محمد رضا پهلوی

 

محمدرضا پهلوی، ملقب به شاهنشاه آریامهر، دومین شاه سلسلهٔ پهلوی و آخرین پادشاه ایران که در جریان پیروزی انقلاب اسلامی، از ایران گریخت و پس از 18 ماه آوارگی در مصر درگذشت.

 


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -دوران کودکی

    محمدرضا پهلوی در چهارم آبان سال 1289 در تهران به دنیا آمد. پدرش رضاخان میرپنج در آن زمان یکی از افسران دیویزیون قزاق بود که به او علاقه خیلی زیادی داشت. نخستین فرزند خانواده دختر بود و پدرش آرزو داشت فرزند دوم پسر باشد. مادر محمدرضا (تاج الملوک آیرملو) همسر دوم رضاخان بود.

    محمد رضا یک خواهر دوقلو داشت. خواهر همزادش اشرف پهلوی، از او کوچکتر بود و خواهر این دو یعنی شمس پهلوی سه سال از این دو نفر بزرگتر بود. آنان سه سال بعد صاحب برادری به نام علیرضا شدند. رضاخان جمعا پنج بار ازدواج کرد. تاج الملوک به لحاظ اینکه فرزند یکی از همکاران نظامی رضاخان بود، از قدرتمندترین زنان زمان خود بود.

    در سن شش سالگی محمدرضا (سال 1305 خورشیدی) رضاخان تاجگذاری نمود و به عنوان پادشاه ایران، قسم یاد کرد. همزمان تاج کوچکی نیز بر سر محمدرضا گذاشته شد و او نیز به عنوان ولیعهد ایران شناخته شد. در همین زمان زندگی محمدرضا از مادر و خواهرانش جدا شد. او در کاخی اختصاصی به تنهایی زیر نظر معلمه‌ای فرانسوی زندگی می‌کرد. خانه تاج الملوک فاصله ناچیزی با کاخ ولیعهد داشت و او آزاد بود که هرموقع مایل است به آنجا برود. محمد رضا از چنین زندگی ای احساس خوشایندی نمی‌کرد. او سالها بعد و در دوران جوانی (در کتاب ماموریت برای وطنم) این زندگی را که بدستور پدرش تحت تربیتی خاص انجام می‌داد«تربیت مردانه» خواند.

    در همان زمان وارد  مدرسه ای به نام، دبستان نظام شد که به دستور رضاشاه در قصر سعدآباد بر روی تپه های غیرمسکونی شمال شهر بر پا شد و هدف آن تعلیم ولیعهد دریک محیط نظامی بود. تعلیمات مدرسه نظام؛ اگر چه دشوار و رمقگیر بود؛ اما نیروی مقاومتش را افزود. او همچنین سوارکاری، ژیمناستیک و بوکس را فرا گرفت. محمدرضا که از محبت مادری محروم شده بود، به دوستان مدرسه‏ا‏ی روی آورد که اغلب فرزندان امرای ارتش یا مقامات مهم دولتی بودند. وی در خاطراتش فردوست را صمیمی‏ترین دوست دوران کودکی و نوجوانیاش میخواند. فردوست از 8 سالگی وارد مدرسه نظام شد و علیرغم این که پدرش از مقامات دون پایه ارتش بود، به دلیل ابراز لیاقت در تحصیل به این مدرسه و کلاس مخصوص ولیعهد راه یافت و در امتحانات پایان سال اول، شاگرد اول شد، در حالی که ولیعهد خارج از رده قرار داده شد سال بعد کلاس به ساختمانی معروف به خوابگاه در کاخ گلستان منتقل شد، تا ولیعهد به محل زندگی­اش نزدیک باشد. در این کلاس بود که رضاشاه فردوست را به عنوان دوست و همراه همیشگی پسرش برگزید، تا حتی در روزهای تعطیل نیز تا هنگام خواب با او باشد. محمدرضا همزمان با ورودش به مدرسه آموزش زبان فرانسه را به وسیله معلمی فرانسوی به نام سیلوستر آغاز کرد. خانم ارفع نیز نظارت بر امور داخلی او را عهده دار شد. در این مدرسه علاوه بر دروس روزانه، کاربرد اسلحه و تعلیمات صحرایی انجام میشد. ولیعهد از 8 سالگی می­بایست با شاه ناهار میخورد و در جلسات مشورتی وزراء، بازدید واحدها و رژه‏ها شرکت میکرد. دوران کودکی محمدرضا درشهریور 1310 و با اعزام وی به سوئیس خاتمه یافت و او عملاً زندگی نیمه مستقل دوران نوجوانی را آغاز نمود.

     

  • +نوجوانی و سفر به سوئیس

    در دوازده سالگی پس از اتمام تحصیلات دبستان در شهریور ماه 1310 به اتفاق برادرش علیرضا، فردوست، مهرپور پسر تیمورتاش (وزیردربار)، خود تیمورتاش، دکتر مودب نفیسی و آقای مستشار که قبلا"معلم ادبیات فارسی او بود و میبایست، در سوییس نیز به درس ادبیات ولیعهد رسیدگی می­کرد، به سوییس اعزام شدند. رضاشاه ابتدا فرانسه را برای تحصیل پسرش در نظر گرفت؛ اما پس از مطالعه سوییس را برگزید که کشور کوچکی بود. وی در کشمکشهای میان کشورهای اروپایی جنبه بیطرفی را رعایت میکرد.

    محمدرضا ابتدا در شهر لوزان و در مدرسه‏ای معمولی به طور موقتی ثبت نام شد و در منزل پروفسوری سوییسی اقامت گزید. تا سال بعد به مدرسه «له روزه» که مشهورترین موسسه فرهنگی خصوصی سوییس و در شهر رول بین ژنو و لوزان بود، منتقل شود. این موسسه توسط یک بلژیکی به نام کارناک در سال 1880 تاسیس شد و تا مدتها شاگردانش صرفا بلژیکی بودند؛ اما زمان ورود پهلوی به این مدرسه هانری (پسر کارناک) آن را اداره میکرد و بیشتر شاگردانش غیرسوییسی و از فرزندان اشراف و دولتمردان سایر کشورها بودند، آموزگاران نیز دستچین شده بودند و تشکیلات عالی ورزشی داشت و شاگردانش در زمستان برای اسکی به کوهستان مهاجرت میکردند. هزینه‏های شبانه روزی این مدرسه بسیار بالا بود. اتاق رزرو شده برای پهلوی وسیع و زیبا بود که بر روی دیوارهایش تصاویر ورزشکاران و یادگاری هایی از پیروزیهای تیمهای فوتبال بود. پهلوی در طول 4 سال تحصیل در روزای از نظر درسی متوسط بود و علاقه چندانی به مطالعه کردن نداشت. دو درس ریاضی و فرانسه برایش از همه مشکلتر بود. تمرینات ریاضی را به فردوست می‏سپرد. ادبیات فرانسه‏اش نیز پس از آشنایش با پرون کمی بهتر شد. پرون پسر خدمتکار مدرسه بود و در کارهای نظافت و باغبانی به پدرش کمک میکرد. آشنایی آن دو بدین قرار بود که طی چند بار اذیت و آزار توسط محصلین، محمدرضا به یاری‏اش شتافت و همین موجب علاقه پرون به ولیعهد شد. او بارها اتاق ولیعهد را مرتب و نظافت کرد؛ اگر چه ده سال از محمدرضا بزرگتر بود و به دلیل موقعیت پایین اجتماعی نمیتوانست، دوست مناسبی برای او باشد، با این وجود ظرافت و طبع شعر و معلوماتی که در زبان فرانسه داشت، توجه ولیعهد را به خود جلب کرد و دیگر نه برای نظافت که برای خواندن شعر و بحثهای ادبی نزد او میرفت و کم‏ کم بهترین مونس ولیعهد شد. ولیعهد در اوایل ورودش به دبیرستان روزای درگیریهایی با محصلین پیدا کرد و حتی یکبار با یک آمریکایی کارش به کتک کاری و بهداری مدرسه کشید؛ ولی بعدا منزوی و آرام شد و بیشتر اوقات در اتاقش به صفحات گرامافون و رادیو یا پذیرایی از دوستان معدودش میپرداخت. چون دیگر خبری از سر خم کردنهای مدرسه نظام نبود و شاگردان مدرسه او را یکی چون خود به حساب میاوردند و برخوردهای قلدر مابانه کارساز نبود، از این رو از روابط دوستانه‏ای با شاگردان آن جا و از جمله شاگردی آمریکایی به نام پیرسن و سوییسی به نام هوبرپیکته که بعدها روزنامه نگار و سپس بانکدار شد، طرح دوستی ریخت و آنها اغلب در اتاقش بودند. دوستانش نیز او را پسری خوب و دوست داشتنی توصیف میکردند. او علاوه بر کاپیتانی تیم فوتبال در اسکی و هاکی روی یخ نیز مقام اول بود.

     

  • +بازگشت به ایران و ورود به دانشکده افسری

    در سال 1314 سه هفته قبل از اتمام تحصیلاتش به تهران فراخوانده شد و پس از تعطیلات تابستانی، به دانشکده افسری که پدرش با مشورت نظامیان فرانسوی تاسیس کرده بود، وارد شد و با سی تن از پسران افسران عالی رتبه که با دقت انتخاب شده بودند، هم کلاس شد. او در ارتش برای اولین بار استقلال نسبی را تجربه کرد و به تدریج بر کمرویی مادرزادی‏اش غلبه کرد. در این دانشکده مقررات بسیار سختی اجرا میشد، ساعت 5/30 بیدار باش، تعلیمات بدنی از ساعت 7 تا 9، درس از 9 تا 12، 17 تا 19 قدم آهسته. بعلاوه تمرین و عملیات شبانه و کماندویی که ولیعهد، فردوست و علی قوام جز نظارت کاری انجام نمیدادند. در فواصل بین آموزشهای نظامی پدرش او را به سفرهای درون ایران میبرد، تا با مردمی که در آینده بر آنان حکومت میکند، آشنا شود. در سال 1317ش در سن 18 سالگی گواهی نامه دانشکده افسری را دریافت کرد و به درجه ستوان دومی نائل شد و در استخدام ارتش به سمت بازرس نظامی منصوب شد. رضاشاه اغلب او را احضار و درباره کارهایش ازاو پرسش میکرد. نیم ساعت قبل و یک ساعت بعد از ناهار، رضاشاه با او صحبت میکرد و او را در جریان امور قرار میداد و پیوسته نگران آینده تاج و تخت محمد رضا بود؛ زیرا کم جرات و محافظه‏کار بود حتی رضاشاه در این اندیشه بود که متممی برای قانون اساسی تهیه کند که جانشین شاه به ناچار نباید، پسر ارشد باشد. در مجموع شاه علی رغم علاقه ویژه‏اش به محمدرضا او را شایسته حکومت نمیدانست.

    محمدرضا پهلوی در دوران ولیعهدی با فوزیه ازدواج کرد.

     

  • +رسیدن به سلطنت

    با شروع جنگ جهانی دوم و پيشروی آلمان‌ها به سمت شرق و تصرف بخش‌های شرقی شوروی، متفقين كه شديدا تحت فشار آلمان‌ها قرار گرفته بودند، به فكر راه جديدی برای كمك به نيروهای شوروی و مقابله با نيروهای آلمانی افتادند. به همين دليل، آنها كه تمام راه‌های موجود را مسدود يا مشكل می‏ديدند، به راه مساعدی كه از ايران می‏گذشت، چشم دوختند و با وجود اعلام بی‏طرفی ايران به بهانه وجود اتباع آلمانی و ايتاليايی، خاك ايران را تصرف كردند. پس از اشغال ايران توسط متفقين، انگليسی‏ها كه به خاطر قدرنشناسی رضاشاه و گرايش او به آلمان، سخت از وی عصبانی بودند، به فكر بركناری او از سلطنت افتادند. شوروی نيز به خاطر آينده ايران، معتقد بود كه بايد به جای رژيم سلطنتی، يك رژيم جمهوری روی‏كار بيايد. مذاکرات میان نمایندگان اشغالگران بر سر جانشینی رضاشاه مدتی به طول انجامید. انگليسی‏ها به وليعهد، محمدرضا نيز بدبين بودند، علت آن هم ضعف وی و تمايلش به آلمان بود. گزینه اصلی بریتانیا به غیر از محمدرضا، پسر محمدحسن میرزا، نوه محمدعلی شاه قاجار (ساکن انگلستان و افسر نیروی دریائی پادشاهی بریتانیا) بود. ولی در نهایت با تلاش برخی از افراد از جمله فروغی كه در اين زمان نخست‌وزير بود، محمدرضا را به جای پدرش به سلطنت برگزیدند. رضاشاه استعفانامه‌ای تنظيم كرد و از سلطنت كناره گرفت و به جزیره موریس و سپس به آفریقای جنوبی تبعید شد.

     

  • +سالهای آغازین سلطنت

    از زمان شروع سلطنت توسط محمدرضا پهلوی تا ترور وی در سال 1327، ایران یکی از آزادترین دوران پادشاهی خود را تجربه نمود. طی این دوران، شاه از محبوبیت بیشتری (نسبت به سال‌های بعدی سلطنتش) نزد مردم برخوردار بود و در مجامع عمومی و بین مردم با کمترین محافظ تردد می‌نمود.

    فوزیه در سال 1324 تهران را برای همیشه ترک کرد. ماجرای طلاق فوزیه از شاه، پس از خروج فوزیه از ایران، سه سال طول کشید. از سالهای 1320 تا 1327 یعنی در طول هفت سال، پست نخست وزیری چهارده بار (ولی فقط بین نه نفر) جابجا شد. نخست وزیران شاه در این دوره پایگاه مردمی محکمی نداشتند. تشکیل احزاب غیر مردمی، انتشار روزنامه کیهان و اصلاح و تشکیل گارد جاویدان به فرمان مستقیم شاه در این دوره صورت گرفت. شاه معتقد بود که غربی‌ها مایلند که شاهی ضعیف بر کشور حکومت کند. طی این سالها، تا زمان خروج نیروهای متفقین از ایران، شاه حداکثر فقط در تهران حکومت می‌کرد. این موضوع باعث شده بود تا اقتدار پادشاهی وی به عنوان یک پادشاه به چالش کشیده شود. تا حدی که زمانی که سه مرد قدرتمند آن روزگار چرچیل، روزولت و استالین برای شرکت در کنفرانس تهران به تهران آمدند، چرچیل و روزولت برخلاف عرف دیپلماتیک، عملا وی را نادیده انگاشتند و به دیدار وی نرفتند.

     

    شکست حکومت خود مختار آذربایجان: حکومت خودمختار آذربایجان، که با نام حکومت ملی آذربایجان  شناخته می‌شود، یک حکومت مورد پشتیبانی شوروی بود که در سال‌های 1324 و 1325 در منطقهٔ آذربایجان ایران به پایتختی تبریز توسط فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری جعفر پیشه‌وری تشکیل شد. شاه اینبار با کمک آمریکا فرصت یافت تا اقتدار از دست رفته را به خود بازگرداند. با اولتیماتوم آمریکا، شوروی دست از حمایت مستقیم پیشه وری برداشت و با اعتراضات مردم حکومت پیشه وری در آذربایجان و قاضی محمد در کردستان سقوط کرد. به گفته برخی با اصرار شاه و ارتش قاضی محمد بر خلاف نظر قوام السلطنه محاکمه و اعدام شد.

     

    ترور نا فرجام شاه: در بهمن ماه 1327 ماجرای ترور شاه در دانشگاه تهران اتفاق افتاد. شاه بعدها در محافل خصوصی و به طور مبهم، رزم آرا را مسئول ترور خود و هژیر معرفی می‌کرد. فقط یکی از گلوله‌های ضارب،  به شاه برخورد کرد. ولی باعث آسیب جدی شاه نشد. چند لحظه بعد، ضارب بدون بازجویی در همان محل ترور کشته شد و انگیزه‌های او از این کار در پرده‌ای از ابهام باقی ماند. روایت رسمی این بود که یک متعصب مذهبی وابسته به حزب توده مسئول ترور بوده‌است. با وقوع ماجرای ترور شاه دربهمن ماه 1327 سران حزب توده دستگیر یا فراری شدند و مذهبی‌ها اولین دوران زندانی و تبعید خود را تجربه کردند. احزاب سياسى را به بهانه همين ترور ممنوع كردند كه نتوانند به برنامه شاه براى كسب قدرت مطلقه اعتراض كنند آنگاه حكومت نظامى برقرار شد.

     

    تشکیل مجلس مؤسسان: در دوران حكومت نظامى انتخابات مجلس مؤسسان دوم در سال 1328 برگزار شده و در همين سال مجلس مؤسسان دوم تشکیل شد. سپس اين مجلس مؤسسان اختیارات محمدرضا شاه را افزود و به وی، حق انحلال مجلس شورای ملی و مجلس سنا را تفویض کرد. شاه بعدها در زمان كودتاى 28 مرداد از همين اختیارات استفاده نمود. اين اولين گام شاه زير چتر حمايت انگليس و آمريكا براى به دست آوردن قدرت ديكتاتورى به شمار ميرود حتى قوام السلطنه نيز طى نامه سرگشاده اى به اين عمل اعتراض كرده و آن را دفن كردن بقاياى مشروطيت دانست.

     

  • +ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد

    دکتر مصدق پس از شهریور 20 شهریور و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره 14 مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد.

    در طول دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه میلادی، سهم درآمد ایران از قرارداد 1933 بسیار کم بود. به عنوان نمونه در سال 1950 میلادی، (بالاترین درآمد ایران) سهم ایران به کمتر از 12 درصد رسیده بود و مجموع دریافتی ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس، تنها 16 میلیون پوند بود. در همین سال دولت انگلستان از درآمدهای این شرکت تنها نزدیک به 51 میلیون پوند مالیات اخذ می‌کرد. این قرارداد قرار بود در سال 1961 خاتمه یابد و شاه تحت فشار قرار گرفته بود تا قرارداد گس-گلشائیان را که خاتمه آن سال 1993 بود بپذیرد. مدیران انگلیسی شرکت نفت ایران و انگلیس حس می‌کردند تا زمانی که بر شاه نفوذ دارند، نیاز به هیچ تغییری نیست. آنان شاه را به دلیل نقش انگلستان در به قدرت رسیدن وی، به این کشور مدیون می‌دانستند.

    پیش از آغاز مبارزات ملی شدن نفت و پیش از مذاکرات گس-گلشائیان، شاه و رزم‌آرا به دنبال اجرایی شدن مدل 50-50 بودند. شاه نگران بود که هرگونه تلاش برای ملی کردن نفت، منجر به خراب شدن روابط میان ایران و انگلستان شود. با آغاز مذاکرات گس و گلشائیان، شاه هیأت دولت را در چانه‌زنی‌ها آموزش می‌داد. سرانجام او به هیأت دولت گفت که قیمت تضمینی توافق شده را بپذیرند و به این‌ترتیب، قرارداد گس–گلشائیان به امضا رسید. لایحه مزبور 4 روز پیش از پایان دوره پانزدهم مجلس شورای ملی برای تصویب به مجلس رفت، ولی با هوشیاری فراکسیون اقلیت، دوره مجلس پیش از تصویب قرارداد، خاتمه یافت. با تشکیل مجلس شانزدهم، نه تنها قرارداد گس-گلشائیان رد شد، بلکه ماده واحده قانون ملی شدن صنعت نفت در دستورکار مجلس قرار گرفت. سفارت انگلستان از طریق اسدالله علم از شاه خواست تا تمام تلاش خود را برای ممانعت از تصویب این طرح انجام دهد. ولی شاه در این مرحله مصمم بود تا در کار مجلس دخالت نکند. درواقع افکار عمومی چنان بود که هیچ حکومتی حاضر به مخالفت یا رد کردن این طرح نبود. حتی زمانی که آمریکایی‌ها به او هشدار دادند که ملی شدن صنعت نفت در ایران، منافع نفتی آمریکا در سایر نقاط جهان را نیز به خطر انداخته‌است، شاه از آمریکایی‌ها خواست که از او نخواهند که با این طرح مخالفت کند. سرانجام طرح به تصویب رسید و صنعت نفت ملی شد.
     
    نخست وزیری مصدق و تبعید شاه: به پیشنهاد جمال امامی در مجلس شورای‌ملی، مصدق نخست‌وزیر شد. قدرت شاه در دوره نخست‌وزیری مصدق روزبه‌روز کمتر شد. به خاطر محبوبیت مصدق و امر ملی شدن نفت، شاه نیز در ظاهر از او پشتیبانی می‌کرد ولی عملا در برکناری او می‌کوشید. در سال 1329 شاه با همسر دوم خود ثریا اسفندیاری ازدواج کرد. محمد مصدق می‌خواست شاه، نقشی مانند پادشاه انگلستان داشته باشد. این مسأله عامل اصلی اختلاف شاه با نخست وزیرش مصدق گردید. مصدق تلاش کرد تا پست وزارت جنگ را از کنترل شاه خارج کند. شاه نپذیرفت. مصدق استعفا کرد. ولی با گسترش اعتراضات، شاه ناچار به عقب نشینی شد. مصدق به قدرت بازگشت و خانواده شاه را از کشور تبعید کرد. در این دوره مصدق به وضوح، قدرت برتر کشور (نسبت به شاه) بود.

     

    کودتای 28 مرداد و برکناری مصدق: شاه طی کودتای 28 مرداد 1332 با طرح سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، مصدق را برکنار نمود. این عملیات از روز 25 مرداد آغاز شد. شاه پیش از آغاز عملیات به ویلایش در کلاردشت رفت و با شکست خوردن اولین مرحله از کودتای  25 مرداد ابتدا به بغداد و سپس به رم گریخت. ولی سه روز بعد، طرفداران شاه موفق به اجرای کودتای  مرداد و تسخیر ساختمان رادیو سایر مراکز دولتی شدند. تنها پس از آن بود که شاه به ایران بازگشت. مصدق برکنار، زندانی و پس از پایان دوره زندان، به احمدآباد تبعید شد.

     

  • +پس از کودتای 28 مرداد

    در شرایط سرکوب و خفقان پس از 28  مرداد، قرارداد کنسرسیوم تصویب شد. با پایان یافتن موقت بحث نفت، شاه با روشهای گوناگونی مورد حمایت قرار گرفت. دولت آیزنهاور با ارسال کمک‌های مالی و نظامی حکومت او را تقویت کرد. «پیمان بغداد» میان کشورهای ایران، عراق، ترکیه و پاکستان منعقد شدشاه عملا به تدریج، به تصمیم گیرنده اصلی اوپک تبدیل شد. پولهای فراوان نفتی به کشور سرازیر گردید. با خروج انگلستان از خلیج فارس جزایر سه گانه مجددا به حاکمیت ایران بازگشتند. متقابلا بحرین (که پیش از آن عملا تحت حاکمیت ایران نبود) رسماً از ایران جدا شد.

    تأسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور معروف به «ساواک» با کمک امریکا و اسرائیل نقش مهمی در سرکوب‌ها و نیز گسترش نارضایتی داشت. دوباره انتخابات مجلس شورای ملی، همچون دوره رضاشاه، بر اساس فهرست تائیدشده توسط شاه انجام گرفت. در عین حال شاه به مدرنیزه کردن ایران پرداخت و مراکز علمی و فرهنگی کشور را گسترش داد. انجام اصلاحات سیاسی و اجتماعی از جمله تصویب قانون اصلاحات ارضی و اعطای حق رای به زنان از مهم‌ترین فعالیت‌های حکومت وی بود. شاه از ثریا که توان بچه دار شدن نداشت جدا شد و با فرح دیبا ازدواج نمود.

     

  • +ماجرای جدایی بحرین از ایران در زمان محمد رضا شاه

    مجمع الجزیره بحرین، از دوران باستان بخشی از امپراتوری ایران بود. در اوایل قرن 16 بدنبال تکاپوهای استعماری اروپا، پرتغالی ها به همراه خلیج فارس این قسمت را نیز به اشغال خود در آوردند. پس از اخراج پرتغالی‌ها توسط شاه عباس از خلیج فارس، دوباره حاکمیت ایران بر آن ادامه پیدا کرد.

    جزيره بحرين تا اوايل دوران قاجار تحت نظر ايران اداره می‏شد. در دوره انحطاط قاجاریه، دولت انگلستان از ضعف دولت مرکزی استفاده کرد و به موجب قراردادهایی که در سال های 1820، 1861، 1880 و 1892 با بحرین منعقد کرد، به تدریج بر نفوذ خود در آن سرزمین افزود و بعدها مدعی شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شیخ بحرین را مستقل می شناخته است. دولت ایران نسبت به این امر معترض بود و مسأله بحرین را به جامعه ملل ارجاع کرد، ولی راه حلی در این مورد به دست نیامد و اختلاف ایران با حکام حاشیه خلیج فارس و دولت استعمارگر انگلیس  ادامه یافت.

    در سال 1336 شمسی، ايران در لايحه تقسيمات کشوری، بحرين را استان چهاردهم خود اعلام کرد، همین مسئله بهانه لازم را به دست شیوخ منطقه داد تا به مخالفت ها دامن زده و باصطلاح قضیه را یکسره کنند.

    در اين ميان شاه که نمی‏خواست حمايت کشورهای عربي را از دست بدهد و ضمناً برای اينکه بتواند حاکميت ايران نسبت جزاير ديگر خليج فارس از قبيل تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی را تثبيت کند، يکباره و به طور ناگهانی، تصميم خود را مبنی بر چشم‏پوشی از ادعاهای ديرينه ايران به بحرين اعلام نمود و پس از آن، دولت، ميانجی‏گر دبير کل سازمان ملل را در اين مسأله تقاضا کرد. در 1349/2/21 شمسی (1970 میلادی) شورای امنيت بر اساس گزارش هيئت اعزامی به بحرين مبنی بر تمايل اکثريت قاطع اهالی بحرين به استقلال، قطعنامه‏ای صادر کرد.

    مفاد قطعنامه شورای امنیت در 24 ارديبهشت همان سال به تصويب مجلس شورای ملی ايران رسيد و سرانجام اين جزيره مهم و استراتژيک در 1350/5/23 شمسی از ایران اعلام استقلال کرد، ایران اولین کشوری بود که آن را به رسمیت شناخت.

    محمدرضا شاه در توجیه عمل خود چنین اظهار داشت: «بحرين با توجه به اين‌كه ذخاير مرواريد در سواحل آن به پايان رسيده است، از نظر ايران اهميتی ندارد».

    در یکی از جلسات حزب ایران نوین، هویدا نخست وزیر وقت چنین گفت: «بحرین، مثل دختری است که به سن شوهر دادن رسیده است و ما شوهرش دادیم، بچه هم دارد.»

     

  • +انقلاب سفید و پیامد های آن

    روز ششم بهمن‌‌ماه سال 1341 هجری شمسی، رفراندومی سراسری برای نظرخواهی درباره اصول شش‌گانه پیشنهادی شاه موسوم به «انقلاب سفید» برگزار شد. انقلاب سفید یا آن‌طور که هواداران سلطنت می‌گفتند «انقلاب شاه و مردم»، عنوان یک سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی در دوره سلطنت محمدرضاشاه پهلوی بود که هم‌زمان با نخست‌وزیری علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا به اجرا درآمد. انقلاب سفید در مرحله نخست شامل شش اصل بود که محمدرضاشاه پهلوی در کنگره ملی کشاورزان در تهران در روز 21 دی‌ماه 1341 خبر برگزاری رفراندوم برای قبول یا رد آن را به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. در روز 6 بهمن 1341 طی یک همه‌پرسی فرمایشی سراسری که با مخالفت روحانیون روبه‌رو گردید، شش اصل انقلاب سفید به رأی عمومی گذاشته شد و به تصویب رسید. شش اصل نخستین انقلاب سفید را که محمدرضاشاه پهلوی در زمستان 1341 در کنگره کشاورزان معرفی کرد، به شرح زیر بودند:

    1- اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی

    2- ملی کردن جنگل‌ها و مراتع در سراسر کشور

    3- فروش سهام کارخانه‌های دولتی به‌عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی

    4- سهیم کردن کارگران در منافع کارگاه‌های تولیدی و صنعتی

    5- اصلاح قانون انتخابات به‌منظور دادن حق رأی به زنان

    6- ایجاد سپاه دانش به‌ منظور اجرای تعلیمات عمومی و اجباری

    شاه ابتدا این شش اصل را به‌عنوان اصول انقلاب سفید بیان کرد و به‌تدریج 13 اصل دیگر به آن اضافه کرد که هریک به اقتضای تحول جامعه و توسعه امکانات ملی و پیدایش نیاز‌ها و مقتضیات جدید ارائه شد که عبارت بودند از:

    7- سپاه بهداشت 8- سپاه ترویج و آبادانی 9- خانه‌های انصاف در روستا‌ها 10- ملی کردن تمام منابع آب‌های زیرزمینی کشو 11- نوسازی شهر‌ها و روستا‌ها 12- انقلاب اداری و آموزشی 13- تأمین امکان فروش سهام واحدهای بزرگ صنعتی به کارگران 14- مبارزه با تورم و گران‌فروشی 15- آموزش رایگان و اجباری در هشت سال اول تحصیل 16- تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدارس 17- تعمیم بیمه‌های اجتماعی به همه ایرانیان 18- مبارزه با معاملات سوداگرانه اراضی و اموال غیرمنقول 19- مبارزه با فساد

    مخالفان این طرح و دلایل مخالفت 

    منتقدین معتقد بودند اصول انقلاب سفید توسط آمریکا طراحی و به سران کشورهای وابسته به غرب و جهان سوم توصیه شده و بدون در نظر گرفتن شرایط خاص سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران برنامه‌ریزی شده بود.

    از جمله گروه‌هایی که با این اصلاحات مخالفت کردند، جبهه ملی و نهضت آزادی ایران بودند که با صدور بیانیه‌هایی مواضع خود را اعلام کردند. بیانیه نهضت آزادی در این ‌باره به دستگیری سران این حزب از جمله آیت‌الله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و محکومیت آنان به حبس‌های طویل‌المدت منجر شد. نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران و حضرت امام خمینی (ره) که در رأس نیروهای مخالف بودند، در دو بعد به مخالفت با این اصول پرداختند: از لحاظ شکلی و از لحاظ ماهوی

    از لحاظ شکلی: مخالفان ضمن ایراد به اصل برگزاری رفراندوم، آن را غیرقانونی تلقی کردند؛ زیرا در قانون اساسی مشروطه در آن زمان، برگزاری همه‌پرسی پیش‌بینی نشده بود. عدم صلاحیت رژیم در برگزاری رفراندوم، عجله‌ بیش از حد در برگزاری رفراندوم، ناآگاهی مردم از ماهیت و زوایای پنهان انقلاب سفید، زور، ارعاب و تطمیع مردم توسط رژیم برای شرکت در انتخابات، عدم حضور گسترده مردم در پای صندوق‌های رأی و تقلب در رأی‌گیری از جمله ایرادات شکلی وارده به رفراندوم بود.

    از لحاظ ماهوی: حضرت امام خمینی (ره) به اهداف سیاسی رژیم شاه مشکوک بودند و آن را مغایر با احکام شریعت اسلامی تلقی می‌کردند. ایشان معتقد بودند برنامه‌های اصلاحی رژیم از اجانب آمریکا و اسرائیل توصیه شده و تأمین‌کننده منافع کوتاه‌مدت و بلندمدت آنان است، لذا موجب تضییع حقوق عمومی مردم و منافع ملی ایران می‌شود و استقلال کشور را خدشه‌دار می‌نماید.

     

    برگزاری رفراندوم و سرکوب حرکت های مخالف: به‌رغم همه مخالفت‌ها این رفراندوم در 6 بهمن برگزار شد و پس از آن سرکوب حرکت‌های مخالف، با شدت بیش‌تری از سر گرفته شد و صد‌ها نفر از روحانیون و مردم دستگیر شدند و دستور اعزام طلبه‌ها به خدمت سربازی از سوی شاه صادر شد. اعتراض مردم و روحانیون با اصول انقلاب سفید در روز 2 فروردین 1342 به رویارویی با نیروهای امنیتی رژیم شاه منجر گردید. در این روز نظامیان با حمله به مدرسه فیضیه قم اجتماع مخالفان انقلاب سفید را سرکوب کردند و دو ماه بعد در 15 خرداد 1342 مأموران امنیتی حکومت در قم، اقدام به دستگیری حضرت امام (ره) کردند. با این‌ حال، اعتراضات تا وقوع قیام 15 خرداد 1342 ادامه یافت.

     

    پیامد های اقتصادی و اجتمایی انقلاب سفید: انقلاب سفید نتایج مختلفی به‌ جای گذاشت که از مهم‌ترین پیامدهای اقتصادی آن می‌توان به تقسیم و قطعه‌قطعه شدن زمین‌های کشاورزی، کاهش تولیدات کشاورزی به‌علت حذف نظام ارباب رعیتی و در سطح بالا‌تر کاهش نقش کشاورزی در اقتصاد ملی اشاره کرد؛ از مهم‌ترین پیامدهای انقلاب سفید در زمینه اجتماعی و فرهنگی، حذف مالکین بزرگ، مهاجرت گسترده به شهر‌ها و در زمینه سیاسی، مخالفت نیروهای ملی و مذهبی با اصول آن بود که منجر به مخالفت مردم و آمادگی شرایط برای وقوع قیام علیه رژیم شاه در 15 خرداد 1342 شد که این قیام نقطه عطفی در مبارزات گروه‌های مبارز بود و در حقیقت زمینه‌ساز انقلاب اسلامی در سال 1357 گردید.

     

  • +آخرین سالهای سلطنت محمد رضا شاه

    شاه ایران در سالهای آخر سلطنت خود به طرز تأسف باری شاهد سقوط پرشتاب حکومت خود بود. وقایعی که در سالهای 1354 و بعد از آن اتفاق افتاد، حکومت محمدرضا پهلوی را به سرنگونی نزدیک‌تر می‌کرد؛ اما افزایش در آمد سالانه نفت تا مرز 20 میلیارد دلار در سال او را امیدوار می‌ساخت. همچنین توسعه روابط کشور با همسایگان غرب و شرق و بهبود رابطه ایران با عراق، اوضاع را بیش از پیش خوشایند ساخته بود. در آبان سال 1354 دربار شاه پنجاهمین سال سلطنت خاندان پهلوی را با صرف هزینه‌های هنگفت برگزار کرد که در این ریخت و پاش‌ها نارضایتی‌های مردمی را می‌افزود. در این دوران شاه سعی می‌کرد بیش از گذشته نظر مساعد آمریکا را جلب کند و با تسلیم در برابر تمام خواسته‌های کارتر به سلطنت خود با آرامش ادامه دهد. شاه به خیال خود امنیت و آرامش کاملی در کشور حاکم کرده بود، غافل از اینکه جرقه‌های انقلاب در همان سال‌ها زده می‌شد و در بطن جامعه، مردم با روشنگری‌های روحانیت از اوضاع و احوال ایران و ظلم و ستم‌های شاه خائن آگاه می‌شدند. دیکتاتوری‌ ظالمانه شاه و برخورد وحشیانه دولت وقت با مخالفت‌های مردمی در آن زمان را می‌توان نقطه تشدید و تحول نهضتهای انقلاب دانست.

     

    برکناری هویدا و نخست وزیری آموزگارمدت زیادی به طول انجامید تا شاه و اطرافیانش متوجه اوضاع دگرگون پیرامون خود شوند. اقدام آنها در واکنش به اوضاع،‌ برکناری هویدا و نخست‌وزیری آموزگار بود. نا آرامی و اعتصاب، اوضاع ایران را فلج کرده بود. اعلامیه‌های  امام خمینی (ره) همه جا پخش می‌شد و او اکنون خواهان تشکیل کمیته‌ها شده بود: «بگذارید هر مسجد تبدیل به یک کمیته برای انقلاب شود.» امام به این دلیل این درخواست را کرد که پلیس و ساواک قادر نبود در مساجد رخنه کند.

     

    نخست وزیری شریف امامی: دولت آمریکا نتوانست آنطور که شاه انتظار داشت، رضایت نظر او را برآورده سازد. پس از او شریف امامی کابینه را عهده‌دار شد. شریف امامی از مهره‌های دست نشانده انگلیسی بود و در اعمال خود سعی در جلب نظر انگلیس داشت. در طول عهده‌دار بودن نخست‌وزیری شریف امامی، تغییری در جهت بهبودی وضعیت شکل نگرفت. در همین دوران بود که امام (ره) به فرانسه تبعید شدند و ورود ایشان به "نوفل لوشاتو" برخلاف انتظار شاه تیتر اول روزنامه‌های دنیا قرار گرفت. ورود امام  خمینی (ره) به نوفل لوشاتو یک نقطه عطف در تاریخ انقلاب بود. او اکنون در معرض توجه کامل مطبوعات و رادیوهای جهان که به تمام سخنان و اقدامات او توجه زیادی می‌کردند، قرار گرفته بود. یک نتیجه حضور  امام خمینی (ره) در پاریس این بود که سر دبیرهای روزنامه‌های ایرانی را دچار حیرت و سرگردانی کرد. در همین ایام بود که حماسه خونین 13 آبان به دست دانش‌آموزان و دانشجویان انقلابی رقم خورد و رژیم پهلوی را با چالش بیشتری روبرو کرد.

     

    دولت نظامی ازهاری: حرکت بعدی شاه که البته کارتر به او دیکته کرده بود، تشکیل دولت نظامی به نخست‌وزیری ازهاری (رئیس ستاد ارتش) بود. دولت نظامی ازهاری، جایگزین کابینه آشتی ملی شریف امامی گردید. ازهاری از عناصر افراطی ارتش محسوب می‌گردید. شاه پس از کشتار دانشگاه به مناسبت روی کارآمدن دولت نظامی، نطقی رادیوئی و تلویزیونی ایراد کرد: «من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم»، «من حافظ سلطنت مشروطه که موهبتی است الهی که از طرف ملت به پادشاه تفویض شده است، هستم.» 

    با روی کار آمدن دولت نظامی کلیه مطبوعات و دانشگاهها تعطیل شد و دفاتر روزنامه‌ها به اشغال نظامیان درآمد. به نظر می‌رسید چند روز پس از دولت جدید ازهاری آرامشی نسبی برقرار شود. شاه دستور داده بود نظامیان بر روی مردم شلیک نکنند و مردم نیز از این وضعیت در جهت افزایش تظاهرات خود استفاده کردند. حکومت نظامی‌ ازهاری‌ نیز راه به جائی نبرد. موج نارضایتی از حکومت همچنان قوی‌تر از پیش در مسیر خود در جریان بود. تظاهرات مردم در اصفهان، همدان، یزد، کرمانشاه و فریدون کنار، دهها شهید و مجروح باقی گذاشت. مأموران ضد مردمی، اجتماع مردم گرگان در قبرستان شهر را به رگبار بستند که در اثر آن بیش از ده تن شهید شدند. با آغاز محرم و با الهام از قیام امام حسین (ع) شور جدیدی در مردم پدید آمد. شتاب حرکت مردم دوچندان شد. در بسیاری از شهرها تظاهر کنندگان با کفن به خیابان‌ها ریختند. در پی پیامهائی، روحانیون از مردم دعوت می‌کردند تا در راهپیمائی تاریخی تاسوعا و عاشورا شرکت کنند. بیانیه مدرسین حوزه علمیه قم چنین بود:

    اعلام می‌داریم که در عاشورا و تاسوعای سیدالشهدا حضرت امام حسین (ع)، برای عزدارای و تعظیم شعائر و بیان مجدد خواسته‌های اصیل اسلامی خود در این نهضت سراسری، راهپیمائی بزرگی خواهیم داشت. در شعارهای روزهای حماسی تاسوعا و عاشورا بر «تشکیل جمهوری عدل اسلامی»، «نابودی رژیم ضد مردمی پهلوی»، «تامین استقلال و آزادی میهن» و «رهبری امام» تاکید می‌ورزید. این روز مردم به شدت اراجیف‌ ازهاری جلاد مبنی بر غیر واقعی بودن تظاهرات شبانه و توهین به خون مردم را به تمسخر گرفتند.

     

    دولت 27 روزه بختیاربدین ترتیب دولت نظامی نیز نتوانست اوضاع نابسامان کشور را آرام سازد و شاه به ناچار برای خروج از بن بستی که در آن گرفتار شده بود به رهبران جبهه ملی روی آورد و قبل از همه دکتر غلامحسین صدیقی را برای مقام نخست وزیری در نظر گرفت. دکتر صدیقی پس از یک هفته مطالعه و مشورت پاسخ رد داد و شاه از شاپور بختیار دعوت کرد. بختیار این پیشنهاد را به شرط گرفتن اختیار کامل و خروج شاه از کشور بعد از رأی اعتماد مجلسین به دولت پذیرفت. شاه ناگزیر تمام شرائط را پذیرفتحکومت 27 روزه بختیار آخرین مرحله سیر حوادثی بود که به سقوط سلطنت 37 ساله محمدرضا پهلوی انجامید. بختیار تعمداً یا ناخودآگاه که تاریخ درباره آن قضاوت خواهد کرد با اقدامات ناپخته و نسنجیده خود شتاب و سرعت بیشتری به حرکتهای انقلاب بخشید و سقوط رژیم سلطنتی را سریعتر و آسانتر از آنچه تصور آن می‌رفت، امکان‌پذیر ساخت. در این دوران تظاهرات، اعتصابات و ویرانی‌ها به اوج خود رسیده بود. در تبریز، اردبیل، اصفهان، زنجان، شاهرود، تربت حیدریه، شیراز، ارسنجان، آمل، قم، مرند، فریدون کنار، بندرعباس، کنگاور و چالوس صدها نفر به خون غلطیدند. روز 9 دی یکی از خونین‌ترین روزهای انقلاب بود. در این شرایط شاه چاره‌ای جز فرار و خروج از کشور نداشت و سرانجام در 26 دی ماه 1357 محمدرضا پهلوی، کسالت و ناراحتی مزاج را بهانه قرار داده و ایران را ترک کرد.

     

  • +ترک ایران و 18 ماه آوارگی تا مرگ

    از واقعه‏های بسیار مهم دوران حکومت شاهپور بختیار، مسافرت شاه به خارج از کشور و بازگشت امام خمینی پس از  15 سال تبعید به ترکیه، عراق و پاریس بود که باعث دگرگونیهای مهمی در تاریخ ایران شد. از زمان حکومت شریف امامی گاهگاهی شعارهایی علیه شاه داده می­شد؛ ولی در دوران حکومت ازهاری به­ویژه در تظاهرات تاسوعا و عاشورا بیشتر شعارها علیه رژیم سلطنت پهلوی بود. شدت گرفتن بیماری محمدرضا در این مدت، روحیۀ او را  بسیار ضعیف کرده بود. بیماری کشنده سرطان، تظاهرات دامنه‏دار مخالفان در سراسر کشور، مطالب رسانه­های گروهی در داخل و خارج، حمله همه­جانبه به شاه، فرار سربازان و نظامیان از پادگان­ها، پیوستن گروه­هایی از طرفداران شاهنشاه به مخالفان و به­ طور کلی، آشفتگی در همه امور کشور، سبب شد که او از هر سو وضع خود را متزلزل و حتی جان خود را در خطر ببیند؛ در نتیجه، در­صدد برآمد، نمای حکومتی را با روی کار آوردن یکی از شخصیت­های مخالف، سر و سامانی بدهد و پس از انجام کار و تشریفات حکومت بختیار، کشور را ترک کند.

     

    مسافرت شاه به خارج از کشور: شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» چنین می­نویسد: «قرار شد شهبانو و من پس از اینکه بختیار از مجلسین رأی اعتماد گرفت، برای چند­ هفته استراحت، کشور را ترک کنیم. آخرین روزهای اقامت در تهران، سخت نگران بودم. آرزو داشتم سفر من موجب پیدایش آرامش و تسکین تشنجات شود. امیدوار بودم، بخت با شاهپور بختیار یاری کند و بتواند وطن را از ویرانی و نابودی نجات دهد.»

     

    سفر به مراکش: مقصد نهاییِ محمدرضا در این­سفر، آمریکا بود؛ زیرا آمریکایی­ها در آن هنگام، متعهد شده بودند شاه را در آمریکا بپذیرند. محل اقامت او در کالیفرنیا نیز از قبل پیش­بینی شده بود؛ ولی وی پس از توقفی کوتاه در «اسوان مصر» دعوتی از ملک­حسن دوم، پادشاه مراکش دریافت کردشاه تا ده روز پس از پیروزی انقلاب ایران و سقوط رژیم سلطنتی، همچنان در تردید و سرگردانی بود؛ اما مجبور شد دعوت همتای مراکشی­اش را بپذیرد. خانواده پهلوی، چند هفته­ای در آنجا ماندند تا ­اینکه به دنبال بی­میلی پادشاه مراکش به ادامه توقف در آن کشور، بسیار مؤدبانه و غیرمستقیم به او ابلاغ شد که باید آنجا را ترک کند.

     

    سرگردانی: در ملاقات­هایی که نمایندگان شاه با آمریکایی­ها داشتند، درخواست او را برای اقامت در آنجا به اطلاع آنها رساندند؛ ولی این درخواست­ها هنگامی به واشنگتن رسید که به دنبال  اشغال سفارت آمریکا در تهران، تردیدهایی درباره پذیرفتن وی در آنجا به وجود آمده بوددر این میان، اردشیر زاهدی، سفیر سابق ایالات متحده در ایران با ملاقات­هایی با مشاور امنیت ملی آمریکا از او خواست، سفر محمدرضا به آن کشور را بپذیرد. کارتر با عصبانیت گفته بود که او نمی­تواند ببیند شاه در آمریکا مشغول بازی تنیس است؛ در حالی ­که جان اتباع آمریکایی به خاطر او به خطر افتاده است!

    در بازۀ زمانی اسفند 57 ش تا 10 فروردین 58 شاهنشاه و اطرافیان او برای یافتن پناهگاهی در اروپا یا خاورمیانه تلاش کردند؛ ولی هیچ کشوری، تقاضای آنها را نپذیرفت؛ از جمله این کشورها سوئیس، انگلستان و فرانسه بود. اردن نیز این درخواست را نپذیرفت با آنکه از حمایت­های مالی و غیر مالی ایران بهره­مند شده بود.

     

    عزیمت به جزایر باهاماس: سرانجام در روزهای نخست فروردین، دوستان آمریکایی شاه، راکفلر و کیسینجر، «جزایر باهاماس» را که در غرب اقیانوس اطلس در فاصله­ای نه­ چندان­ دور از سواحل فلوریدای آمریکا قرار گرفته است، برای اقامت موقت وی در نظر گرفتند. شاه و خانواده او در 10 فروردین از مراکش، عازم باهاماس شدند. وقتی او ایران را ترک می­کرد، تصورش این بود که پس از معالجه، بار دیگر به سلطنت ادامه می­دهد. وقتی هم با حالت یأس و ناراحتی از مراکش به باهاماس رفت، گمان می­کرد در آن گوشه جهان که به «بهشت دنیا» شهرت داشت، قدری آرامش خواهد یافت. وی سرانجام با ناامیدی از مراکش به باهاماس رفت. فرح در یک مصاحبه درباره باهاماس درباره اوضاع محمدرضا و خانواده­اش این­گونه گفته بود: «گاهی می­اندیشم که دنیا طوری با ما رفتار می­کند که گویی بزرگ­ترین جنایتکاران روی زمین هستیم

    برای خانواده سلطنتی سابق ایران، جزیرۀ کوچک باهاماس که صدها هزار جهانگرد برای کام­جویی از زندگی به آنجا می­روند، نشانه­ای از شادی نداشت؛ زیرا آنها در ویلایی که به­صورت یک قلعۀ جنگی درآمده بود، زندگی می­کردند. فرح نیز به زنی نگران و وحشت­زده تبدیل شده بود؛ زیرا او یکی از سی زن خاندان سلطنت بود که در ایران به شکل غیابی، به اعدام محکوم شده بودمأموران تا دندان­ مسلح آمریکایی، خانواده محمدرضا را مراقبت می­کردند و همراه آنان در حرکت بودند. شاه در باهاماس به فکر اقامت در انگلیس نیز افتاد. او در آنجا یک ملک شخصی داشت؛ البته درخواست رسمی نکرد؛ اما دوستان او پیگیر این پذیرش بودند که شایعاتی درباره مخالفت ملکه الیزابت شنیده شد. با روی کار آمدن «تاچر» از حزب محافظه­کار در انتخابات مجلس، امیدهایی برای مسافرت شاه به وجود آمده بود؛ اما تاچر با قول مساعد، قبل از انتخابات به محمدرضا گفت که آمدن او به انگلیس به سه دلیل با مشکلاتی مواجه است:

    از نظر امنیتی، حفظ شاه در انگلیس با وجود بیست هزار ایرانی عصبانی، دشوار است.

    از نظر اقتصادی اگر وی وارد ایران شود، دولت جدید، تمام روابط اقتصادی را با انگلیس قطع خواهد کرد؛ درنتیجه، بیکاری در انگلیس، زیادتر خواهد شد.

    ممکن است اعضای سفارت انگلیس به گروگان گرفته شوند.

    وی از این برخورد انگلیس، شوکه شد و بعدها گفته بود: «باورکردنی نیست که بعد از آنچه من برای دوستان انگلیسی­ام انجام داده­ام، آنها این طور صحبت کنند

     

    شاه در مکزیک: «انور سادات» با تقاضای شاه در مصر موافق بود؛ ولی کارتر نمی­خواست مشکلات انورسادات و یا خاورمیانه بیشتر بشود. بر اثر فشار راکفلر و کیسینجر، دعوت دیگری هم از پاناما رسید. راکفلر سعی کرد او به اتریش برود؛ اما صدراعظم اتریش، هرگز پاسخ منفی نداد؛ اما مشکلات امنیتی را یادآور می­شدشاه که رئیس جمهور مکزیک را به خوبی می­شناخت فکر کرد بهترین­ کشور برای اقامتش مکزیک است؛ از این رو اردشیر زاهدی و جهان­بینی به مکزیک رفتند. زاهدی برای خانواده سلطنتی، ویلایی آماده کرد و محمدرضا و خانواده­اش در راه تبعید، با یک جت اجاره­ای به چهارمین کشور وارد شدند 

     

    بستری شدن در بیمارستانی در نیویوک: بیماری شاه از وقتی که همراه فرح و همراهانش وارد مکزیک شد، شدت یافت و او دریافت که این بیماری کشنده که وی را رنج میدهد، سرطان غدد لنفاوی است و حتی پزشکان به صراحت گفتند که عمرش طولانی­ نخواهد بود. وقتی پزشکان اعلام کردند که امکان جراحی در مکزیک نیست و او باید حتماً به آمریکا برود، دوستانش از جمله «نیکسون» کوشیدند تا کارتر را به رفتن وی به آمریکا راضی کنندسرانجام شاه به آمریکا رفت و زمانی که در بیمارستان نیویورک بستری بود، تظاهرات  بیست و چهار ساعته جلوی بیمارستان، علیه او ادامه داشت. محمدرضا از نزدیکی روزنامه­نگاران و دیدن تظاهرکنندگان ناراحت می­شد؛ به ­همین ­دلیل، زمینه­هایی فراهم شد که از یکی از درهای مخصوص بیمارستان خارج شود که تظاهرکنندگان و روزنامه­گاران در آنجا نبودند. میلیون­ها آمریکایی، حضور شاه را در آمریکا عامل اصلی گرونگان­گیری می‏دانستند. خود وی هم به کارتر پیغام داد که اگر دست خودش بود، همین امروز آنجا را ترک می­گفت؛ ولی پزشکانش می­گفتند در وضعی نیست که سفر کندچون مکزیک قبول کرده بود او به آن کشور بازگردد، مقدمات کار فراهم می­شد که دوست مکزیکی پیغام داد برای قبول شاه، آمادگی ندارد. به دنبال این رویداد، کارتر دستور داد که اعلی­حضرت، بی­درنگ به تگزاس و «پایگاه هوایی مک­لند» منتقل شود.

     

    انتقال به پاناما: سرانجام کوشش کارتر برای رهایی محترمانه از بن­بست حضور شاه در خاک کشورش در ظاهر به نتیجۀ مطلوب رسید و پس از مذاکرات بسیار «ژنرال توریخوس» فرمانده نیروهای مسلح پاناما ورود او را پذیرفت. دولت پاناما از آغاز سقوط محمدرضا، از وی به طور رسمی دعوت کرده بود به­عنوان پناهنده در آن کشور اقامت کند. شاهنشاه، حتی به خود، زحمت پاسخ­گفتن به این پیشنهاد را نداده بود؛ ولی روزگار به او اجازه نداد که خود تصمیم بگیرد و خود انتخاب کندروز 15 دسامبر، شاه و خانواده­اش با بالگرد به «جزیره کوانتادورا» در پاناما فرستاده شدند؛ اما محمدرضا تصمیم گرفت از پاناما برود؛ زیرا شاهد بود آمریکایی­ها و پانامایی­ها با رهبران جمهوری اسلامی بر سر او معامله می­کنند.

     

    دعوت انورسادات از شاه: در این هنگام، انورسادات از شاه دعوت کرد تا برای معالجه و سکونت به مصر بیاید. او پیشتر به محمدرضا گفته بود که ‏می‏تواند از بهترین پزشکان دنیا در مصر بهره مند شود و نیازی به سفر به ماورای اقیانوس ها نیست. در فرودگاه، انورسادات، همراه همسرش جهان سادات به استقبال آمده بودند و از آنجا به «قصر قبه» رفتند.

     

    پایان زندگی: پزشکان مصری پس از معاینه گفتند که حال او وخیم است و باید عمل جراحی صورت بگیرد. سرانجام، پزشکان آنجا با کمک پزشکان فرانسوی، وی را جراحی کردند و پس از آن، اعلام کردند سرطان به دیگر اعضای بدنش سرایت کرده است. «دکتر کین» آمریکایی نیز گفت که شاه به زودی خواهد مرد. وی به فرح گفته بود نباید به تلاش های ناخواسته برای زندگی او دست بزنند و بگذارند وی راحت بمیرد. محمدرضا چند روز بعد به اغما فرو رفت. روشن بود که در آستانه مرگ قرار گرفته است و سرانجام در ساعت ده صبح 27 ژوییه 1980م دار فانی را وداع گفتآوارگی او 18ماه طول کشید: 10 هفته در مراکش، 11 هفته در باهاماس، 17 هفته در مکزیک، 10 هفته در آمریکا برای معالجه، مدت کوتاهی هم در پاناما و سرانجام در مصر.

     

  • +آخرین نفس ها از نگاه فریده دیبا

    فریده دیبا، مادر فرح دیبا در خاطرات خود آخرین روزهای زندگی محمد رضا پهلوی را اینگونه بیان میکند:

    عمل جراحی محمدرضا در روز 11 فروردین ماه انجام شد و حدود دوساعت طول کشید. در موقع عمل جراحی دستگاهی که آمریکاییها با خود از آمریکا آورده بودند و مختص به تجزیه گولبولهای خون بود دچار نقص فنی شد.

    من، فرح، والاحضرت اشرف، شاهدخت فاطمه، سرهنگ جهان بینی و اردشیر زاهدی (که از آمریکا آمده بود) از اتاق دیگری و از طریق تلویزیون مدار بسته عمل را نظاره میکردیم. پس از درآوردن طحال شاه دکتر دوبیکی گفت: طحال به اندازه یک توپ فوتبال! بیست برابر اندازه طبیعی شده و لوزالمعده را هم در خود گرفته است.

    دکتر دوبیکی گفت: کبد شاه سفید و خالدار شده بود این یعنی هجوم سرطان تا سر حد مرگ.

    ده روز پس از عمل جراحی حال شاه رو به وخامت گذاشت. خودداری دکتر دوبیکی و دکتر کین از کار گذاشتن لوله ای برای خارج کردن مایعات سبب شده بود شکم شاه دچار عفونت شده.

    پزشکان مصری فورا وارد عمل شده و با سوراخ کردن محل تورم مقداری از مایعات جمع شده بالای پرده حجاب حاجز را از شکم شاه خارج ساختند.

    دکترهای مصری که در اتاق عمل حضور داشتند باقید سوگند می گفتند: پزشکان آمریکایی عمدا این سهل انگاری را کرده اند تا شاه سریع تر بمیرد!

    آنها می گفتند در این که شاه محکوم به مرگ است هیچ شکی نیست اما اگر معالجات صحیص انجام شده بود شاه حداقل برای ششماه یا یکسال دیگر زنده می ماند.

    از 28 تیرماه شاه کم کم به کما رفت.

    هر ساعت بیهوشی او عمیقتر میشد و دست او از دنیا کوتاهتر، از پزشکانی که بالای سر محمدرضا بودند پرسیدم: آیا امیدی هست؟

    آنها گفتند: نه، به اغما رفتن شاه به معنای حرکت او در سرازیری است.

    شاید هنوز خجالت می کشیدند که کلمه مرگ را به زبان بیاورند اما همه ما میدانستیم پایان کار شاه نزدیک است.

    محمدرضا در ساعت نه صبح 27 ژوئیه 1980(5مرداد 1359) از دنیا رفت. من، فرحناز هفده ساله، اردشیر زاهدی، مارک مرس، دخترم فرح، اشرف و امیرپور شجاع بالای سرش بودیم.

    روز تابستانی بسیار گرمی بود. خبر مرگ شاه در صدر اخبار جهان قرار گرفت. برخلاف آنچه آمریکاییها فکر میکردند مرگ شاه باعث آزادی گروگانها نشد و دیپلماتهای آمریکا همچنان در اسارت ماندند.

     

  • +همسران محمد رضا شاه

    فوزیه فواد همسر اول محمد رضا شاه و دختر ملك فواد، پادشاه مصر و خواهر ملك فاروق، ولیعهد مصر. وی متولد 14 آبان 1300 در اسکندریه میباشد. حاصل ازدواج او با محمدرضا شاه دختری به نام شهناز است. فوزیه به دلیل مشكلاتی كه در ایران و به خصوص از طرف اشرف،‌ خواهر دوقلوی شاه و تاج‌الملوك آیراملو، مادر محمد رضا شاه  برایش پیش آمده بود، اوضاع روحی بسیار نامناسبی را پشت سر می‌گذاشت. تا اینكه، فوزیه در 1320 به بهانه استراحت به مصر رفت و دیگر برنگشت. محمدرضا به منظور برقراری روابط و بازگشت فوزیه هیئتی به رهبری دكتر قاسم غنی به مصر گسیل كرد. دكتر غنی با بزرگان و رجال مصر مذاكره كرد تا فوزیه را مجبور به بازگشت كند. حتی نامه‌هایی با خود داشت كه دربر گیرنده پیامی مخصوص برای فوزیه بود و طی آن شاه ایران متعهد شده بود كه ملكه مادر و اشرف را از ایران خارج نماید و فضای كاخ را برای زندگی مشترك مهیا سازد. اما فوزیه رسماً اعلام كرد كه از ترس جان خود نمی‌تواند به ایران بیاید چرا كه ملكه مادر و اشرف قصد مسموم كردن او را داشته‌اند. بالاخره تلاشهای هیئت ارسالی نتیجه نبخشید و فوزیه دیگر هرگز به ایران بازنگشت. وی  پس از جدایی از محمدرضا شاه با سرهنگ اسمائیل حسین ازدواج کرد. نام او در حال حاضر فوزیه شیرین است. پس از انقلاب 1952مصر دولت این کشور دیگر القاب سلطنتی او را به رسمیت نمی‌شناسد. او مسن ترین عضو خاندان ساقط شده محمدعلی است که ساکن مصر است.

     

    ثریا اسفندیاری متولد 1 تیر1311، فرزند خلیل خان اسفندیاری و نوه سردار اسعد و دومین همسر محمد رضا پهلوی، بعد از فوزیه بود. وی نزدیک به  7 سال در دربار ایران دوام آورد.انتخاب ثریا برای همسری محمدرضا شاه به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه شمس انجام گرفت. شمس در یك مجلس مهمانی در سفارت ایران در لندن كه ثریا هم دعوت شده بود، در همان نظر اول او را پسندید و مسئله را با خلیل اسفندیاری در میان گذارد و ثریا با آمادگی قبلی برای روبرو شدن با شاه به تهران آمد. شاه هم مثل خواهرش در اولین نظر او را پسندید و ثریا هم تمایل به این ازدواج پیدا كرد و مراسم نامزدی آنها روز 6 دی 1329 در نظر گرفته شد. در سال  1333 ش، عليرضا برادر تنی محمد‌رضا بر اثر سانحه هوايی جان باخت. از او تا پيش از اين به عنوان جانشين محمد‌رضا نام برده می‏شد. با مرگ عليرضا، شاه به طور جدی در فكر جانشينی برای خود افتاد. ثريا تا آن زمان نتوانسته بود فرزندی به دنيا آورد. از آن پس موضوع درمان ثريا مطرح شد. زنان دربار ايران به ويژه اشرف، خواهر دوقلوی شاه، بيش از همه برادرش را برای بچه‌دار شدن تحت فشار گذاشته بود. درمان آنان با استفاده از پزشكان متخصص خارجی آغاز شد. شاه از ثریا خواست تا به سن مورتیز برود و روز 24 بهمن 1336 با تشریفات رسمی تهران را ترك گفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت به ایران باز نگشت. در اسفند 1336 از وی جدا شد و طلاق او از طریق مجلس شورای ملی اعلام گردید. ثریا  پس ازجدایی، زندگی خود را در اروپا آغاز و به بازیگری پرداخت. وی 4 آبان 1380 در پاریس بر اثر سکته مغزی درگذشت.

     

    فرح دیبا متولد مهر ماه سال 1317ش سومین و آخرین همسر محمدرضا شاه پهلوی است. عنوان رسمی فرح دیبا در دوران حکومت پهلوی «علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی» بوده است. فرح دیبا در سال 1338 با شاهزاده شهناز پهلوی و اردشیر زاهدی دختر و داماد محمدرضا شاه پهلوی آشنا شد، و آن دو او را برای ازدواج به شاه که در سال 1336 از ملکه ثریا جدا شده بود، معرفی کردند. این معرفی به عقد و ازدواج در روز دوشنبه 29 آذر 1338 منجر شد و پس از چندی با به دنیا آمدن فرزند پسری با نام «رضا» استحکام یافت. محمدرضا شاه پهلوی در سال 1346 پس از تاجگذاری خود و فرح، همسرش را به عنوان نیابت سلطنت منصوب کرد. پس از رضا، فرح 3 فرزند دیگر به نامهای فرحناز، علیرضا و لیلا به دنیا آورد.

    بعد از انقلاب اسلامی ایران، وی  به همراه همسرش محمدرضا شاه ایران را  ترک  و پس از اقامت در چندین کشور، تا درگذشت همسرش در مصر، در کنار او بود. فرح هم اکنون در آمریکا و گاه در فرانسه اقامت دارد.

     

  • +سرنوشت فرزندان شاه

    شهناز پهلوی متولد  آبان سال  1319 ش. اولین فرزند محمدرضا شاه پهلوی و حاصل ازدواج او با فوزیه میباشد. تولد شهناز با خشم و ناراحتی خاندان پهلوی توأم شد. چرا که این خانواده برای به دنیا آمدن فرزند پسری که جانشین و ولیعهد محمدرضا پهلوی باشد نقشه‌ها کشیده بودند. اعضای خانواده پهلوی علی‌الخصوص تاج‌الملوک از در ناسازگاری با فوزیه برآمدند. تا اینکه فوزیه ایران را ترک و طلاق گرفت.  شهناز از سن ده سالگی با ثریا به عنوان نامادری روبه رو گشت. در سال 1335 به عقد اردشیر زاهدی درآمد و در سال 1343 از او جدا شد و به زندگی هیپی‌گری و کولی‌وار رو آورد. پس از مدتی به سوییس رفت. در آنجا با خسرو جهانبانی ازدواج کرد.

     

    رضا پهلوی متولد آبان 1339 تهران، نخستین فرزند پسر محمدرضا پهلوی و مطابق قانون اساسی مشروطه ولیعهد ایران بوده‌است. او در سن 7  سالگی، تاج ولیعهدی را بر سر نهاد و با این کار رسماً بر اساس قانون اساسی مشروطه ولیعهد ایران شد. از زمان پیروزی انقلاب  اسلامی ایران در سال 1357، و خلع پدر او از سلطنت، رضا پهلوی مجبور به زندگی در خارج از ایران است. او از فعالان سیاسی و از مخالفان جدی نظام جمهوری اسلامی است.

     

    فرحناز پهلوی دختر دوم محمدرضاشاه در اسفند سال  1341 به دنیا آمد.  شانزده ساله بود که به دلیل انقلاب اسلامی ناچار به ترک ایران شد. او با سرمایه هنگفتی که از 15% ارثیه پدرش به دست آورد، سهامدار چند مؤسسه و کارخانه بزرگ امریکا گشت و اکنون به حال تجرد در آمریکا زندگی می‌کند. روابط او با علیرضا برادر کوچکترش بهتر از سایر خواهر و برادرها بود.

     

    علیرضا پهلوی فرزند سوم محمدرضا پهلوی و فرح دیبا بود. پدر و مادرش، نامش را از عمویش علی‌رضا پهلوی اول گرفتند. 12 ساله بود که به همراه خانواده‌اش ایران را ترک کرد و در خارج از کشور به تحصیل و زندگی پرداخت. آوارگی خانواده و بیماری و مرگ پدر و مرگ خواهرش لیلا او را به شدت افسرده گرده بود. سرانجام  وی در سال 1389 به ضرب گلوله به زندگی خود پایان داد. علی‌رضا پهلوی، بنابر قانون اساسی مشروطه، نفر دوّم به تاج شاهنشاهی خاندان پهلوی پس از برادر بزرگ‌ترش رضا پهلوی بود.

     

    لیلا پهلوی سومین دختر محمدرضا پهلوی و آخرین فرزند او و فرح پهلوی است که در فروردین سال  1349 در کاخ نیاوران به دنیا آمد. هشت ساله بود که با والدینش به حالت تبعید از ایران خارج شد. وی با وجود داشتن تحصیلات عالیه در رشته ادبیات تطبیقی به شدت افسرده بود و در 31 سالگی دست به خودکشی زد. علت مرگ او را استعمال بیش از حد قرصهای مسکن و داروهای قوی بیان کرده‌اند.

     

  • +سرنوشت 11 خواهر و برادر محمد رضا شاه

    رضاخان 11 و به روایتی 12 فرزند داشت که نخستین پسرش، محمدرضا بعد از او به سلطنت رسید.

    علیرضا پهلوی دومین پسر و پنجمین فرزند رضا خان  و برادر تنی محمدرضا  بود. او در سال 1301  به دنیا آمد. مدتی در تهران و لوزان سوییس تحصیل کرد و در سال 1315 به ایران بازگشت و وارد دانشکده افسری شد. در سال 1320 از این دانشکده فارغ التحصیل شد و به همراه پدر به تبعیدگاهش در سن موریس رفت و تا زمان مرگ در کنار او بود. علیرضادر سال 1323 وارد ارتش فرانسه شد و تا سال 1326 در آنجا خدمت کرد و سپس به ایران بازگشت. علیرضا در ایام خدمت در فرانسه با دختری لهستانی تبار  ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد، ولی دربار ایران این ازدواج را به رسمیت نشناخت و بنابراین همسر و فرزند شاهپور علیرضا در پاریس زندگی می‌کردند. علیرضا پهلوی در 6 آبان 1333 درست در زمانی که شایعه ولیعهدی او (به دلیل بچه دار نشدن محمدرضاشاه و ثریا اسفندیاری) بر سر زبان‌ها بود، در یک سانحهٔ هوایی کشته شد. جنازه او در کنار جسد مومیایی پدرش رضا شاه که از آفریقا آورده شده بود، در شهر ری به خاک سپرده شد.

     

    اشرف پهلوی خواهر همزاد محمدرضا پهلوی است. نام وی در زمان تولد «زهرا» بود که بعدها به «اشرف‌الملوک» و «اشرف» تغییر یافت. او پس اتمام تحصیلات رایج آن زمان ،بنا به توصیه پدرش با علی قوام پسر قوام‌الملک شیرازی ازدواج کرد که بعد از 20 شهریور این امر به طلاق انجامید.  وقتی رضا شاه مجبور به ترک ایران شد، اشرف در آخرین دیدار با پدر مأموریت یافت تا یاور و همدم برادرش محمدرضا پهلوی باشد. دومین ازدواج او با احمد شفیق، خواهر زاده ملک فاروق پادشاه مصر بود. وی در دوران نخست وزیری مصدق بخاطر دخالت در سیاست و حمایت از مخالفان دولت از کشور تبعید شد و به فرانسه رفت. قبل از کودتای 28 مرداد  وارد تهران شد. بعد از مدتی ازدواج او با شفیق به طلاق انجامید . سپس با مهدی بوشهری پور در پاریس ازدواج کرد. اشرف بخاطر نوع شخصیت و دخالتش در سیاست ایران و دست داشتن در معاملات مالی و اقتصادی و نیز زندگی خصوصی جنجال‌برانگیز و مفاسد اخلاقی گسترده، مورد انتقادشدید مخالفان حکومت پهلوی قرار داشت. فساد مالی و اخلاقی اشرف پهلوی به حدی بود که حتی ساواک را به واکنش واداشت و رفتارهای او را مغایر شئون سلطنت گزارش کرد.  خبرهای متعدد از دخالت او در قاچاق مواد مخدر در کنار عیاشی و ولخرجی، در همه محافل بر سر زبانها بود. اشرف در سالهای پس از انقلاب در امریکا زندگی می کرد و درحال حاضر از سرنوشت او خبری در دست نیست.

     

    غلامرضا پهلوی ششمین فرزند و سومین پسر رضا شاه بود. مادرش پس مدت کوتاهی بر اثر ناسازگاری از رضا شاه جدا شد و در خانه‌ای که برای وی در نظر گرفته شده بود با تنها فرزندش زندگی می‌کرد. غلامرضا پس از تحصیلات ابتدایی به همراه سه تن از برادران ناتنی‌اش (عبدالرضا پهلوی، احمدرضا پهلوی و محمودرضا پهلوی) برای ادامه تحصیل به مدرسه انستیتو لو روزه سوئیس فرستاده شد و پس از اتمام تحصیل، در سال 1315 به همراه سایر برادران به ایران بازگشت و همگی به خواست پدرشان وارد دبیرستان نظام شدند. غلامرضا در سال 1320 و پس از کنار رفتن رضاخان از سلطنت به همراه پدر مجبور به ترک ایران و اقامت در آفریقای جنوبی شد. پس از مرگ پدر نیز اجازه بازگشت به او داده نشد و ناچار برای ادامه تحصیل به دانشگاه پرینستون آمریکا رفت ولی پس از یک سال با اجازه برادرش محمدرضا شاه پهلوی به ایران بازگشت و وارد دانشکده افسری شد و در مهر ماه 1327 دوره دانشکده افسری را به پایان برد و به تدریج مدارج نظامی را تا اخذ درجه سرتیپی در سال 1350 طی کرد. ریاست کمیته ملی المپیک، ریاست باشگاه سوارکاران، آجودانی ویژهٔ شاه، عضویت در شورای نیابت سلطنت از جمله مشاغل وی بود. او همچنین در بسیاری از مجامع و محافل به نمایندگی از شاه شرکت می‌کرد. فعالیتهای اقتصادی گسترده و نامشروع او، زبانزد خاص و عام بود. او در سال 1357 ایران را ترک کرد و  کسی از سرنوشت او خبر ندارد.

     

    عبدالرضا پهلوی در مهرماه  1303 به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و مقدمات نظام را در تهران سپری کرد. سپس به همراه برادرش محمدرضا برای تحصیل به مدرسه «انستیتو لو روزه» سوییس فرستاده شد. پس از بازگشت به ایران در سال 1315  وارد مدرسه نظام و دانشکده افسری شد. او پس از برکناری و تبعید پدرش با او به آفریقای جنوبی رفت و پس از مرگ رضا خان در سال 1323 برای ادامه تحصیل در رشته اقتصاد در دانشگاه هاروارد به آمریکا رفت. پس از اتمام تحصیلات در سال 1326 به ایران بازگشت و علی رغم داشتن تحصیلات عالیه در رشته اقتصاد تنها سمت تشریفاتی ریاست افتخاری برنامه هفت ساله دولت به او سپرده شد. او در سال  1329 ازدواج کرد اما به دلیل مسایل خانوادگی و شخصی و اختلاف همسرش با محمدرضا پهلوی از دربار دوری می‌جست و بیشتر وقت خود را صرف شکار و تاکسیدرمی حیوانات و کشاورزی و رسیدگی به زمین‌های کشاورزی 3700 هکتاری خود در دشت ناز ساری می‌کرد. وی همچنین چندین دوره ریاست مجمع جهانی حفاظت از حیات وحش را به عهده گرفت. نامبرده پس از انقلاب  در سال 1357 به اتفاق خانواده‌اش کشور را ترک کرد و هیچکس از محل زندگی او اطلاعی ندارد و گفته می شودکه نام خانوادگی خود را هم تغییر داده است.

     

    احمدرضاپهلوی هشتمین فرزند و پنجمین پسر رضا شاه  بود. او در سال 1304 به دنیا آمد و پس از تحصیلات ابتدایی مشغول تحصیل در مدرسه نظام بود که پس از برکناری و تبعید پدرش در سال 1320 با او به آفریقای جنوبی  و در سال 1323 برای ادامه تحصیل به بیروت رفت. پس از بازگشت به ایران در سال 1325  با سیمین تاج بهرامی دختر دکتر حسین احیاءالسلطنه بهرامی (همان کسی که در صحن مجلس شورای ملی به گوش سید حسن مدرس سیلی زد) ازدواج کرد. این پیوند در سال  1333 به جدایی انجامید. احمدرضا در سال 1337 دوباره ازدواج کرد. او در امور اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دخالتی نمی‌کرد و کمتر در دربار حاضر می‌شد. پس از انقلاب اسلامی درسال  1357 به اتفاق خانواده‌اش ایران را ترک کرد و در سال 1361 با بیماری سرطان خون در فرانسه درگذشت.

     

    محمودرضا پهلوی نهمین فرزند و ششمین پسر رضا خان در مهرماه  1305 به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و مقدمات نظام را در تهران سپری کرد. او پس از برکناری و تبعید پدرش با او به آفریقای جنوبی رفت و پس از مرگ رضا شاه به ایران بازگشت و چندی بعد برای ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی و صنعتی در دانشگاه کالیفرنیا و میشیگان به آمریکا رفت. او پس از بازگشت به ایران در سال 1333 ازدواج کرد که این ازدواج پس از سه سال به جدایی انجامید. محمودرضا در سال 1343  با مریم اقبال دختر دکتر منوچهر اقبال ازدواج کرد ولی نامبرده نیز پس از مدتی از او جدا شد. وی در سال 1357 ایران را ترک کرد و در سال 2010 در کالیفرنیا درگذشت.

     

    حمیدرضا پهلوی یازدهمین فرزند رضا خان و هفتمین پسر وی در 13 تیر ماه 1311 به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در تهران سپری کرد. او پس از برکناری و تبعید پدرش با او به آفریقای جنوبی رفت و پس از مرگ رضا شاه در سال 1323 برای ادامه تحصیل به بیروت فرستاده شد ولی پیشرفتی در این زمینه نداشت و در عوض اهل خوشگذرانی بود. به همین خاطر در سن  19 سالگی مقدمات ازدواج او را فراهم کردند و در سال 1330 با دخترعموی مادرش ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد ولی این ازدواج اندکی بعد  منتهی به جدایی گردید. او سپس با زنی دیگر ازدواج کرد و از او هم صاحب دو فرزند شد. این ازدواج هم دوامی نیافت. حمیدرضا پهلوی از سوی خاندان سلطنت متهم بود که در مجامع و محافل موجبات آبروریزی خانواده سلطنتی رافراهم می‌آورد تا اینکه در سال 1340 به طور کامل از دربار طرد شد و عنوان شاهزادگی از او سلب گردید. او به علت عدم ارتباط با خاندان پهلوی، پس از انقلاب، ایران را ترک نکرد و در سال 1371 درگذشت و در بهشت زهرا دفن شد.

     

     فاطمه پهلوی دهمین فرزند رضاخان  درسال 1307  متولد شد. تحصیلات متوسطه اش را نیمه تمام گذاشت  و سپس در بیروت، اروپا و آمریکا ادامه تحصیل داد. در زمان رضا شاه، دربار ایران طرحی برای ازدواج فاطمه با خسرو خان قشقایی در دست داشت که با شکست مواجه شد. پس از مرگ پدرش، ابتدا در مرداد 1327 با یک روزنامه‌نگار آمریکایی  ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر و دو پسر شد. این ازدواج موجب اعتراضاتی در ایران گردید. چرا که ازدواج زن مسلمان با مرد غیر مسلمان ممنوع و ازدواج زن ایرانی با تبعه سایر کشورها نیاز به کسب اجازه قبلی از دولت ایران داشت. نادیده گرفتن این دو مورد موجب شد تا فاطمه پهلوی از امتیازات خود محروم گردد. از سوی دیگر دربار نیز نسبت به این ازدواج روی خوشی نشان نداد. چرا که فاطمه پهلوی جشن ازدواج خود را در پاریس و درست در روزی برگزار نمود که دربار ایران به مناسبت خاکسپاری رضا شاه عزای عمومی اعلام کرده بود. اخبار این ازدواج و همزمانی آن با عزاداری به صورت بسیار پر سر و صدا در مطبوعات انعکاس یافت. سرانجام دربار در سال  1332 به فاطمه پهلوی و شوهرش اجازه بازگشت به کشور را داد. در مرداد 1338 فاطمه از شوهر امریکایی‏اش طلاق گرفت و در آبان همان سال با سپهبد محمد خاتمی ازدواج نمود. خاتمی در سال 1354 در حال کایت‌سواری در حوالی سد دز با کوه برخورد کرد و کشته شد. فاطمه پهلوی از جمله اعضای خاندان پهلوی بود که به فعالیت‌های اقتصادی روی آورد و  یکی از سهامداران اصلی «شرکت سی.آر.سی» بود که در سال 1343 باشگاه پرسپولیس را راه‌اندازی نمود. اندکی پیش از انقلاب اسلامی، او روانه خارج از کشور شد. مدتی ساکن پاریس بود و سپس به لندن رفت و در سال 1366 در آنجا درگذشت. وی کاخهای متعددی در تهران و شمال ایران داشت.

     

    شمس (خدیجه) پهلوی در سال 1296 به دنیا آمد. او پس از سپری کردن تحصیلات رایج در آن زمان، به اصرار پدرش با فریدون جم فرزند مدیرالملک جم (وزیر و نخست وزیر دوره قاجار و پهلوی) ازدواج کرد. لیکن پس از کناره‌گیری رضا شاه از سلطنت، از همسرش جدا شد و چندی بعد در سا 1322 با عزت‌الله مین‌باشیان که هنرمند بود آشنا شد و در سال 1324 در قاهره با او ازدواج کرد. همسر جدید او نام و نام خانوادگی خود را به مهرداد پهلبد تغییر داد. مهرداد پهلبد در سال  1343 به وزارت فرهنگ و هنر منصوب گردید و  تا 1357در این سمت باقی ماند. او در کاخی در مهرشهر کرج به نام کاخ مروارید زندگی می‌کرد. این کاخ  توسط موسسه رایت آمریکا ساخته شده است. وی ریاست کانون بانوان ایران را که در اردیبهشت سال 1314 توسط رضاشاه برای پیشبرد و اجرای اهداف خود درخصوص کشف حجاب ایجاد شده بود، بر عهده داشت. شمس و خانواده‌اش در شهریور ماه سال 1357 کشور را ترک کردند و چندی بعد در کشور ترینیداد و توباگو در منطقه کارائیب ساکن شدند. شمس پهلوی در اسفند 1374 در سن  78 سالگی درگذشت و در ایالت کالیفرنیا به خاک سپرده شد.

     

    همدم‌السلطنه نخستین فرزند رضاخان بود. در زمان سلطنت پدرش در مجالس و محافل مطرح نبود و بیشتر اوقات را با نامادری‌اش ملکه تاج‌الملوک می‌گذراند و همدم و مصاحب او بود. او با ابوالفتح آتابای ازدواج کرد. برخی، همدم السلطنه را فرزند صفیه همدانی دانسته‌اند. صفیه همدانی زنی بود که در زمان خدمت رضاخان در همدان به ازدواج موقت او در آمد. به نقل برخی منابع، او فرزند مریم سوادکوهی بود و مادرش در جوانی درگذشت. همدم السلطنه که نام اصلی اش فاطمه بود در سال 1357 در تهران درگذشت.  

     

    صدیقه پهلوی متولد 1296 فرزند یکی از 4 همسر  رضاشاه  یعنی زهرا سوادکوهی بود و مادرش را در شیرخوارگی به علت بیماری سل از دست داد. صدیقه پهلوی تا زمان انقلاب ایران با نام خانوادگی پدرخوانده اش، کدویی، شناخته می شد و لذا هرگز به خاندان سلطنتی راه نیافت. او در دی ماه 1368 در سن 72 سالگی در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

     



ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر