شهید علی تجلایی

 

شهید علی تجلایی، قائم مقام فرمانده قرارگاه ظفر در دوران جنگ تحمیلی که فرمانده طرح وعملیات قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) ستاد کل نیروهای مسلح بود.

 


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -زندگینامه

    شهید مفقودالجسد، علی تجلایی در سال 1338 در شهرستان تبریز به دنیا آمد. دیپلم خود را در رشته ریاضی از دبیرستان "تربیت" تبریز گرفت. قبل از انقلاب او در تمامی تظاهرات و اجتماعات مردمی علیه رژیم پهلوی حضور فعـال داشت و به چـاپ و پخش اعلامیـه هـا مشغول بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تجلایی در سال 1358، به عضویت سپاه پاسداران درآمد. مدتی به کردستان رفت و به مبارزه با ضد انقلاب منطقه پرداخت.

    پس از مدتی مأموریت پیدا کرد که راهی افغانستان شود، تا علیه نیروهای متجاوز شوروی، مردم مسلمان آن کشور را یاری کند. وی در آنجا برای تأسیس مرکز آموزش فرماندهی برای مجاهدین افغانی، حفاظت از نماینده امام در افغانستان، و حمل وجه نقد برای مجاهدین، برنامه دقیقی تهیه کرد. پس از حمله عراق به ایران به کشور بازگشت و در جبهه جنوب حضور پیدا کرد. در عملیات محور دهلاویه فرمانده و در عملیات سوسنگرد معاون عملیات سپاه بود.

    تجلایی در سال 1360، با خانم "انسیه عبدالعلی زاده" ازدواج کرد، اما این تحول در زندگی هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد. حاصل این ازدواج دو فرزند دختر بود.

    بعد از آن به عنـوان فرمانـده گردان هـای شهیـد آیت الله قاضی طباطبایـی و شهید آیت الله مدنـی (نیروهای اعزامی آذربایجان) به جبهه اعزام شد. ابتدا در جبهه های نبرد پیرانشهر، مسئول عملیات بود. وی در عملیاتهای فتح المبین، بیت المقدس و آزادی شلمچه، والفجر مقدماتی، خیبر و بدر حضور فعال داشت.

    در عملیات بدر همراه با اصغر قصاب عبدالهی در شکستن حلقه محاصره مهدی باکری و یارانش حضور داشت. وی در همین عملیات در 25 اسفند 1363 در شرق دجله به شهادت رسید.

     

  • +فعالیتهای تجلایی پیش از پیروزی انقلاب

    شهید تجلایی در نوجوانی از امضاء برگه عضویت حزب رستاخیز خودداری کرد و به همین دلیل توسط ساواک احضار شد. با آغاز حرکت مردم علیه رژیم پهلوی در سال 1357 ، وی نیز فعالیت خود را شروع کرد . شهید تجلایی در تمامی تظاهرات و اجتماعـات مردمی علیه رژیم پهلـوی و چـاپ و پخش اعلامیـه هـا حضوری فعـال داشت.

     

  • +فعالیتهای شهید تجلایی بعد از انقلاب

    آموزش رزمی

    پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تجلایی در سال 1358، به عضویت سپاه پاسداران درآمد و یک دوره آموزشی نظامی پانزده روزه را زیر نظر "سعید گلاب بخش"  معروف به "محسن چـریک" در سعد آباد تهران گذراند.

    شهید تجلایی که در امر آموزش فنون رزمی مهارت زیادی کسب کرده بود، پس از مدتی، در پادگان سیدالشهداء به عنوان مربی آموزشی مشغول به کار شد. او در آموزش نظامی بسیار جدی و سخت گیر بود و می گفت: «من در عمر خود پانزده روز آموزش دیده ام و فردی به نام "محسن چریک" به من آموزش داده و گام از گام که برداشته ام، تیری زیر پایم کاشته است. اکنون می خواهم با پانزده روز آموزش، شما را به جنگ ضد انقلاب در کردستان، پاوه و گنبد آماده کنم و اگر در اثر ضعف آموزشی یک قطره از خون شما بریزد، من مسئولم و فردای قیامت باید جوابگو باشم.» سختگیری وی در آموزش به حدی بود که در میان نیروها به "علی رگبار" معروف بود .

    شهید تجلایی به کارش عشق می ورزید. وقتی به منطقه جنگی می رفت، شرایط را به دقت می سنجید و برحسب نیاز و نوع منطقه عملیاتی، آموزش های لازم را ارائه می کرد و طرح های نو در امر آموزش تدوین می کرد. وی می گفت: «قصد دارم طی پانزده روز آموزش ، نیرویی تربیت کنم که نه تنها جسارت روبرو شدن با خطرهای بزرگ را داشته باشد ، بلکه بتواند در میدان رزم با لشکر مجهز و دوره دیده دشمن حرف اول را بزند.»

     

    حضور شهید تجلایی در افغانستان

    در شب 6 دی سال 1358 نیروهای شوروی تهاجم همه جانبه‌ای را از زمین و هوا به خاک افغانستان آغاز کردند. قیام مردم مسلمان افغانستان که با آغاز کودتایی در 7 اردیبهشت سال 1357 آغاز شده بود، با تجاوز نیروهای شوروی به خاک افغانستان  نهضت مقاومت در سراسر این کشور بر علیه نیروهای شوروی آغاز شد و خیلی زود نیروهای ارتش سرخ در افغانستان زمین‌گیر شدند. ملت‌های اسلامی حمایت همه جانبه خود را از مجاهدین و مردم مسلمان افغانستان اعلام کرده و تجاوز شوروی را به شدت محکوم نمودند.امام خمینی(ره) رهبر و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران در همان روزهای اول تجاوز شوروی به خاک افغانستان، این عمل را محکوم کرده و حمایت همه جانبه خود را از ملت مسلمان افغانستان اعلام فرمودند.

    وی مأموریت یافت به اتفاق چند تن راهی افغانستان شود، تا علیه نیروهای متجاوز شوروی، مردم مسلمان آن کشور را یاری کند. او برای ورود به افغانستان که مرزهایش تحت کنترل شدید ارتش سرخ بود، از شناسنامه افغانی استفاده کرد. در پاکستان، تجلایی برای تأسیس مرکز آموزش فرماندهی مجاهدین افغانی، حفاظت از نماینده امام در افغانستان، و حمل وجه نقد برای مجاهدین، برنامه دقیقی تهیه کرد. در افغانستان، حدود سیصد نفر از مجاهدین افغانی که اغلب سطح علمی بالایی داشتند، زیر نظر تجلایی آموزش دیدند. به ابتکار او، در چندین نقطه افغانستان، راهپیمایی هایی علیه آمریکا ترتیب داده  شد. او اغلب اوقات به مناطق پدافندی مجاهدین می رفت و چگونگی گسترش خط پدافند، آرایش سلاح و نیرو و حدود ارتش را برای آنها تشریح می کرد.

    تجلایی و یارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغانی پرداختند و با شروع حمله عراق، به ایران بازگشتند.

     

  • +حماسه سوسنگرد

    تجلایی بلافاصله پس از ورود به ایران، راهی جبهه های جنوب شد و در نبردهای دهلاویه شرکت جست و پس از آن در حماسه سوسنگرد، حضور فعالی داشت.

    شهر "بستان" به دست نیروهای عراقی افتاد. رزمندگان پیاده به سوی سوسنگرد عقب نشینـی کردند و عازم دهلاویه (یکی از روستاهای نزدیک سوسنگرد) شدند تا در آنجا، خط پدافندی ایجاد کنند تا دشمن نتواند از پل "سابله" عبور کند. با ورود علی تجلایی و یارانش، نیروهای رزمنده جانـی دوباره گرفتند. ابتدا به ارزیابی موقعیت دشمن و نیروهای خودی پرداخت و طرح های خود را ارائه کرد.

     

    بر هم زدن نظم و سازمان دشمن

    ابتدا تصمیم این بود که دشمن پیشروی کند و رزمندگان دفاع کنند، اما علی تجلایی طرح دیگری داشت. بر طبق نظر او، رزمندگان می بایست نظم و سازمان دشمن را بر هم می زدند. همان شب با فرماندهی تجلایی، اولین شبیخون به دشمن انجام شد و این کار تا چند شب ادامه یافت.

     

    عملیات عراق در دهلاویه با هدف تصرف سوسنگرد

    عملیات عراقی ها به دهلاویه در تاریخ 23 آبان 1359 آغاز شد. در طی این عملیات، دشمن تا نزدیکی پادگان حمیدیه پیش رفت و دهلاویه را در محاصره کامل قرار داد. هدف اصلی دشمن، تصرف سوسنگرد بود. شهید تجلایی پس از بررسی مجدد منطقه، بر آن شد تا نیروها را به عقب برگرداند و به دستور او، نیروها به سوسنگرد عقب نشینی کردند. شهید تجلایی درصدد بود تا در اولین فرصت، زخمی ها را از سوسنگرد خارج کند. سرانجام تمامی مجروحان با قایق به آن سوی کرخه منتقل شدند.

     

    دستور تخلیه شهر و شب عاشورایی

    از حمیدیه فرمان رسید شهر را تخلیه کنند. از 1800 نیروی مسلحی که تجلایی سازماندهی کرده بود، حدود 150 نفر باقی مانده بودند. تجلایی به آنها گفت: «هر کس می خواهد سوسنگرد را ترک کند، همچون شب عاشورا می تواند از تاریکی استفاده کند و از طریق رودخانه و جاده خاکی، به اهواز برود.» دشمن هر لحظه پیشروی می کرد و از بی سیم اعلام عقب نشینی می شد. نیروهای عراقی تا کنار کرخه رسیده بودند که تجلایی در عرض رودخانه طنابی کشید تا نیروها از رودخانه عبور کنند. فقط چند تن باقی مانده بودند. تجلایی برای شناسایی مسیر رودخانه، از بقیه جدا شد و در کنار رودخانه به تکاوران عراقی برخورد. آنها می خواستند او را زنده دستگیر کنند و برای گرفتن اطلاعات، به آن طرف کرخه ببرند. وی به سـوی آنها شلیک کرد، یک نفـر را کشت و بقیه فراری شدند.

     

    ماندن در سوسنگرد به قصد شهادت

    او با خونسردی و اطمینان به ساماندهی نیروها پرداخت. به دستور او نیروهایی که در اطراف شهر پراکنـده بودند، جمع شدنـد و در گروه های نه نفری، در مناطق مختلف شهر مستقر شدند. تجلایی برای نیروهایی که سی و پنج نفر بیش نبودند، صحبت کرد و به آنها گفت: «آیا حاضرید امشب را بخریم؟ بیایید بهشت را برای خود بخریم.» رزمندگان از لحاظ آب در مضیقه بودند و به ناچار از آبهـای کثیف گودالهـا استفـاده می کردند. عراق با چهار تیپ زرهی و پیاده وارد شهر شده بود، در حالی که تعداد رزمندگان مدافع شهر، به دویست نفر نمی رسید. در این حین، تجلایی از ناحیه کتف زخمی شد، ولی با بستن یک تکه پارچه سفید روی زخم، به فعالیت خود ادامه داد و عملاً فرماندهی عملیات شهر سوسنگرد را به عهده داشت. با ادامه درگیری، موشکهای آر.پی.چی و مهمات رزمندگان تمام شد، به طوری که رزمندگان روی زمین در جستجوی فشنگ بودند.

     

    تهیه مهمات توسط شهید تجلایی

    تجلایی سه راهی و کوکتل درست می کرد. مقداری مهمات در ساختمان های سازمانی وجود داشت و رسیدن به آنجا با توجه به آتش دشمن، امری غیر ممکن می نمود. شهید تجلایی، تویوتایی را که لاستیک نداشت و بسیار آهسته حرکت می کرد، سوار شد و به وسط چهار راه رفت. سیل رگبار دوشکا به طرفش سرازیر شد. نیروهـای عراقی به داخل خانه های سازمانی نفـوذ کـرده بودنـد. وی پس از رسیدن به آنجا چهل دقیقه یک تنـه با آنها جنگید و مهمـات را برداشت و به سوی رزمندگان بازگشت. همرزمانش می گویند: «با چشم خود عنایت و لطف خدا را دیدیم. گویی حایلی نفوذناپذیر از هر طرف ماشین را حفاظت می کرد.»

     

    فرمان حضرت امام(ره) برای آزادسازی سوسنگرد

    وقتی از ماشین خارج شد، غرق در خون بود. گلوله کالیبر 75 به رانش خورده بود. وی را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بیرون آوردند. تجلایی با زخمی که در بدن داشت، دوباره به راه افتاد. تلفن سالمی پیدا کرد. به تبریز زنگ زد و با آیت الله "سیداسدالله مدنی" صحبت کـرد و از کوتاهـی بنـی صـدر که در آن زمان فرماندهی کل قوا را بر عهده داشت و تنهـایی نیروهـا سخن گفت. آیت الله مدنی که پشت تلفن می گریست، بلافاصله خود را به حضرت امام(ره) رساند و به دنبال آن فرمان دادند: «سوسنگرد هر چه سریعتر باید آزاد شود و نیروهایی که در آنجا هستند از محاصره خارج شوند.»

    در 26 آبان 1359 نیروهای سپاه وارد عملیات شدند و همراه هوانیروز و توپخانه ارتش، به نیروهای عراقی یورش بردند. بدین ترتیب، سوسنگرد آزاد شد. زخمهای تجلایی عفونت کرد و او را به تهران اعزام کردند. 

     

  • +حضور در عملیتهای مختلف

    عملیات فتح المبین

    شهید تجلایی در عملیات فتح المبین، در فروردین 1361، با سمت فرماندهی گردانهای آیت الله مدنی و آیت الله قاضی طباطبایی شرکت جست.

    گردان تجلایی در عملیات فتح المبین، در ارتفاعات "میش داغ" موضع گرفت تا هنگام درگیری دیگر گردانها، نیروهای احتیاط دشمن را در هم بکوبند. این طرح توسط شهید تجلایی ریخته شده بود. نیروهای دشمن با دیدن گردان تجلایی آتش سنگین را به روی آن ریخت. با این حال دشمن نیروهای تازه نفس خود را به منطقه اعزام کرد. تجلایی تصمیم گرفت برای ایجاد رعب و به هم ریختن سازمان نیروهای دشمن، یک سری کارهای ایذایی انجام دهد و برای این منظور با دو دسته نیروها به خاکریز عراقی ها زد. این کار تجلایی در آن روزها بسیار با اهمیت بود. در یک عملیات ایذایی، تجلایی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحیه پا مجروح شد. ولی با آنکه زخمش کاری بود، تا اتمام مدت مأموریت گردان در منطقه ماند. تجلایی و یارانش پس از بازگشت به تبریز مورد استقبال مردم قرار گرفتند. او مدتی بعد دوباره عازم جبهه شد.

     

    عملیات بیت المقدس

    عملیات بیت المقدس در چهار مرحله انجام شد و به آزادسازی خرمشهر در 3 خرداد 1361 انجامید.

    شهید تجلایی در عملیات بیت المقدس با سمت جانشین تیپ عاشورا شرکت جست. در طی این عملیات، علی تجلایی، خاکریزی طراحی کرد که به هنگام یورش دشمن، مانع از پیشروی آن می شد.

     

    عملیت رمضان

    صدام پس از اشغال خرمشهر و به بهانه حمله سراسری اسراییل به جنوب لبنان، قصد داشت جنگ را خاتمه داده و امتیاز خرمشهر را برای خود نگهدارد. از سوی دیگر فرماندهان ایرانی با اطلاع از این قصد بر آن شدند تا با فتح منطقه ‌ای از خاک عراق و گرفتن امتیاز اراضی، پایان عادلانه‌ ای به جنگ بدهند. به این ترتیب عملیات "رمضان" در چهار محور و پنج مرحله از سوی فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی ایران طراحی گردید، تا با عبور از خط مرز بین المللی، یک زمین مثلث شکل به وسعت 1600 کیلومتر مربع تصرف شود.

    شهید تجلایی در تیپ عاشورا، مأموریت خود را به شایستگی در منطقه پاسگاه زید به انجام رساند، بعد از آن ، در تیرماه 1361، مأموریت یافت که در اجرای مرحله ای دیگر از این عملیات در شلمچه وارد عمل شود.

     

    عملیت والفجر مقدماتی

    در حالی که عدم موفقیت در عملیات رمضان، دورنمای پیشروی در شرق بصره را دور از دسترس نشان می داد، پیروزی در عملیات محرم و تسلط بر زمین های تخت استان میسان، دستیابی به شهر العماره عراق، که به عنوان تهدید هم زمان علیه دو شهر بصره و بغداد محسوب می شد، را امکان پذیر کرده بود. به همین منظور و نیز از آن جایی که فرماندهان جنگ ناگزیر بودند در مقابل تجهیزات برتر عراق، زمین سخت را گزینش کرده و درگیری در وضعیت دشوار را به دشمن تحمیل کنند، منطقه "رملی"، غرب ارتفاعات "میشداغ"، حدفاصل فکه تا چزابه، برای انجام عملیات سرنوشت ساز والفجر انتخاب گردید.

    شهید تجلایی به همراه برادر کوچکترش "مهدی" در بهمن ماه 1361، در عملیات والفجر مقدماتی شرکت داشت و مهدی در منطقه عملیاتـی در میـدان مین به شهـادت رسید. علی بر آن بود که پیکر برادر را برگردانـد، همانطـوری که اجساد بسیاری از شهدا را برگردانده بود. پس از شهـادت برادر، به "اصغر قصاب عبداللهی"، فرمانده گردان امام حسین(ع) لشکر مکانیزه 31 عاشورا گفت: «این چه سری است که برادران کوچکتر، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهـادت مراعـات نمی کنند، سبقت می گیرند و زودتر از برادر بزرگشان به مقصد می رسند.» و این در حالی بود که "اصغر قصاب عبداللهی" نیز از پیشدستی برادر کوچکترش گله مند بود. شهید تجلایی برای آوردن جنازه برادر که در منطقه دشمن افتاده بود، شبانه راهی شد. وقتی که با زحمات و خطرات زیاد جنازه شهید را آورد، متوجه شد نامش مهدی است و بسیار به برادرش مهدی شبیه است، اما خود او نیست. با این حال خوشحال شد و گفت: «او را که آوردم انگار برادر خودم مهدی را آوردم.» پیکر مهدی تجلایی که در منطقه عملیاتی باقی ماند بود، در سال 1373، کشف و به زادگاهش انتقال یافت.

     

    از معاونت آموزشی سپاه  تا طرح قرار گاه خاتم الانبیاء

    علی تجلایی در سال 1362، به سمت معاونت آموزشهای تخصصی سپاه منصوب و در تنظیم و تدوین دستاوردهای عملیات کوشش بسیار کرد.

    در همان سال، در عملیات والفجر 2 شرکت کرد و بعد از آن به تهران اعزام گردید تا دوره دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش جمهوری اسلامی ایران (دافوس) را بگذراند. در عملیات خیبر نیز شرکت کرد. پس از آن مسئولیت طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) به او واگذار شد.

     

    عملیات بدر

    بعد از عملیات خیبر دشمن علاوه بر سازماندهی سپاه های اول، دوم، سوم و چهارم، اقدام به تشکیل فرماندهی شرق دجله و رده های مواضع پدافندی در سراسر منطقه جنوب کرد و در مسیر آب راه ها و در داخل نیزارها کمین هایی قرار داد تا در صورت هجوم نیروهای ایرانی، نقش هشدار دهنده و تاخیری داشته باشند و از نزدیکی نیروهای شناسایی به خط دشمن نیز ممانعت به عمل آورد و به منظور زیر نظر داشتن هرگونه تحرک و داشتن دید کلی بر هور و اطراف آن دکل های متعددی را نصب کرد. گذشته از کمین و نصب دکل ها، در آب راه ها موانع قابل ملاحظه ای ایجاد کرد که گذشتن از آن ها بسیار سخت و بلکه غیر ممکن می نمود. بعد از این موانع، سیل بندی هم مشرف بر آب به عرض 12 متر و ارتفاع 2 متر احداث کرده و بر روی آن سنگرهای متعددی تعبیه، که از سه جهت، دارای دید کافی بر روی آب بود

    نیروهای عمل کننده در منطقه تحت پوشش سه قرارگاه عملیاتی و با فرماندهی مرکزی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) بود.

     

    تدابیر شهید تجلایی در عملیات

    شهید تجلایی پیش از عملیات، با نیروها بسیار صحبت می کرد و از تشکیل محافل دعا و توسل غافل نمی شد. وی مدام نگران این بود که مبادا پیش از عملیات، نیروها بمباران شوند. لذا به شدت مسئله استتار را برای همه رزمندگان توجیه می کرد.

     

  • +شهادت

    علی تجلایی در تاریخ 25 اسفند 1363 با اصابت تیری به قلبش در عملیات بدر در منطقه هورالعظیم به شهادت رسید و پیکرش بازنگشت.

     

    شهادت همچون یک بسیجی گمنام

    در عملیات بدر، شهید تجلایی به سمت جانشین قرارگاه ظفر منصوب شد. قبل از عملیات بدر به یکی از همرزمانش گفت که دیگر نمی خواهد پشت بی سیم بنشیند و می خواهد همچون یک بسیجی گمنام در عملیات شرکت کند. او همچون یک بسیجی گمنام همراه سایر بسیجیان راهی خط مقدم شد. تصور می کردند وی به خاطر مسائل امنیتی با شکل و شمایل یک بسیجی ساده برای ارزیابی کیفیت نیروها یا به خاطر یک سری مسائل محرمانه در خط مقدم حضور یافته است.

    به نقل یکی از همرزمانش: «تجلایی سوار بر پشت کمپرسی با گروهان 3 گردان امام حسین (ع)، با فرماندهی گروهان شهید "خلیلی نوبری"، عازم هورالعظیم شد. در جنگ از خود رشادت های بسیار نشان داد، به گونه ای که آنهایی که او را نمی شناختند، نام و نشـانش را از هم می پرسیدند و آنهایـی که می شناختند، از جرأت و جسارتش به شگفت آمده بودند.

    از قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) گروهی را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پیدا کنند و برگردانند اما او را نیافتند. نیروهای "اصغر قصاب عبداللهی" ، فرمانده گردان امام حسین از لشکر عاشورا، تصمیم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمایند. تجلایی با آنها به راه افتاد. اصغر قصاب برای بچه ها صحبت می کرد و پس از او علی تجلایی به سخن آمد: «امشب مثل شبهای گذشته نیست. امشب، شب عاشورا را به یاد بیاورید که حسین چگونه بود و یارانش چگونه بودند ... امشب من هم با شمـا خواهـم رفت و پیشاپیش ستـون حرکت خواهـم کرد.» اصغر قصاب تلاش بسیار کرد تا او را بازگرداند، اما او رضایت نداد.

    تجلایی پیش از حرکت به همه گفته بود: «با قمقمه های خالی حرکت کنید چون ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است.» همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند. اتوبان از دور نمایان شد. عده ای از رزمندگان و پیشاپیش همه علی تجلایی به خاکریز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن سوی اتوبان رفتند. نیروهای دشمن در کانال مستقر بودند. با فرمان تجلایی، رزمندگان به جای پنهان شدن به سوی آنها یورش بردند و همه را از پا درآوردند. تجلایی بی امان می جنگید و پیشاپیش همه بود.گردان سیدالشهداء قرار بود از طرف روستای "القرنه" پیشروی کند، اما خبری از آنها نبود. عده ای به سوی روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده ای دیگر اعزام شدند که از آنها هم خبری نشد.

    اصغر قصاب و علی تجلایی تصمیم گرفتند به طرف روستا حرکت کنند. تانکهای دشمن از اتوبان می آمدند و نیروهای رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرار گرفته بودند. به طرف روستای "القرنه" حرکت کردیم. خاکریزی بلند در نزدیکی روستا بود، در پشت آن پنهان شدیم و مدتی بعد درگیری آغاز شد. روستا پر از نیروهای عراقی بود که در پشت بامها مستقر بوده و بر همه جا مسلط بودند. نیروهای عمل کننده تمام شد. "اصغر قصاب" در شیب خاکریز تیری به دهانش اصابت کرده و از پشت سرش درآمده و به شهادت رسید. تجلایی بسیار ناراحت بود اما با اطمینان کار می کرد.

    بی سیم چـی گـردان سیدالشهدا از راه رسید و گفت: «گردان نتوانست از روستا عبور کند و فقط من رد شدم.» صدای تانکهای دشمن از طرف اتوبان هر لحظه شنیده می شد. تعداد نفرات خودی تنها شش نفر بودند و با خاکریز بعدی حدود پانزده متر فاصله داشتند. تجلایی به سوی خاکریز بعدی رفت. او لحظه ای بلند شد تا اطراف را نگاه کند که ناگهان تیری به قلبش اصابت کرد. خیلی آرام و آهسته دراز کشید، بی آنکه دردی از جراحت بر رخسارش هویدا باشد. با دست اشاره کرد که آن اشارت را درنیافتیم.»

     

    خدا کند جنازه من به دست شما نرسد

    شهید علی تجلایی، صبحدم روز 29 بهمن 1363، که برای آخرین بار عازم جبهه شد، قبل از حرکت همسرش را به حضرت فاطمه(س) قسم داد و حلالیت طلبید و گفت: مرا حلال کنید. من پدر خوبی برای بچه ها و همسر خوبی برای شما نبوده ام. حالا پیش خدا می روم ... . مطمئنم که دیگر برنمی گردم. همیشه می گفت: «خدا کند جنازه من به دست شما نرسد.» گفتم : چرا؟ گفت: «برادران، بسیار به من لطف دارند و می دانم که وقتی به مزار شهیدان می آیند، اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعی جنگ، شهیدان بسیجی اند. دوست ندارم حتی به اندازه یک وجب از این خاک مقدس را اشغال کنم. تازه اگر جنازه ام به دستتان برسد یک تکه سنگ جهت شناسایی خودتان روی مزارم بگذارید و بس.»

     

  • +فرازهایی از وصیت نامه

    ای امام، ای رهبر امت، و ای پدر روحانی كه با بیان خود نفوس طاغوتی ما را تزكیه نمودی، بدان، تا آخرین قطره خونی كه در بدن دارم و تا آخرین دم حیاتم، مقلد و مأموم تو هستم.
    به خدا سوگند، یك لحظه از این عهد و پیمانی كه با تو بسته ام، نظرم برنخواهد گشت و آخرین قطره خونی كه از بدنم بیرون ریزد، نقش خمینی رهبر خواهد بست .
    زیرا كه من این وفاداری را از مكتب كربلا، از پرچمدار اباعبدالله(ع) آموخته ام و عینیت این وفاداری را از سیدمان و مولایم شهید آیت الله بهشتی آموخته ام ... .
    پدر و مادر عزیزم كه غم و اندوه شهادت برادرم مهدی از دل شما بیرون نرفته، مبادا از شهادت من و برادرم متأثر شوید و هر چه گریه می كنید، گریه بر مصیبتهای سرور شهیدان و اهل بیت او بكنید ... .
    خوشحال باشید كه در سایه برنامه های تربیتی اسلام، توانستید فرزندانی را در خط ولایت و امامت بپرورانید ... نه تنها برای مهدی و من و دیگر شهیدان گریه نكنید، بلكه گور و مزار ما را هم جستجو مكنید. به این بیاندیشید كه ما برای چه شهید شدیم و چه راهی را برای رسیدن به مقصود و معبود خود برگزیدیم ... . دعا كنید كه خداوند متعال از گناهانم درگذرد ... .

     


ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر