شیخ جعفر مجتهدی

 

شیخ جعفر مجتهدی، از عرفای بنام شیعه در قرن 15 هجری قمری که بواسطه توسلات بسیار به ساحت اهل بیت علیهم السلام توانست طی طریق عرفان نماید.

 


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -زندگینامه

    شیخ جعفر مجتهدی در اول بهمن ماه 1303 ش در خانواده‌ای متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشود. خانواده‌ای که از نظر نجابت و اصالت جزء خانواده‌های مشهور آن سامان به شمار می‌آمد. پدر ایشان "حاج میرزا یوسف" از دلباختگان حضرت سیدالشهداء علیه ‌السلام بود، ایشان بعد از فقدان پدرش حاج میرزا یوسف، تحت کفالت و سرپرستی مادر بزرگوارش، بانویی علویه قرار گرفت.
    شیخ جعفر مجتهدی یکی از عارفان سالک در قرن اخیر است. خصوصیت بارز او توسلات بسیار به ساحت اهل بیت علیهم السلام بوده است و از طریق همین توسلات توانست طی طریق عرفان نماید. وی در طول عمر خود به شهرهای مختلفی سفر کرد و برای حل مشکلات مردم تلاش نمود. به گفته خودش در طول زندگی با امتحانات بزرگی مواجه شد که با کمک گرفتن از اهل بیت علیهم السلام توانست آنها را سپری کند.
    شیخ جعفر سرانجام در تاریخ ششم ماه مبارک رمضان 1416 ق مطابق با 6 بهمن 1374 ش هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع گفت و در جوار حرم مطهر امام رضا علیه السلام به خاک سپرده شد.

     

  • +تحولات روحی شیخ جعفر

    در خصوص نحوه ایجاد تحول در ایشان از قول خودشان مطلبی به شرح ذیل نقل شده است:
    «از همان سنین نوجوانی علاقه عجیبی به تزکیه نفس داشتم و شروع به تهذیب نفس و خودسازی و تقویت اراده نمودم چون بسیار دوست داشتم به بینوایان و مستمندان کمک کرده و زندگی آنها را از فقر و تنگدستی نجات بخشم، سعی و تلاش بسیاری می‌نمودم تا معمای لاینحل کیمیا به دست من حل گردد، لذا قسمتی از سرمایه پدری را در این راه صرف نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم، اما چون این کوشش من همراه با توسلات شدید بود، یک روز ناگهان هاتف غیبی به من ندا در داد:
    جعفر؛ کیمیا، محبت ما اهل بیت عصمت و طهارت است، اگر کیمیای واقعی می خواهی بسم الله این راه و این شما.
    با شنیدن آن ندای غیبی هدف و مسیر زندگیم بکلی دگرگون شده و بر آن شدم تا به جای تسخیر جن و انس و ملک و اکتساب کیمیا به دنبال حقیقت همیشه جاوید و پاینده، یعنی محبت و دوستی ائمه اطهار علیهم‌ السلام بروم.»

     

  • +هجرت به عراق و اقامت در نجف

    شیخ جعفر پس از تحولی که در وی بوجود آمد با اشتیاق و بیقراری تمام راهی عراق شد و به سمت کربلا به راه افتاد.
    در اولین ایستگاه بازرسی، مأموران حکومتی عراق به خاطر نداشتن جواز ورود، او را به عنوان جاسوس دستگیر و به
    چندین ماه در زندان بود و در آن جا نیز همان شور و حالی که نسبت به ائمه اطهار علیهم‌السلام داشت را ادامه داده ودائماً در حال توسل بود. به گفته خودش از همان روز اول تا آخر، دائماً و در تمام حالات نظر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بر خودش را درک می کرد و اینگونه بود که در اثر آن توسلات و ریاضتهای اجباری که در زندان بر وی وارد می‌شد، به صفای روح رسید بطوری که رؤیاهای صادقی می‌دید که فوراً به وقوع می‌پیوست.

    اقامت در نجف
    ایشان در مورد اقامتش در نجف می گفت: «شبی در خواب خدمت حضرت مولا علی علیه السلام مشرف شدم، ایشان فرمود:
    "جعفر؛ فردا بی‌گناهی تو ثابت گشته و آزاد خواهی شد، باید به نجف اشرف بیایی" و با دست مبارکشان به محلی اشاره کرده و گفت: "در این محل و نزد این پیرمرد کفاش به پینه ‌دوزی می‌پردازی و از دستمزدی که می گیری قسمتی را هزینه خود ساز و مابقی را در پایان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در میان معتکفان تقسیم کن."
    صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد کرده و اجازه ورود به خاک عراق را دادند و بدین ترتیب راهی نجف اشرف شدم و در همان محلی که حضرت اشاره گفته بودند؛ نزد آن پیرمرد پاره دوز شروع به کار نمودم تا تمام انیت‌ها و آرزوهای نفسانی که ناشی از خود فراموشی و تجملات زندگی بود از بین برود.»

    دست شستن از مال دنیا
    شیخ جعفر بعد از گذشت حدود یک سال اقامت در نجف روزی نامه ‌ای از طرف برادرش که در تبریز بود به دستش می رسد که در آن نوشته شده ‌بود: «از زمانی که شما به نجف رفته ‌اید اموال شما که عبارت بود از چندین باب مغازه در بهترین نقطه شهر تبریز و مستغلات دیگری که از پدرم به ارث رسیده ‌بود در دست مستأجران می‌باشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداری می‌نمایند و می‌گویند: بایداز طرف شخص مالک وکالت داشته باشید تا حق الإجاره را به شما تحویل دهیم.
    با توجه به اینکه شما دور از وطن می‌باشید و نیاز به پول دارید وکالتی برای من بفرستید تا مال الاجاره‌ها را جمع نموده و برایتان بفرستم.»
    شیخ جعفر به گفته خودش متوجه می شود که مورد امتحال بزرگی قرار گرفته؛ متحیر می شود که آیا با این اندک نانی که از پینه‌دوزی به دست می‌آورم ارتزاق کند یا مجدداً به زندگی مرفه خود که از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعی هم بلامانع و حلال بود برگردد؟
    سرانجام تصمیم خود را گرفته و در پشت همان نامه برای برادرش می نویسد: «عنایات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفیض ایشان بهره‌مند می‌باشم و ایشان هزینه زندگیم را کفایت کرده‌ اند.
    کسانی که در تبریز مستأجر من می‌باشند، اگر توان مالی داشتند در محل استیجاری به سر نمی‌بردند. لذا به موجب همین دست خط وکالت دارید تمام املاک متعلق به من را به نام مستأجران و در تملک ایشان درآورید و خدای من هم بزرگ است.»
    و بدین ترتیب در یک لحظه تمام ثروت و دارائی اش را بخشید، چرا که اعتقاد بر این داشت که حضرت علی علیه السلام او را تنها نخواهند گذاشت.

     

  • +اعتکاف در مسجد سهله

    در مرحله بعد سلوک شیخ مجتهدی وارد مرحله حساسی می شود و به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون می گردد، ایشان در این مورد می گفت:
    «در نجف به دستور حضرت مولا علی علیه السلام راهی مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتکف گردیدم و به جز تجدید وضو و تطهیر از مسجد خارج نمی‌شدم. در پایان این مدت از طرف حضرت امیر علیه السلام و آقا امام زمان روحی فداه عنایت زیادی به من شد.»

    ماجرای ملاقات با حاج ملا آقا جان زنجانی
    در همین ایام ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ می‌دهد: ملاآقاجان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به شمار می‌رفته است. سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام و خدمت به خلق بوده‌ است. ملا آقاجان روزی به دوستان خود می‌گوید مأمور شده‌ام به عتبات عراق بروم و این آخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عده ‌ای از ملازمین خود راهی عتبات می‌شوند.
    بعد از زیارت ائمه علیهم ‌السلام و جریانات عجیبی که در این مدت برای ایشان رخ می‌دهد، به همراهان می‌گوید: باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم. دوستان همراه ایشان می‌گویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد که جای نسبتاً خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بی‌تابانه به این طرف آن طرف نظر می‌کردند و می‌ گفت: "منتظر جوانی هستم که باید با او ملاقات کنم". قریشی که یکی از همراهان بوده‌ می گوید:
    در همین لحظات ناگهان درب یکی از حجره‌های مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی که آفتابه ‌ای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حرکت کرد. مرحوم حاج ملا‌ آقاجان به محض اینکه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند: "گمشده ‌ام را پیدا کردم، این همان کسی است که در سیر، او را به من نشان داده‌اند."
    از ایشان پرسیدیم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد که اینگونه شما را جذب کرده و بی‌تاب او هستید؟ گفت: "او شخصی است که در این جوانی هم گوش باطنش می‌شنود و هم چشم باطنش می‌بیند. ملاحظه کنید؛ و فوراً به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری که ما چند نفر هم که نزدیکشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان آذری گفت: "بیا اینجا پسر جان. تا تو را ببینم."
    در این هنگام آن جوان که آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حرکت کرد، هنگامی که به ما رسید خدمت حاج ملا آقاجان سلام کرده و سپس گفت با من کاری داشتید؟ امر بفرمایید. آنگاه حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان گفت: "ما را تنها بگذارید که من باید با ایشان خلوت داشته باشم." و بدین گونه حدود مدت یک هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقای مجتهدی بودند....

     

  • +عزیمت به کربلای معلی

    شیخ جعفر پس از دیدار سرنوشت ساز خود با ملا آقاجان زنجانی، عازم نجف شده و در سایه عنایت حضرت علی علیه السلام به ادامه سیر معنوی می پردازد.
    پس از کسب اجازه از محضر آن حضرت با پای پیاده به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام می شتابد و با طمأنینه ای که امام علی علیه السلام در دل او مستقر می سازند تاب زیارت سید الشهدا را پیدا می کند و به مدت هفت سال در یکی از حجره های فوقانی صحن مطهر ابا عبدالله رو به ایوان طلا سکونت می کند و روزها نیز در بازار بین الحرمین در محله قیصریه اخباری ها به شغل کفاشی سرگرم می شود و هر روز به زیارت دو طفلان حضرت مسلم علیهم ‌السلام مشرف می‌شود.

    آیت الله شیخ جواد کربلایی در این رابطه نقل کرده است:
    زمانی که ما در کربلا مشرف بودیم مشاهده می‌کردیم آقای مجتهدی هر روز صبح بعد از زیارت به صحن مطهر می‌آمد و با صدای بسیار جذاب و دلربا مشغول به توسل می‌شدند به طوری که تمام افراد مسخر ایشان گشته و به دورشان جمع می‌شدند و وجود ایشان حرم می‌شد.
    در بین عرفایی که آنها را مشاهده کرده‌ ام، مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ جواد انصاری همدانی، در جلسات توسلی که حضور داشتند، گرمایی به جلسه می‌دادند و با وجود ایشان جلسه توسل گرمتر می‌شد، اما هنگامی که آقای مجتهدی در جلسه توسلی حضور داشتند. جلسه را به آتش می‌کشیدند و همگی را دگرگون می‌ساختند.

     

  • +عدم پذیرش علم کیمیا از سوی شیخ جعفر

    از شیخ مجتهدی نقل شده است:
    «یک روز که در حال تشرف به حرم مطهر حضرت اباعبدالله علیه السلام بودم در بین راه شخصی که عالم به علم کیمیا بود به من برخورد نمود و آن را به من داد، همینکه کیمیا را از او تحویل گرفتم حالم منقلب گشته و به شدت شروع به گریه نمودم به طوری که طاقت نیاورده و سراسیمه به طرف رود فرات رفتم کیمیا را در آب انداختم.
    بعد از آن رو به سوی گنبد مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام نموده و عرض کردم؛ سیدی و مولای، کیمیا درد مرا دوا نمی‌کند، جعفر کیمیای محبت شما اهل بیت علیهم‌السلام را می‌خواهد و در حالی که به شدت گریه می‌کردم به حرم مطهر مشرف شدم.
    بعد از این واقعه حضرت اباعبدالله علیه السلام محبتهای زیادی به من نمودند و این واقعه نیز یکی از امتحانات بزرگی بود که در طول سلوک برایم اتفاق افتاد.»

     

  • +بازگشت به ایران

    شیخ جعفر مجتهدی پس از چندین سال اقامت در کربلای معلی مجدداً به نجف اشرف مراجعت می‌کند اما پس ازمدتی اقامت در نجف اشرف، "عبدالکریم قاسم" بر ضد "ملک فیصل"، پادشاه عراق کودتا کرده و قتل و غارت شدیدی در عراق رخ می‌دهد، او که از این اوضاع بسیار ناراحت بوده و رنج می‌برد، از حضرت امیر علیه السلام اجازه مراجعت به ایران را می‌گیرد.
    و پاسخ می شنوند: «پس از رفتن تو نوبت بازگشت تمام ایرانیان مقیم عراق نیز فرا خواهد رسید و باید با پای پیاده این مسیر را طی کنی.»
    بدین ترتیب پیاده از نجف اشرف به سوی کاظمین حرکت می کند و پس از بیست و چهار ساعت به کاظمین می رسد. ایشان در این خصوص گفته است: «بسیار خسته شده بودم، به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم:
    آقا جان خسته شده‌ام، محبت کنید و ماشینی برایم بفرستید، هنوز حرفم تمام نشده بود که ناگهان یک ماشین از ماشینهای حکومتی به من رسید و مأموران حکومتی به علت نداشتن گذرنامه مرا دستگیر کرده و همراه خود بردند، بنده هم از حضرت تشکر کردم که برایم ماشین فرستادند، تا اینکه مرا به زندان کاظمین بردند.
    بعد از ورود به زندان متوجه شدم که زندانی است بسیار شلوغ که در آن دست و پای زندانیان را هم با زنجیرهای بسیار سنگین و قطوری بسته بودند و وضع بسیار اسف‌باری داشت، غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت و به یاد حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و زندان هارون الرشید علیه اللعنه افتادم و شدیداً متوسل به آن حضرت شده و به ایشان عرض کردم: آقا جان این زنجیرها فقط در خور طاقت شماست و اینها چنین طاقتی ندارند عنایتی بفرمایید. حضرت هم لطف کرده و عنایت فرمود. به هر ترتیب صبح روز بعد از طرف عبدالکریم قاسم به خاطر جشن پیروزی در کودتایش تمام زندانیان و حتی جوانی که قرار بود اعدام گردد آزاد شدند.»
    شیخ مجتهدی بعد از ورود به ایران و چند روز اقامت در کرمانشاه به تهران می‌رود. با اقامتی کوتاه در کرمانشاه، ایلام و تبریز، سلوک وی وارد مرحله جدیدی می شود. آقای مجتهدی پیوسته در پی انجام اوامر حضرات معصومین علیهم‌السلام از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار هجرت می‌کرد و بسیاری از اوقات را در بیابانها به عبادت، توسل و چله نشینی مشغول بود.

     

  • +حکایات و کرامات

    در اینجا به عنوان نمومنه چند حکایت از شیخ جعفر مجتهدی که از زبان یاران و همراهان وی بوده است نقل می شود:

    احاطه بر علوم مختلف
    از آیت الله سیدعبدالکریم کشمیری نقل شد که: «روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت کوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.
    با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز. این چه سؤالی است که از ایشان می‌پرسی؟ ایشان که فلسفه نخوانده‌اند. جعفر آقا که سر به زیر نشسته بودند بعد از کمی تأمل ناگهان سر خود را بلند کردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل کردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم کردند که گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری که باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.» آقای کشمیری می‌گفت: «من که استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.»

    سیره سالک الی الله
    استاد محمد علی مجاهدی، از نزدیکان شیخ جعفر حکایتی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کند:
    «هنگامی که حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمکران و کوه خضر در نزدیکی‌های روستای جمکران بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاکم بود و ایشان می گفت: "مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی که مسجد مقدس جمکران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می ‌نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می ‌دارد."
    کوه خضر نیز از اماکن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت می‌کردند و به دعا و توسل می‌پرداختند. آن سال تصمیم گرفته‌بودند که اربعینی را در کوه خضر سپری کنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارک رمضان به کوه خضر رفتند و در اتاقی که در آنجا بود ساکن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع کردند.
    بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارک رمضان فرا رسید و آقای مجتهدی گفته بودند که در آخرین روز ماه مبارک مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.
    حجت الاسلام غروی از علاقه‌مندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسکونی ایشان در خیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود که آمدند.
    ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار کمی که مصرف کرده بودند و نیز به علت شب زنده ‌داری‌ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تکیده شده ‌بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می‌رسید.
    پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی که در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین که آن را باز کردند تا دست و روی خود را خشک کنند، حال ایشان منقلب شد. و انقلاب حالشان به خاطر مورچه ‌ای بود که در داخل دستمال دیده بودند.
    دستمال را آهسته جمع کرده و در جیب خود گذاشتند و گفت: «من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور کرده‌ام و آوارگی او را نمی‌توانم تحمل کنم. باید بروم. قبض او مرا آزار می‌دهد.»
    دوستان هر چه اصرار کردند که شما خسته ‌اید و تازه از راه رسیده‌ اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا کوه خضر همراهی کنیم، نپذیرفتند و گفت: «تاوان این غفلت، پیاده رفتن به کوه خضر و پیاده برگشتن است.»
    آقای مجتهدی پیاده به کوه خضر رفتند و در جایی که بیتوته می‌کردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.

    وجود مشکلات به خاطر قطع صله رحم
    آقای امیری می‌گفتند: «هنگامی که خدمت آقای مجتهدی رسیدم به ایشان عرض کردم: مدتی است عیالم مریض می‌باشد و خود نیز دچار گرفتاری متعددی شده‌ام و به طور کلی زندگی نابسامانی پیدا کرده‌ام، اگر ممکن است دعایی بفرمایید تا گرفتاریهایم برطرف شود.
    آقا تأملی کرده و گفت: "بله، کسی که رحمش را از خانه دور کند، این چیزها را هم دارد، پیر مردی از بستگانتان از شما دلگیر و ناراحت شده است، شما دل او را شکسته‌اید، او در آن حال آهی کشیده که به سبب آن، گرفتاری به شما روی آورده‌است و تا هنگامی که دل او را بدست نیاورید این گرفتاریها برطرف نخواهد شد و عیالتان روز به روز بدتر می‌شود."
    هر چه در آن موقع فکر کردم چه کسی از من دل آزرده شده به نتیجه‌ای نرسیدم. وقتی به خانه رفتم مسأله را با عیالم در میان گذاشتم و او هم متوجه نشد. بالاخره آنقدر فکر کردیم تا اینکه پی بردیم جریان چیست.
    قضیه از این قرار بود که مدتی قبل پیر مردی درب منزل ما آمده و اظهار داشت: من از اقوام پدرتان هستم اما شما مرا نمی‌شناسید، اگر امکان دارد به من کمکی کنید. بنده که تا آن موقع او را ندیده بودم، گفتم: دروغ نگو، من تا بحال یکمرتبه هم تو را ندیده‌ام آنگاه درب را بر روی او بستم و او هم با ناراحتی بسیار آنجا را ترک کرد. وقتی متوجه شدم عیب کار از کجاست شروع به جستجو کردم و بعد از شناسایی آن پیرمرد فهمیدم راست می‌گفته و از اقوام دور ما محسوب می‌شود.
    بالاخره به او کمک نموده و دل او را به دست آوردم و پس از آن زندگیم به حالت عادی بازگشت و گرفتاریهایم یکی پس از دیگری برطرف گردید و عیالم نیز سلامتیش را بدست آورد.

    فضیلت گریه بر حضرت سیدالشهداء علیه السلام
     آقای حاج فتحعلی تعریف کردند: «در یکی از دفعاتی که آقا مجتهدی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند تمام اطباء بالاتفاق به آقا گفتند: شما اصلاً نباید گریه کنید، و در غیر این صورت نابینا خواهید شد. آقا در جواب به آنها گفت: «ما بدون گریه بر حضرت امام حسین علیه السلام نمی‌توانیم زنده بمانیم.»

    به مقصد می‌رسانیم تا به مقصد برسیم
    آقای حاج فتحعلی حکایت کردند: «روزی با آقای مجتهدی از کرج راهی تهران بودیم، در بین راه به سربازی برخورد کردیم. آقا گفت: او را سوار کنید. به امر ایشان او را سوار کرده تا اینکه به میدان آزادی در تهران رسیدیم. ما قصد داشتیم به خیابان ستارخان برویم و آن سرباز می‌خواست به پادگاه بی‌سیم عباس آباد برود و این دو مقصد حدود دو ساعت با هم اختلاف دارد لذا ابتدای خیابان آزادی توقف کردم تا او پیاده شود، در این هنگام آقا گفت: آقا جان او را به مقصد برسانیم.
    به ایشان عرض کردم: مسیر ما با او فرق دارد و اگر بخواهیم او را به مقصد برسانیم حدود دو ساعت طول می‌کشد.
    ایشان گفت: اشکالی ندارد آقا جان ما این سرباز را به مقصد می‌رسانیم تا حضرت مولا علیه السلام انشاء الله ما را به مقصد برسانند و سرانجام به دستور آقا آن سرباز را به مقصد رساندیم.

    چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی
    آقایان چایچی و بیگدلی نقل کردند: «آقای مجتهدی گفت: "در ایام نوجوانی که به مدرسه می ‌رفتم در بین راه به فقرا کمک می‌کردم. یک روز که از مدرسه بر می‌گشتم در بین راه پیرزنی را دیدم که مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش کرد که کمکش کنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حرکت کرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز کرده و وارد خانه شد.
    من نیز همراه او داخل شدم، که ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواسته‌هایی داریم که اگر انجام ندهید کوس رسوایی شما را خواهیم زد.
    ایشان می‌گفت: یک لحظه تأمل کرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله‌هایی افتاد که به بام منتهی می‌شد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
    با اینکه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یک یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی که جنب خانه قرار داشت پرتاب کردم. همینکه در حال سقوط بودم دو دست زیر کف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد. ایشان گفت: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشته‌ام و هنوز روی آن دستها راه می‌روم...

    جلوه حضرت امیر علیه السلام
    ماجرایی از آقای بیگدلی نقل شده است: «روزی به عیادت آقای مجتهدی که در بیمارستان ساسان تهران جهت عمل جراحی پروستات و کیسه صفرا بستری شده بودند رفتم. هنگامی که خدمتشان رسیدم گفت: آقا جان: اطلاع دارید چه شده است؟ عرض کردم خیر، مگر چه اتفاقی افتاده؟
    گفت: چند روز قبل شنیدم: جوان هجده ساله‌ای در طبقه بالا بستری است که مبتلا به سرطان شده و قرار است او را عمل کنند،
    پرسیدم اسم این جوان چیست؟ گفتند علی، گفتم: ایشان هم نام مولا علی علیه السلام باشد و سرطان داشته باشد؟ امکان ندارد، باید توسلی محضر مولا پیدا کرده و شفایش را بگیریم، آنگاه توسلی پیدا کردیم، در اثنای آن حضرت مولا علی علیه السلام در طبقه پنجم بیمارستان جلوه‌ای نمودند، بطوری که نور عجیبی بیمارستان را روشن نموده و تمام پرسنل بیمارستان و بیماران، متوجه آن شدند و با این جلوه حضرت جوان سرطانی شفا یافت.
    آنگاه به پرسنل بیمارستان گفتم: حضرت امیر علیه السلام این جوان را شفا دادند و حتماً باید فردا قبل از عمل جراحی تحت معاینه پزشکان قرار گیرد، آنگه به اتاق عمل برود، روز بعد که جوان را معاینه کردند، معلوم شد که هیچ اثری از سرطان در بدن او باقی نمانده و در کمال صحت و سلامتی بسر می‌برد.
    هنگامی که رییس بیمارستان متوجه این ماجرا می‌شود می‌گوید اگر او سرطان را شفا می‌دهد چرا خودش به بیمارستان آمده و کیسه صفرا و پروستات که دو عمل جراحی مهم است را انجام داده؟
    آنگاه نزد آقای مجتهدی آمده و با کمال بی‌ادبی و گستاخانه می‌گوید تو که سرطان را شفا می‌دهی، چرا خودت در بیمارستان عمل کرده‌ای؟
    آقا هم به او می گوید: "چنانچه حضرت مولا علی علیه السلام به من اجازه دهند تمام بیماران این بیمارستان را که هیچ، بلکه بیماران تمام بیمارستانهای موجود را با یک یاعلی شفا خواهم داد و سپس شروع کرد به خواندن این شعر از خواجه شیرازی:
                به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی          از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
     

    جواب سلام خادم حرم
    آقای حمید حسنی‌طباطبایی تعریف می‌کردند: در سفری که حدود 35 سال پیش به مشهد داشتم، شنیدم که حضرت آقای مجتهدی بعد از ظهرها به هنگام غروب ساعتی را در یکی از بقعه‌های باغ رضوان به سر می‌برند و من برای دیدن ایشان به آنجا رفتم.
    مقبره، خیلی شلوغ بود و افراد زیادی در خدمت آقای مجتهدی بودند. متوجه شدم که ایشان چشم خود را از در بقعه بر نمی‌دارند، انگار منتظر آمدن کسی هستند. چند دقیقه‌ای گذشت و یکی از خادمان علی بن موسی الرضا علیه السلام درحالی که شال سبزی به کمر بسته بود و گلابدانی در دست داشت، وارد بقعه شد. آقای مجتهدی از جای برخاستند و با احترام او را در کنار خود نشاندند و بیش از اندازه او را مورد عنایت قرار دادند.
    وقتی که او رفت، به من گفت: سید بزرگواری است و امام رضا علیه السلام به او لطف خاصی دارند و بعد قسم یاد کردند و گفت: هر موقع که ایشان به حرم رضوی مشرف می‌شود و به محضر امام سلام می‌کند، جواب سلام او را می‌دهند و من این را به گوش خود شنیده‌ام و حکایت نقل گفته دیگران نیست. ولی آقای مجتهدی نگفت که آن سید خادم، خودش هم جواب سلام امام را می‌شنود یا نه.

     

    بهرمندی از عنایات حضرت علی اصغر
     آقای جلالی نقل کردند: "روزی درخدمت آقای مجتهدی بودم ایشان در حالی که بسیار منقلب بودند، تعریف کردند: «چند سال پیش که در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود که نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم. طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی که داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر علیه السلام شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده کردم. از جمله دیدم سقف اتاق شکافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود که از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه که چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیکه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند. در همان حال به من فهماندند که آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر علیهما‌السلام می‌باشند.»
    سپس ایشان گفت: «آقای جلالی هر چه که دارم و به هر کجا که رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر علیه السلام و توسل به ایشان بوده است. اینجا بود که کلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یک جلسه توسل مبدل گشت...»"

     

    واسطه فیض و شفا
    آقای مجتهدی سرانجام پس از بیست سال خانه بدوشی به امر ائمه معصومین علیهم‌السلام به قم مشرف می‌شود و در منزل وقفی بسیار محقر و ساده ‌ای ساکن می‌گردد که مدتی هم حاج فخر تهرانی در یکی از اتاقهای آن خانه ساکن می‌شود.
    به شیخ جعفر برای مدت هجده سال ماموریتی محول می شود که آن مأموریت این بود که در لباس بیماری به سر ببرد؛ ولی همچون قبل به انجام دستورات و فرمایشات حضرات معصومین علیهم‌السلام مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصی واگذار می‌کرد. اگر چه در بعضی مواقع، ایشان با نیروی معنوی از لباس بیماری خارج شده و دستورات حضرت را شخصاً اجرا می‌نمود.
    گاهی از اوقات ناگهان بدون هیچ مقدمه ‌ای حال آقای مجتهدی دگرگون می‌شد و می‌گفت: «باید به بیمارستان برویم تا عده‌ای از دوستان حضرت که در آنجا بستری هستند مرخص شوند.» ایشان به بیمارستان می‌رفتند و بیماری اشخاص را به خود می‌گرفتند تا آنها سالم شوند و مرخص گردند.
    ایشان در طول حیات خویش بیش از پنجاه و سه مرتبه به اتاق عمل رفت و هر بار بدون اینکه ایشان را بیهوش کنند تحت عمل جراحی قرار می‌گرفت. آقای مجتهدی در سالهای آخر عمر از قم به مشهد مقدس عزیمت کرده و در جوار حرم حضرت رضا علیه السلام ساکن می‌گردد.
    ایشان هنگام عزیمت به شخصی از دوستان می‌گوید: «آقای حسنی؛ شاهد باشید من هیچ چیز از خود ندارم و خدا می‌داند که این پیراهن تنم هم عاریه ‌ای است و همه چیزم را بخشیده‌ ام.»
    بارها دیده می‌شد که آقای مجتهدی تمام زندگیشان را یکمرتبه می‌بخشیدند و با فقرا تقسیم می‌نمودند به حدی که کف خانه را هم جارو می‌کردند و خود مدتها بر روی یک تکه گونی زندگی می‌کرده و این امر به دفعات در زندگی این مرد الهی اتفاق افتاد.

    دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی
    از حاج فتحعلی نقل شده است: هنگامی که آیت الله گلپایگانی می‌خواستند به دیدن آقای مجتهدی بروند به ایشان می‌گویند: آیت الله گلپایگانی می‌خواهند به دیدن شما بیایند. آقای مجتهدی می‌فرمایند: «خیر، ایشان از سادات هستند و درست نیست به دیدن ما بیایند، ما به دیدن ایشان می‌رویم.»
    در همین موقع بطور ناگهانی حال آقای مجتهدی به حدی دگرگون شد که ایشان را به بیمارستان آیت الله گلپایگانی بردیم ولی آقا اجازه نمی‌دادند طبیبی ایشان را معاینه کند. وقتی آیت الله گلپایگانی متوجه شدند که آقای مجتهدی در بیمارستان بستری هستند برای دیدن ایشان به آنجا آمدند. همین که آقای مجتهدی آیت الله گلپایگانی را دیدند گفتند: آقا جان همینکه چشم شما به ما افتاد، ما خوب شدیم، و از روی تخت بلند شدند و به منزل رفتند. بعداً آقای مجتهدی گفت: «ما به بیمارستان رفتیم که آیت الله گلپایگانی که می‌خواهند به دیدن ما بیایند زحمت نکشند و به منزل بیایند.»

     

  • +وفات

    شیخ جعفر مجتهدی پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامن الحجج علیه السلام در تاریخ ششم ماه مبارک رمضان 1416 ق مطابق با 6 بهمن 1374 ش هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع گفت. حجت الإسلام حاج سید حمزه موسوی بر پیکر ایشان نماز گزارد و در صحن نو (آزادی) قبل از کفشداری 7 حجره بیست و چهار به خاک سپرده شد.
    در روز شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شیخ مجتهدی در منزلی که به سر می‌برد، مجلس سوگواری بر قرار می‌نماید و در حین مراسم به شدت تمام گریه می‌کنند، این حالت تا بعد از اتمام مراسم ادامه می‌یابد.
    به طوری که حالش به حدی دگرگون می‌شود که ایشان را به بیمارستان می‌برند و بعد از چند روز در اتاق آی، سی، یو بستری می‌کنند.
    ایشان به مدت چهل روز در حالت بیهوشی به سر می‌برد اما در خلال این مدت به صورت عجیبی حالات ظاهریشان تغییر می‌کرده و با اینکه بسیاری از اعضای اصلی بدنش از کار افتاده بوده، یکمرتبه با یک حرکت به حال عادی بر می‌گشته و مطلبی می‌گفت و مجدداً‌ اعضاء از کار می‌افتاده است.
    دکتر هاشمیان، رییس بیمارستان امام رضا علیه السلام و خادم کشیک هشتم حضرت رضا علیه السلام و آقای دکتر لطیفی نقل می‌کردند: به قدری آقای مجتهدی در اثر تزکیه روح، قوی بودند که بخش روحی ایشان بر بخش جسمشان اشراف کامل داشت، بطوری که بارها مشاهده می‌کردیم ایشان به صورت اختیاری بیمار شده و باز به اراده خویش بهبود می‌یافتند.
    طبق گفته همراهان ایشان، یکی از مطالبی که در حین کما گفت این بود که:
    "عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست."
    و پس از آن مجدداً در حالت کما فرو رفته و حالشان بسیار وخیم می‌گردد، به حدی که دیگر قادر به تنفس نبودند... بعد از فوت پیکر ایشان را آقای چایچی غسل می‌دهد.
    آقای چایچی در این رابطه می‌گفت: «روزی یکی از دوستان از طرف آقای مجتهدی پیامی برای من آورد که سریعاً به قم بیایید، با شما کاری فوری دارم، بنده هم فوراً از قزوین به قم رفته و خدمت ایشان رسیدم، یکمرتبه به دلم افتاد که آقا را به حمام ببرم، به ایشان عرض کردم آقاجان مایلید شما را به حمام ببرم؟ گفت: بله آقاجان؛
    هنگامی که ایشان را به حمام بردم و در حال شستن بودم، گفت: آقای چایچی قربانت گردم، یک روزی هم می‌آید که شما ما را می‌شویید، خیلی خوب بشویید آقا جان؛ مثل همین امروز، کسی نمی‌تواند ما را بشوید.

     



ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر