکل می‌باشد.

    مشکل سوم: در آثار تفکیکیان ـ بر خلاف حکماء ـ نه اصطلاحات به شکل شفاف تعریف می‌شود و نه مدعا کامل تبیین می‌گردد و نه دلیل به نظم منطقی تقریر می‌شود و بسیاری از مطالب ایشان قابل حمل بر تفسیرهای متعددی است. سنت شرح و حاشیه‌ نویسی نیز برای توضیح بیشتر مسائل میان آنان مرسوم نیست.

    برای حل مشکل اول و دوم بر گزارش آراء تفکیک بر اساس دو کتاب «تنبیهات حول المبدأ و المعاد» اثر مرحوم آیت الله مروارید و «میزان المطالب» اثر مرحوم آیت‌الله تهرانی تکیه نموده که روشی میانه نسبت به میرزای اصفهانی و آیت ‌الله شیخ مجتبی قزوینی داشته و میان تفکیکیان معاصر نیز نسبتا مقبول می‌باشند و برای حل مشکل سوم سعی می‌شود بیشتر به مسلمات مکتب تفکیک پرداخته شود.

     

    دو اشتباه مکتب تفکیک از منظر حجت الاسلام و المسلمین وکیلی

    مکتب تفکیک از نظر عملی با دو اشتباه بزرگ مواجه بوده و هست. مسأله اول اینکه اظهار نظر در هر علمی تخصص می‌خواهد و تخصص در هر رشته ‌ای محتاج طی کردن سیر تحصیلی آن رشته است. تخصص در فلسفه 15 تا 25 سال تحصیل نزد استاد فن می‌خواهد. ولی تفکیکیان با دو سه سال ورق زدن کتب فلسفی فوراً در فلسفه مجتهد می‌شوند و جلسات نقد ملاصدرا و حکمت متعالیه برگزار می‌کنند.

    بنده بارها به صداقت و شفافیت عرض کرده‌ام عموم بزرگان مکتب تفکیک حتی در حد یک "بدایه الحکمه" هم فلسفه نمی‌دانند و گفتن این سخن نعوذ بالله برای تخریب شخصیت ایشان نیست. برای کمک به خود ایشان است.

    بحث ما با تفکیکیان اصلاً بحث فلسفی نیست. بی‌تعارف بگویم توضیح اصطلاحات است. حتی به تبیین و تشریح دقیق و توصیف گزاره‌های فلسفی هم نمی‌رسد. فضای تفکیک فضای تبلیغات خالی از واقعیت است. هیچ محصولی برای عرضه به فضای علمی و بحث وجود ندارد که درباره‌اش مناظره و بحث شود. فقط باید سعی کرد سوء تفاهم‌های عجیب ایشان را برطرف کرد و معمولاً با برطرف شدن آن، بحث پایان می‌پذیرد و اصلاً کار به بحث و مناظره نمی‌کشد.

    مسئله دوم اهانت‌های آنان به بزرگان. فرض کنیم کسی توفیق درس گرفتن صحیح فلسفه را نداشت و همه چیز را جابه‌جا فهمید؛ ولی آیا حق دارد که به کسانی که اعتقادات دیگری دارند دائماً زخم زبان بزند. تکفیر کند، ناسزا بگوید، لعن کند، در رحلتش شیرینی پخش کند؟ اینها متاسفانه اتفاقاتی است که افتاده است.

    این کارها را درباره کسانی می‌کنند که به خوبی می‌دانند که از تفکیکیان عالم‌تر و ملاترند. هیچ کسی شک ندارد که امثال رهبر فقید انقلاب حضرت امام خمینی یا علامه طباطبائی، یا علامه طهرانی یا علامه حسن‌زاده آملی یا آیت‌الله جوادی در فقه و اصول و تفسیر و علوم نقلی نیز به مراتب از تمام شاگردان مرحوم میرزا مهدی قوی‌تر بودند. می‌ دانند که مدرسان فلسفه در فقه و اصول هم از ممتازین هستند.

     

  • +تفاوت مکتب تفکیک با جریان جدید مخالف فلسفه و عرفان

    حجت الاسلام و المسلمین وکیلی در مصاحبه ای تفاوت میان مکتب تفکیک و جریان مخالف فلسفه و عرفان را چنین بیان می کند:

    این جریان [مخالف فلسفه و عرفان] از جهاتی از تفکیک بهتر است و از جهاتی نه. تولدش به گمان حقیر محصول انعکاس‌های تفکیک است.

    نقطه مثبت این جریان این است که عقل ‌ستیز نیستند. تفکیکیان دیدگاه بسیار خطرناکی در باب عقل دارند و فعالیت‌های عقلی دقیق را کاملاً بی‌اعتبار می‌شمارند. می‌گویند واقع‌ نما نیست. ولی این جریان [ضد فلسفه و عرفان] معتقد است که عقل معتبر است و تفکیکیان را سوفسطائی می‌خوانند.

    ولی از جهاتی این جریان جدید مخالف فلسفه و عرفان، بهتر نیست بلکه به نظر من نادرست‌تر است. یعنی از جهات عملی تفکیکیان در میان بزرگان و فضلای‌شان نوعی حیا و حجب است که تکفیر هم که می‌‌کنند با تعابیر متین تکفیر می‌کنند. فحش هم که می‌دهند فحش علمی است. لااقل در مجالس عمومی و نوشته‌ها این‌طور است. مجالس خصوصی حسابش جداست. مثلاً وقتی می‌خواهند تکفیر کنند درباره یک عالم بزرگ که هیچ شکی نیست که ضروریات دین را کاملاً می‌داند و مفسر بزرگ قرآن است می‌گویند فلان آقا ضروریات قرآن و دین اسلام را منکر است و اعتقاد ندارد. ولی در این جریان [ضد فلسفه و عرفان] تعابیر بسیار زننده و زشت است. پایگاه‌های اینترنتی ایشان در بی‌ادبی و بدصحبت کردن غوغا می‌کند.

    در جریان تفکیک مطالب خلاف واقع خیلی زیاد است. نقل قول‌های غلط که فلانی مخالف فلسفه بوده، فلان فقیه عرفان را رد کرده، فلان فیلسوف چه گفته. بنده حدود 300 مورد از نقل قول‌های خلاف واقع ایشان را از مرحوم آیت‌الله شیخ مجتبی قزوینی و آیت‌‌الله نمازی گرفته تا معاصران خصوصاً‌ آقای حکیمی جمع کرده‌ام. ولی غالب آنها از سر بی‌دقتی و بی‌اطلاعی از تاریخ و عجله داشتن در رد فلسفه و... است، دروغ عمدی صریح کم به چشم می‌خورد. ولی در این جریان دروغ و تحریف عمدی به شکل عجیبی وجود دارد.

     

  • +نقاط ضعف مکتب تفکیک

    محمد حسن وکیلی نویسنده کتاب صراط مستقیم که در آن مکتب تفکیک را به بوته نقد کشانده است از علت تألیف این کتاب چنین سخن می گوید:

    «اولین کار بنده کتاب «صراط مستقیم» بود که نقد یک گرایش خاص از مکتب تفکیک است که امروزه در خراسان تبلیغ می‌شود.

    چون مکتب تفکیک دارای گرایش‌ها و تقریرهای گوناگونی است که بعضاً با هم فاصله بسیار زیادی دارند. نکته حساس این کتاب علاوه بر نقد مبانی اصلی این گرایش، این بود که تلاش شد اثبات شود مطالب مرحوم صدرالمتألهین رضوان الله علیه، شرح روایات اهل بیت علیهم‌السلام است و بدون استفاده از فعالیت‌های ایشان اصلاً روایات قابل فهم نیست.

    تفکیکیان چون با علوم عقلی بیگانه ‌‌اند این نقدها در فضای مشهد اثرگذار نبود. نقطه حساس نقد مکتب تفکیک این است که نشان دهیم که مکتب تفکیک دستش از فهم قرآن و روایات نیز خالی است و در حقیقت نه از عقل و نه از نقل صحیح استفاده نمی‌کنند.

    یک انسان خوش استعداد هیچ‌گاه با این نگاه نمی‌تواند دینداری عقلانی داشته باشد. البته مکتب تفکیک برای افراد متوسط گاهی بد نیست؛ ولی شبهات افراد خوش‌استعداد کاملاً متفاوت است. حقیر بارها خداوند را شکر کرده‌ام که در طلبگی در مسیر جریان فکری علامه طباطبائی و علامه طهرانی و امثالهم افتادم و اگر غیر از این بود امکان نداشت از نظر فکری در مقابل شبهات امروزی دوام بیاورم.

    [از عوامل روی آوردن به فلسفه اولاً]‌ سنگین بودن شبهات مارکسیستی [در سالهای قبل از انقلاب و اوج فعالیت این گروه بود] که خیلی از حوزویان را نیز به اشکال انداخت. دوم اینکه عالمانی که پدر بزرگ بنده با ایشان مأنوس بودند عموماً تفکیکی بودند و قادر به پاسخ دادن به شبهات نبودند و برخی افراد تحصیل‌کرده به خاطر معرفی غلط ایشان از اسلام، زده شدند و اعتقادشان این شد که دست روحانیت خالی است و حرفی برای گفتن ندارد.

     

    علت مخالفت‌ها با حکمت و عرفان در حوزه‌های علمیه

    همیشه عده‌ای به علت ناآشنائی با این علوم و تخصص نداشتن در این مسائل برداشت‌هایی غلط از این مسائل نموده و چون غیرت دینی نیز دارند معمولاً از سر دلسوزی برای دین با این معارف مقابله می‌کنند. گاهی هم این مقابله‌ها شدید شده و برخی از افراد پا از جاده تقوا بیرون می‌گذارند و به اهانت و بی‌ادبی و تکفیر بزرگان اقدام می‌کنند.

    بنده هم به عنوان انجام وظیفه شرعی خود سعی کردم در زمینه پاسخ به شبهات و دفاع از این معارف در حد توان خودم کارهایی انجام دهم، خصوصاً نسبت به فضای حوزه مشهد و اهانت‌ها و نسبت‌های ناروائی که میان مخالفین حکمت و عرفان در مشهد متداول بود.»

     

  • +پشت پرده جریانهای اخیر مخالف با فلسفه

    محمد حسن وکیلی در نقد جریانهای اخیر ضد فلسفه چنین می گوید:

    [مخالفین فلسفه و] تفکیکیان باید بدانند از بزرگترین اهانت‌ها به علمای اسلام و بزرگترین خیانت‌ها به انقلاب اسلامی آنست که عده‌ای در گوش عموم مردم چنین بخوانند که عالمان بزرگ شیعه حتی ضروریات اسلام را نمی‌شناسند چه رسد به مسائل پیچیده آن.

    تفکیکیان [و کسانی] که عقائد عرفای بالله را کفر و مخالف ضروریات دین می‌دانند میان یک دو راهی‌اند:

    یا باید ادعا کنند که بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی و شاگردانشان که معتقد به اصول عرفان و حکمت متعالیه می‌باشند – نعوذ بالله - از دائره مسلمانان خارجند.

    و یا آنکه بگویند که این بزرگان آن قدر با اسلام بیگانه بودند که ضروریات اسلام را نمی‌شناختند و توفیق معرفت به اسلام را در حد یک انسان عامی و ساده نداشتند و انقلابی که ندای اسلام را در تمام جهان سر داده و علم اسلام را برافراشت به دست بیگانگان با معارف اسلام برپا شد.

    هر یک از این دو سخن نه فقط حرام قطعی شرعی است بلکه به یقین جرم قانونی و قابل پی‌گیری قضائی است و از مهمترین مصادیق خیانت در حق انقلاب و نظام اسلامی است.

    چندی است که اهل‌ نظر، جریان اخیر مخالفان فلسفه را در قالب امروزین از فتنه‌های دشمنان اسلام بر ضد اسلام و نظام اسلامی می‌شمارند. با توجه به این مسأله یکی از جهات این مسأله روشن می‌شود.

    آیت‌الله فیاضی در مصاحبه ای درباره جریانات اخیر مخالفان فلسفه فرمودند:

    «چنین کسانی از دو حال خارج نیستند؛ حالت اول این است که اینها مأموریت دارند که این رکن رکین حوزه‌های علمیه را که با آن می ‌توان در برابر افکار الحادی و انحرافی ایستاد، متزلزل و نابود کنند. هیچ شبهه‌ ای نیست که این دسته را موساد و سیا و همه کسانی که با این حوزه و با نظام مخالف هستند آماده کرده و نیروهایی را برای همین کار به حوزه فرستاده‌اند.

    من گاهی به آنها می‌گویم که کاری شما می‌کنید از دو حال خارج نیست؛ یا از آمریکا و اسرائیل پول می‌گیرید یا نمی‌فهمید چه کار می‌کنید. دسته اول اینها هستند. اینها اصلاً گوششان به این حرفها بدهکار نیست و اگر اینها با آدم صحبت کنند کارشان به دعوا و بکاربودن تعابیر موهن و توهین به بزرگان است. البته اینها مأمورند که اینجا این کار را بکنند و حقوق می‌گیرند و مأموریت دارند و مدتی هم هستند و سپس خواهند رفت و شما می‌بینید که دیگر اصلاً اثری از آنها نیست. پنج سال اینجا هست و بعد می‌بینید که دیگر خبری از او نیست، حالا به کجا می‌رود معلوم نیست.

    دسته دوم کسانی هستند که بر اساس انگیزه‌های الهی و غیرت دینی این کار را انجام می‌دهند؛ چون می‌بینند طبق همان چیزی که دسته اول القا می‌کنند یا یک عده جاهل مثل خودشان یک چیزهائی را از کسانی شنیده‌اند که خدای فلسفه با خدایی که قرآن می‌گوید فرق دارد و معادی که فلسفه می‌گوید با معاد قرآن فرق دارد یا اینکه فلسفه قائل به جبر است و... اینها به انگیزه‌های دینی این کار را می‌کنند؛ البته اینها قابل صحبت‌کردن هستند و اینها کسانی هستند که حاضرند به سخن آدم گوش دهند و بنشینند و حرف بزنند.»

    باری، غرض این نیست که باب بحث و انتقاد بسته شود چنانکه خود آیت‌الله فیاضی‌ از منتقدان حکمت متعالیه در عصر ما هستند.

    بلکه سخن در این است که انسان حد و مرز شریعت را پاس داشته و آن قدر غرق توهمات نشود که هنوز قدمی در وادی تخصص نگذاشته سخنان بزرگترین عالمان دین و مهمترین تئوریسین‌های انقلاب اسلامی را مخالف ضرورت دین شمرده و ندانسته به آسیاب دشمنان قسم خورده اسلام و نظام اسلامی آب بریزد.

    روش صحیح نقد

    روش صحیح نقد آنست که انسان پس از تحصیل اجتهاد و تخصص نظر خود را به عنوان یکی از نظرات علمی عرضه نموده و در معرض ارباب نظر قرار دهد؛ نه آنکه خود را نماینده قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام تلقی نموده و افکار خود را به عنوان مکتب قرآن و عترت معرفی کرده و مخالفان را پیروان یونانیان که منکر ضروریات دینند بخواند و میان صفوف شیعیان تفرقه و دو دستگی بیاندازد و جمعی از عالمان بزرگ شیعه را در مقابل اهل‌بیت وانمود کرده و زبان عوام را به اهانت بگشاید.»

     

  • +مقایسه برخی دیدگاههای امام خمینی (ره) با مبانی تفکیکی و ضد فلسفی

    یکی از مستندات اساسی دیدگاه مکتب تفکیک در جهت نفی فلسفه، نشان دادن عدم اصالت فلسفه اسلامی است. سخنان اهل تفکیک در این باره بسیار متداول و شایع است که مواردی از آنها عبارتند از:

    فلاسفه اسلام منهدم کننده اسلام هستند و خدمتگذاران آن نیستند.

    هشیار باش ای خردمند که جمیع آن چه فلاسفه معتقدند با جمیع آن چه در شریعت وارد شده است متناقض است.

    اساس فلسفه و عرفان با اساس شرایع و قرآن مخالف است.

    بعضی از کم فکران که خبرویت و بصیرتی در معارف قرآن نداشته و کاملاً آشنا به حقایق و اساس این دین حنیف نبودند تخیل کرده اند که اساس معارف همان اساس ارسطو و فلاسفه یونان است.

     

    فلسفه، عرفان، ذوق و وجدان از منظر امام خمینی (ره)

    امام خمینی (ره) در ضمن شرح حدیث 37 کتاب چهل حدیث در عباراتی آورده است:

    «عرفان و علم و شناسایی و دانایی فرق واضح دارند و گویند: علم در اصل لغت مخصوص به کلیات است و معرفت مخصوص به جزئیات و شخصیات. و گویند: عارف بالله کسی است که حق را به مشاهده حضوریه بشناسد، و عالم بالله کسی است که به براهین فلسفیه علم به حق پیدا کند. و بعضی گویند: علم و عرفان از دو جهت تفاوت دارند: یکی از جهت متعلق، چنانچه ذکر شد، و دیگر در معرفت سابقه فراموشی و نسیان مأخوذ است، پس چیزی را که ابتدائاً ادراک به آن متعلق شد گویند علم به او حاصل شد و چیزی را که معلوم بوده و نسیان شد و ثانیاً مورد ادراک شد گویند معرفت به آن حاصل شد. و عارف را از آن جهت عارف گویند که متذکر اکوان سالفه و نشآت سابقه به کَوْن مُلکی و نشئه طبیعی خود شود. و بعضی از اهل سلوک مدعی تذکر عالَم ذَر هستند و گویند: اگر حجاب طبیعت که موجب این غفلت و نسیان است از پیش چشم سالک برداشته متذکر عوالم سابقه می شود.

    و بعضی از اهل ذوق می گفت: حقیقت معراج معنوی و روحانی تذکر ایام سلف است... و این مطلب خود اگر فی نفسه صحیح باشد ولی حقیقت معراج عبارت از این رجوع قهقرایی بودن، در مشرب رحیق عرفان درست نیاید و در مسلک اصحاب قلوب صحیح ننماید، بلکه حقیقت معراج روحانی عبارت از...»

    و در ضمن شرح حدیث چهلم می فرمایند: «عارف به معارف حقه ارباب معرفت و یقین و سالک طریق اصحاب قلوب و سالکین می داند که منتهای سلوک سالکان و غایت آمال عارفان، فهم همین یک آیه شریفه محکمه است [هو الاول والاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیءٍ علیم] و به جان دوست قسم که تعبیری برای حقیقت توحید ذاتی و اسمائی بهتر از این تعبیر نیست، و سزاوار آن است که جمیع اصحاب معارف برای این عرفان تام محمدی صلی الله علیه و آله و کشف جامع احمدی و آیه محکمه الهی سجده کنند و در خاک افتند، و به حقیقت عرفان و عشق قسم که عارف مجذوب و عاشق جمال محبوب از شنیدن این آیه شریفه اهتزازی ملکوتی و انبساطی الهی برای او دست دهد که لباس بیان به قامت آن کوتاه و هیچ موجودی تحمل آن ندارد.

    «فسبحان الله ما اعظم شأنه و اجل سلطانه و اکرم قدره و امنع عزهُ و اعز جنابه»

    آنها که به کلمات عرفای شامخ و علمای بالله و اولیای رحمان خرده گیری می کنند، خوب است ببینند کدام عارف ربانی یا سالک مجذوبی بیشتر از آنچه این آیه شریفه تامه و نامه قدس الهی متضمن است بیانی کرده یا تازه ای به بازار معارف آورده؟ اینک این کریمه الهیه و آن کتب مشحونه از عرفان عرفا.»

    در ضمن در شرح حدیث بیست و چهارم درباره معاندین علوم عقلیه می فرمایند:

    «پیش عقل سلیم همانطوری که تصدیق بی تصور از اغلاط و قبایح اخلاقیه بشمار می آید، تکذیب بی تصور نیز همینطور بلکه حالش بدتر و قُبحش افزون است. اگر خدای تبارک و تعالی از ما سؤال کند که شما که مثلاً «معنی وحدت وجود» را به حسب مسلک حکما نمی دانستید و از عالِم آن علم و صاحب آن فن اخذ نکردید و تعلم آن علم و مقدمات آنرا نکردید، برای چه کورکورانه آنها را تکفیر و توهین کردید، ما در محضر مقدس حق چه جوابی داریم بدهیم؟ جز آنکه سر خجلت به زیر افکنیم و البته این عذر پذیرفته نیست که من پیش خود چنین گمان کردم.

    هر علمی مبادی و مقدماتی دارد که بدون علم به مقدمات، فهم نتیجه میسور نیست خصوصاً مثل چنین مسأله دقیقه که پس از عمرها زحمت باز فهم اصل حقیقت و مغزای آن به حقیقت معلوم نشود. چیزی را که چندین هزار سال است حکما و فلاسفه در آن بحث کردند و موشکافی نمودند تو می خواهی با مطالعه یک کتاب یا شعر مثنوی مثلاً با عقل ناقص خود ادراک آن کنی؛ البته نخواهی از آن چیزی ادراک کرد. «رحم الله امرءاً عرف قدره و لم یتعد طوره» [یعنی خداوند رحمت کند مردی را که اندازه خویش بداند و پا از گلیم خویش فرا ننهد.] و همچنین اگر از حکیمی متفلسف یا عارفی متکلف سؤال شود: که تو که عالم فقیه را قشری خواندی و ظاهری گفتی و طعن به آنها زدی، بلکه طعن به یک رشته از علوم شرعیه که انبیاء علیهم السلام از جانب رب الارباب برای تکمیل نفوس بشریه آورده بودند زدی و تکذیب و توهین از آنها نمودی، به چه جهت دینیه بود و آیا با چه دلیل شرعی و عقلی جسارت به یک دسته از علماء و فقهاء را جایز دانستی؛ چه جوابی در محضر حق تبارک و تعالی دارد جز آنکه سر خجلت و انفعال را پیش افکند. در هر صورت از این مرحله بگذریم که ملالت آور است.»

     

    خداشناسی مکتب تفکیک

    بحث خداشناسی قائلان مکتب تفکیک را می توان اینگونه بیان کرد:

    اول

    مبادی معرفت شناختی دیدگاه فوق برای شناخت خداوند نیز مطرح است از جمله رأی به خدامحوری محض که بر اساس آن تنها طریق ممکن برای شناخت خداوند، معرفی او به وسیله خود اوست.

    دوم

     تفسیری که برای خود تعریفی خداوند ارائه شده، همان تفسیر عرفانی برای تجلی خداوند و استناد به انگاره قرب نوافل است که خداوند سمع و بصر عبد می شود. ابراز و گرایش به چنین مطلبی قبل از هر چیز به معنای نفی تمام مطالبی است که درباره فلسفه و عرفان هزینه شده است. علاوه بر این که تمام مطلب تفسیری برای شناخت خداوند است، عدم وصول عموم مردم به چنین معرفتی، ورود به جرگه کفر و شرک را به ارمغان می آورد یا اینکه معرفت های بدوی نیز باید با همین مشخصه از اعتبار بسیار بالا و والا برخوردار باشد، به عبارت دیگر اعضای معرفت خداوند در این نوع معرفت و قائل به درجات نبودن در ساحت معرفت، سبب وقوع در تنگناهای مشهود شده است.

    تعبیرات نامأنوس و تفسیر غیرمعروف برای عالم ذر و تأکید بیش از حد روی دیدن زوایای مجهولات این عوالم، گوشه ای دیگر از چاره جویی های بی حاصل حجت حکیم مبانی و مبادی نظریه معرفت فطری است؛ این سخن که انسانها با داشتن معرفت فطری ذری عارف کامل آفریده می شوند نیز از همین قبیل است.

    سوم

    رأی به تعطیل عقل برای معرفت الهی به بهانه مفتوح بودن معرفت خداوند به وسیله خود او نیز گوشه ای دیگر از ناکامی در نظریه پردازی است که با حذف وسائل ثمربخش برای معرفت به این نقطه شده است.

    چهارم

    ناسازگاری با روش های فلسفی و عرفانی چنان اوج می گیرد که برای آرای فلسفی و عرفانی، تالی فاسدهای بی شماری ردیف می شود و...

    پنجم

    در توحید صفاتی نظریاتی ارائه می شود که صرفاً برای نفی نظریات فلسفی و عرفانی التقاط شده است.

    ششم

    به نظر این دیدگاه ذهنی با بساطت محض فقط اهلیت استفاده از نظریات شریعت را دارد، و با همین رویکرد رأی به وحدت وجود مناقص با توحید مطلوب وحی دانسته شده.

    مباحث مربوط به خداشناسی این نحله بیشتر در این کتابها آمده است: معارف القرآن اصفهانی، ابواب الهدایه، تقریرات، تنبیهات حول المبداء و المعاد صفحات

     

    خداشناسی از منظر امام خمینی (ره)

    امام خمینی (ره) در باب خداشناسی مطالبی را دارند از جمله آنکه:

    «بدان که یکی از اصول معارف که مقامات سالکین بدون آن حاصل نشود علم به ربوبیت و مالکیت حق است و کیفیت تصرف ذات مقدس است در امور... اگر اسباب ظاهره را موافق ببینند، بکلی از حق تعالی و تصرف او غافل شوند، و اینکه گویند توکل منافات ندارد با کسب و عمل، مطلب صحیحی است، بلکه مطابق برهان و نقل است، ولی احتجاب از ربوبیت و تصرف [او] و مستقل شمردن اسباب منافی توکل است.

    چون دل آدمی بسان دریایی است که ذکر در آن تأثیر می گذارد. گاهی ذکر همچون سنگریزه ای است که با افتادن در دریا موجی سطحی و گذرا ایجاد می کند و به زودی محو می شود، مانند بسیاری از اذکار و عبادتی که ما انجام می دهیم، و موجی سطحی است و عمق دلمان در جای دیگری است، الفاظ بر زبانمان جاری است ولی هزاران جای دیگر فکر می کنیم و وقتی به خود می آییم که عبادتمان به پایان رسیده است ولی گاهی ذکر و توجه به خدا چون طوفانی سهمگین عمق دل را زیر و رو می کند و اثری پایدار می گذارد.

    توکل واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن است بر وکالت او، و برخی عرفا فرموده اند: توکل، انداختن بدن است در بندگی و تعلق قلب است به پرورندگی. یعنی صرف قوای بدن را در راه اطاعت حق و تصرف ننمودن در امور واگذار نمودن آنها را به پروردگار. و بعضی گفته اند: توکل بر خدا بریدن بنده است تمام آرزوهای خود را از مخلوق و پیوستن به حق است از آنها.

    بدان که حکمای الهی صفات حق تعالی را بر سه گونه تقسیم نموده اند. در تقسیم دیگری می توان اسماء را تحت چهار اسم درآورد و بنابراین ائمه اسماء، چهارتاست که آنها عبارتند از: اول، آخر، ظاهر، باطن. عرفا معتقدند تمام اسماء یا اولند و یا آخر، یا ظاهرند و یا باطن. اسمائی که جهت ایجادی دارند مانند: مبدیء، موجد، مرید، فاطر و... و ابتدا قرار می گیرند و اسم «اول» بر آنها حاکم می باشد. اسمائی چون معید، قابض، باسط و... نیز محکوم اسم «آخر» می باشند. از جهت دیگر، تمامی اسماء یا جهت بطونی دارد و یا جهت ظهوری و تحت اسم «ظاهر» و یا «باطن» قرار می گیرند. به عنوان مثال سبوح و قدوس، اسماء بطونی و اسماء تشبیهی چون علم و قدرت، اسماء ظهوری می باشند. این چهار اسم تحت اسم جامع «الله» قرار می گیرند. چون اولین و کلی ترین اسمی که در تعین ثانی قرار می گیرد و همه ی اسماء ـ حتی اسماء هفت گانه و چهارگانه ـ جلوه ی اویند و از او منتشی می شوند، اسم جامع «الله» می باشند. الوهیت الله، تنها در صورتی پیدا می شود که مستجمع جمیع صفات و از جمله اسم حیات، قدرت، علم و اراده باشد. به تعبیری در دل الوهیت همه ی اسماء به صورت مندمج موجود است که ابتدا آن چهار اسم و سپس دیگر اسماء و اشیاء از آن منتشی می شوند. پس سرسلسله اسماء در تعین ثانی و کلی ترین اسم به معنای حقیقی آن که بالاتر از آن اسمی وجود ندارد و به تعبیری اسم اعظم حقیقی، اسم الله می باشد...»

    بعضی از اهل سلوک مدعی تذکر عالم ذر هستند و گویند: اگر حجاب طبیعت که موجب این غفلت و نسیان است از پیش چشم سالک برداشته شد متذکر عوالم سابقه می شود. 

     



ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر