رضا شاه پهلوی

 

رضا پهلوی، معروف به رضاخان، افسر قزاق بی‏سواد و قماربازی از ایل پالانی بود که توانست با حمایت تام انگلیسی ها به قدرت برسد و مؤسس سلسله پهلوی در ایران شود. 

 


امتیاز دهی به مطلب:
 

به اشتراک گذاری مطلب:
ارسال به دوستانارسال به دوستان
  • -زندگینامه

    رضا پهلوی، در 24 اسفند سال 1256 شمسی در قصبه " آلاشت" از توابع سوادکوه مازندران به دنیا آمد. در دوران طفولیت از سرپرستی پدر و مادر بی بهره بود و کودکی و نوجوانی را در فقر و بی کسی گذرانید.

    کودک یتیمی که از هرزه گری و تیله بازی در کوچه های خاکی سنگلج به جرگه شاهان درآمد. سرباز ساده ای که در زمانی کمتر از 25 سال با حمایت امپراطوری بریتانیا بر تخت سلطنت نشست. پادشاهی رضاشاه پایان فرمانروایی قاجاریان و آغاز دوران رژیم پهلوی بود.

     

  • +خانواده

    پدرش "عباسعلی خان سواد کوهی"، معروف به داداش بیک، از طایفه پهلوان های آلاشت که پس از گذراندن دوران جوانی در زادگاهش به تهران رفت و مانند اجداد خود در فوج سوادکوه به حرفه سپاهیگری مشغول شد. او با درجه نایبی کار سپاهیگری را شروع کرد و با درجه یاوری بازنشسته شد. او در دوران حیات خود دو همسر اختیار کرد. از همسر اول خود سه فرزند دختر داشت و از همسر دوم خود موسوم به " نوش آفرین" که از مهاجران گرجستانی بود، صاحب پسری به نام "رضا " شد و چون در هنگام تولد رضا در سنین پیری و کهولت به سر می‌برد، چهل روز پس از تولد او در آلاشت سوادکوه درگذشت.

    مادر رضاخان که هنوز 18 سالش تمام نشده بود به علت درگیری و اختلاف خانوادگی به همراه طفل شیرخوار خود به تهران مهاجرت کرد. ابتدا در خانه برادر بزرگش حکیم علی خان ساکن شد و بعد از اینکه حکیم علی خان برای ادامه تحصیل به آلمان رفت در محله سنگلج تهران مدتی نزد برادر دیگر خود، "ابوالقاسم بیک" که با درجه معین نائبی در قزاقخانه خدمت می کرد و بعد به درجه سرهنگی رسید، زندگی کرد و مجددا به همراه فرزندش به آلاشت برگشت و مجبور شد مجدد ازدواج کند اما زمانی که رضا خان 7 ساله بود بر اثر بیماری از دنیا رفت و رضا خان تحت سرپرستی دایی اش ابوالقاسم بیک قرار گرفت.

     

  • +همسران و فرزندان

    همسر اول
    داستان اولین ازدواج رضاخان که 9 سال طول کشید؛ کاملا مشخص نیست زیرا خود رضاخان هم هرگز درباره آن صحبت نکرده است؛ در برخی منابع نام همسر اول او مریم و در برخی منابع صفیه و یا تاجماه ذکر شده است.
    رضاخان هنگامی که قزاق گمنامی بوده با این زن ازدواج کرده و از او دختری داشت به نام " فاطمه" که بعدها به "همدم‌السلطنه" ملقب شد. همسر اول رضاخان در هنگام زایمان درگذشت و رضا تا 12 سال ازدواج نکرد.   
    تاج‌الملوک پهلوی (دومین همسر رضاخان) در مورد اولین ازدواج رضاخان در کتاب خاطرات ملکه مادر می‌گوید: «البته این موضوع را سالها نمی‌دانستم، تا بعد از شاه شدن رضا. او آن را از من پنهان کرده بود. حالا تاریخش را به خاطر ندارم. ولی یادم هست که یک روز دختری را همراه خودش به کاخ شهر آورد و گفت: ”این دخترم است. بعد برایم مشروحاً تعریف کرد که موقع خدمت در آتریاد همدان با یک زن همدانی به نام صفیه ازدواج موقت کرده و این دختر حاصل آن ازدواج است. من این زن (صفیه) را هرگز ندیدم.“
    بعدها همدم‌السلطنه تنها فرزند اولین همسر رضاخان به ازدواج هادی (حدیکجان) آتابای (فرزند پدرخوانده رضاخان) درآمد و این وصلت عاملی برای حضور مداوم خانواده آتابای در دربار پهلوی شد».
     
    همسر دوم
    همسر دوم رضاخان تاج‌الملوک دختر "میرپنج تیمورخان آیرملو" افسر مهاجر قفقاز بود. رضاخان هنگام ازدواج با تاج‌الملوک در سال 1294 شمسی درجه یاوری (سرگردی) داشت و اختلاف سنی زیاد رضاخان با تاج الملوک که حدود بیست سال می‌شد باعث شد تا زندگی زناشویی آنها آغاز خوشی نداشته باشد.
    تاج الملوک در سال دوم ازدواج خود (سال 1296 شمسی) دختری به دنیا آورد که نام او را شمس گذاشتند. در سال 1298 شمسی اولین پسر رضاخان به نام محمدرضا و خواهر دوقلویش به نام اشرف به دنیا آمدند و سر انجام آخرین فرزند رضاخان از تاج‌الملوک در سال 1301 شمسی به نام علیرضا متولد شد.
    تاج‌الملوک پس از وقایع شهریور سال 1320 به منظور کسب قدرت بیشتر گاه و بیگاه در سیاست دخالت می‌کرد و از هیچ نقشی برای مطرح کردن علیرضا کوچکترین فرزند خود در برابر محمدرضا پهلوی فروگذار نمی‌کرد. 
     
    همسر سوم
    سال 1300 شمسی رضاخان تصمیم به ازدواج مجدد گرفت و این بار همسر سوم وی ملکه توران (قمرالملوک) دختر عیسی خان مجدالسلطنه امیرسلیمانی و نوه مهدیقلی خان مجدالدوله از رجال دربار قاجار بود. رضاخان در این سال که مسئولیت وزارت جنگ را به عهده داشت با این ازدواج با خانواده قاجار پیوند خورد که البته زندگی زناشویی بین آنها تداوم پیدا نکرد و تنها یک فرزند حاصل این ادواج بود که در سال 1302 شمسی با نام غلامرضا متولد شد. رضاخان برای اینکه همسرانش از هم دور باشند و حسادتهای زنانه باعث بروز مشکلات ویژه‌ای برایش نشود، خانه‌ای جدید در حوالی چهارراه پهلوی برای ملکه توران احداث نمود. 
    تاج‌الملوک همسر دوم رضاخان و مادر محمدرضا پهلوی در کتاب خاطرات ملکه مادر در مورد ملکه توران می‌گوید: «هیچ زنی چشم دیدن هوو را ندارد. بنابر این بنده را متهم به حسادت و این جور حرفها نکنید. من هم مثل همه زنها از هوو خوشم نمی‌آید. اما راه دیگری نداشتم و ناگزیر بودم به خاطر رضایت شوهرم کوتاه بیایم و شرایط را تحمل کنم. این دختر (توران) دماغی بسیار پرنخوت و سر پر بادی داشت. با آنکه در کمال خوشحالی و رضایت تن به ازدواج داده بود، پس از ازدواج و تولد غلامرضا (1302ش) بنای ناسازگاری را گذاشت و هنرش این بود که رضا را تحت تسلط خود درآورده و او را وادار کند تا مرا از قصر بیرون بیندازد و خودش ملکه ایران شود. رضا نتوانست این زن خودپسند را تحمل کند و پس از تولد غلامرضا او را طلاق داد و فرستاد دنبال کارش».
    توران پس از طلاق از رضاخان در سال 1302 شمسی، تا سال 1322 ازدواج نکرد. سپس با بازرگان ثروتمندی به نام ذبیح‌الله ملکپور وصلت نمود و تا هنگام مرگ رضاشاه به همراه تنها فرزندش غلامرضا پهلوی در یکی از عمارتهای دربار زندگی می‌کرد. وی پس از انقلاب اسلامی‌ مدتی در آلمان به سر برد و در سال 1373 شمسی در پاریس در خانه سالمندان فوت کرد.
     
    همسر چهارم
    ازدواج چهارم و آخر رضاخان با  دختری از خانواده متشخص یکی از رجال وقت به نام مجلل‌الدوله بود. رضاخان از طریق امیرلشکر خدایارخان خدایاری با عصمت‌الملوک دولتشاهی دختر غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی که بعدها از سوی رضاخان به سمت ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی منصوب شد، آشنا گردید و پس از چندی وی را به عقد خود درآورد. 
    عصمت‌الملوک از سال 1302 که وارد دربار شد تا تاجگذاری رضاخان در سال 1305، سه فرزند به نامهای عبدالرضا (1303ش)، احمدرضا (1304ش) و محمودرضا (1305ش) و سالهای بعد دو فرزند دیگر با نامهای فاطمه (1307ش) و حمیدرضا (1314ش) به دنیا آورد.
    عصمت‌الملوک دولتشاهی به هنگام تبعید رضاشاه، همراه وی به جزیره موریس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وی از ابتدا وارد سیاست نشد. اما از نفوذ خود در به کار گماردن اقوام خویش در پستهای پر درآمد استفاده شایانی کرد. پس از مرگ رضاخان در ویلای شخصی خود در شمیران اقامت کرد. پس از انقلاب اسلامی‌در تهران ماند و در سال 1374 شمسی در سن 90 سالگی درگذشت.
    وی همیشه محسود تاج‌الملوک بود. البته تاج‌الملوک در تمام مدت سلطنت رضاخان به عنوان مادر ولی‌عهد، بانوی اول دربار به شمار می‌آمد، ولی بعد از تجدید فراش رضاخان دیگر با او رابطه زناشویی نداشت.
     
  • +رضا خان، از کودکی تا کودتا

    دوران طفولیت
    درباره دوران طفولیت رضاخان و چگونگی سفر مادر او به تهران روایات مختلفی نقل شده کم و بیش مشابه یک دیگر  که اصیل ترین آن ها را ملک الشعراء بهار از زبان خود رضاخان نقل کرده و می نویسد:
    «شاه سابق روزی به من گفت: من طفل شیرخوار دو ماهه بودم که با مادرم از سوادکوه به تهران روانه شده بودیم. در سر گدوک فیروزکوه من از برف و سرما سیاه شدم و مادرم به خیال آن که من مرده ام مرا به چاروادار سپرد که مرا دفن کنند و حرکت کنند. چاروادار مرا در آخور یکی از طویله ها با قنداق برجا گذاشت و خود و قافله به راه افتاده به فیروز کوه رفتند. ساعتی دیگر قافله دیگر می رسند و در قهوه خانه گدوک منزل می گیرند. یکی از آن ها آواز گریه طفلی را می شنود، می رود و کودکی را در آخور می بیند. او را برده گرم می کنند و شیر می دهند تا جانی می گیرد و سپس در فیروزکوه به مادرش تسلیم می نمایند.»
     
    تربیت رضا زیر دست ناپدری
    دو سه سال بعد از مرگ پدر و بازگشت به آلاشت، مادر رضاخان به عقد "نایب حسین" یکی از تفنگچی های امیر مؤید درمی آید و رضاخان در خانه ناپدری بزرگ می شود. از همان طفولیت آثار گردن فرازی و سرکشی در او پدید آمد. در همین سن بود که روزی بادیه (نوعی ظرف مسی قابلمه مانند است که فاقد درب و فاقد دسته) را بر سر نایب حسین کوبید و از خانه فراری شد. بعد از آن هر از گاهی به دور از چشم نایب حسین به دیدار مادرش می آمد. نوجوانی رضاخان بیشتر به چراندن گوسفندان ده، قلدری و شرارت گذشت.
     
    رضاخان؛ قزاق علی‌البدل بی‌جیره و مواجب
    رضا خان برای تهیه نان و گردش زندگی به کارهای مختلف از جمله شاگردی مغازه آهنگری و کارگری در اصطبل خانه سفارت انگلیس گمارده شد و سرانجام در سال 1270 شمسی وقتی تازه به پانزده سالگی رسیده بود؛ نصرالله خان عمویش، فرمانده دسته پیاده فوج سوادکوه، او را به عنوان قزاق پیاده به فوج سوادکوه سپرد و قرار بر این شد هر قزاقی که بیمار یا غائب شد به جای او رضا وارد صف شود. او فقط دو جیره غذا در روز دریافت می‌کرد و حقوقی به او پرداخت نمی‌شد.
    رضاخان دو سال در فوج سوادکوه خدمت کرد و سپس با ماهی سه تومان استخدام شد و اسبی در اختیار او قرار گرفت. غالبا وظیفه او و سه قزاق دیگر حفاظت از راه ساری و فیروزکوه بود. 
     
    قزاق سرکش؛ محافظ سفارت خانه ها 
    در سال 1274 شمسی پس از قتل ناصرالدین شاه قاجار در حرم حضرت عبدالعظیم الحسنی(ع) توسط میرزا رضا کرمانی، میرزا علی‌اصغرخان امین‌السلطان صدراعظم، برای حفظ امنیت پایتخت تدابیری اتخاذ کرد از جمله فوج سوادکوه را به تهران فرا خواند. این فوج پس از سه روز وارد تهران شد و حفاظت سفارتخانه ها و بانک های خارجی و مؤسسات دولتی به این فوج سپرده شد و رضاخان، قزاق سرکش و تندرو هرچند مدتی، محافظ یکی از سفارتخانه‌ها بود. قریب سه سال در سفارت هلند و همان مدت در سفارت بلژیک نگهبانی می‌داد.  
    رضاخان در دوران خدمت در قزاقخانه به سرعت رشد کرد و در سال 1279 شمسی، به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد رسید. 
    سخت‌گیری‌های او در مورد ارباب رجوع بانک سبب گردید تجار نزد والی شکایت بردند و والی نیز دستور تنبیه و تعویض متخلفان بانک را داد و رضا خان به تهران بازگشت و به آتریاد قزاق تهران معرفی شد و وکیل‌باشی گروهان شصت‌تیر شد.
    گروهان شصت‌تیری که رضاشاه آینده به فرماندهی آن رسید نخستین گروهان شصت‌تیرانداز در ایران بود که در حصر تبریز نیز در دوره استبداد کوچک همراه بود.
     
    رضاخان مأمور حفاظت از دشمن مشروطه 
    رضاخان تا سال 1285 شمسی در آتریاد تهران در گروهان شصت‌تیر مشغول کار بود. این ایام که مصادف بود با حکومت مظفرالدین‌شاه و وقایع مشروطه، عین‌الدوله عزل شده و به ملک شخصی خود در فریمان تبعید گردید.
    عین الدوله از شاه تقاضا کرد تا برای حفظ جان خود و همسرش که دختر شاه بود عده‌ای قزاق همراه او روانه فریمان کند. در نتیجه یک دسته قزاق به فرماندهی رضا وکیل‌باشی در معیت عین‌الدوله عازم فریمان شدند. رضاخان نزد عین‌الدوله تقرب یافت و به آموختن خواندن و نوشتن ‌پرداخت. رضاخان پس از پنج ماه به تهران فراخوانده شد.
     
    سیر رشد رضا شصت‌تیر
    در سال 1286 خورشیدی عبدالله خان معروف به "ماژور سرهنگ" درگذشت و رضاخان با ارتقاء به درجه افسری، فرمانده گروهان شصت تیر شد. 
    او در این زمان، به رسم جاهل‌ها و بزن‌بهادرها ، با بستن گذرها، قمه‌کشی می‌کرد و به خودنمایی می‌پرداخت. توانایی و تنومندی جسمانی و سخت‌گیری و تحمل شدائد در انجام مأموریت‌های نظامی اندک اندک درنظر برخی صاحب منصبان و متنفذان، او را از دیگران متمایز کرد. از جمله عبدالحسین میرزا فرمانفرما که از شاهزادگان معروف و قدرتمند قاجاری بود، مسئولیت اسحله جدیدش – مسلسل ماکسیم – را به او سپرد، از این رو، رضاخان، در میان خانواده فرمانفرما "رضا ماکسیمی" نیز نام گرفت.
    در سال 1288 خورشیدی در غائله آذربایجان رضاخان فرماندهی گروه قزاق را به عهده داشت. وی به همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورشها و قیامهای محلی به زنجان و اردبیل اعزام ‌شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. پس از بازگشت به تهران وی به درجه سلطانی رسید و معروف شد به "رضا شصت تیر".
    در سال 1290 خورشیدی محمد‌علی‌میرزا، شاه مخلوع ایران به همراه دو برادرش شعاع‌السلطنه و سالارالدوله وارد ایران شدند و هرکدام با سپاهی عظیم به قصد تصاحب تهران به تلاش افتادند. در درگیری بین آنها و قوای دولتی، گروهان رضاخان نیز با شصت تیرش شرکت داشت که در نهایت قوای دولتی پیروز می شوند. 
    رضاخان در سال 1293 خورشیدی ماموریت پیدا کرد تا اشرار و راهزنان تربت جام و باخزر را سرکوب کند. وی پس از این ماموریت درجه "یاوری" گرفت و به ریاست تیراندازان آتریاد همدان منصوب شد و پس از مدتی فرمانده گردان پیاده همدان شد و در همین سمت یک برخورد با محمدتقی‌خان پسیان فرمانده گروهان ژاندارمری پیدا کرد.در سال 1294 خورشیدی وی به درجه " سرهنگی " نایل شد و گردان او به تهران احضار شد و در بیرون دروازه قزوین اردو زد.
     
  • +کودتای انگلیسی "کلرژه"؛ اولین کودتای مؤسس سلسله پهلوی

    پیروزی بلشویک ها در روسیه و بر سرکار آمدن لنین و تروتسکی و انقراض امپراطوری روسیه، حربه ای در اختیار انگلیسی ها قرار داده بود تا هرچه بیش تر بر سیاست ایران اثر بگذارند. در نتیجه این امر بود که قرارداد 1919 تنظیم شد تا امور نظامی و مالیه ایران در دست انگلیس قرار گیرد که با مقاومت احمدشاه و برخی رجال این امر عملی نشد.
     انگلیسی ها سیاست دیگری را در پیش گرفتند. اولین گام آن پاک کردن دیویزیون قزاق بود و تدارک تشکیلات تازه نظامی؛ که بر اساس این سیاست کودتای "کلرژه" شکل گرفت.
    کودتای کلرژه در واقع تغییر و تحولی در داخل نیروهای قزاق و تغییر فرمانده روسی قزاق بود که رضاخان در آن نقش عمده ای ایفا کرد و به همین جهت پس از انتصاب فرمانده جدید نیروهای قزاق به درجه "میرپنجی" که معادل سرتیپی و بالاترین درجه افسری ایرانی در نیروی قزاق بود ارتقاء یافت.
    جریان کودتا را ملک الشعراء بهار به نقل از یک صاحب منصب قزاق به نام سرهنگ قهرمانی، که از نزدیک در جریان این واقعه بوده شرح داده و می‌نویسد که کارگردان اصلی کودتا در قزاقخانه انگلیسی‌ها بودند، زیرا از گرایش کلرژه فرمانده وقت نیروهای قزاق به دولت انقلابی روسیه وحشت داشتند و می خواستند یکی از افسران دیگر روسی که به ضدیت با بلشویک‌ها شهرت داشت به جانشینی او انتخاب شود و برای انجام این منظور با سرهنگ "استاروسلسکی" معاون فرماندهی لشکر قزاق مذاکره کردند و قرار شد تا با همکاری سرهنگ "فیلارتف" فرمانده آتریاد همدان و رئیس مستقیم رضاخان این نقشه عملی شود.
    فیلارتف هم رضاخان را متقاعد می‌کند تا او را در اجرای این نقشه یاری دهد و به رضاخان که از دست‌زدن به چنین نقشه‌ای بیمناک بود گفت که "من فرمانده تو هستم و مسؤولیت هر پیشامدی به عهده من خواهد بود."
    در نهایت در سال 1296 خورشیدی پس از محاصره مقر فرماندهی لشکر قزاق از طرف گردان پیاده آتریاد همدان، سرهنگ فیلارتف به اتفاق رضاخان به دفتر فرمانده روسی نیروهای قزاق می‌روند و او را مجبور می کنند که استعفا دهد و استاروسلسکی را به جای خود منصوب کند. وی این کار را کرد و دولت ایران نیز پذیرفت و بدین ترتیب اولین کودتای نخستین پادشاه دودمان پهلوی انجام گرفت.
    رضاخان بعد از این واقعه به درجه سرتیپی و فرماندهی فوج تیراندازان همدان ارتقاء یافت و به نوشته ملک الشعراء بهار؛ انگلیسی‌ها از همان موقع، یعنی حدود سه سال قبل از کودتای 1299 رضاخان را کشف کرده بودند.
     
    رضاخان مأمور مقابله با میرزا کوچک خان
    در سال 1299 خورشیدی، در زمان ریاست وزرائی مشیرالدوله دو قیام وجود داشت؛ قیام شیخ محمد خیابانی در آذربایجان و قیام میزا کوچک خان جنگلی در گیلان. استاروسلسکی مامور دفع میرزا کوچک خان شد. وی تیپ تیرانداز همدان را به فرماندهی سرتیپ رضاخان اعزام کرد و خود نیز با دو گردان پیاده و تیرانداز عازم رشت شد.
     
  • +مأموریت ویژه آیرونساید انگلیسی برای کودتای رضاخان

    انگلستان در پایان جنگ جهانی به شدت دچار کمبود منابع مالی شده بود و دولت با تصویب مجلس به اکراه پذیرفت که نیروهای این کشور را در ایران و بین النهرین به حداقل برساند. در نتیجه سیاستی را اتخاذ کردند و ژنرال آیرونساید را به ایران اعزام کردند؛ وی مسئولیت انتقال فوری ارتش بریتانیا را به بغداد به عهده داشت.
    آیرونساید طرحی را آماده کرد که بخش اول آن بی اعتبار کردن قزاق‌ها بود و ناامید کردن دربار و دولت ایران؛ تا دیگر امیدی برای سرباز زدن از طرح های انگلیس وجود نداشته باشد. نیروهای قزاق به تدبیری که آیرونساید زمینه آن را فراهم کرده بود، از جنگلی ها و بالشویک ها که اینک با هم متحد شده بودند شکست سختی خوردند.
    از آن جایی‌ که سیستم تلگراف در اختیار انگلیسی‌ها بود آیرونساید با داشتن یک مهندس مخابرات می‌توانست گزارش های استاروسلسکی را دریافت کند و در آن اثر بگذارد. گاهی با عوض کردن یک لغت، تمام نقشه های قزاق را به هم می ریخت.
    آیرونساید توانسته بود با بستن قراردادی نیروهای خود را از میان درگیری بدون هیچ خون ریزی بیرون بکشد؛ بخشی را در منجیل نگه دارد و بخشی را به قزوین بفرستد. خبر شکست قزاق ها و شایعه رسیدن بالشویک ها به تهران باعث ترس همگانی شده بود. احمد شاه به فکر رفتن به اروپا افتاده بود. شاه با تلگرامی از استاروسلسکی خواست تا نیروهایش را در قزوین بگذارد و خود برای حفاظت از احمدشاه و خانواده‌اش به تهران بیاید. 
    در این حین گزارشی از طرف انگلستان آمد که طی آن پرداخت هرنوع وام و مساعدت مالی به دولت ایران را موکول کرده بود به این که افسران انگلیسی فرماندهی نیروهای قزاق را عهده دار شوند.
    نیروهای قزاق که رضاخان نیز در میان آن ها بود شکست خورده، در حال عقب نشینی بودند و از مقابل اردوی آیرونساید عبور کردند. گروهی از جنگلی‌ها در تعقیب نیروهای قزاق به پل منجیل رسیدند اما آیرونساید برای این که تأخیری در عقب نشینی نیروهای قزاق ایجاد نشود به نیروهای هندی خود دستور داد تا با سرنیزه جنگلی ها را از پای درآورند.
    استاروسلسکی پس از مشاهده عبور نیروهایش از پل راهی تهران شد و تلگرامی به کاخ فرستاد و خبر داد که به زودی خواهم رسید اما این تلگرام توسط انگلیسی ها توقیف شد. هم چنین در تلگرامی از نیروهای قزاق خواست تا در شمال قزوین اردو بزنند. مهندس انگلیسی متن این تلگرام را طوری تغییر داد که قزاق ها در آق بابا اردو زدند.
    زمانی که استاروسلسکی به تهران رسید مشیرالدوله از رئیس الوزرایی استعفا داده بود( چون حاضر نبود استاروسلسکی را عزل و فرماندهی قزاق ها را به انگلیسی ها واگذار کند). وی در تهران علیرغم میل باطنی احمدشاه فرمان عزل خود را دریافت کرد. 
    استاروسلسکی در تلگرامی به اردوی قزاق به افسران روسی دستور داد که حرکت کنند و در بین راه تهران و قزوین، در کنار جاده اصلی مستقر شوند تا او خود را به آنها برساند. این تلگرام نیز توسط انگلیسی ها دستکاری شد و در نتیجه افسران روسی ماموریت یافتند که از اردو جدا شده و خود را برای ملاقات با فرمانده شان به عمارت حکومتی قزوین برسانند. 
    در آن جا انگلیسی ها آماده بودند و بدون هیچ خونریزی و درگیری افسران روس را خلع سلاح و دستگیر کردند. یک زره پوش انگلیسی هم در محل موعود منتظر استاروسلسکی ماند تا او را نیز خلع سلاح کند و در کنار بقیه جا دهد.
    با استعفای مشیرالدوله، سپهدار نخست وزیر شد. به دستور احمد شاه، قاسم خان والی( سردار همایون) به ریاست دیویزیون قزاق منصوب شد و رضاخان نیز فرمانده قزاق مقیم آق بابا شد. شاه و سپهدار بی خبر از پشت پرده از این عزل و نصب ها خوشحال بودند. 
    ژنرال آیرونساید برای طرح کودتای خود دو چهره را انتخاب کرده بود؛ سید ضیاءالدین طباطبایی به عنوان چهره سیاسی و رضاخان به عنوان چهره نظامی. 
    آیرونساید طی پیامی به بغداد فراخوانده شد اما قبل از حرکتش با صدور حواله پولی از بانک شاهی، فرمان آغاز کودتا را صادر کرد. سردار همایون فرمانده دیویزیون قزاق هم که با سه هزار تومان اهدایی احمدشاه به قزوین رسیده بود تا مگر از حرکت قزاق های گرسنه به تهران جلوگیری کند، به دستور سید ضیاء بازداشت شد. سید ضیاء و رضاخان سواربر خودرو بزرگ دربار که سردار همایون با آن به قزوین رفته بود، به تهران آمدند. 
     
  • + کودتای 1299 بدون کوچک ترین مقاومت

    دولت انگلیس ابتدا سیدضیاءالدین طباطبایی را به عنوان مهره اصلی در نظر گرفت و مقدمات کودتا را با مشورت و مذاکره با وی فراهم آورد. سپس رضا میرپنج را به عنوان فرمانده قزاق ها انتخاب کرد
    در نخستین دقایق روز سوم اسفند 1299 خورشیدی اردوی اعزامی به فرماندهی رضاخان میرپنج بدون کوچک‌ترین مقاومتی وارد تهران شد و این شهر براساس تبانی های قبلی تصرف گردید؛ چراکه فرماندهان نیروی ژاندارم و دیگر قوا قبلا توسط انگلیسی ها تطمیع شده بودند. 
    اردوی اعزامی سپس به قزاقخانه رفت و برای ارعاب مردم چند تیر توپ شلیک شد. از طرف دو سه کمیسری مقاومت کوچکی به عمل آمد و درِ زندان به روی زندانیان باز شد و زندانیان آزاد شدند. جمعا در فتح تهران پنج نفر کشته شدند.
    در همان ساعات اولیه کلانتری ها و مؤسسات دولتی و وزارتخانه ها به تصرف قزاق درآمد و دروازه ها نیز بسته شد و اولین اعلامیه کودتاچیان به امضای "رضا" رییس دیویزیون قزاق تحت عنوان "حکم می‌کنم" در نه ماده به در و دیوار شهر چسبیده شد. مردم هم در جواب این اعلامیه زیر آن نوشته  بودند "... می‌خوری" که این اعلامیه فردای آن روز از در و دیوار کنده شد. سید ضیاء هم بلافاصله پس از ورود به تهران عده‌ای از شخصیت‌های سیاسی از جمله مرحوم سید حسن مدرس را دستگیر و یه زندان انداخت.
     
  • +رضا خان و صدور فرمان "حکم می کنم"

    در نخستین دقایق بامداد روز 3 اسفند سال 1299 شمسی هزاران نفر از قوای قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شدند و عملیات تصرف کلانتری ها، وزارتخانه ها و ادارات دولتی را آغاز کردند. در این روز اولین اعلامیه رضاخان تحت عنوان "حکم می کنم" در 9 ماده صادر شد. طبق سند تاریخی این دستورات به شرح زیر است: 
     
    حکم می‌کنم: 
    ماده اول ـ تمام اهالی شهر طهران باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند. 
    ماده دوم ـ حکومت نظامی در شهر برقرار و از ساعت هشت بعد‌از ظهر غیر از افراد نظامی و پلیس مأمور انتظامات شهر کسی نباید در معابر عبور نماید. 
    ماده سوم ـ کسانیکه از طرف قوای نظامی و پلیس مظنون به مخل آسایش و انتظامات واقع شوند فوراً جلب و مجازات سخت خواهند شد. 
    ماده چهارم ـ تمام روزنامجات ــ اوراق مطبوعه تا موقع تشکیل دولت بکلی موقوف و بر حسب حکم و اجازه که بعد داده خواهد شد باید منتشر شوند. 
    ماده پنجم ـ اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه بکلی موقوف در معابر هم اگر بیش از سه نفر گرد هم باشند با قوة قهریه متفرق خواهند شد. 
    ماده ششم ـ تمام مغازه‌های شراب و عرق فروشی تئاتر و سینما تلگراف‌ها و کلوپ‌های قمار باید بسته شود و هر مست دیده شود بمحکمه نظامی جلب خواهد شد. 
    ماده هفتم ـ تا زمان تشکیل دولت تمام ادارات و دوائر دولتی غیر از اداره ارزاق تعطیل خواهد بود ـ پستخانه تلفون خانه هم مطیع این حکم خواهند بود. 
    ماده هشتم ـ کسانیکه در اطاعت از مواد فوق خودداری نمایند به محکمه نظامی جلب و بسخت‌ترین مجازات‌ها خواهند رسید. 
    ماده نهم ـ کاظم‌خان بسمت کماندانی‌ شهر انتخاب و معین می‌شود و مأمور اجرای مواد فوق خواهد بود.
     
  • +نکاتی در مورد کودتای 1299

    در عصر حاضر با توجه به شواهد و مدارک متعدد که خود انگلیسی‌ها منتشر کرده اند هیچ تردید و ابهامی در مورد وابستگی رضاخان به آنان وجود ندارد:
    گزارشهای ارسالی از سوی کالدول - وزیر مختار آمریکا در ایران - به هنگام کودتا، نگاه جامع‌تری به این واقعه دارد: «کاملاً پیداست که تمامی این حرکت [کودتا] ریشه و حمایت انگلیسی دارد و هدف، پیشبرد نقشه مهار کشور به قهر  است.» در این گزارش کاملاً مشهود است که از نظر وزیر مختار آمریکا، نکته مهم و اساسی، «مهار کشور به قهر» توسط انگلیس برای پیشبرد اهداف کلان خود است.
    رضاخان با سپردن تعهداتی، برکشیده خود انگلیسی‌ها بود: آیرن‌ساید در دیدار خود با رضاخان در حضور اسمایس دو نکته را بیان کرد. رضاخان باید قول بدهد «هیچ‌گونه اقدام تهاجمی [علیه عقب‌نشینی] سربازان انگلیسی» به عمل نیاورد وگرنه جلوش می ایستیم. در ثانی آیرون‌ساید به او گفت هر نقشه‌ای که در سر دارد باید تعهد بسپرد «برای خلع شاه اقدامی نکند یا متوسل به زور نشود».
    اینکه قول و قرارها و سپردن تعهدها منحصر به همین دو مورد بوده یا موارد دیگری نیز قبل و بعد از آن وجود داشته است، در اینجا چندان مهم نیست، مهم آن است که رضاخان با سپردن تعهد مبنی بر تسلیم بودن در برابر خواسته‌های انگلیس، از سوی آنها انتخاب شد و اجازه فعالیت یافت. هم چنین این دو شرط  از قول و قرار آن دو درباره کودتا حکایت می کند.
    آیرون ساید در آخرین برگ یادداشت های شخصی خود قبل از ترک ایران بدون پرده پوشی به نقشه کودتا اشاره کرده و می‌نویسد: «در وضع کنونی ایران کودتا از هر درمان دیگری بهتر است.»
    کودتای 1299 برنامه خلق الساعه ای نبوده است که ژنرال آیرونساید انگلیسی آن را طرح کرده و رضاخان به موقع به اجرا گذاشته باشد، بلکه مقدمات این کودتا از اوایل سال 1299 شمسی فراهم شده و این نقشه به موازات هم در لندن و تهران و قزوین ( مرکز تجمع نیروی قزاق) دنبال می شده است.
    ماموریت اصلی آیرون ساید تهیه مقدمات همین امر بود. نکته مهمی که آیرون ساید در خاطرات و یادداشت‌های خود به آن اشاره می‌کند آشنایی قبلی او با رضاخان از طریق یکی از پارسیان هندی به نام "اردشیر جی ریپورتر" است. دنیس رایت سفیر سابق انگلیس در ایران برای نخستین بار در کتاب خود تحت عنوان "انگلیسی‌ها در میان ایرانیان" این موضوع را فاش کرده و می‌نویسد که اردشیر ریپورتر نخستین بار در سال 1917 با رضا خان آشنا شد و در جریان ماموریت آیرونساید در ایران نیز به وسیله او به ژنرال انگلیسی معرفی شده است.  
    نصرت الدوله فیروز، وزیر خارجه حکومت وثوق الدوله، پیش از همه از طریق دوستان انگلیسی خود (احتمالا لرد کرزن) از تهیه مقدمات کودتا در تهران مطلع می شود و برای اداره کودتا عازم تهران می شود. ملک الشعرای بهار در تاتریخ احزاب سیاسی خود این مطلب را بیان داشته و می گوید که وی روزی وارد پایتخت شد که پدر و برادرش دستگیر شده و حبس بودند و مشارالیه را با اتومبیلش ضبط کرده و نزد آن ها بردند.
     
  • +علت انتخاب رضا خان برای فرماندهی کودتای 1299

    زندگی رضا خان تا میانسالی در بی‌سوادی گذشت و حتی پس از آن که خواندن آموخت، در نوشتن کلمات و عبارات، دچار اشتباهات فاحش می‌شد. رضا خان ترقی خود را مدیون حمایت صاحبان ثروت و قدرت، انضباط خشک نطامی و قساوت و بی‌رحمی خود بود؛ ‌اما از معلومات شایان و تفکر نظامی چندان بهره‌ای نداشت. علت انتخاب رضا خان برای فرماندهی کودتا، قدرت خشونت آمیز، قلدری، کله شقی و منضبط بودنش، کم سوادی او در نتیجه آشنا نبودنش با افکار و مرام های سیاسی جدید بود. 
    امیران و افسران ارشد پس از دیدارهای کوتاه با او، نسبت به وی نظری مثبت یافتند و در این میان تمجیدها و تحسین های سرگرد بخش سیاسی ارتش انگلیس (اسمایس) و همچنین فعالیت های ژنرال آیرون ساید در این ابراز نظرهای مثبت تاثیر زیادی داشت. ولی از آنجا که رضاخان اطلاعات سیاسی، اداری و اجتماعی نداشت، انگلیسی ها برای انجام دادن وظایف سیاسی و قلمی کودتا، سید ضیاءالدین طباطبایی مدیر روزنامه رعد و یکی از ایرانیان مورد اعتماد خود را که در راه حفظ و اشاعه منافع آنها قلم فرسایی می کرد و تا حدودی در اجتماع نفوذ داشت، نامزد کردند. (با استناد به کتاب "از سواد کوه تا ژوهانسبورگ (رضا خان) نوشته نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، ص 207)
    ژنرال آیرون ساید انگلیسی رضاخان را شایسته فرماندهی نظامی بر قزاق ها و در دست گرفتن اختیارات مملکتی از طریق کودتا تشخیص داد. وی در یادداشتهایش در مورد رضاخان آورده است: «یک دیکتاتور نظامی کلیه مشکلات ما را در ایران حل خواهد کرد. به عقیده شخصی من با تقویت رضاخان و اسقرار دیکتاتور نظامی، نیروهای انگلیسی می توانند بدون دردسر ایران را ترک کنند.» (با استناد به کتاب " از سواد کوه تا ژوهانسبورگ (رضا خان) نوشته نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، ص 228)
     
  • +رضا خان بعد از کودتا

    کودتا در 3 اسفند ماه سال 1299 شمسی به وقوع پیوست و رضا خان با انتشار اعلامیه مشهور "حکم می‌کنم" خود را رییس کل قوا خواند و پس از اندکی، از سوی "احمد شاه قاجار" با لقب "سردار سپه" به بالاترین درجه نظامی (سردار سپهی) دست یافت.
    رضا خان پس از کودتا بتدریج و گام به گام مراحل رسیدن به قدرت را طی کرد. او ابتدا به فرماندهی نیروهای قزاق و بعد از آن در کابینه کودتا به نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی ـ عامل انگلیسی‌ها ـ ‌عهده‌دار پست وزارت جنگ شد و این منصب را در دولت‌های دیگر نیز در قبضه قدرت خود گرفت، و با ادغام یگان‌های متفرق نظامی قشون متحدالشکلی به وجود آورد و به مرور از این طریق، زمینه‌ نفوذ و استیلای خود را در امور سیاسی و اجرایی کشور فراهم ساخت.
    این جریان موجب اعتراض جناح اقلیت مجلس و برخی از روزنامه‌نگاران شد؛ اما مخالفت اقلیت مجلس (به ویژه شهید مدرس) به جایی نرسید و قتل و ضرب و شتم و تهدید کسانی همچون "میرزاده عشقی"، شاعر جوان، "حسین صبا"، مدیر روزنامه ستاره، "ملک‌الشعراق بهار" نماینده مجلس، تقریبا صدای معترضان را خاموش کرد.
    سردار سپه در این هنگام، به تجدید نفوذ و قدرت حاکمان محلی اقدام نمود و شماری از آنان را به مرکز جلب کرد یا از میان برداشت تا در آینده نیروی مخالفی در داخل کشور نداشته باشد. در این اوضاع و احوال، تصمیم احمد شاه برای رفتن به فرنگ، زمینه ریاست وزرایی سردار سپه را آماده کرد. رضا خان سردار سپه، در سال 1302 با همکاری سید ضیاءالدین طباطبایی برای مدتی به مقام نخست وزیری نایل گردید رییس الوزرائی که از آن پس هیچ گونه مقام و قدرتی را مانع پیشرفت خود نمی‌دید، با اتخاذ ترفندهای خاص و با استفاده از موقعیت اجتماعی و سیاسی موجود، تحت حمایت نامرئی آورندگانش و یاریگری اطرافیان خود، پله پله نردبان ترقی را پیمود تا سرانجام در 21 آذر ماه سال 1304 با وجود مخالفت های شخصیت های مذهبی و ملی گرایی نظیر شهید مدرس و دکتر محمد مصدق، با تهیه مقدماتی که فراهم کرده بود و  با تصویب مجلس مؤسسان به حکمرانی قاجاریه پایان داد و مقام سلطنت را به دست آورد و رسما به عنوان پادشاه ایران، با رعایت تشریفات ویژه در تاریخ 4 اردیبهشت سال 1305 تاجگذاری کرد.
    دوره نسبتا طولانی سلطنت رضا خان که تا شهریور 1320 تداوم یافت، از سیاست‌های فردی،‌ اخلاق تندروانه و دیکتاتوری،‌و نیز ستیز او با فرهنگ اسلامی و روحانیت او متاثر بوده است؛ ترور مدرس ، ضرب و شتم شیخ محمدتقی بافقی در حرم حضرت معصومه (س) و نیز اجباری کردن خدمت سربازی، در کنار اجباری شدن استفاده از کلاه پهلوی و لباس متحدالشکل فرنگی، بویژه ماجرای کشف حجاب و تصرف اوقاف و عدلیه از سوی کارگزاران رژیم، زمینه‌های چالش روحانیت و شاه را به وجود آورد. 
    در همه این اعمال، فرنگی مآبی، رنگی آشکار داشت و چون با ایران گرایی و باستان ستایی همراه بود، به تقلید و انفعال و خود بزرگ‌بینی منجر شد. متأسفانه خلق و خوی دیکتاتوری رضا خان، مجال و امکان شکوفایی علمی و فرهنگی فراخور عصر را هم از مؤسسه ‌های تازه تأسیس گرفت و نهادهای مدنی ـ چون مجلس و دولت ـ را از انجام وظایف فانونی‌شان بازداشت.
    آبادانی شهرها و عمران راه ‌ها و در واقع توسعه ظاهری هم فقط به گسترش شهرنشینی انجامید و نه تنها به صنعت و تجارت رونقی نداد؛‌ بلکه اقتصاد کشاورزی و دامداری سنتی ایران را هم ضایع کرد. 
    در دوران بیست ساله حکومت رضا خان، بدبینی و خود رأیی روز افزون او که معمولا با خشم و کینه‌جویی همراه بود، نه تنها مخالفان را به دام زندان و کام مرگ انداخت؛ که حتی کسانی چون داور، تیمورتاش،‌ فروغی و ... را ـ که از یاران و یاریگران او بودند ـ بی‌نصیب نگذاشت. 
    رضا شاه در دوران حکومت خود با دیکتاتوری، استبداد و سبعیت تمام عمل می کرد. قتل و اعدام افرادی چون شهید مدرس، فیروز، تیمورتاش، سرداراسعد، فرخی یزدی، محسن جهانسوز و خیلی از افراد دیگر، همچنین حوادثی نظیر حادثه خونین مسجد گوهرشاد –این حادثه تلخ و هولناک به دلیل مخالفت مردم مذهبی مشهد با کشف حجاب صورت گرفت-، زندانیان فراوان سیاسی و تجاوزات مالی و گرفتن املاک مالکین نمونه هایی کافی جهت تصدیق این امر است. مجموع این اعمال که ناشی از اراده ملوکانه رضا خان بود، به مرور تحمل موافق و مخالف را به آخر رساند و به همین دلیل، با ورود متفقین به ایران، به اندک مدتی رژیم رضا خانی از هم پاشید و تبعیدش به جزیره‌ای دور از ایران، با خوشحالی مردم مواجه شد.
    دکتر محمد مصدق در مجلس شورای ملی چهاردهم، حکومت رضاخان را اینگونه تعبیر می کند:
    «دیکتاتور...عقیده و ایمان رجال مملکت را از میان برد، املاک مردم را ضبط کرد، فساد اخلاق را ترویج داد، اصل 82 قانون اساسی را تفسیر نمود و قضات دادگستری را متزلزل کرد، برای بقای خود قوانین ظالمانه وضع نمود، چون به کمیت اهمیت می داد بر عده مدارس افزود و به کیفیت عقیده نداشت، سطح معلومات تنزل کرد، کاروان معرفت به اروپا فرستاد، نخبه آنها را ناتوان و معدوم کرد.» (با استنادبه کتاب "رضا شاه: از سقوط تا مرگ" نوشته سید رضا نیازمند، ص 597) 
     
  • +عوامل انگلیسی کودتا در ایران

    کودتای سوم اسفند 1299 رضاشاه یکی از وقایع مهم تاریخ معاصر ایران است که دولت انگلیس به دلایلی همچون تصویب نشدن قرارداد 1919 در مجلس، جلوگیری از نفوذ روسیه کمونیستی در ایران و حفظ منافع خود در هندوستان، نقش اصلی را در آن ایفا کرد. 
     
    مهمترین عوامل انگلیسی موثر در کودتا:
     
    حکومت انگلیسی هندوستان
    با اشغال هندوستان از سوی قوای انگلیس، ایران، جایگاه ویژه ای در برنامه‌های استعماری انگلیس یافت. اهمیت هندوستان برای استعمارگر پیر و لزوم حفظ آن، در کنار خواسته های نامشروع استعماری آنان در ایران، سبب شد که کشور ما، جولانگاه شبکه های اطلاعاتی حکومت بریتانیا گردد. اعضای این شبکه در پوشش های تجاری ـ اطلاعاتی و در ارتباط با کمپانی هند شرقی، اطلاعات ارزنده ای را در اختیار کشور خود گذاشتند و در شکل دهیِ تحولات ایران، نقش ویژه ای ایفا کردند. در بُعد دیپلماتیک، افرادی نظیر سِرجان ملکم، سِرگور اوزلی و سِرجان مک‌نیل نمونه های بارز مأمورانی بودند که در ارتباط با کمپانی هند شرقی، با تحمیل قراردادها، اطلاعات گسترده ای از وضعیت نظامی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران تهیه کردند و با تشکیل کانون های استعماری نظیر فراماسونری، حلقه ای از مأموران استعمار را در ایران سامان دادند. 
     
    اردشیر ریپورتر، طراح اصلی کودتا
    مهم‌ترین مأمور انگلیس در ایران، اردشیر ریپورتر بود که دو سال قبل از ترور ناصرالدین شاه، یعنی در 1311 قمری به ایران آمد. وی در سال های طولانی حضور در ایران، در بسیاری از تحولات و وقایع سرنوشت ساز، حضور جدی و فعال داشت. حضور در جلسات انجمن های مخفی عصر مشروطه، نفوذ در قوای قزاق و انتخاب و هدایت رضاخان میرپنج برای انجام کودتا و کمک به او برای صعود به سلطنت، از اقدامات او بود که نفوذ این جاسوس کهنه کار را در تحولات سیاسی ایران آشکار می سازد. 
     
    بانک شاهنشاهی
    بانک شاهنشاهی، یکی از مخرب ترین مؤسسات غربی بود که در ایران ایجاد شد و صدمه های فراوانی به کشور ما در عرصه های سیاسی و اقتصادی وارد آورد. این بانک با سرمایه خاندان یهودی ساسون ایجاد شد و در آستانه کودتای 1299، سر فیلیپ ساسون مالک بانک شاهنشاهی بود. کارشکنی در سر راه دولت های ایران قبل از کودتا، کمک این بانک به تقویت و ترمیم وضعیت قوای قزاق به رهبری رضاخان میرپنج و پرداخت پول به کودتاچیان هنگام عزیمت به تهران، همگی نشانه دخالت این ارگان مالی استعمارانگلیس در امور سیاسی ایران در آن روزگار بود. جیمز مک مورای، رئیس بانک شاهنشاهی در ایران، روابط صمیمانه ای با رضاخان داشت که سرآغاز آن به سال های حضور رضاخان در همدان بازمی گشت. رضاخان پس از کودتا نیز از وام های کلان بانک شاهنشاهی برای پیش برد اهداف خود و حامیان استعمارگرش بهره فراوانی برد.
     
    ژنرال سرادموند آیرونساید
    آیرونساید، جوان ترین سرلشکر ارتش انگلیس بود که چند ماه قبل از کودتا به ایران آمد. وی وظیفه داشت هم زمان با بیرون کشیدن نیروهای انگلیسی از ایران، طرح مشترک کانون های استعماری، وزارت جنگ، وزارت امور هندوستان، وزارت مستعمرات و حکومت هند بریتانیا مبنی بر استقرار یک حکومت نظامی وابسته در ایران را به اجرا درآورد. شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران، به رهبری اردشیر ریپورتر، وظیفه داشت رضاخان میرپنج را به آیرونساید معرفی کند و هماهنگی لازم را بین آن دو به وجود آورد. اجزای سفارت نیز در قزوین و تهران، زمینه های نظامی و سیاسی را برای تحقق موفق طرح کودتا فراهم و هماهنگی لازم را با آیرونساید به وجود آوردند. بنابراین، مشخص می شود آیرونساید، مجری طرحی از پیش آماده بوده که با همکاری عوامل داخلی و خارجی موفق به اجرای آن شد.
     
  • +کودتای 1299، بهانه انگلیس برای تاراج نفت ایران

    پس از ناکام ماندن انگلستان در اجرای قرارداد 1919 که باعث می‌شد ایران تحت الحمایه انگلستان شود، انگلیسی‌ها سیاست دیگری را در پیش گرفتند و تصمیم گرفتند تا در ایران یک حکومت مرکزی مقتدر وابسته به انگلستان برسرکار آورند تا بتواند منافع آنها را تامین کند و در این راستا رضاخان به عنوان مهره اصلی انگلیسی ها این نقش را برعهده گرفت. 
    از جمله منافع انگلستان در ایران، مسئله نفت بود که رضاخان در قالب یک نمایشنامه سیاسی توانست نقش خود را به خوبی بازی کند و این ثروت کلان ملت ایران را تحت عنوان این که در جهت منافع ملت گام برمی دارد! در اختیار انگلیسی ها قرار داد و دستمزد کلانی دریافت کرد. 
     
    نخستین سند فروش ثروت ایران
    در سال 1901 میلادی دولت ایران امتیاز مخصوص و انحصاری اکتشاف و استخراج نفت در تمام کشور پهناور ایران را به استثنای آذربایجان، گیلان، مازندران، استرآباد و خراسان به یک تبعه انگلیسی موسوم به دارسی داد.
    مساحت منطقه مزبور بیش از مساحت دولت فرانسه بود. امتیاز مزبور در حقیقت نخستین سند فروش ثروت ایران است که البته پس از آن قراردادهایی به مراتب بدتر از آن با بیگانگان بسته شد. 
     
    چرخش سیاست های انگلیسی و  به قدرت رساندن رضاخان
    پس از آن که مردم ایران علیه قرارداد 1919 که باعث تحت الحمایگی ایران می‌شد قیام کردند. انگلستان هم به منظور تجدید امتیاز دارسی و هم اجرای قرارداد 1919 سیاست دیگری را در پیش گرفت که در نتیجه آن باعث تغییر سلطنت و روی کار آمدن رضاخان شد تا پس از تحکیم قدرت رضاخان دست به تغییر امتیاز دارسی بزند.

     

  • +تمام خیانتهای رضاخان به صنعت ملی

    آرمیتاژ اسمیت انگلیسی، نماینده ایران درمقابل انگلستان!
    قبل از کودتای 1299 به موجب قرارداد 1919 دولت ایران یکی از کارمندان عالیرتبه خزانه داری انگلستان را به نام سیدنی آرمیتاژ اسمیت به عنوان مستشار مالیه ایران استخدام کرد و وی را به عنوان نماینده ایران برای حل اختلافات بین ایران و شرکت نفت انگلیس و ایران به لندن فرستاد.
    آرمیتاژ اسمیت با تجاوز از حدود اختیارات خود ضمن تسویه کلیه مطالبات قبلی ایران از شرکت نفت مبلغ یک میلیون لیره امتیاز بیش از آن چه در قرارداد دارسی برای شرکت نفت در نظر گرفته شده بود به شرکت داد و در 22 دسامبر 1920 قراردادی را با کمپانی نفت منعقد کرد که تخلفات عمده ای در آن وجود داشت از جمله:
    بر طبق قرارداد دارسی دولت ایران حق داشت که از تمام شرکت های اصلی و تابعه صدی 16 از عایدات خالص را بخواهد ولی او شرکت های حمل و نقل را استثناء کرد.
    بر طبق قرارداد دارسی اختلافات بین دولت و کمپانی را می بایست سه نفر حکم بررسی کنند اما آرمیتاژ اسمیت آن را به حکمیت یک محاسب انگلیسی محول کرد.
     
    سناریوی انگلستان برای تمدید قرارداد نفت
    انگلستان برای رسیدن به هدف خود نقشه‌ای را طراحی کرد که دارای پنج رل بود و دکتر مصدق هم بعدا در مجلس شورای ملی آن را عنوان کرد:
    رل اول را عباس مسعودی مدیر رورنامه اطلاعات بازی کرد. روزنامه اطلاعات برای حفظ وضعیت خود هیچ وقت از هیچ استعماری انتقاد نمی‌کرد و همیشه همراه با آنان بود اما این مرتبه به دستور شرکت نفت زبان به انتقاد و اعتراض گشود.
    رل دوم را خود شرکت نفت بازی کرد. میزان پرداخت شرکت به دولت ایران در سال 1930م به یک میلیون و 288 هزار لیره رسید ولی در سال 1931م شرکت نفت به بهانه بحران اقتصادی جهان و کسادی بازار و کاهش قیمت نفت در بازارهای جهانی فقط 307000 لیره به ایران پرداخت، یعنی کمتر از یک چهارم پرداختی سال قبل.
    رل سوم توسط خود رضاشاه ایفا شد. به دستور وی دولت از دریافت وجه ناچیزی که شرکت بابت حق الامتیاز سال 1931م پیشنهاد می‌کرد خودداری نمود و قرارداد دارسی را در آتش بخاری انداخت و ایران رسما لغو این قرارداد را اعلام کرد، دولت انگلستان هم شکایت خود را به جامعه ملل برد، چنان که رضاخان این کار را نمی کرد انگلستان هم برای یک کار عادی شکایت خود را به آن جا نمی برد. 
     
    رضاشاه؛ هنرپیشه سیاسی نمایشنامه انگلیس
    درباره ماجرای انداختن پرونده نفت در آتش بخاری و لغو امتیاز دارسی، تقی زاده وزیر دارایی وقت شرح مفصلی در خاطرات خود نوشته و رضاشاه را در نقش یک هنر پیشه سیاسی در نمایشنامه‌ای که از پیش نوشته شده بود، معرفی می‌کند. وی جزئیات ماجرا را آن طور که از محمدعلی فروغی وزیر خارجه وقت شنیده بود چنین بیان می کند:
    «... رضاشاه با مرحوم فروغی خصوصیتی داشت که با هیچ یک از وزراء و رجال مملکت آن خصوصیت را نداشت. غالبا افکار و نیان نهانی خود را با آن مرحوم در میان می گذاشت. در قضیه لغو امتیاز دارسی هم پیش از آن که پرونده نفت را توی بخاری بیندازد، فروغی را خواسته و محرمانه به او گفته بود: امروز می‌آیم به جلسه هیئت دولت و یک تشددی به تمام وزراء می‌کنم. به خود تو هم بد خواهم گفت، ولی آن را به دل نگیر... صحنه سازی به همان نحو که قبلا به اطلاع فروغی رسیده بود اجرا شد... (رضاخان گفت:)« کار این پرونده نفت به کجا رسید؟... تا وقتی خودم هستم احتیاجی به حضور این وزیر و آن وزیر نیست...» بعد از گفتن این حرف ها پرونده نفت را برداشت و پرت کرد توی آتش بخاری و قاطعانه به وزراء دستور داد که بنشینند و ترتیب الغاء امتیاز دارسی را بدهند...»
    در نتیجه شکایت انگلستان به شورای جامعه ملل ایران هیئتی مرکب از علی اکبر داور وزیر عدلیه وقت و حسین علاء رئیس بانک ملی ایران و نصرالله انتظام برای رسیدگی به قضیه اختلاف بین ایران و انگلیس به ژنو اعزام کرد که در آن جا نمایندگان طرفین اظهارات خود را بیان کردند.
    رل چهارم توسط دکتر بنش وزیر خارجه چکسلواکی بازی شد. وی پادرمیانی کرد و به جامعه ملل پیشنهاد کرد که دولت ایران و شرکت نفت با یک دیگر وارد مذاکره شوند و کار را تمام کنند و چون مقصود طرفین همین بود جامعه ملل آن را تصویب کرد. 
    هنگامی که قرار شد هیئتی از طرف شرکت نفت برای مذاکره به تهران بیاید دولت چهار متخصص خارجی (زمین شناس مجرب آمریکایی، حقوقدان سوئیسی خبره در تنظیم قرارداد، حقوقدان انگلیسی و حسابدار متخصص) را استخدام کردکه پروژه هایی برای رفع اختلافات گذشته و قرارداد جدید تنظیم کنند. این چهار نفر پس از مطالعات مفصلی پیشنهادهایی را تقدیم نمایندگان دولت کردند تا در مذاکرات با نمایندگان شرکت به کار آید.
    نمایندگان ایران عبارت بودند از فروغی وزیر خارجه، داور وزیر دادگستری، تقی زاده وزیر دارایی و حسین علاء رئیس بانک ملی.
    نمایندگان طرفین پس از حدود بیست روز مذاکرات نتوانستند به نقطه مشترکی برسند و در نتیجه نمایندگان شرکت نفت قصد بازگشت کردند. به همین سبب با فروغی تماس تلفنی گرفتند تا دستور پروانه خروج آن ها صادر شود. فروغی پس از یک ساعت به آن ها خبر داد که صبح فردا رضاشاه قصد دیدار با آن ها را دارد. 
     
    تمدید  60 ساله قرارداد نفتی از سوی رضاشاه
    در آن دیدار رضاشاه درباره جلسات مذاکره سوال کرد و در نهایت گفت که خود او بین طرفین واسطه شده و توافقی ایجاد خواهد کرد و دستور داد تا عصر همان روز جلسه ای را تشکیل دهند. در آن جلسه پیشنهاد های طرفین مطرح شد و رضا خان دستور داد تا حق الامتیاز را به چهار شیلینگ در هر تن قطع نمایند.
    سپس لرد کدمن رئیس هیئت مدیره شرکت نفت فوائد پیشنهاد بیست درصد از عواید را شرح داده و تقاضای تمدید امتیاز را کرد و گفت که بدون تمدید کار به انجام نخواهد رسید. رضاشاه هم قبول کرد! قرارداد برای مدت 60 سال دیگر تمدید شد.در این جلسه فروغی و تقی زاده هم بودند.
    پنجمین رل را هم سید حسن تقی زاده بازی کرد که قبل از تقدیم قرارداد به مجلس آن را منتشر نکرد و در معرض افکار عمومی قرار نداد؛ این از جمله خیانت های بزرگ تقی زاده است که با هیچ بهانه ای نمی تواند شانه از زیر بار آن خالی کند و خود را مقصر نداند و فقط به عنوان «آلت فعل» بیان کند. در نتیجه قرارداد را خود شرکت نفت تنظیم کرد و کسی از مفاد آن مطلع نشد تا مجلس بتواند به راحتی آن را تصویب کند. 
    قرارداد دارسی در مجلس شورای ملی تصویب نشده بود و ایران می توانست آن را فسخ کند اما رضاخان در تاریخ 24 اردیبهشت 1312ش آن را به مجلس برد و با 105 رای موافق از 113 نماینده به تصویب رسانید و این قرارداد موسوم شد به قرارداد «1933».
    این قرارداد به مراتب بدتر از امتیاز دارسی بود و مدت 17 سال با کمال قدرت آن را اجرا کردند( تا زمان ملی شدن صنعت نفت). انگلیس ها بابت این قرارداد در زمان رضاشاه و پس از آن مبالغ ناچیزی به ایران می دادند که آن را هم به «لطلیف الحیل » پس می گرفتند.
     
    حق الزحمه رضاخان در قبال تثبیت منافع انگلستان
    البته رضاخان در قبال تصویب این قرارداد از ارباب خود انگلستان مبالغی را دریافت کرد. سید حسن تقی زاده در خاطرات خود گفته است: «(پس از تصویب قرارداد 1933) مرحوم عیسی فیض کمیسر نفت در لندن به من گفت مبلغی در حدود 30 هزار لیره به حساب رضاشاه در بانک "لویدز" لندن ریخته شده است... و بعد از این که رضاشاه اراضی شاه آباد غرب را تصرف کرد انگلیس ها برای حفاظت لوله های نفت سالی 12هزار لیره دیگر به حساب شاه واریز می کردند.»
    نصرالله سیف پور فاطمی نیز به نقل از عبدالله مستوفی می نویسد: «انگلیس ها به ازای تصویب قرارداد 1933 یک میلیون لیره سهم و پول نقد به شاه دلالی دادند ... و سرانجام هم رضاشاه در سال 1317 کلیه سهام بختیاری ها را تحت فشار و با قیمت ارزان خرید.»
     
  • +تحلیل قرار داد 1933

    قرارداد 1933 ظاهرا نسبت به قرارداد دارسی امتیازاتی داشت و درآمد ایران از نفت را اندکی افزایش می داد اما این مسئله در مقایسه با افزایش مدت امتیاز برای 32 سال دیگر اهمیت زیادی نداشت. قرارداد جدید دارای اشکالات متعددی بود از جمله:
     
    1) معافیت از عوارض گمرکی قسمتی از واردات کمپانی
    کمپانی نفت جنوب سالی بیست میلیون لیره به خزانه دولت و ملت ایران فقط بابت عوارض گمرکی ضرر می رساند. در ماده 6 امتیازنامه واردات کمپانی به سه قسمت طبقه بندی شده است:
    الف) ما یحتاج اعضاء کمپانی
    ب) لوازم طبی و ادویه
    ج) آن چه را که منحصرا برای عملیات استخراج لازم و ضروری است.
    درموارد فوق (ب) و (ج) از پرداخت عوارض گمرکی معاف شده اند اما مورد (الف) می بایست این عوارض را بپردازد اما جدول سالنامه های گمرکی نشان می دهد که کمپانی نفت کلیه مایحتاج و لوازم زندگی و حتی اشیاء لوکس و تجملی را بدون پرداخت عوارض گمرکی وارد کرده است از جمله نوت های موسیقی، آلات موسیقی، توپ تنیس، پارچه های پشمی و کرکی و نخی، انواع کفش و کلاه، اقسام پیژامه ها و عینک ها و یخچال های برقی و ساعت های گران قیمت، نوشت افزار، لوازم چاپ اعم از ماشین و...
     
    2) معافیت از عوارض گمرکی نفت های صادره
     
    3) کیفیت رسیدگی به محاسبات شرکت
    در این زمینه از افراد لایق و با صلاحیت ایرانی استفاده نشد. مثلا مامور مذاکره از طرف ایران با کمپانی نفت آرمیتاژ اسمیت، مستشار معرفی شده از طرف انگلیس، بود. مامور رسیدگی به حساب و روشن کردن تخلفات کمپانی مکلین تاک تبعه انگلیس بود. بعد از تجدید امتیاز مامور رسیدگی به محاسبات کمپانی رابرتس انگلیسی می شود.
     
    4) منافع خالص کمپانی
    در قرارداد 1933 آمده است که مقیاس در 20 درصد حق الامتیاز ایران میزان قبل تادیه به صاحبان سهام عادی است نه مطلق منافع کمپانی. یعنی نه تنها شرکت نفت مالیات و عوارض قانونی ایران را پرداخت نمی کند بلکه مالیات بر درآمد را ابتدا به انگلستان پرداخت می کند و سپس از مبلغ باقیمانده 20 درصد را به ایران می پردازد!
     
    5) ایران 52 درصد دارایی شرکت را از دست داد.
    در امتیاز دارسی آمده بود که: «بعد از انقضاء مدت معینه این امتیاز تمام اسباب و ابنیه و ادوات موجوده شرکت به جهت استخراج و انتفاع معادن متعلق به دولت علیه خواهد بود. شرکت حق هیچ گونه غرامت از این بابت نخواهد داشت.»
    مدت امتیاز دارسی 60 سال بوده که در سال 1961م به پایان می رسیده است و در نتیجه تمام موارد ذکر شده متعلق به ایران می شده است. در سال 1932م که 31 سال از زمان قرارداد دارسی سپری شده بود حدود 52 درصد از کلیه موارد یاد شده متعلق به دولت ایران بوده است و در آن تاریخ کمپانی نفت فقط مالک 48 در صد آن بوده است که پس از 29 سال آن هم برای ایران می شده است.
    در نتیجه در هنگام تنظیم قرارداد 1933 میبایست کمپانی بهای 52 درصد را نقدا به ایران می پرداخت یا در قرارداد ذکر می شد که در سال 1961م کلیه اموال و دارایی کمپانی متعلق به دولت ایران می شود و از آن تاریخ تا پایان مدت قرارداد رابطه بین کمپانی و دولت ایران رابطه بین مستاجر و موجر می شود در حالی که شاهدیم به این امر در هنگام تنظیم قرارداد 1933 اصلا توجه نشده است.
     
    6) عدم استفاده از کارگران ایرانی
    در قرار داد 1933 آمده است که « کمپانی صنعتگران و مستخدمین فنی و تجاری خود را به اندازه ای که اشخاص ذی صلاحیت و با تجربه در ایران یافت شود از اتباع ایرانی انتخاب خواهد کرد و این نیز مسلم است که مستخدمین غیر فنی کمپانی منحصرا از اتباع ایران خواهد بود.»
    در حالی که از حدود مجموع هشت هزارنفر کارگران کمپانی تنها چهار هزار نفر ایرانی در مشاغل غیر حساس مشغول به کار بودند و بقیه انگلیسی و عده کمی هم هندی بودند.
     
    7) دادن 20 درصد حق الامتیاز به ایران پس از کسر مالیات دولت انگلستان برخلاف تمام اصول و قوانین جاری دنیا
     شرکت نفت در ایران تشکیل شده بود و دارای صفت ایرانی بود و دولت ایران هم مسئول برقراری نظم و آرامش در نواحی نفت خیز بود بنابراین چه معنی دارد که شرکت نفت مالیات را به انگلستان بپردازد؟ در این صورت ممکن است در زمان جنگ انگلستان میزان مالیات را افزایش دهد و در نتیجه آن چیزی برای ایران نماند و یا بسیار ناچیز باشد.
     
    8) وضعیت نامساعد زندگی کارگران ایرانی
    ماده 17 قرارداد بیان می کرد که « کمپانی تشکیلات و مخارج تاسیسات و تفتیش و اداره وسائل صحی و صحت عمومی را مطابق جدیدترین حفظ الصحه معمولی در ایران در تمام اراضی و ابنیه و مسکن اعضاء و عملجات خود که در حوزه امتیاز کار می کنند به عهده می گیرد.» با این وجود اکثر کارگران ایرانی در مناطق نفت خیز فاقد مسکن و وسایل ساده زندگانی بودند.
     
    9) ساخت پالایشگاه در خارج از کشور
    شرکت نفت پالایشگاه ها را در خارج از ایران می ساخت که البته این امر باعث می شد که از کارگران غیر ایرانی استفاده کند که با قرارداد مغایرت داشت. طبق قرارداد دارسی پس از تمام شدن مدت قرارداد تمام دارایی شرکت متعلق به دولت ایران می شد؛ چه دارایی ها در ایران باشد یا در هر کشور دیگری. اما در قرارداد 1933  قید شد که فقط دارایی های شرکت موجود در داخل کشور متعلق به ایران می شود. امضای چنین قراردادی خیانت به کشور بوده است. در قرارداد 1933 به شمارش تمام دارایی ها می پردازد که پس از اتمام مدت متعلق به ایران می شود که قابل تامل هستند.
    از جمله این موارد اراضی و جاده ها، پل ها و راه ها است. این درحالی است که این موارد هیچ وقت متعلق حق کمپانی نفت نبوده تا پس از خاتمه به عنوان دارایی شرکت نفت به ایران تعلق گیرد بلکه این موارد در مدت مقرر در امتیاز با شرایط مخصوص در قرارداد برای استفاده موقت به کمپانی نفت واگذار شده بود نه این که به ملکیت کمپانی درآمده باشد تا آن هم چنین حاتم بخشی کند!
    هم چنین چاه ها و لوله ها و رشته های نفت و سدبندی دریایی را می شمارد که این موارد هم در آن موقع دیگر اصلا کارایی ندارند. از وسائل نقلیه هم نام می برد در حالی که این وسائل درجایی ثبت نمی شده است تا ایران بداند که در هنگام انقضاء مدت این وسائل شامل چه چیزهایی می شود.
     
    10) بیلان شرکت نفت بیلان واقعی نبود
    شرکت مقداری از عوائد را به حساب نمی آورد و مبلغی هم به عنوان مخارج در بیلان های خود وارد می کرد که مطابق با واقع نمی بود.
     
    11) دولت و ملت ایران نفت را به گران ترین قیمت دنیا می خریدند.
     
    12) مضرات سیاسی؛ خدشه دار شدن حاکمیت و استقلال
    امتیازنامه ضررهای سیاسی هم برای ایران داشته است؛ از جمله دادن امتیاز به شرکتی که 56 درصد سهام آن متعلق به دولت انگلستان بوده ولی در حقیقت مالک صد در صد سهام بوده است. شرکت وضعیتی در بین کارگران ایجاد کرد که منتهی به اعتصاب آنان و بالاخره مداخله مستقیم دولت انگلیس گردید که آن مداخلات لطمه به حاکمیت و استقلال کشور ایران وارد آورد.
     
    راه های جایگزین برای احقاق حقوق ایران به جای تصویب 1933
    مسئله نفت نشان دهنده وابستگی کامل رضاخان به انگلیس است. قبل از الغای امتیاز دارسی دولت ایران در موقعیت مستحکمی در قبال شرکت جای داشت و می توانست به راحتی حقوق ایران را استیفا کند؛ اما از آن جایی که ماموریت رضاشاه تامین هرچه بیش تر منافع انگلیس و پیشبرد اهداف آن ها در ایران بود سناریو را طوری طراحی کردند که منجر شد به بسته شدن قرارداد 1933 که بارها خفت بارتر از امتیاز دارسی بود. موقعیت دولت و دلایل مشروع آن برای احقاق حقوق خود قبل از الغای امتیاز دارسی به شرح زیر بود:
    خسارت وارده به ایران در نتیجه فروش نفت ارزان از طرف شرکت به انگلستان یکی از ادعاهای مشروع و دنیا پسندی بود که در هرجایی طرح می شد به محکومیت شرکت منتهی می شد.
    در امتیازنامه دارسی حق الامتیاز از روی مبنای 16 درصد از درآمد خالص بدون هیچ قید و شرطی بایستی وصول گردد؛ به عبارت دیگر دولت ایران در عواید شرکت سهیم بود و بالطبع حق داشت که مانع حساب سازی و هزینه های غیر مشروع شود. دولت می توانست سهیم بودن در منافع را وسیله قرارداده و در اقلام خرج شرکت نظارتکامل برقرار کند و مدعی شود که کلیه درآمد بدون هیچ کم و کسری بابت ذخیره یا پرداخت سود قروض و یا عناوین دیگر ( به نسبت شانزده درصد متعلق به ایران و هشتاد و چهار درصد متعلق به شرکت) بین طرفین تقسیم گردد. دامنه اعمال نظر در این کار به حدی وسیع بود که ممکن بود مشکلات بسیاری را برای شرکت فراهم نماید و شرکت را وادار به این کند که تقاضای مشروع دولت را به سهولت بپذیرد.
    امتیازنامه دارسی شرکت نفت را از پرداخت مالیات بر درآمد و مالیات های مشابه به هیچ وجه معاف نکرده بود و فقط اراضی را که شرکت استملاک کرده و محصولاتی را که به خارج صادر می کرد و اثاثیه ای را که برای عملیات خود به ایران وارد می نمود معاف شده بودند. بنابراین دولت می توانست به سهولت مالیات بر درآمد متناسبی از شرکت علاوه بر حق الامتیاز وصول نماید و جای هیچ گونه اعتراض قانونی برای شرکت موجود نبود.
    دولت می توانست به وسیله وضع قوانین مخصوصی که متناقض با امتیاز دارسی نباشد هرسال عواید هنگفت دیگری از شرکت به دست آورد و برای تایید این نکته شرح زیر را از نطق لردکدمن که در مجمع سالیانه شرکت پس از عقد قرارداد1933 ایراد کرده است شاهد می آوریم تا نشان دهد که اولیای شرکت کاملا به مخاطراتی که در پیش داشتند توجه داشته واز عقد قرارداد 1933 که همه آن ها را مرتفع می کرد چه اندازه خرسند بودند:
    « ما به فوریت احتیاج داشتیم که در مورد مالیات بر درآمد ایران و سایر قوانین مربوط به پول و ارز و گمرک و عوارض داخلی و تعادل بازرگانی وضع ثابتی برای خود برقرار نمائیم و نسبت به هر یک از آن ها حدود و مشخصاتی تنظیم نمائیم زیرا تمام قوانین مزبور موجب تهدید بوده و اختلافاتی را به وجود می آورد.»
    دولت می توانست اجرای کامل تعهدات شرکت را درباره افزایش مستخدمین ایرانی تقاضا کرده و به وسیله وضع قوانین مخصوص بیمه کارگران وکارمندان، افزایش حقوق آن ها، ایجاد مسکن و خانه ، وسایل آسایش آن ها را فراهم کند بدون این که قوانین مزبور معارض با مواد امتیاز نامه باشد.
    راه عاقلانه این بود که دولت در آن وقت شرکت نفت را به حکمیت دعوت می کرد و دعاوی مشروع خود را مطرح می کرد و بدون هیچ تردیدی دولت فائق می شد؛ اگر هم دولت انگلیس می خواست به حمایت شرکت اقدام کند دولت ایران قادر بود تا با رجوع به جامعه ملل جلوب این کار را بگیرد بنابراین هیچ گونه نیازی به لغو قرارداد دارسی نبود تا در پی آن قراردادی به مراتب خفت بارتر از آن بوجود آید.
    با توجه به موارد فوق می توان درک کرد که رضاشاه و دست اندرکاران این قرارداد چه خیانتی را به مملکت خود کرده اند و به قول دکتر مصدق «شاید مادر روزگار دیگر نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند.»
     
    اولین انتقاد رسمی به قرارداد1933
    اولین انتقادی که به صورت رسمی درباره قرارداد1933 بود نطق مشروح و مفصل دکتر مصدق بود که در روز یک شنبه هفتم آبان ماه 1323 ش در دوره چهاردهم مجلس شورای ملی ایراد کرد و متعاقب آن نطق ها و مقالات متعددی انتشار یافت که نارضایتی عمومی را نسبت به این قرارداد نشان می داد. دکتر مصدق در این نطق خود مضرات متفاوت قرارداد1933 را برشمرد. وی در قسمتی از سخنان خود گفت:
    «اگر امتیاز دارسی تمدید نشده بود در سال 1961 م دولت نه تنها به صدی شانزده عایدات حق داشت بلکه صدی صد عایدات حق دولت بود.
    فرض کنیم که عایدات دولت در مدت 32 سال که تمدید شده هیچ وقت از 750هزار لیره که کمپانی برای او حداقل معین نموده بیش تر نشود و باز فرض کنیم که شرایط امتیازنامه جدید با شرایط امتیازنامه دارسی از حیث منافع دولت مساوی باشد یعنی 750هزار لیره حداقلی که در امتیازنامه جدید معین شده با صدی شانزده عایدات امتیازنامه دارسی برابری کند بنابر این صدی 84 از عایدات که در 1961 حق دولت می شده و بر طبق قرارداد جدید کمپانی آن را تا 32 سال دیگر می برد 126 میلیون لیره انگلیسی از قرار 128 ریال 16128000000 ریال می شود و تاریخ عالم نشان نمی دهد که یکی از افراد مملکت به وطن خود در یک معامله شانزده بلیون و یکصد و بیست وهشت میلیون ریال ضرر زده باشد و شاید مادر روزگار دیگر نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند.»
    دکتر مصدق در قسمتی دیگر از سخنان خود سه دلیل اقتصادی برای مردود شناختن قرارداد ذکر می کند که به قرار زیر است:
    1) هرگاه به محاسبه عواید نفت جنوب رجوع کنند معلوم خواهد شد که عواید مزبور منحصرا در راه سیاسی خرج شده است. عواید مزبور به مصرف راه آهن که به تمام معنی استراتژیک و برای ما سرتاپای ضرر است رسید که قبل از احداث آن بارها نظریات خود را در مجلس شورای ملی گفتم و روزگار هم گفته های مرا تایید کرد و هم چنین به مصرف خرید اسلحه و مهماتی که ایران به آن احتیاج نداشت رسید زیرا ما با دول مجاور خیال جنگ نداشتیم که محتاج به آن قدر مهمات شویم و اگر آن مهمات برای ما بود پس چه شد که در شهریور 1320 از دست ما رفت.»
    2) بر فرضی که ما امتیاز به دولت ندهیم و گیرنده شرکت باشد چون دول معظمه عموما در شرکت های تابعه خود سهیم اند و آن ها را تحت نظر خود اداره می کنند هرقدرهم که درامتیازنامه از عایدات شرکت برای خودمان سهم معین کنیم وقتی که دولت نتواند به حساب شرکت رسیدگی کند نقش بر آب است.»
    3) درهرامتیاز آن چیزی که بیش ازهمه امتیاز دهنده را تشویق می کند آن است که بعد از یک مدتی قائم مقام صاحب امتیاز می شود و ما دیدیم که در امتیاز دارسی این حق به چه نیرنگی از دست ما رفت.»
    تقی زاده:« ... تقصیر آلت فعل نبوده، بلکه تقصیر فاعل بوده ...» 
    معایب تمدید مدت اعتبار را همه و حتی امضاء کننده آن هم اذعان دارند. تقی زاده در نطق خود در مجلس پانزدهم درباره تمدید مدت امتیاز، که به قول خود او تحت فشار و تهدید از طرف انگلیسی ها صورت گرفته ، می گوید:
    « بنده در این کار اصلا و ابدا هیچ گونه دخالتی نداشتم جز آن که امضای من پای آن ورقه است و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع می کردم و مال کس دیگر بود و لابد حتما یکی فورا امضاء می کرد ... هر تقصیری در آن عمل بسیط غیر اختیاری باشد خداوند خواسته بود که آن تقصیر فرض به جای آن سه نفر دیگر همراهان با ما وزرای دیگر دامنگیر من شود ... من شخصا هیچ وقت راضی به تمدید مدت نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصور در این کار یا اشتباهی بوده تقصیر آلت فعل نبوده، بلکه تقصیر فاعل بوده که بدبختانه اشتباهی کرد و نتوانست برگردد »
    بعدها از تقی زاده نقل قول شد که در بعضی مجالس گفته است انگلیسی ها ما را علنا تهدید به مداخله نظامی در خوزستان کردند و با قدرت و امکاناتی که آن روز در اختیار انگلستان بود عملی شدن این تهدید و تبدیل خوزستان به یکی از شیخ نشین های تابعه انگلیس در اطراف خلیج فارس بعید به نظر نمی رسید.
     
    تقی زاده از مذاکرات تمدید مدت قرارداد اطلاع داشت.
    تقی زاده در نطق خود طوری مطلب را بیان می کند که گویی از مذاکره تمدید امتیاز و مخصوصا مداخله خود در این موضوع بی اطلاع بوده است در حالی که در مرداد ماه 1326 که اعتبارنامه تقی زاده در مجلس شورای ملی مطرح شد و عده ای به مناسبت شرکت مؤثر وی در تجدید امتیاز دارسی و تمدید مدت آن با اعتبارنامه ایشان مخالفت می کردند، "ایران تیمورتاش" دختر عبدالحسین تیمورتاش ( وزیر دربار وقت رضاشاه ) ضمن نگاشتن مقالاتی، نامه ای را به تاریخ نهم آذر 1308 صادره از تقی زاده که در آن تاریخ وزیر مختار ایران در لندن بود به عنوان تیمورتاش در روزنامه کیهان منتشر کرد که با توجه به آن نامه که تقی زاده نوشته بود معلوم می شود که مذاکرات بین ایران و انگلیس از همان تاریخ برای تمدید امتیاز نفت برقرار بوده است و وی هم از این موضوع اطلاع داشته است.
    نکته ای را که باید به آن توجه کرد این است که رضاخان با نقشی که در سوزاندن امتیازنامه دارسی بازی کرد طوری وانمود کرد که گویی ابطال امتیازنامه دارسی ابتکار عمل او بوده و هدفش کسب منافع بیش‌تر برای ایران بوده است و در پی آن قرارداد 1933منعقد شد اما حقیقت این است که ابتکار عمل از طرف رضاخان نبوده است، بلکه از طرف لردکدمن بوده است به منظور کسب منافع بیشتر برای انگلستان. 
    وی در موقع تاجگذاری رضاشاه به سمت نمایندگی از طرف شرکت نفت به ایران آمد و در این مراسم شرکت کرد.
     کدمن به مقامات ایران گوشزد کرد که امتیازنامه دارسی در موقعی اعطاء شده که معلوم نبود در ایران نفتی هست یا نه و لذا شرایط آن مبهم و کلی و منطبق با وضع روز نیست زیرا اکنون از طرفی معلوم شده است که منابع عظیم نفت در ایران موجود و از طرف دیگر مواد امتیازنامه موجب تولید اختلافات گوناگونی بین دولت ایران و شرکت می نماید که باید اصلاح گردد.

     

  • +رضا خان و یکپارچگی ایران

    روی کارآمدن رضا خان در ایران و تأسیس سلسله پهلوی آثار مشخص و نمایانی در ایران به بار آورد که با نگاهی دقیق و موشکافانه می‌توان مصادیق خیانت و وابسته بودن رضاخان را نشان داد.
     با این وجود عده‌ای با وارونه نشان دادن تاریخ و پنهان سازی برخی از واقعیت‌ها سعی در مثبت نشان دادن آثار سلطنت رضاخان پهلوی دارند و تأسیس این سلسه‌ی پادشاهی را منشاء اثرات مثبت در راه مدرن و یکپارچه شدن ایران می‌دانند.
    برای قضاوتی عادلانه و بیطرفانه از اقدامات رضاخان در ایران، نیازمند تطبیق اقدامات و برنامه های رضاشاه با منافع قدرت‌های بیگانه و مخصوصاً انگستان هستیم. با نگاهی جامع و از بالا به سیر تحولات رخ داده از زمان روی کار آمدن رضاخان در ایران تا خلع وی از مقام سلطنت، نوعی هماهنگی با منافع انگستان دیده می‌شود.
     سلسله‌ی قاجار با تمام بی‌کفایتی‌ها و امتیازاتی که اعطا کرده‌اند دست نشانده نبوده و توسط دولت بیگانه در مصدر کار قرار نگرفته بودند؛ در حالی که رضاخان و پسرش محمدرضا دست نشانده‌‌هایی بودند که مشروعیت و ادامه‌ی سلطنت خود را در حمایت و پشتیبانی قدرت‌های بیگانه می‌دیدند و برای همین در پس بسیاری از اقداماتشان منافع بیگانگان را می‌توان جستجو کرد.
     
    سرکوب حکام محلی و عشایر به منظور تأمین منافع انگستان 
    یکی از مواردی که برخی از نویسندگان و مورخین از آن به نیکی یاد می کنند اقدامات رضا شاه در راستای یکپارچگی ایران و تأسیس دولت مرکزی مقتدر و به واسطه‌ی آن برپایی دوباره امنیت در ایران است. 
    سالهای پایانی حاکمیت سلسله قاجار در ایران همراه بود با ضعف تدریجی دولت مرکزی و از هم پاچیدگی آن که قبایل و حکام محلی در هرگوشه‌ای برای خود، حکومتی به راه انداخته و مستقل از حکومت مرکزی عمل می‌کردند. (یکی از این حکام محلی شیخ خزعل بود که در خوزستان(محمره) قدرتی به دست آورده بود و در مواردی دولت مرکزی را به زحمت انداخته بود). اقدامات رضاشاه در سرکوب عشایر و حکام محلی، توانست قدرت تأسیس یک دولت مرکزی مقتدر که توانایی تأمین امنیت در کشور را داشته باشد به وی بدهد.
    در یک نگاه ابتدایی و ساده، این اقدام رضاخان را باید یکی از بزرگترین خدمات وی دانست که رضاخان را شایسته تقدیر می کند. ایجاد امنیت در کشور و از بین بردن عوامل ناامنی در هر صورتی مسئله‌ای خوشایند برای مردم کشوری است که با بحران هرج و مرج و ناامنی مواجهند، اما شناخت از عوامل ایجاد کننده ناامنی و انگیزه‌های پنهان برای از بین بردن این عوامل می‌تواند ماهیت این تحولات را تغییر بدهد. ایجاد امنیت و یکپارچگی در ایران، با اینکه اقدامی در راستای تأمین منافع مردم می نماید اما امری دیکته شده از جانب انگلستان بود که خود عامل ایجاد ناامنی در دوران پیشین بوده است.
    اقدامات رضاخان در سرکوب حکام محلی و عشایر با وجود منافعی که برای مردم ایران داشت، در اصل تأمین کننده منافع انگستان بود
    منافع انگستان در دوران قاجار ایجاب می کرد که ایران نا امن و چند تکه باشد؛ انگستان برای اینکه بتواند از قاجار امتیاز بگیرد می بایست دولت مرکزی را تضعیف کند که این مهم با حمایت از شورش‌های عشایری و تقویت حکام محلی میسر می‌شد.
     
  • +منافع انگستان در تضعیف دولت مرکزی قبل از رضاخان

    با توجه به شرایط جدید ایران بعد از جنگ جهانی اول و شکل گیری مناسبات جدید بین انگستان و روسیه در ایران و خروج تدریجی روسیه از ایران به دلیل بروز انقلاب بولشویکی در این کشور، انگلستان وجود یک نیروی نظامی مقتدر و واحد را ضروری می‌دید.
    این نیروی نظامی می‌توانست از نفوذ کمونیسم در ایران جلوگیری کند و در عین حال همانند عشایر محلی از منافع نفتی انگستان در جنوب محافظت کند. انگلستان در ابتدا قصد اجرای این طرح در چارچوب قرارداد 1919 را داشت که به دلیل حلول روح ملی گرایی و ناسیونالیسم در ایران و موانع ایجاد شده بر سر انعقاد این قرارداد، پیگیری منافعش در ایران به شکل غیرمستقیم و از طریق وابستگان خود را به روش‌های آشکار و مستقیم مثل انعقاد قراداد 1919 ترجیح داد.
    به همین دلیل است که سیاست انگلستان که تا قبل از این تضعیف دولت مرکزی برای اخذ امتیازات بیشتر بود به حمایت از فردی قاطع و دولت مرکزی مقتدر چرخش پیدا می کند. لورین وزیر مختار وقت انگلستان در این زمینه می نویسد: «در اوضاع کنونی ایران همه به ساز [رضاخان] می‌رقصند و او بهترین تضمین حراست از منافع مشروع ما می‌باشد... و ما باید مزایای دوستی [او] را درک کنیم.....اگر [رضاخان] برود, ثبات هم می‌رود.»
    وی در تاریخ سپتامبر 1922 (شهریور 1301) در تلگرافی به کرزن وزیر خارجه انگلستان به لزوم یکپارچگی ایران اشاره می کند و می نویسد: « به نظر من، باید پیوسته به خاطر سپرد که ملاک نهایی مناسبات ما با ایران، تهران است و اینکه یکپارچگی تمامی امپراتوری ایران به طور کلی و در درازمدت برای مصالح بریتانیا مهمتر است تا تفوق محلی هر یک از دست‌پروردگان ویژه ما.»
    لورین سپس نتیجه می گیرد که: «[رضاخان] یگانه عامل نسبتاً پایدار در وضعیت کلی اینجاست و ناپدید شدن او [از صحنه] تقریباً به طور مسلم پیش درآمد شیوع پاره‌ای نفوذهای ضدامپراتوری بریتانیا و دست‌اندازیهای نامطلوبی خواهد شد که می‌تواند تمامی مسئلة ایران را از نو به صورتی حاد پیش آورد. آنچه لورین می‌خواست بگوید در دو کلمه این واقعیت بود که ایرانی استوار، تمرکز یافته و منظم هیچ وقت برای مصالح بریتانیا خطر ندارد.»
    بنابراین اقدامات رضاخان در سرکوب عشایر و حکام محلی را - که قبل از این به واسطه حمایت و کمک انگلستان باعث چندپارگی و ناامنی در کشور شده بودند- باید درکنار سیاست کلان و منافع انگستان بررسی کرد.
     
    شیخ خزعل عامل ایجاد ناامنی در جنوب ایران
    شیخ خزعل یکی از معروف ترین و مهم ترین عوامل تضعیف دولت مرکزی و چندپارگی کشور در دوران قاجار بود که از اوایل 1901 (اواخر 1279) خواستار تضمینهایی از جانب انگستان شده بود «که دولت بریتانیا او را خدمتگزار سفارت انگلیس بشناسد تا او بتواند با اقدامات دولت مرکزی برخلاف مصالح خود به مخالفت پردازد».
    در ژوئن سال 1903 بریتانیا تضمین کتبی، مشابه تضمینهایی که به شیخ کویت داده بود و بعد از 1908 که نفت در مسجدسلیمان کشف شد روابط نزدیک‌تری با انگستان پیدا کرد.
    در سال 1917، در مراسمی علنی به خزعل مدال همایونی (GCIE) بریتانیا اهدا شد و از آن پس او را سِر شیخ خزعل خواندند که از سال1919، خوزستان عملاً تحت‌الحمایه بریتانیا شد و تهران هیچ‌گونه تسلطی بر حاکم آنجا نداشت.
    هنگام کودتای اسفند 1299 شیخ خزعل در اوج قدرتش بود که حکومت تهران آهسته آهسته پرونده محکم و معتبری علیه شیخ تهیه کرد، چه او از 1292 به این طرف نه مالیاتی پرداخته بود و نه حساب عوارض جمع‌آوری شده در گمرکات را پس داده بود.
     
    رضاخان و شیخ خزعل
     لشکر کشی رضاخان به جنوب و تسلیم شیخ خزعل را باید نقطه اوج اقدامات رضاشاه در سرکوب حکام محلی دانست. آنچه واضح است این است که در هر دوطرف این ماجرا – چه لشکر کشی رضا خان به جنوب و چه تسلیم شدن شیخ خزعل - انگستان به ایفای نقش پرداخته است.
     چه اینکه به خزعل تلگراف تهدید آمیزی برای تسلیم شدن در برابر حکومت مرکزی ارسال شد و از سفارت انگلستان در ایران خواسته شد این پیام به خزعل مخابره شود که : « تعهدات ما [در قبال خزعل] منوط است به وفاداری او به حکومت مرکزی و دوستانه از او بخواهید تا از هرگونه عمل خشونت‌آمیز که بسیار به زیان مصالح‌ خود او و ماست خودداری ورزد» 
    از طرفی رضاخان با وجود سرکوب خوانین بختیاری و در اختیار داشتن نیروهای کافی، به مدت یک سال هیچ اقدامی علیه شیخ خزعل انجام نداد و در حقیقت منتظر چراغ سبز انگستان برای حمله به خوزستان ماند. شیخ خزعل نیز با وجود اینکه نیرو و امکانات کافی برای ایستادن در برابر رضاخان را در اختیار داشت بدون هیچ مقاومتی تسلیم می‌شود و اموال و املاک او توسط رضاخان محترم شمرده شده و حتی یکی از پسران وی مقام آجودان ویژه از رضاخان دریافت می‌کند.
     
    وابستگی شیخ خزعل به انگلستان 
    شیخ خزعل با وجود اینکه تسلیم شدنِ به آسانی در مقابل رضاخان را در شأن خود نمی‌دید اما به خوبی واقف بود که سیاست انگستان که تا قبل از این تقویت حکام محلی و عشایر بود تغییر کرده است و مقاومت در برابر دولت مرکزی همراه با حمایت و پشتیبانی انگستان نخواهد بود و چاره ای جز عمل به توصیه‌ی مقامات بریتانیا ندارد.
    سرکوب حکام و خوانین محلی کمک فراوانی به یکپارچه شدن هرچه بیشتر ایران و متعاقب آن تأمین امنیت کشور کرد، اما باید متوجه دلایل رضاخان برای دست زدن به این اقدامات بود! آیا به دلیل وطن دوستی و میهن پرستی این کار را انجام داده است یا وی- که خود را دست نشانده و مدیون انگستان می‌دید- این کار را نیز مانند دیگر اقدامات خود با توصیه و برنامه ریزی انگستان انجام داده است؟
     
  • +اقدامات رضاخان، خدمت یا خیانت

    رضاخان و ایران مدرن
    روی کارآمدن رضاشاه را می توان آغاز حرکتی سطحی به سمت مدرنیسم و صنعتی شدن و یا به عبارتی بهتر نوعی شبه مدرنیسم دانست. با روی کار آمدن سلسله پهلوی چهره ی ایران تغییر پیدا کرد و رضاخان ایران را به سمت اروپایی شدن هدایت کرد که همین اقدامات وی باعث شده است که برخی وی را "پدر ایران نوین" بنامند. اقدامات رضاخان در توسعه و مدرن سازی ایران نوعی از خودبیگانگی و نفی بسیاری از سنت ها و روش هایی بود که لزوماً همه آنها ناکارآمد نبودند و جدا از این مسئله آثار و تبعات منفی برای کشور داشت. مدرنیزاسیون به شیوه غربی و مغایر با اعتقادات و باورهای دینی و حتی ملی، نسخه ای بود که رضاخان برای مردم ایران پیچیید. طبیعی بود که مردم این سرزمین با آن پیشینه درخشان تاریخی و معرفت گران مایه اسلامی به آسانی زیر بار این تغییرات نروند.
    مدرنیسم در اروپا نگرشی است ترکیبی از علم و جامعه که به تدریج از تحولات اروپا در چند قرن اخیر پدید آمده است. این نگرشِ کلی و اشتباهی است که علم را تا حد قوانین تکنولوژیک یا مکانیکی عام تقلیل می دهد و پیشرفت اجتماعی را صرفاً به رشد کمی تولید و تکنولوژی محدود می کند.
    برخی در حالی رضاخان را پدر ایران نوین معرفی می کنند که او هیچ شناختی از مدرنیسم و ماهیت آن نداشت و سفیر انگستان وی را فرد کم سواد و جاهلی می نامد که "دارای اصل و نصب و پرورشی نازل است".
    این نگرش باعث کاربرد نیندیشیده‌ و غیر انتقادی نظریه‌ها، روش‌ها، تکنیک‌ها و آرمان‌های برگرفته از تجربه کشورهای پیشرفته می‌شود که در آن ارزش‌ها، تکنیک‌ها، نهادها و زمینه‌های تاریخی کشورهای در حال توسعه به کلی نادیده گرفته می‌شود. مدرنیته‌ای که محصول تحولات خاص تاریخی و در متن جوامع نیست باعث شکاف افتادن بین اندیشه و آرمان اجتماعی مردم با فرهنگ و تاریخ جوامعشان و نوعی ازخود بیگانه شدن می شود.
    در این جوامع تکنولوژی جدید درمان قطعی، و قادر به هر معجزه‌ای خواهد بود که به محض خریداری و نصب می‌تواند همه مشکلات اقتصادی و اجتماعی را به کلی حل کند و برای همین ارزش های اجتماعی و روش های تولید سنتی علت عقب ماندگی و سرچشمه ی شرمساری ملی به حساب می آید.
     
    تحقیر سنت‌ها و آئین‌های ایرانی و اسلامی توسط رضاخان
    اقدامات رضاشاه در حرکت به سوی صنعتی شدن و شبه مدرنیسم برپایه‌ی نفی همه سنت‌ها، نهادها و ارزش های ایرانی و اسلامی استوار شد و برای همین بود که برخی از روشنفکران درباری چاره‌ی حل مشکلات موجود در ایران را غربی شدن از سر تا پا می دانستند. اما نکته جالب این است که کسی رهبری حرکت ایران به سوی مدرنیسم را به عهده می‌گیرد که سفیر انگستان او را فرد کم سواد و جاهلی می‌نامد که "دارای اصل و نصب و پرورشی نازل است" و خود این شبه مدرنیسم را متکی به نهاد کهنسال استبداد در ایران کرده است.
    اینکه رهبری و هدایت جریان توسعه و نوسازی در ایران توسط فردی باشد که خود هیچ اطلاع و شناختی از ماهیت مدرنیسم ندارد و بالاترین مسئولیتش هدایت قزاق ها باشد، در کنار وابستگی و دست نشانده بودنش، دیکته شدن این طرح ها و برنامه‌ها از خارج از کشور را به ذهن‌ها متبادر می‌کند. این فرضیه وقتی قوت می گیرد که به مشکلات انگستان برای نفوذ در ساختار و دستگاههای مختلف ایران با توجه به بافت سنتی و ناشناخته‌اش برای انگستان پی ببریم.
    ساختار اداری و بروکراسی ایران در دوران قاجار ساختار منحصر به فردی بود که انگلستان هیچ شناختی از سازوکار و سلسله مراتب این ساختار نداشت در حالی که در سیستم جدید که آموزش و پرورش، دستگاه قضایی و اداری – مالی کشور به شیوه‌ی بروکراسی غربی پایه گذاری شده بود، نفوذ و تأثیرگذاری انگلستان به راحتی صورت می‌پذیرفت.
    دکتر مصدق که خود از کارگزان زمان قاجار و بعد از آن در زمان پهلوی بود در گوشه هایی از کتاب خاطرات خود با اشاره به ساختار اداری و بروکراسی زمان قاجار به جمع بندی و مقایسه نظام اداری و مالی دوران قاجار و بعد از آن می پردازد و می نویسد:
    «... در رژیم قدیم که هیچوقت خزانه کسر نداشت و همیشه یک توازنی برقرار بود و خدمتگزاران مملکت با اینکه از همه جا بی‌خبر بودند و معلومات دولت‌های خدمتگزار را هم نداشتند با سبک و سلیقة مخصوص بخود و ایمانشان ببقای مملکت توانستند وطن خود را طوری اداره کنند که چرخ‌ها کار خود را بکند و دست تکدی مقابل بیگانگان دراز نکنند.
     ولی مع‌التاسف در سالهای آخر عهد ناصری این توازن از بین رفت و تأدیه غرامت الغای امتیاز دخانیات بصاحب امتیاز وام گرفتن از بیگانگان را که در آن عصر در حکم ذنب لایغفر بود بما آموخت و سبب شد که در عهد سلطنت مظفری وامهائی برای اسفار فرنگ بگیرند و عوائد گمرکی را وثیقه‌ی پرداخت آن قرار دهند.
    خلاصه اینکه در رژیم جدید تشکیلات سابق از بین رفت و حقوق در ازای مقام قرار گرفت و مقام هم باحتیاجات مملکت محدود نشد و هرکس توانست خود را وارد دستگاه دولت کرد، بطوریکه اکنون 80% از کل بودجة عایدات بمصرف حقوق میرسد و هر قدر هم که بر عایدات اضافه شود بهمین طریق خرج میشود و چیزی بمصرف بهبود جامعه و رفاهیت مردم نمیرسد و چون ما در دوره تحولیم نه اصول قدیم را رعایت میکنیم که هیچ خرجی تصویب نشود مگر اینکه قبلاً محل آن معلوم شود نه مجلسی از نمایندگان حقیقی ملت داریم که غیر از مصالح مملکت چیزی در نظر نگیرند، و معلوم نیست که این دوره تا چه وقت طول میکشد!!»
    اصلاحات و نوسازی در هر سیستم و کشوری برای ادامه حیات لازم و ضروری می نماید، اما این اصلاح و نوسازی نباید به وسیله نفی و از بین بردن تمام ارزش ها و روش های سنتی بدون توجه به فواید و مضرات آنها باشد. 
     
    کشف حجاب از مصادیق مدرنیزاسیون رضاخان
    اقدامات رضاخان در نوسازی و حرکت به سمت توسعه، در واقع تحقیر سنت‌ها و ارزش‌های مقدس یک کشور بود که او ابایی از نفی و کنار زدن این سنت‌ها که عاملی هویت ساز برای مردم ایران بودند نداشت، کما اینکه بارها مقابل مسلمات دینی ایستاد و محاکم شرعی، آموزش و پرورش و اداره موقوفات را از دست روحانیون بیرون کشید و قانون کشف حجاب را به اجرا گذاشت.
    متحدالشکل کردن لباس مردم، استفاده از کلاه فرنگی و در مرحله آخر کشف حجاب از جمله اقداماتی بود که دیگ تحمل مردم فهیم ایران را به جوش آورد و تاب تحمل شان را ربود و منجر به اعتراضات شدید آنان علیه سیاست های غیر مذهبی رضاشاه شد و به صورت جدی خود را در قیام خونین مسجدگوهر شاد مشهد نشان داد.
     
    فروپاشی ارتش مدرن رضاخان در کوتاه ترین زمان
    پایه گذاری ارتش نوین توسط وی هم هیچ فایده ای برای کشور نداشت و در مقطعی که کشور برای دفاع در مقابل هجوم بیگانگان به ارتش نیاز داشت، از هم پاشیده شد و تنها کارایی ارتش نوینی که رضاخان پایه گذاری کرده بود کمک به سرکوب مردم بی دفاع و عشایر بود. 
     
    تخته قاپو
    یکی از سیاست های مهمی که رضاشاه به شدت در جهت عملی کردن آن تلاش کرد سیاست تخته قاپو یا یکجا نشین کردن عشایر بود، سیاستی که زیان های غیر قابل جبرانی به دنبال داشت. در واقع رضاشاه این کار را به منظور کاهش قدرت بالقوه عشایر ایرانی که همواره  خطر جدی برای دولت او به شمار می آمدند انجام داد.
    عشایر نه در منطقه کوچ خود بلکه در مکانی بسیار دورتر و نامأنوس تر از محل زندگی اسکان داده شدند. به عبارتی وارد زندگی شهرنشینی شدند. به این ترتیب هم جمعیت شهرها افزایش یافت و بتبع آن مشکلات خاص شهرنشینی به وجود آمد و هم این یکجانشین شدن عشایر از نظر اقتصادی و تولید محصولات دامی و لبنی که بخش عمده آن توسط عشایر تولید میشد، خسارات فراوانی به دنبال داشت.
     
    دین ستیزی
    تاکید شدید رضاشاه بر هویت ملی ایرانی منهای، اصالت اسلامی آن بود که برای مردم مسلمان ایران قابل تحمل نبود. اقدامات رضاخان هر روز در جهت زدودن رنگ و بوی اسلام از فرهنگ و هویت ایرانی پیش می رفت. با دستور رضا شاه در برگزاری مراسم مذهبی محدودیت هایی اعمال می شد: عزاداری می باید در مساجد معین، با سخنرانی وعاظی که دربار معلوم می کند و حداکثر در 2 ساعت برگزار شود!
     
    سرکوب قیام مردم در مسجد گوهر شاد
     سرکوب قیام مردم در مسجد گوهر شاد لکه سیاه غیر قابل توجیهی است که هیچ گاه از صفحات تاریخ ایران پاک نخواهد شد. مردم مشهد در ادامه اعتراضات مردم دیگر شهرهای ایران برای ابراز نارضایتی خود از این برنامه که در واقع توهین به یکی از اصیل ترین اعتقادات و باورهای مردم مسلمان ایران بود، به دعوت روحانیون و بزرگان مشهد در مسجد گوهر شاد جمع شدند که سربازان رضا شاه با بی شرمی تمام به محاصره مردم پرداخته و پس از آنکه مردم حاضر به گذشتن از خواسته های به حق خود نشدند، به دستور رضاخان، سربازان به سوی مردمی که در خانه خدا در پناه امام رضا (ع) جمع شده بودند، آتش گشودند و در حالی که درهای مسجد به روی مردم بسته شده بود و امکان خارج شدن از مسجد را نداشتند به خاک و خون کشیده شدند. اعتراض مردم مشهد به مسأله کشف حجاب با شدت تمام سرکوب گردید و صدها نفر در مسجد گوهرشاد به خاک وخون کشیده شدند و به این ترتیب سیاست ضد مذهبی رضاشاه بیش از پیش خود را نشان داد و بر تنفر مردم نسبت به نظام و این برنامه افزود.
     
    زمین خواری
    طبق آمارهای دولت پهلوی، حدود 10 در صد از کل زمین های ایران را به نام خود داشت! حتی گاهی می دیدی که کل یک روستا به نام رضاشاه بود! 

     

    تبدیل واحد پول ایرانیان به ریال 
    پس از انحصار واردات و فروش قند و شکر در سال های 1308 تا 1310، در سال 1311 نیز کبریت در حوزه انحصارات دولتی قرار گرفت و دیگر هیچ یک از اتباع حقیقی ایرانی حق واردات و یا فروش مستقیم این کالا را نداشت. این امر پس از پیشنهاد دولت و تصویب مجلس به قانون بدل شد. در این اوضاع و از هفته نخست اسفند ماه، قیمت ارز به یکباره رشدی تصاعدی یافت و بسیاری از تجار و مردم را نگران کرد.
    قیمت پوند بریتانیا از 78 قران به 88 قران در نزدیکی شب عید سال 1311 رسید. قیمت برخی از کالاهای خارجی از جمله قند و شکر نیز در این ایام با رشدی قابل تامل مواجه شده بود. قند از کیلیویی 33 قران به 36 قران و 10 شاهی افرایش یافته بود. شکر نیز حدود 2 قران گران شده بود. وضعیت برای بسیاری از مردم قابل تحلیل نبود. روزنامه اطلاعات نیز در سرمقاله جسورانه 9 اسفند 1311 خود به افزایش ناگهانی قیمت ارز پرداخته و تلاش می کرد با ادبیاتی کاملا محتاطانه، دلیل اصلی این بی ثباتی در بازار را اعلام کند. در ابتدای این سرمقاله، تلاش می شود که اقدام دولت در زمینه آزاد سازی قیمت ارز به عنوان راهکاری درست مورد تمجید قرار گیرد، اما در بخش های دیگر مطلب، این روزنامه عملا دولت را مسئول این بی ثباتی معرفی می کند.
    در بخشی از سرمقاله این روزنامه آمده بود: "فقط چند روز اول بازار حالت آرام داشت. روزهای اول بانک ها، نرخ مصنوعی اسعار( ارز) را در هم شکستند و روی بهای برابری طلا در بازار، نرخ دادند. یعنی 78 قران مظنه پوند معین گردید. ولی عمرش کوتاه بود. اسعار بالا رفت و یک قران بیش از بانک عرضه شد و این اتفاق در روزهای بعد نیز مجددا تکرار شد." این روزنامه در ادامه عملکرد ضعیف بانک ها و کمبود عرضه ارز را سبب سوء استفاده صرافان از این وضعیت می داند.
    در همین ایام خبر می رسد پس از ماه ها تبلیغات از اواسط اسفند، واحد پولی کشور تغییر می کند و اسکناس های جدید دوره پهلوی وارد چرخه مبادلات اقتصادی کشور می شوند. به موجب ماده 5 قانون واحد و مقیاس پول، مصوب مجلس شورای ملی، حق انحصاری انتشار اسکناس به مدت 10 سال به بانک ملی واگذار شد. از آن پس نیز تعیین نوع طرح و مبلغ، نوع اسکناس و تعداد آن ها را بانک ملی تعیین و در لندن چاپ شد. تا پیش از این، بانک شاهنشاهی مسئول انتشار پول در ایران بود. بنابر قانون جدید، یک قران برابر یک ریال شد. صد ریال – یک پهلوی- نیز معادل یک لیره طلا ارزش گذاری شد. اسکناس ها نیز از 5 ریال تا هزار ریال پیش بینی شد.
    دولت برای ضرب مسکوکات جدید ماشین های مدرن ضرابخانه را از کارخانجات زیمنس آلمان وارد کرد. ضرابخانه جدید نیز در هفته دوم اسفند ماه با حضور رضا شاه به بهره برداری رسید. سرانجام روز 16 اسفند 1310، پول جدید وارد بازار شد. مردم نیز با این فرض که پول های گذشته اعتبار خود را از دست داده اند، به بانک ها هجوم برده و خواهان تعویض پول های خود با پول جدید شدند.
    پس از چند روز که از عرضه اسکناس های جدید گذشت، چند روز مانده به عید توزیع اسکناس های جدید به یکباره متوقف شد. این امر نگرانی های زیادی را در میان عامه مردم به وجود آورده بود. نوروز در این حال و هوا رسید و بسیاری از مردم در هراس سرنوشت سرمایه های خود بودند. با تعطیلی بانک ها به مناسبت ایام عید، کار صرافی ها سکه شد و در این ایام موضوع صرف اسکناس های جدید، به مشکلی بزرگ برای مردم بدل شد.
    با پایان تعطیلات بحران واحد پول جدید تا حدود زیادی فروکش کرد و اسکناس های جدید نیز دوباره وارد چرخه اقتصاد شد. اسکناس هایی که پس از توقف سه هفته ای توزیع پول جدید، منتشر شدند تنها یک تفاوت با اسکناس های سابق داشتند و آن، زمان درج چاپ بود. از قرار معلوم مسئولان مالیه فراموش کرده بودند که در اسکناس های جدید، تاریخ انتشار را درج کنند.
     
  • +نخستین درگیری مستقیم رضا خان با مذهب

    نوروز سال 1306، تنها 10 ماه از جشن تاجگذاری رضا شاه در کاخ گلستان سپری شده بود. پهلوی اول در مراسم تاج گذاری تاکید کرده بود: «برنامه های من، آبادانی ایران و تشدید مبانی شریعت است.»
    در طول این 10 ماه درباره توسعه کشور برنامه های زیادی طرح ریزی شده بود، اما میزان علاقه شاه جدید پس از تاج گذاری به شریعت در بوته آزمون قرار نگرفته بود. 
    سرانجام نخستین مواجهه رضا شاه درباره شریعت درست در نوروز سال 1306 انجام شد. از قرار معلوم در نخستین روز فروردین ماه، خانواده رضاشاه به حرم حضرت معصومه در قم  می روند. بنابر اقوال مشهور بعضی از اعضای خانواده شاه حجاب مناسبی نداشتند. یکی از روحانیون به نام شیخ محمد تقی بافقی یزدی به وضعیت حجاب این افراد اعتراض می کند. مردم حاضر در حرم نیز بر ضد این هتک حرمت شعارهایی علیه خانواده شاه سر می دهند. خانواده رضا شاه نیز نگران به خانه تولیت حرم می روند. 
    بنابر برخی روایات، تاج الملوک همسر رضا شاه از خانه تولیت با تهران تماس تلفنی برقرار کرده و همسرش را خطاب قرار می دهد که «تو که امنیت را برقرار نکردی، چرا ما را به اینجا فرستادی؟» رضا شاه هم غضبناک شده، فردای آن روز با زره پوش و سرباز به طرف قم راه می افتد. زره پوش ها را در پادگان نظامی نزدیک قم مستقر می کند و خود با عده ای سرباز وارد حرم می شود. در مقابل دروازه اصلی صحن حرم از ماشین پیاده می شود. سپس بدون ادای احترام به این مکان مقدس، با ترکه تعلیمی که در دست داشت، زوار و خدام حرم را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. شیخ محمد تقی بافقی را نیز پیدا کرده، زیر مشت و لگد قرار داده و دستور بازداشت و انتقال وی را به تهران می دهد.
    این اقدام رضا شاه واجد این پیام به مردم و علما بود که از امروز به صورت رسمی وارد عصر دیکتاتوری عریان، خشن و مطلق رضا خان میر پنج شده اند. دیکتاتوری که حتی حریم حرم را نیز رعایت نمی کند. در حالی که اکثر مردم در آستانه نوروز امیدوار بودند که به زودی بی عدالتی از این مملکت رخت ببندد و در هنگام تحویل سال 1306 امید و آرزوی آینده ای بهتر و روشن را در سر می پروراندند.
    واقعه حرم حضرت مصومه (س) نخستین درگیری مستقیم رضا شاه با مذهب به شمار می رفت؛ اما این آخرین اقدام وی در مقابله با مذهب نبود. چند سال بعد و در نوروز 1315، در شرایطی که مردم عزادار بودند، بحث قانون منع حجاب مطرح شد و به دستور دولت، جشن های بزرگی برای گرامیداشت این قانون انجام شد که همگی نشان از ضدیت رضاخان پهلوی با مذهب بود.
     
  • +رضاخان و حرکت در مدار بابیت و بهائیت

    یعقوب توکلی تاریخ‌دان و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، اوایل اسفند سال 1392 در گفت‌وگویی با خبرگزاری تسنیم اسناد بسیاری از ارتباطات رضاخان با انگلیسی‌ها و فرقه‌های انحرافی همچون بابیت و بهائیت را فاش کرد.
    توکلی با تبیین فرایند اشغال‌گری تدریجی ایران از سوی انگلستان، به نقش پشت‌پرده عین‌الملک هویدا در روی کار آمدن رضاخان اشاره می‌کند و آن را شاهدی بر نظر مثبت بابیه و بهاییت بر انتخاب او به پادشاهی ایران می‌داند:
    «در ایران فرقه‌ای انحرافی به‌نام بابیه وجود داشت که بعد از بهاییت تغییر مسیر داد. بابی‌ها تقریبا منقرض شدند اما بهایی‌ها باقی ماندند. در ایران گزینه‌ای برای این موضوع پیش آمد که هم دستگاه سیاست خارجی انگلستان (شامل وزارت خارجه، و وزارت جنگ و MI6) پشت‌سر این داستان است، هم زرتشتی‌های طرفدار انگلستان به رهبری شاهپور جی و هم جریان بهائیت. چه کسی رضاخان را در ایران انتخاب کرد؟ آقای عین‌الملک هویدا. با بررسی پیشینه رضاخان، به این نتیجه می‌رسیم که او به جلسات بابیت رفت‌وآمد دارد، به هیچ‌وجه اعتقادی به مذهب تشیع ندارد و هیچ‌کدام از علائم شیعی بودن در او دیده‌ نمی‌شود. در مواردی هم که کوتاه آمده، نوعی معامله سیاسی انجام داده است؛ مثلا به نجف رفته یا بعد از ماجرای شیخ خزعل سری به نجف زده و با علما دیدار کرده است.»

    نقش پشت‌پرده عین‌الملک هویدا در روی کار آمدن رضاخان
    توکلی به همین اندازه هم بسنده نمی‌کند و از رابطه عقیدتی رضاخان با بهایی‌ها و بابیه سخن به میان می‌آورد: «کسیکه رضاخان را انتخاب کرد، عین‌الملک هویداست. هویدا مسئول‌دفتر و همه‌کاره عباس افندی رهبر فرقه ضاله و جعلی بهائیت است! آیا ممکن است عباس افندی یا عین‌الملک هویدا بدون علایق عقیدتی کسی را به پادشاهی انتخاب کنند؛ در حالی‌که همین گروه، چند بار اقدام به ترور شاه کرده بود و می‌خواست ناصرالدین شاه را بکشد؟! آنها به‌دنبال این بودند که حکومت را بگیرند و در این راستا وعده‌هایی به افراد خود می‌دادند؛ مثلا جنگ بابل یا جنگ با محمدعلی زنجانی که به او می‌گفتند به زودی حاکم مصر یا عراق می‌شوی. گفته بودند که ما دنیا را می‌گیریم و اگر هم کشته شدید، 40 روز بعد دوباره زنده می‌شوید؛ همه اینها دورنمای حکومت داشتند. امکان ندارد که عباس افندی کسی را انتخاب کند که از قضا شیعه شود؛ در حالی‌که معارضه شیعه و بابیه بحث بسیار جدی بود. حتی امروز هم که در برخی متون از بابیه دفاع می‌کنند، باید خط بابیت در ایران را تبار شناسی کنیم. رضاخانی بر سر کار آمد که از قضا به محافل بابیه رفت‌وآمد داشت و بعدها همه آن چیزهایی را که ایده‌های روشنفکری و بهائیت بود اجرایی می‌کند.

    سرکوب جنبشهای شیعی
    اسناد و شواهد بسیاری رفت‌وآمد رضاخان به محافل بابیه را اثبات می‌کند. در عربستان ملک عبدالعزیز سر کار آمد و در ایران رضاخان. رضاخان کانون‌های اصلی مقاومت شیعی در ایران را سرکوب کرد؛ مثل جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان در شمال و همچنین شیخ خزعل در جنوب. وقتی شیخ خزعل در جنوب سرکوب شد، ادعای جدایی نکرد. شیخ به‌همراه مدرس تلاش کردند که احمدشاه را برگردانند. خانواده او در منطقه خلیج فارس بسیار مهم و و از کانون‌های محوری جامعه شیعیان بودند. این‌که می‌گویند با انگلیسی‌ها مراوده داشت، همه این‌طور بودند؛ چه کسی در آن زمان با انگلیسی‌ها آمد و شد نداشت؟! جز معدودی از افراد، همه با انگیسی‌ها رفت‌وآمد داشتند. وقتی شیخ خزعل از میان برداشته شد سیطره ایران بر مناطق جنوبی خلیج فارس از بین رفت و نفوذمان بر جنوب عراق و بحرین را نیز به‌شدت از دست دادیم. در شمال نیز با میرزا کوچک خان جنگیدند و به نتیجه دلخواه رسیدند. البته منافع انگلستان هم اقتضا می‌کرد این‌گونه باشد. بنابراین روند قدرت‌بخشی تدریجی رضاخان، روند منطقی در نظام سیاست است؛ یعنی یک‌دفعه مسئولیت همه کشور را به کسی نمی‌سپارند.

    مبارزه انگلیسی علیه تشیع با قدرت بخشی تدریجی رضا خان
    توکلی همچنین نقش منافع پنهان انگلستان در این ماجرا را نیز نادیده نمی‌انگارد و ابراز عقیده می‌کند که روند قدرت‌بخشی تدریجی رضاخان، روند منطقی در نظام سیاست و براساس این نظر منطقی است که یکدفعه مسئولیت همه کشور را به کسی نمی‌سپارند: «رضاخان در ایران مرحله به مرحله از سردار سپه، وزیر جنگ شد، بعد از وزارت جنگ نخست‌وزیر شد، بعد از عزل احمد شاه جانشین سلطنت شد و نهایتا به پادشاهی رسید. نکته جالب اینجاست که فروغی در آنچه در نطق اولیه به رضاخان می‌گوید اصلا چیزی به‌نام گذشته اسلامی مطرح را نمی‌کند؛ پدیده‌ای به‌نام گذشته اسلامی مطرح نیست و آرام‌آرام ساختار قدرت معارضه با اسلام و تشیع در دستگاه او ظهور و بروز پیدا می‌کند. در واقع از سال 1307 ش شهید مدرس را به‌عنوان سیاسی‌ترین شخصیت شیعی تبعید کرد، بعد با از دنیا رفتن آشیخ عبدالکریم حائری حوزه هم بی‌پناه شد و آن را تعطیل کردند، سپس عزاداری‌ها تعطیل شد، ساختار مساجد مورد هجوم قرار گرفت و حوزه‌های علمیه شهرستان‌ها تبدیل به انبار کالا و اصطبل و چیزهای دیگر شد؛ اینها کار یک آدم شیعه نیست.»
    انگلیسی‌ها به‌دلیل مطالعات انسانی که دارند هم‌زمان از چندین بستر استفاده می‌کنند؛ یعنی رضاخانی که بر سر کار آمد، از یک مسیر حلقه وصل او به جریان باستان‌گرا و فردی مثل تقی‌زاده است که خودش شیخی‌مسلک است. اینها به هم پیوند خوردند و البته با طیف زرتشتی‌ها در ایران هم پیوند اساسی دارند. زرتشتی‌های پارسی مدعی بودند که اسلام باعث از بین رفتن آیین زرتشتی در ایران شد و به‌شدت نسبت به اسلام حساسیت منفی و ضدیت داشتند. اینها هم به جریان حاکمیت رضاخان ملحق شده و با آن پیوند خوردند. یهودی‌ها هم نسبت به جریان حاکمیت رضاخان تعلق‌خاطر جدی داشتند.
    جریان وهابیت در ایران نماینده‌های فکری خاص خودش را دارد که اتفاقا شبهات وهابیت را علیه شیعه دامن می‌زند. اصلی‌ترین اینها کسروی است. جالب است که جلال می‌گوید که در آن زمان هرگونه تبلیغ مذهبی در مدارس غیر از مسائلی که کسروی مطرح می‌کرد، ممنوع بود. کسروی که هرچه داشت ضد شیعه گفته بود، عموما ترجمه ادبیات وهابیت بود. حتی کتاب حکمی‌زاده هم همین است. کتاب "اسرار هزار ساله" تمام شبهاتی را که وهابیت علیه شیعه مطرح می‌نماید بازنویسی و بازگویی کرده است و محتوای آن جدید نیست؛ حرف‌ها همان است و پاسخ ما هم در همین فضاست.
    جالب است که امام متوجه می‌شود که باید عنصر اسلام‌خواهی در ایران مورد سوال واقع و مطرح شود. یارشاطر در کتاب "انقلاب مشروطه" می‌گوید کسی که در انقلاب فهمید جریان جنبش مشروطه به دست چه کسانی افتاده و چهره‌های اصلی بابیه پشت‌سر شخصیت‌ها پنهان شده‌اند و جنبش مشروطه را در اختیار گرفته‌اند و تنها کسی‌که به‌خوبی فهمید که جریان مشروطه دست چه کسانی است، شیخ فضل‌الله بود. بقیه آقایان نفهمیدند و شیخ تقاص فهمیدن خود را پس داد. رضاخان در چنین بستری آمد و در چنین فضایی رشد کرد و بالنده شد.
    فرد هالیدی کتابی به نام "دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران" دارد که می‌گوید یکی از دلایل وقوع اعتراض در ایران این است که حکومت پهلوی عموم اقتصاد و بازار را دست بهایی‌ها و یهودیان سپرد، مسلمان‌ها را از بازار بیرون کشیده و منابع را بیشتر به آنها سپرده و مجوزها را به این‌ها می‌دهند و به جای تجار مسلمان، قدرت را بین این‌ها تقسیم می‌کند لذا ما از این جهت و از این نگاه فرقه‌ای بودن حاکمیت پهلوی باید توجهی ویژه داشته باشیم، زیرا می‌بینید بعدا بین این‌ها غیر از علی اسلامی برادر معترض محمدرضا یک نفر مسلمان پیدا نشد و سلوک مسلمانی در این‌ها جریان ندارد. اگر دارد آنقدر کم‌رنگ و کم رمق است که خیلی جدی نیست. این یک جنبه.

    نقش پهلوی اول در تخریب قبور ائمه بقیع
    «...در ماجرای بقیع نیز وقتی وهابیون بخشی از قبور متبرکه ائمه - علیهم‌السلام - را در مدینه و مزار حضرت خدیجه(س) و ابوطالب(ع) را در مکه را تخریب کردند، تجمعاتی در ایران برپا شد، مکاتبات فراوانی صورت گرفت، علما اعتراض کردند و دولت ایران نماینده‌ای را به‌عنوان اعتراض به عربستان فرستاد که سیاست‌های اعتراضی ایران را پی‌گیری کند. این نماینده، آقای عین‌الملک هویدا بود! جالب این است که وقتی وهابی‌ها در قبور مدینه را به‌‌طور کامل تخریب کردند، آقای صاحب‌الفصول با ملک عبدالعزیز ملاقات کرد. ملک عبدالعزیز می‌گوید که بیش از خود وهابی‌ها عین‌الملک است که اصرار دارد تخریب کنیم؛ هویدا بیشتر موثر بود در تحریک وهابی‌ها که شما این کار را انجام دهید، هیچ کس نمی‌تواند کاری انجام دهد. آیا این نماینده دولت شیعی بود؟! بنابراین دولت ایران در این زمان از این‌گونه قضایا به‌طور ضمنی حمایت می‌کرد و هیچ مخالفت جدی با این اقدامات نداشت. در داستان فلسطین هم با سیاست‌های انگلستان هماهنگ بود. البته در جاهایی ممکن است که وزیر خارجه مثل باقر کاظمی یکی-دو تا اعتراض داشته باشند اما سیاست عمومی حمایت از اهداف انگلستان در منطقه است.
    بهائی‌ها در دوره‌های مختلف حکومت پهلوی‌ها حضور فعال و موثر دارند؛ چه بهایی‌های شناخته‌شده و چه بهایی‌های ناشناخته. خانواده هویدا یکی از آنهاست. البته فروغی جای سوال و تحقیق دارد؛ چون اینها سابقا یهودی بوده‌اند و بعد مسلمان شده‌اند. مساله پیوند اینها با بهاییت بسیار جدی و عمیق است.

    [شیخ عبدالرحیم صاحب فصول حائری (1256 - 1327 ه. ش) از علمای تهران و بنیانگذار جامعه اخوان اسلامی نوه آیت الله محمد حسین اصفهانی صاحب کتاب مشهور "الفصول" در علم اصول فقه که بواسطه تالیف این کتاب خاندانش به این اسم ، مسمی می گردند]
    [حبیب الله عین الملک، پدر امیر عباس هویدا که سالها سفیر ایران در لبنان و عربستان و دیگر کشورهای عربی و زمانی سرپرست محفل بهاییان بود. وی در شکل گیری سلطنت آل سعود سهم داشت.]

    اعتراف ملک عبدالعزیز به نقش سفیر بهایی رضاخان در تخریب قبور ائمه بقیع
    حجت الاسلام رسول جعفریان در یادداشتی با اشاره به داستان ملاقات شیخ عبدالرحیم صاحب فصول با ملک عبدالعزیز سعودی با استناد به مقاله ای از شماره دوم مجله "خرد" در سال 1328 به این موضوع پرداخته است: «در ملاقات دوم آیت الله فصولی حائری خطاب به عبدالعزیز گفتند: آیا تمام اصلاحاتی که منظور داشتید تمام شد، فقط خراب کردن قبور ائمه بقیع مانده بود؟
    گفتنی است که این ملاقات و در واقع این سفر حج یکسال بعد از ماجرای خراب کردن قبور بقیع بوده که هنوز آثارقبور باقی بود و اگر آن سال مبادرت به ترمیم نمی‌شد امروز هیچ اثری از محل قبور باقی نبود. عبدالعزیز در پاسخ گفت: راست می‌گویی، ولی اینکار را من نکردم. این عمل به تحریک سفیر ایران (که مسلمان نبوده و یکی از مسالک فاسد را داشته) انجام شد. (اشاره او به پدر هویدا یعنی میرزاحبیب الله پسر آقا رضا قناد شیرازی بهایی بود که آن زمان در جده مقیم بود و سرپرستی حجاج را داشت) آیت الله فصولی ضمن تأکید بر این که این شخص دشمن مذهب شما و ماست از او می‌خواهد تا به این امر رسیدگی کند. ملک قبول کرده و وعده می‌دهد که صورت قبور را تجدید کند. و چنین کرد، چنان که تا حال باقی است.»
     
  • +وابستگی رضاخان به بیگانگان از دیدگاه امام خمینی (ره)

    کودتای اسفند 1299 با تحقق انقلاب اسلامی در سال 1357 مورد نفی و انکار قرارگرفت. آن حرکت، سرآغاز سرکوب اندیشه های دینی و سنتی و این انقلاب سرآغاز احیای دین و تقویت آن در جامعه ایرانی بود. رهبر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)، تحولات از کودتا به بعد را با تمام وجود تجربه کرده و ابعاد آن را دریافته بود. به همین دلیل، آگاهی های مستقیم و تجربه های عینی قابل ملاحظه ای از آن روزگار داشت.
     
    نخستین برخورد امام با دولت رضاخان
    نخستین مورد برخورد امام با دولت رضاخان، سه سال پس از سقوط این دولت است. امام در 15 اردیبهشت سال 1323 ش اطلاعیه ای انقلابی صادر و ضمن آن مردم و روحانیان را دعوت به قیام برای خدا و مبارزه با بدعتها و ظلمهای رضاخانی کرده است در این اعلامیه  فهرستی از تلاشهای ضدمذهبی دشمن و راه مبارزه با آنها آمده و به فحشا و فساد، از بین بردن مدارس دینی و موقوفات آنان، ترویج کتابهای ضدشیعی کسروی و... اشاره شده است.
    بخشی از اعلامیه امام، پس از اشاره به قیام برای خدا چونان موسای کلیم، چنین است: «قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بی سواد، رضاخان را بر یک گروه چند میلیونی چیره می کند که حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند. قیام برای نفع شخصی است که الان هم چند نفر کودک خیابانگرد را در تمام کشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حکومت داده. قیام برای نفس اماره است که مدارس علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده، قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد کرده و نفس از هیچ کس درنمی آید. قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زنهای عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون درمملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخنی نمی گوید... هان ای روحانیین اسلامی! ای دانشمندان دیندار!... امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید؟ همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی احمد کسروی بی سروپا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له الفداء آن همه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شماها صادر نشد. امروز چه عذری در محکمه خدا دارید؟ ...» (یازده جمادی الاولی 1363ق. صحیفه نور جلد 1، ص 21)
     
    دیدگاه امام (ره) درباره رضاخان و کودتای اسفند 1299
    احمد کسروی در دوره رضاخان کتب ضدشیعی خود را منتشر می کرد که مورد اعتراص امام قرار گرفت امام درباره تجربه های خود از آن دوره، با تأکید بر اینکه شاهد آن مسائل بوده، بارها سخن گفته؛ ازجمله می گویند: «این خونریزیهایی که در این پنجاه سالی که ما یاد داریم و چه تلخیها در ذائقه ما هست از این پنجاه سال، و کسی از شما، یا هیچ یک از شما، تمام این قضایایی که دراین پنجاه سال سلطنت غیرقانونی این روسیاهها منعقد شده است [ به یاد ندارد...].
    ما که سنّمان به کهولت رسیده است، مُشاهدِ این سیاه بختیهای مردم و این جنایات و این کشتارهایی که این قداره بندهای غیرصالح انجام دادند [ بودیم]. از اول که آن کودتای اول واقع شد و ما آن وقت در اراک بودیم، ... نمی توانیم تلخیهای آن روزها را برای شما تشریح کنیم. اینها به طور اطمینان در تواریخ محفوظ است و ان شاءالله به انقراض این دودمان سیاهرو، تاریخها بیرون می آید و نوشته ها بیرون می آید؛ و ان شاءالله شماها ببینید؛ و اگر ماها و شماها ندیدیم نسلهای بعد خواهند دید، اگر بتوانند تشریح کنند آن جنایاتی که آن مرد کرد؛ چه خونها ریخت، چقدر علما را اسیرکرده؛ چقدر به اسم اتحاد شکل به این ملت بیچاره فشار آوردند، و چقدر مظلومها راکتک زدند، و چقدر علما را هتک حرمت کردند و چقدر عمامه ها را از سر اهل علم برداشتند.» (صحیفه نور، جلد 9 ص 298)
     
    رضاخان و فریب اذهان عمومی با اقدامات به ظاهر مذهبی
    تحلیل امام از سیاست کلی رضاخان بر این پایه است که وی مزدوری بوده است که انگلیسیها وی را به قدرت رساندند. به اعتقاد امام، وی ابتدا کوشید تا از طریق سالوسی و ریاکاری عامه مردم را به خود جذب کند و پس از آنکه قدرتش مستحکم شد به مبارزه با دین و مذهب پرداخت. امام در این باره می فرماید: «ابتدا با ظاهر مقدّسی [ مقدس] و علاقه به اسلام، علاقه به روضه حضرت سیدالشهداء، این طور علاقه را به او نشان دادند و او هم خوب عمل کرد... ابتدائاً با این سلاح وارد شد در کشور ما؛ یعنی آوردندش در کشور ما. با قلدری، آنها [ را] که مراکز قدرت بودند کنار گذاشت و عشایر را و کسانی را که قدرتی در ایران داشتند، آنها را با قلدری و نقشه شکست داد... نقشه دوم این بود که اسلام را هر چه می تواند از آن قیچی کند... روحانیون را منزوی کردند و از هر جا هم که یک صدایی از آنها بلند می شد و یک قیامی می کردند آن را خفه می کردند.» ( 18 شهریور 60)
    تجربه روی کار آوردن رضاخان باتوجه به عدم کفایت وی و آلت دست بودن او، انسان آزاده ای چون امام را خشمگین کرد. ایشان در این باره می فرماید: «از آن روزی که رضاشاه به امر انگلستان حمله کرد بر ایران و کودتا کرد، اولش اشخاص با اطلاع می فهمیدند؛ و بعد هم شروع کرد به اراذلی و اوباشی...» (23 اردیبهشت 57)
    «در این عصری که من درک کردم و گمان دارم هیچ یک از آقایان درک نکرده اید[ وعصر] ابتلای به رضاخان است که انگیسیها آن وقت رضاخان را آوردند و کودتا درست کردند و مسلّط کردند رضاخان را بر ملّت.[ او] مأمور اجرای مقاصد اجانب بود... و خدا می داند در زمان آن پدر [ چه] کشیدیم...» (17 مهر 57)
     
    دیدگاه امام (ره) در مورد سیاستهای فرهنگی رضاخان
    «آن روز که رضاخان با دستیاری اجانب روی کار آمد، مأموریت یافت که با سرنیزه و قلدری تمام مراسم اسلامی را تعطیل کرده احکام نورانی قرآن و آثار رسالت را محو و نابود سازد.» (صحیفه نور، جلد 4 ص 482)
    «رضاخان را اول انگلیسهای جنایتکار، انگلیسهای غیرصالح که اسلحه در دستشان بود، رضاخان را اسلحه دار کردند؛ و این آدم ناشایسته بی اصل را با اسلحه آوردند و مسلط کردند بر مردم؛ و چه جنایاتی، چه جنایاتی در این مدتی که آن مرد سیاهروروی کار بود [ واقع شد که] نمی شود تشریح کرد. (همان ص 298)
    «از آن طرف، در این پنجاه سالی که ما یاد داریم، در این پنجاه سال عزای ایران، در این پنجاه سال مصیبت ایران که از این خاندان روسیاه به این ملت وارد شد، این انگلستان بشردوست دمکراتِ امضاکننده اعلامیه حقوق بشر، به حسب اقرار خودش، رضاشاه را به سلطنت رساندند و قریب بیست سال ماها در زحمت بودیم و ملت اسلام در زحمت بود؛ و محو آثار شریعت را می خواست بکند. البته موفق نشد اما بنا بر این بود. (29 بهمن 56)
    «شما شاید کم از شما باشد که زمان رضاخان را درک کرده باشد. قضیه آمدن رضاخان به تهران و کودتای رضاخان یک امر عادی نبود که مِنْ باب اتفاق یک نفر آدم مثلاً عامی لشکری بیاید و کودتا کند و دنبالش هم آن طور اعمال باشد... ابتدا این را آوردند و کلمه به کلمه، آن طور که انسان حدس می زند، به او برنامه دادند و راه نشان دادند. (18 شهریور 60)
    «رضاخان را آن وقت انگلیسیها آوردند، چون آن وقت زور آنها بیشتر بود. آنها رضاخان را آوردند؛ چنانچه جنگ عمومی که پیدا شد، در رادیو دهلی انگلیسیها اعلام کردند به اینکه ما رضاخان را آوردیم و به سلطنت رساندیم و چون خیانت کرد، او را بردیم. (23 تیر 58)
     
    عدم مشروعیت پهلوی به دلیل برقراری نظام کودتایی و سرنیزه
    امام کودتا را به دلیل نوع برخوردش با مردم، که براساس قلدری و تکیه بر سرنیزه بود، نمی پذیرفت و طبعاً تبعات آن را هم که انحلال قاجاریه و تشکیل دولت پهلوی بود، قبول نمی کرد. در واقع، امام اساس نظام پهلوی را بر پایه قلدریهای رضاخان می دانست و به همین دلیل آن را رد می کرد. امام در این باره می گوید: «اول که رضاخان آمد روی کار، با کودتا آمد و تهران را گرفت و همه کارهایی که رضاخان کرد کارهای سرنیزه ای بود. اصلاً به ملت کسی اعتنا نداشت؛ چنانچه حالا هم به ملت، اینها اعتنا ندارند. از اول که او آمد روی کار، آن را من یادم هست، ازوقتی که او آمد، شاید شما هیچ کدام یادتان نباشد اکثراً البته لکن خوب، من شاهد قضایا بودم. من یادم هست همه را. ایشان کودتا کرد و آمد تهران؛ و ابتدا هم خیلی اظهار دیانت و اظهار اسلامیت [می کرد] و در ماه محرم در شبهای ماه محرّم گاهی می گفتند پابرهنه این طرف، آن طرف می رود برای عزاداری؛ و همه این تکیه هایی که در تهران برپا بود ایشان می رفت این تکیه ها، و پیش صاحب تکیه ها اظهار اسلامیت و اظهار ایمان می کرد، تا وقتی که پایش یک قدری مستقر شد.ابتدایش این طور بود تا وقتی که حکومتش یک حکومت مستقری شد. آن وقت که حکومت مستقر شد، دست به نیزه و سرنیزه برد و کوبید همه اقشار ملت را... با سرنیزه آمد و با سرنیزه مجلس درست کرد بدون اینکه ملت اصلاً اطلاعی ازوکلایش داشته باشد. » (30 آبان 1357)
    امام در ادامه، درباره عدم مشروعیت حکومت سرنیزه ای پهلوی که همچنین با زور سرنیزه، مجلس مؤسسان را برای تغییر سلطنت درست کرد، می فرمایند:
    «پس، آن مجلسی که او درست کرد یک مجلس غیرقانونی، غیرملی، [و] برخلاف قانون اساسی بود. آن مجلس برخلاف قانون اساسی آمد رضاشاه را نصب کرد به سلطنت و [ قاجاریه را] خلع کرد؛ یعنی مجلس مؤسسان درست کردند، آن هم با سرنیزه. سلسله پهلوی را به سلطنت نصب کرد و خلع کرد سلطنت سابق را. این طرز آمدن سلسله پهلوی روی کار و اصل اساس سلطنت پهلوی.» (30 آبان 57)
    «ما شاهد قضیه بودیم که این موادی که [ قانون اساسی] درست شد و اینها را به این سلطنت منحوسه رساند با سرنیزه بود، با سرنیزه رضاخان بود. نه اینکه مردم مجلسی درست کردند و یک چیزی و... مردم اختیاری نداشتند؛ سرنیزه این کارها را درست کرد.» (2 خرداد 57)
    «مجلس ما که از اول هم مجلس نبود. خوب، ما تاریخ اینها را داریم؛ من خودم تاریخ اینها هستم. من یادم هست از آن وقتی که رضاشاه آمد و کودتا کرد تا حالا؛ همه این مسائل من یادم هست. مجلس مؤسسانتان را من یادم هست که با سرنیزه درست شد! » (2 آبان 57)
    «همه آن باب، با سرنیزه بود؛ با سرنیزه، مجلس درست کردند؛ با سرنیزه، حکم کردند که باید خلع کنید قاجاریه را؛ با سرنیزه گفتند باید نصب کنید رضاشاه را. قضیه همه اش سرنیزه بود.» (26 آبان 57)

     

  • +راه‌آهن برای مردم ایران یا منافع انگلستان؟

    روی کارآمدن رضاخان در ایران و انقراض سلسله قاجار آثار و تبعات فراونی در کشور داشت که یکی از بدیهی ترینِ این آثار، تغییر چهره ی ایران بود. رضاخان جریان نوسازی و به اصطلاح مدرنیزاسیون از بالا را در ایران هدایت می کرد که البته نادرست بودن بسیاری از این سیاست‌ها و دیکته شده بودن اینها از جانب دولتهای بیگانه را نمی توان کتمان کرد.
    تأسیس راه‌آهن سراسری در ایران که با عنوان "پایدارترین یادگار سیاست صنعتی رضاشاه" و به عنوان یکی از بزرگترین خدمات او به کشور معرفی می شود؛ وضعیتی مشابه ارتش نوین دارد و انتخاب مسیر برای احداث راه‌آهن هیچ یک از خصلت های نظامی، ارتباطی و تجاری لازم برای تأسیس هر راه آهنی را ندارد.
    بحث بررسی و تحقیق دقیق پیرامون مسئله راه آهن سراسری ردپای انگستان در تأسیس راه آهن در این مسیر را بارز و مشخص می کند.
    انگستان که از دیرباز از طرق مختلف مانند امتیاز رویترز به فکر تأسیس راه آهن در این مسیر افتاده بود که وجود پادشاهی دست نشانده مانند رضاخان را برای عملی کردن آرزوی دیرینه خود مناسب می دید و به صورت غیر مستقیم به هدف خود در این زمینه دست یافت.
    بنابراین اقدامات رضاخان در توسعه و مدرن سازی ایران اولاً نوعی از خودبیگانگی و نفی بسیاری از سنت ها و روش هایی بود که لزوماً همه آنها ناکارآمد نبودند و جدا از این مسئله آثار و تبعات منفی برای کشور داشت.
    لباس متحد الشکل و کشف حجاب هیچ مانعی در برابر حرکت کشور به سمت صنعتی شدن ایجاد نمی کرد و حفظ فرهنگ و سنت ایرانی و اسلامی می توانست در کنار صنعتی شدن و مدرن سازی قرار گیرد. در ثانی این مدرن و اروپایی شدن خود متکی به درخت کنهه و پوسیده‌ی استبداد و دیکتاتوری پادشاهی بود و نکته سوم و مهم تر نقش انگستان در این تغییر و اصلاحات در ایران است.
    پادشاه کم سواد و مستبدی که تمام موجودیت و بقای خود را در یک قدرت بیگانه می بیند و خود هیچ اطلاع و شناختی از توسعه و مدرنیسم ندارد، چاره ای جز عمل کردن به نسخه دیکته شده انگستان ندارد. انگستان نمی توانست به راحتی در ساختاری که هیچ شناختی از آن ندارد نفوذ کند، در عوض به راحتی می توانست افراد و وابستگان خود را در ساختار و بروکراسی جدیدی که به شیوه ای غربی بنا شده بود به کار گیرد.
     
    راه‌آهن برای مردم ایران یا منافع انگلستان؟ 
    تأسیس راه آهن در ایران یکی از آرزوهای دیرینه ایرانیان و از زیرساخت های مهم در راه صنعتی شدن کشور به حساب می آمد و بدون شک خبر تأسیس راه آهن در ابتدای روی کارآمدن رضاخان موجی از امید و شادی را در بین مردم ایجاد کرد.
    اما سؤالی که با بررسی شواهد و اسناد در اذهان ایجاد می شود این است که تأسیس راه آهن در این مسیر با صرف هزینه های گزاف چقدر تأمین کننده منافع مردم ایران بود؟ و آیا انتخاب مسیری دیگر برای تأسیس راه آهن و یا احداث جاده مناسب، صرفه اقتصادی و نظامی بیشتری برای ایران به دنبال نداشت؟ و سؤال مهم و اساسی اینکه آیا طرح و نقشه تأسیس راه آهن در این مسیر توسط خود رضاخان و کارشناسان ایرانی تهیه شده است یا دولت های خارجی؟
     
    چگونگی تصویب طرح راه آهن و ساخت آن
    سال 1304 هجری شمسی بود که دولت ایران تصمیم گرفت تا به وسیله ی احداث خط راه آهن، دریای خزر را به خلیج فارس متصل کند. به همین منظور قانون مربوطه در 9 خرداد آن سال در مجلس شورای ملی به تصویب رسید. 
    طبق قانون مجلس شورای ملی هزینه طرح احداث راه آهن شمال جنوب باید بدون کمک خارجی تأمین می شد که مقرر شد این هزینه از طریق گرفتن دو ریال مالیات از هر سه کیلو قند و شکر وچایی که وارد یا تولید می شود، تأمین شود. و باقیمانده ی هزینه ها از طریق بودجه ی عمومی تأمین گردد.
     
    مسیر عبور راه آهن سراسری شمال جنوب
    خط شمال از بندر گز (امام خمینی فعلی) در ساحل جنوب شرقی دریاچه خزر آغاز می شود و از بین دشت و با عبور از جنگل به شهر ساری می رسید و با عبور از گدوک و جلگه خوار و ورامین به ایستگاه تهران ختم می شد. خط منتهی به جنوب نیز از بندر شاهپور آغاز و با عبور از پل های متعدد بویژه پل کارون به بخش کوهستانی می رسید. بعد از عبور از تونل های پی در پی به فلات مرکزی وارد می شود و بدون عبور از شهر های مهمی مثل اصفهان و شیراز به تهران ختم می شود. 
    تاریخ شروع به کار این طرح در سال 1306 بود که بعد از 11 سال یعنی در سال 1317، با هزینه ای بالغ بر سی میلیون لیره ی انگلیسی به دست رضا شاه افتتاح شد.
     
    ویژگی‌های لازم برای تأسیس راه‌آهن
    برای یافتن پاسخ سوال های مطرح شده باید به ویژگی ها و خصلت های لازم برای تأسیس خط راه آهن اشاره کرد؛ بر اساس نظر کارشناسان احداث راه آهن در هر مکانی باید حداقل یکی از این سه خصلت استراتژیکی (منظور دفاعی و نظامی)، اقتصادی (ترانزیت بین المللی و معاملات بازرگانی) و ارتباطی را برای مردم آن منطقه داشته باشد. با بررسی راه آهن سراسری در ایران هیچ یک از این سه خصلت در آن دیده نمی شود.
     
    عدم رعایت سه خصلت لازم برای تأسیس راه‌آهن
    عدم وجود خصلت اقتصادی و ارتباطی در راه آهن شمال جنوب
    در زمان احداث راه آهن، هفت شهر مهم کشور از لحاظ جمعیت و ارزش اقتصادی، غیر از تهران عبارت بودند از تبریز، اصفهان، مشهد، همدان، شیراز، رشت و کرمانشاه که مسیر راه آهن شمال جنوب هیچ یک از این شهرهای مهم را به هم مرتبط نمی کرد و بیشتر از شهر های کوچک و غیر مهم عبور می کرد.
    علاوه بر این منتهی الیه شمال این خط آهن به بندر گز- که نقطه ای بن بست بود- و در جنوب به خورموسی ختم می شد که به علت نزدیکی به مرز خشکی عراق از لحاظ نظامی و استراتژیک غیر مناسب بود. 
    مسیر راه آهن باید به گونه ای انتخاب شود که بعد از عبور از شهر ها و نقاط پرجمعیت اقتصادی کشور به دو نطقه ی انتهایی «آزاد» متصل شود تا ارتباط بین المللی با نقاط اقتصادی کشور تأمین گردد.
     انتخاب مسیر راه آهن به این طریق در بسیاری از کشور های دنیا مرسوم است، به طوری که هر یک از خطوط راه آهن در کشور های آمریکا و کانادا، شهر های مهم مسیر خود را، به دو نطقه ی انتهایی آزاد در اقیانوس کبیر و اطلس متصل می کنند.
    ترتیب احداث راه آهن از طریق این مسیرهم از لحاظ مرتبط کردن شهر های مهم و هم از لحاظ صرفه ی اقتصادی فاجعه آمیز بود.
    دروازه های ورود و خروج ایران در آن زمان به لحاظ ورود و خروج مسافر و کالا در شمال، تبریز (برای ارتباط بوسیله ی شوسه و راه آهن به اروپا از طریق روسیه و ترکیه) و بندر انزلی (انتهای خط کشتی رانی شوروی) بودند. بنابراین باید یکی از این دو شهر که نقاط آزاد بودند به عنوان نقاط انتهایی انتخاب می شدند.
    به این ترتیب احداث راه آهن از طریق این مسیر هم از لحاظ مرتبط کردن شهر های مهم و هم از لحاظ صرفه ی اقتصادی فاجعه آمیز بود و سطح زندگی عمومی مردم ایران را کاهش می داد زیرا که هزینه ی آن از طریق ما یحتاج روزانه ی مردم (قند و چایی و شکر) تأمین می شد. 
     
    خصلت نظامی در راه آهن
    اما در رابطه خصلت نظامی و استراتژیکی این خط آهن عده ای انتخاب این مسیر را بیشتر به خاطر منافع نظامی حاصل از احداث آن برای کشور می دانستند. الول ساتن در کتاب خود به همین موضوع اشاره می کند: « منظور از ساختن این راه آهن رعایت جنبه ی سوق الجیشی و نظامی است که قادر باشند با آن در مواقع مقتضی از مازندران و تهران قشون و مهمات را به جنوب برسانند..»
     
    برای بررسی مسیر کلی راه آهن سراسری هیچ یک از سازمان های نظامی مورد مشورت قرار نگرفتند. 
    این استدلال درست به نظر نمی رسد زیرا که در جنوب غربی ایران خطر عمده ای که دولت را وادار به ساختن راه آهنی پر خرج با آن طول و تفصیل کند به چشم نمی خورد. بیشتر افرادی که می توانستند در جنوب مشکلاتی ایجاد کنند توسط دولت سرکوب شده بودند و عشایر و ایلات آن منطقه بدون وجود راه آهن هم از طریق راههای مختلف قابل کنترل بودند و ساختن راه آهن با آن همه دردسر و هزینه برای سرکوب عشایر اصلاً به صرفه نبود.
    در آن تاریخ دو سازمان نظامی مجاز بودند که وضع راه آهن را مورد بررسی قرار دهند؛ رکن سوم ستاد کل ارتش از لحاظ طرح های عملیانی و دانشگاه جنگ از نظر آکادمیک. سرهنگ غلام رضا مصور رحمانی یکی از متخصصین نظامی در کتاب خود به این موضوع اشاره می کند و بعد از بررسی های دقیق، می گوید« در رکن سوم ستاد کل ارتش کوچکترین اثری در اینکه این این رکن در بررسی مسیر راه آهن و دادن نظریه در آن باب شرکت داشته وجود نداشت.» همچنین دانشگاه جنگ هم بعد از یک هفته تحقیق و بررسی و مسافرت با راه آهن نتایج قابل توجهی را اعلام کردند:
     
    1- برای بررسی مسیر کلی راه آهن سراسری هیچ یک از سازمان های نظامی مورد مشورت قرار نگرفته اند.
    2- پایان دادن مسیر راه آهن به بندر گز، بررسی نظامی آن را از لحاظ ایران ناچار متوجه همسایه ی شمالی می ساخت که در آن اولاً تصور ادراک عمل تعرضی ایران بلا مفهوم و غیر قابل بحث شمرده می شد. ثانیاً تصور اینکه همسایه ی شمالی، ایران را از طریق گرگان مورد تعرض قرار دهد از نظر نظامی غیر قابل قبول و مباین با موازین عقلی به نظر می رسید.
     
    مخالفت دکتر مصدق با تأسیس راه‌آهن
    در زمان مطرح شدن بحث راه‌آهن در مجلس شورای هم مخالفت هایی با این طرح از جانب دکتر مصدق صورت پذیرفت که وی در کتاب خاطرات خود شرح ماجرا این چنین بیان می کند: « در جلسه 2 اسفند 1305 مجلس شورا گفتم برای ایجاد راه دو خط بیشتر نیست: آن که ترانزیت بین‌المللی دارد ما را به بهشت می‌برد و راهی که به منظور سوق‌الجیشی ساخته شود ما را به جهنم و علت بدبختیهای ما هم در جنگ بین‌الملل دوم همین راهی بود که اعلیحضرت شاه فقید ساخته بودند... و اکنون آنچه از این راه‌آهن ایران عاید می‌شود  مبلغی در حدود دویست وهشتاد میلیون تومان است که پنجاه و پنج درصد آن صرف هزینه‌های اداری که پانزده هزار کارمند و بیست هزار کارگر از آن استفاده می‌کنند و چهل و پنج درصد بقیه به مصرف تعمیرات رسیده است و از بابت سود سرمایه و استهلاک دیناری عاید دولت نشده و باری است که باید به دوش مالیات دهندگان گذارده شود. ساختن راه‌آهن در این خط هیچ دلیلی نداشت جز اینکه می‌خواستند از آن استفاده سوق‌الجیشی کنند و دولت انگلیس هم در هر سال مقدار زیادی آهن به ایران بفروشد و از این راه پولی که دولت از معادن نفت می‌برد وارد انگلیس کند. ... در آن روزهایی که لایحه راه‌آهن تقدیم مجلس شده بود دولت از عواید نفت چهارده میلیون و به تعبیر امروز در حدود دویست میلیون تومان ذخیره کرده بود که من پیشنهاد کردم آن را صرف ایجاد کارخانه قند بکنند و از خرید بیست و دو میلیون تومان قند در سال که در آن وقت وارد کشور می‌شد بکاهند... چنانچه در ظرف این مدت عواید نفت به مصرف کارخانه قند رسیده بود رفع احتیاج از یک قلم بزرگ واردات گردیده بود و از عواید کارخانه‌های قند هم می‌توانستند خط راه‌آهن بین‌المللی را احداث کنند که باز عرض می‌کنم هر چه کرده‌اند خیانت است و خیانت» 
    استاد جامعه شناسی دانشگاه کالیفورنیا "جان فوران" در کتاب "مقاومت شکننده" که در آن به بررسی تاریخ تحولات اجتماعی ایران می پردازد؛ به عنوان ناظری بیرونی ارزیابی خود از راه آهن را اینگونه می نویسد: «بخش عمده توسعه منابع دولتی صرف طرح های زیربنایی شد که بارزترین آنها راه آهن سراسری بود. احداث این خط‌آهن 850 مایلی سراسری در واقع به هدر دادن منابع بود؛ طرحی پرهزینه که پیامدهای ناگوار چندی داشت. تورم زا بود، هدف های اقتصادی چندی نداشت و از هیچ یک از شهرهای عمده کشور [جز تهران] عبور نمی کرد، سطح زندگی عمومی را پایین می آورد چون هزینه آن از طریق مالیات قند و چای تأمین می شد. احداث هر مایل راه آهن 35 هزار پوند استرلینگ هزینه بر می داشت؛ در حالی که احداث جاده های ماشین رو با یک تا یک و نیم درصد این هزینه امکان پذیر بود.»
    بنابراین تأسیس راه آهن در این مسیر هیچ یک از سه خصلت نظامی، اقتصادی و ارتباطی را برای مردم ایران به همراه ندارد، البته این دلیل نمی شود که به صورت کلی منافع حاصل از راه آهن سراسری در ایران را نفی کنیم، اما جواب این سؤال که چرا راه آهنی با این همه هزینه در مسیری تأسیس می شود که کمترین نفع را برای کشور به همراه داشته باشد را باید در دخالتها و منافع قدرت های خارجی جستجو کرد.
     
     
    تأسیس راه‌آهن شمال جنوب؛ آرزوی دیرینه‌ی انگستان
    انگلستان از مدتها قبل از این در آرزوی تأسیس راه آهن شمال جنوب در ایران بود و یکی از موارد شاخص امتیاز رویترز، تأسیس راه آهن در این مسیر بود. به طوری که بیشتر بندهای این قرارداد مسئله راه آهن را تحت الشعاع قرار می داد. بند دوم این قرارداد مستقیماً به موضوع راه آهن اشاره می کند: «دولت علیه ایران از برای مدت هفتاد سال امتیاز مخصوص و انحصاری و قطعی راه آهن بحر خزر را الی خلیج فارس به بارون جولیوس دو رویتر و به شرکاء یا به وکلای او عطا و واگذار می نماید و همچنین به ایشان حق مخصوص و انحصاری و قطعی می دهد که هر شعبات راه آهن که مناسب بدانند خواه به جهت اتصال ولایات و شهرها در داخله خاک ایران به جهت اتصال راههای ایران به راههای آهنی ممالک خارجه از هر نقطه از نقاط سر حدات رو به فرنگستان و هندوستان بسازند و به کار بیندازند.»
    اما انگلستان به دلیل مخالفت هایی که با قرارداد رویترز شد نتوانست به این هدف خود برسد و برای همین این موضوع بار دیگر در زمان احمد شاه مطرح می شود که وی در جواب انگستان می گوید: «راه آهنی که به صلاح و صرفه ایران است، راه آهنی است که از دزداب (زاهدان فعلی) شروع می‌شود و مسیر آن به اصفهان و تهران باشد و از آنجا به اراک و کرمانشاه متصل شود، یعنی از شرق به غرب ایران، چنانکه از زمان داریوش هم راه تجارت هندوستان در آسیا و سواحل مدیترانه همین راه بوده است و این راه برای ملت ایران ‌‌نهایت صرفه را از لحاظ تجارت خواهد داشت.»
    از طرف دیگر ایران منطقه مهم و استراتژیکی برای انگلستان و حفظ مستعمره اش یعنی هند به شمار می آمد؛ ایران یکی از دروازه های حمله به هند به شمار می رفت که انگستان با نفوذ و کنترل بر ایران می توانست هند را از شر بسیاری از تهدیدات حفظ کند. همسایگی ایران با روسیه رقیب دیرینه‌ی انگستان در ایران و انقلاب بولشویکی در این کشور حساسیت موضوع را برای انگلستان دوچندان می‌کرد.
     
    هدف اصلی انگلستان از تأسیس این خط‌آهن
    در حقیقت هدف اصلی در ایجاد راه آهن سراسری شمال جنوب، دفاع استراتژیکی هندوستان در قبال تعرض احتمالی روسیه بود. این خط آهن به گونه ای طراحی شده بود که دولت انگستان که تسلط بر دریا ها را دارا بود، نیروهای خود را به گوشه ی شمال خلیج فارس برسانند و سپس در حداقل زمان ممکن آنها را از طریق راه آهن سراسری ایران به جنوب شرق دریای خزر سوق دهند، تا بتوانند در منطقه ی گرگان متمرکز شوند. 
    این راه آهن با مسیر معینه ی خود می توانست اولین عناصر نظامی انگستان را در ظرف چهل و هشت ساعت از جنوب غربی خلیج فارس به گرگان برساند، منطقه ای که جهت دفاع از هندوستان از طریق قطعِ خطِ عقب نشینی ارتش متعرّض به هندوستان در منطقه ی مشهد – هرات، اهمیت استراتژیکی را برای انگستان ایجاد می کرد .
    این خط آهن علاوه بر اینکه به انگستان اجازه می داد تا در صورت لزوم از نیروی نظامی خود به بهترین وجه استفاده کند، فکر تعرض به هندوستان را برای حریف کاملاً تأمل آمیز می ساخت.
    سرهنگ غلام رضا مصور رحمانی در مورد چگونگی انشاء مسیر راه آهن اینگونه می گوید: «بنا بر اظهار یکی از کارمندان با سابقه ی وزارت راه، منشاء اصلی مسیر راه آهن سراسری منحصر به یک برگ کاغذ آبی رنگ بود که روی آن خطی از منتهی الیه شمال غربی خلیج فارس به تهران و جنوب شرقی بحر خزر کشیده شده بود بدون اینکه جزئیات در آن مشخص باشد. آن صفحه ی کاغذ را سفیر انگلیس به رضاه شاه داده بود و رضا شاه به دست خود آن را برای عمل مستقیماً به وزیر راه داد»
     
    اعتراف محمدرضا پهلوی: پدرم راه‌آهن را فقط برای جلب رضایت انگلیسها ساخت
    نکته جالب اینجاست که خود محمد رضا پهلوی نیز این اقدام پدر خود را خیانت و به خاطر جلب رضایت انگلستان می داند. دکتر مصدق در گوشه ای از خاطرات خود از قول محمدرضا پهلوی اینگونه نقل می کند: «بخاطر دارم روزی با کمال جسارت در حضور من اظهار داشت که پدرم در این کار [احداث راه‌آهن] خیانت کرده است. وقتی از وی دلیل خواستم گفت پدر من راه‌آهن سراسری را فقط برای جلب رضایت انگلیسها که میخواستند به روسیه حمله کنند ساخته است. از او پرسیدم که به عقیده‌ی او آیا باید پدرش راه‌آهن را در مسیر دیگری احداث میکرد؟ جواب او این بود اصلاً پدرم نباید راه‌آهن احداث میکرد و ایران احتیاجی به راه آهن نداشت».
    تأیید کننده ی این نظر صحبت های لرد کترزین نایب السطنه ی هندوستان، در مجلس عوام انگستان بر سر مسئله ی راه آهن ایران است: «در مدت 20 سال تأیید کردند که هندوستان باید محاط باشد، در یک حلقه کوه‌ها و صحرا‌ها که بدون تلفات زیاد و پول، غیرقابل عبور باشد. این سیاست، هندوستان را از هر حمله‌ای حراست کرده و هیچ ملتی حق عبور از این منطقه حمایت شده را نداشت؛ اما اگر این راه آهن، راه آهن غربی- شرقی ایران ساخته می‌شد، آن وقت تمام آن سیاست به خطا بوده و به ما می‌گویند، این اصول را نپذیرید که سیاست حقیقی هند عبارت است از باز کردن سرحدات آن به طرف مغرب».
    بنابراین هزینه گزاف و تلاش و کوشش فراوان کارگران ایرانی بیشتر از اینکه تأمین کننده منافع مردم ایران باشد، تأمین کننده منافع انگستان بود و این کشور به شیوه‌ی غیر مستقیم و از طریق دست نشانده خود یعنی رضاخان توانست به آرزوی دیرینه خود یعنی تأسیس راه آهن سراسری شمال جنوب برسد.
     
  • +خیانتهای پهلوی اول از زبان دکتر مصدق

    تا قبل از کودتای 1299، لندن تلاش داشت به هر طریق ممکن زمینه احداث خط‌آهنی را - که دسترسی‌اش از خلیج‌فارس به مرزهای اتحاد جماهیر شوروی را ممکن می‌ساخت - فراهم سازد. از جمله در قرارداد رویتر تاسیس راه‌آهن شمالی- جنوبی گنجانیده شده بود.
    البته این قرارداد از جانب ملت ایران ننگین تشخیص داده شد و به دلیل مقاومت مردم لغو گردید. اما برکشیده کودتای بیگانه به بهترین وجه ممکن یعنی تماماً با سرمایه ملت ایران آرزوی دیرینه لندن را در این زمینه محقق ساخت.
    دکتر محمد مصدق که تا قبل از کودتای 1332 (کودتایی که منجر به سقوط دولتش شد)، بر این اعتقاد بود که می‌توان استبداد را مهار کرد و با سیاست گام به گام منشاء تحولاتی در کشور شد در یادداشت‌های خود در زندان با تجدیدنظر جدی در این مشی سیاسی می نویسد: «همه می‌دانند که سلسله پهلوی مخلوق سیاست انگلیس است، چونکه تا سوم اسفند 1299 غیر از عده‌ای محدود کسی حتی نام رضاخان را هم نشنیده بود... بدیهی است شخصی که با وسایل غیر ملی وارد کار شود نمی‌تواند از ملت انتظار پشتیبانی داشته باشد. به همین جهات هم اعلیحضرت شاه فقید و سپس اعلیحضرت محمدرضاشاه هر کدام بین دو محظور قرار گرفتند. چنانچه می‌خواستند با یک عده وطن پرست مدارا کنند از انجام وظیفه در مقابل استثمار باز می‌ماندند و چنانچه با این عده بسختی و خشونت عمل می‌کردند دیگر برای این سلسله حیثیتی باقی نمی‌ماند تا بتوانند بکار ادامه دهند.» (خاطرات و تالمات مصدق، ص 344) 
     
    احداث راه آهن، خدمت پرهزینه پهلوی اول به انگلیس‌ها
    در ادامه دکتر مصدق به یکی از خدمات پرهزینه پهلوی اول به انگلیس‌ها می‌پردازد؛ خدمتی که آرزوی دیرینه آنان را عملی ساخت: «در خصوص راه‌آهن- مدت سه سال یعنی از سال 1304 تا 1306 هر وقت راجع به این راه در مجلس صحبتی میشد و یا لایحه‌ای جزء دستور قرار میگرفت من با آن مخالفت کرده‌ام. چونکه خط خرمشهر- بندرشاه خطی است کاملاً سوق‌الجیشی و در یکی از جلسات حتی خود را برای هر پیش‌آمدی حاضر کرده گفتم هرکس به این لایحه رأی بدهد خیانتی است که بوطن خود نموه است که این بیان در وکلای فرمایشی تأثیر ننمود، شاه فقید را هم عصبانی کرد و مجلس لایحه دولت را تصویب نمود... در جلسه‌ی 2 اسفند 1305 مجلس شورای گفتم برای ایجاد راه دو خط بیشتر نیست: آنکه ترانزیت بین‌المللی دارد ما را به بهشت میبرد و راهی که بمنظور سوق‌الجیشی ساخته شود ما را بجهنم و علت بدبختیهای ما هم در جنگ بین‌الملل دوم همین راهی بود که اعلیحضرت شاه فقید ساخته بودند. ساختن راه‌آهن در این خط هیچ دلیل نداشت جز اینکه میخواستند از آن استفاده‌ای سوق‌الجیشی کنند و دولت انگلیس هم در هر سال مقدار زیادی آهن به ایران بفروشد و از این راه پولی که دولت از معادن نفت میبرد وارد انگلیس کند... چنانچه در ظرف این مدت عوائد نفت بمصرف کار [خانة] قند رسیده بود رفع احتیاج از یک قلم بزرگ واردات گردیده بود و از عواید کارخانه‌های قند هم می توانستند خط راه‌آهن بین‌المللی را احداث کنند که باز عرض می‌کنم هرچه کرده‌اند خیانت است و خیانت. (خاطرات و تالمات مصدق، صص 352-349)
     
    تمدید قرارداد ننگین دارسی
    از جمله دیگر خدمات پهلوی اول به انگلیس، تمدید قرارداد ننگین دارسی برای مدت سی و دو سال و با شرائط سهلتر بود. دکتر مصدق در این زمینه می‌نویسد: «من در آن سال‌ها (دوران دیکتاتوری رضاخانی) در ده زندگی می‌کردم و برای این‌که گرفتار نشوم با کسی معاشرت نمی‌کردم. با این حال یکی از روزها که به شهر آمده بودم دل به دریا زدم و خدمت ایشان (شادروان حسن پیرنیا مشیرالدوله) رسیدم... سپس شروع به مذاکرات شد و نظریات خود را بدین طریق بیان نمودند. 1- از نظر سیاسی- تمدید مدت سبب شد که باز تا شصت سال دیگر یعنی از سال 1933 تا 1992 ایران نتواند قدمی در راه آزادی و استقلال خود بردارد. 2- از نظر اقتصادی- سال 1960 که قرارداد منقضی می‌شد تاسیسات نفت به دولت ایران تعلق می‌گرفت (این بند در تمدید قرارداد حذف شد) و سپس تمام عواید نفت متعلق به ایران بودند 16٪ که شرکت نفت می‌پرداخت و اکنون باز همین مبلغ را به صورت دیگر خواهد پرداخت بنابراین 84٪ از عایدات ما برای مدت سی و دو سال به جیب خارجی رفته است. گفتم این‌ها همه صحیح پس چرا برای چنین قراردادی جشن گرفتند و چراغانی کردند؟ گفتند از بی‌اطلاعی و اختناق مردم سؤاستفاده نمودند و آن عده هم که می‌دانستند، در سایه‌ی امنیت و تسلط دولت بر اوضاع نتوانستند حرفی بزنند و اعتراضی کنند و این بزرگترین استفاده‌ای بود که دولت انگلیس از تشکیل دولت دیکتاتوری و امنیت سطحی کرد.» (خاطرات و تالمات مصدق، صص3-292)
     
  • +زندگی خصوصی رضاخان

    شرارت و شراب‌خواری
    رضاخان در دورانی که سرباز قزاق بود اهل قمار و شراب خواری بود و این موارد نمی‌گذاشت که هیچ پولی پس‌انداز کند. او برای بدمستی بارها گرفتارشد و حتی یک بار به دستور شاهزاده فرمانفرما شلاق خورد.
    عبدالله مستوفی درباره رضاخان و گردن‌کشی و شرارت او نوشته است: «در میان قزاق‌ها دو نفر بوده اند که از همه بیشتر در شوشکه‌کشی تظاهر داشته و افراد عادی قزاق از عهده آرام‌کردن آنها برنمی آمدند و هر وقت یکی از این دو نفر مشغول این بی‌مزگی می‌شد باید آن دیگری را مأمور کنند تا بتواند آقای وکیل‌باشی را مغلوب و شوشکه او را غلاف کند. این دو نفر یکی رضا و دیگری علی‌شاه بوده‌اند.»
     
    وضعیت سواد و تحصیلات رضاخان
    رضاخان تا سن چهارده سالگی اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشت و پس از آن به مقدار بسیار کم آموخت. وی در زمان کودتای 1299 کم و بیش خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. ملک الشعراء بهار در کتاب خود نامه‌ای از رضاخان را آورده است که غلط های املایی فاحشی دارد:
    «آقای ح...یاور – قزاق‌هایی که معمور قزوین هستند هم اسم آنها را ممکن است پیدا کرد و مهر آنها را به‌زنید به سورت و الا یک مهر ممکن نیست (این جا امضا کرده و بعد خط زده شده است) بعد ز مهر کردن و رد کردن پول به آقای تقی خان قبض دریافت دارید، رضای سرتیپ.»
    رضاخان نمی توانست سخنرانی طولانی ایراد کند. در مراسم احداث دانشگاه تهران فقط دو جمله گفت: « ایجاد دانشگاه، کاری است که ملت ایران بایستی خیلی قبل از این شروع کرده باشند، حال که شروع شده است باید جدیت شود که زودتر انجام گیرد.» این بود سخنرانی رضاشاه در مراسم احداث دانشگاه تهران!
     
    رئیس‌الوزرایی که نام وزیرش را از خودش می‌پرسد
    هنگامی که رضاخان به رئیس‌الوزرایی می‌رسد در مجلسی پشت تریبون قرار می‌گیرد تا اعضای هیئت دولت را معرفی کند اما نام یک وزیرش را فراموش می‌کند و مجبور می شود اسمش را سؤال کند. این موضوع به‌خوبی می رساند که رضاخان مردی عامی و بی‌سواد بوده و همین موضوع بهانه به دست جراید اقلیت می‌دهد اما از آنجا که نمی‌توانستند صریحا در اطراف آن مطالبی منتشر نمایند و از طرفی می خواستند رضاخان را هو کرده باشند، لذا در شماره سوم روزنامه "نسیم صبا" مقاله‌ای تحت عنوان «توشیح عقاید» منتشر نمود که اگر کلمات اول آن را به ترتیبی که ذیلا ذکر می شود جمع آوری نمایند عبارت زیر به دست می‌آید: «رضاخان بیسواد که وزرای خود را نتوانست به مجلس معرفی بنماید چطور لایق ریاست جمهور است، تأمینات نمیگذارد آزادانه بنویسیم لذا موشح عقاید ملی حقه‌بازان را مینویسیم و بر رسولان پیام باشد و بس!»
     
    توشیح عقاید
    رضای ملت بر اینست که قائد ایران حکومت خان خانی و ملوک الطوایفی را از دست یک مشت بیسواد برهاند و مملکت ایران مانند ممالک مهم اروپا که مقدرات خود را خودشان تعیین میکنند بشود که وزرای خود را بمسئولیت خود تعیین نموده و رئیس عالی خود را انتخاب کند- هرگاه یک ملتی بواسطه موانع نتوانست مقدرات خود را با دست خود تعیین و در قضایا بمجلس و اراده نمایندگان تکیه کرده خود را زنده بعالم معرفی کند نمیتواند در دنیای امروزه زندگی مستقل بنماید و وقتی یک ملتی خود را نتوانست زنده بداند چطور میتواند در پیشگاه دنیای آزاد قرن بیستم خود را لایق و شایسته درک ترقیات شناسانده محو ریاست ها و سلطنت های موروثی را خواستگار و در مقابل جمهور ملل سرافراز شده آسایش خود را چنانچه لازم  است اداره نماید همچنین تسطیح طرق تجارت و سایر تأمینات لازمه را تدارک کند ولی دست اجنبی نمیگذارد ناجی ایران و قائد توانای ایرانیان سردار ملت آزادانه اصلاحاترا اجرا نماید و آمال ملی را برآورد چه بنویسیم و چه ننویسیم ملت باید صلاح خود را تشخیص دهد لذا ما به ملت می گوییم گوش بدسائس اجانب نداده بالفاظ موشح و لفافه دار پی برده بظواهر کلمات ملون  عقاید ملی را که تلگرافات ایالات شاهد آنست نیالوده از  حقه بازان عوام فریب پزهیز کنند- ما حقایق ساده  را مینویسیم و میگوئیم بگذار مرتجعین ما را تکفیر کنند! بر رسولان پیام باشد و بس
     
  • +رضاخان و گروهای مختلف مردم

    رضاخان برای تحکیم‌بخشیدن به قدرت خود و دستگاه سلطنت پهلوی، هر مانعی را از میان بر می‌داشت. از این رو، در رابطه با گروه‌ها و اقشار گوناگون ملت، از هر اقدامی برای نیل به مقصود خود دریغ نکرد. یا با مقابله مستقیم و حذف فیزیکی و یا با بدنام کردن و ایجاد فشار روانی علیه مخالفان.
    رضا خان می‌کوشید هر خطری که احیانا تاج و تختش را تهدید می‌ کند، بی‌اثر سازد. در ادامه به چند نمونه از رفتارهای او با بخش‌ها و گروه‌های مختلف ملت را اشاره می شود.
     
    روایت یک آمریکایی از نوع رفتار رضاخان با علماء
    دیوید ویلیامسون، کاردار آمریکا در ایران در عصر رضاشاه پهلوی در نامه‌ای به وزارت امور خارجه کشورش، به گوشه‌هایی از اختناق رضاخان علیه روحانیت اشاره کرده است. در این گزارش که به تاریخ 12 اردیبهشت سال 1308 مخابره شده، چنین آمده است: «احتراماً به اطلاع می‌رساند که اوضاع سیاسی داخلی در ماه گذشته بسیار آرام بود... شاه دارد همچنان به جنگ خاموش ولی مؤثرش بر ضد قشر روحانی ادامه می‌دهد. روش او ساده‌ترین روش است. ملاهای با نفوذ را پنهانی بازداشت می‌کنند و به زندانی دور از محل سکونتشان می‌برند. لازم به ذکر است که غالباً اشخاصی که به این ترتیب ربوده می‌شوند هرگز برنمی‌گردند. در میان رجال سرشناسی که اینگونه ناپدید شده‌اند می‌توان به مدرس اشاره کرد، همان ملای بی‌پروای معروفی که در مجلس صراحتاً عقایدش را ابراز می‌کرد. گزارش شده است که او در گناباد، یکی از شهر‌های مرزی جنوب مشهد است؛ هر چند شایع شده است که او دیگر در قید حیات نیست. در میان سایر کسانی که می‌گویند در "کلات" نزدیک مشهد، زندانی هستند نام آقا سید‌محمد‌صادق طباطبائی، سفیر کبیر اسبق ایران در ترکیه، و نصر اسلام، که هر دو از سیاستمداران روحانی برجسته و در رأس مخالفان دولت هستند نیز به چشم می‌خورد. البته اتهام آنها بر هیچکس معلوم نیست».
    این دیپلمات آمریکایی در توضیح شدت و حدت اقدامات رضاخان، به‌ویژه علیه روحانیت می‌نویسد: «ظاهراً سیاست فعلی در مبارزه با روحانیون ایران در مقایسه با شیوه‌های آشکاری که پیش از این به کار گرفته می‌شد نتایج بهتری در پی داشته است. بدون اینکه خواسته باشم بدبینی به خرج بدهم از زمانی که این نظام مستبد باستانی بر ایران حکمفرما شده است نشنیده‌ام که ملایی به خود جرأت مخالفت با دولت را داده باشد. با ساکت شدن ملاهای با نفوذ پیشروی به سوی بسیاری از اهداف با مخالفت چندانی، و شاید بتوان گفت با هیچ مخالفتی، رو به رو نخواهد شد... محبوس کردن شخصیت‌های برجسته بدون محاکمه، و ساکت کردن مدام آشوبگران بدون طی کردن روال قانونی مقتضی، بیش از پیش تمایلات مرتجعانه شاه را آشکار می‌کند.»
     
    تبعید بهترین نقاش ایران به بیابان های نیشابور 
    سرنوشت این بود که محمد غفاری معروف به کمال‌الملک از بزرگترین و نام آورترین نقاشان ایران هم سر و کارش به رضاقلدر بیفتد. کمال‌الملک پس از چندسال اقامت در عراق، در سال 1290 شمسی به ایران بازگشت.
    به دنبال وقوع کودتای 1299 کمال‌الملک حاضر نشد به رضاخان روی خوش نشان دهد و در این راستا حتی تقاضای رضاشاه جهت ترسیم تصویر محمدرضا ولیعهد وقت را رد کرد. این موضعگیری همگام با سعایت‌ها و حسادت ها و فرصت‌طلبی‌هایی که اطرافیان و برخی رجال نشان می دادند، موجبات سرخوردگی رضاخان را از او فراهم کرده و منجر به برخورد و بی عنایتی حکومت و دولت رضاخان با او شد، سپس وزارت معارف چنانکه دلخواه رضاشاه بود بودجه مدرسه صنایع مستظرفه را که تحت مدیریت کمال‌الملک اداره می شد، قطع نمود و مشکلات متعدد دیگری را پیش روی او قرار داد، تا جایی که دیگر امکان اداره مدرسه از او سلب شد و به ناچار از خدمت در مدرسه نقاشی که سالیان طولانی برای توسعه و اعتلای آن زحمات طاقت‌فرسایی را متحمل شده بود، کناره گرفت و به فاصله کوتاهی شهر تهران را به مقصد مزرعه ای در روستای حسین‌آباد از توابع شهر نیشابور ترک کرد و گوشه انزوا برگزید.
    کمال‌الملک طی برخی نامه هایی که از روستای دورافتاده حسین‌آباد برای تعدادی از دوستان قدیمی اش در تهران می نویسد، با اشاره و گلایه و شکایت از مشکل‌سازی‌ها، حسادت‌ها، کوته‌نظری‌ها و خردستیزی های بی پایان درباریان، رجال و بسیاری از کسانی که در تهران با او در ارتباط بوده اند، پناه آوردن به بیابان های خشک و عزلت گزیدن در مناطق دورافتاده و بدون امکانات و حتی دچار دزدان و قطاع الطریق شدن را مطلوب تر و خوشایندتر از مراوده و ارتباط با آن گروه پرشمار و خطرناک ساکن شهر و دربار ارزیابی می کند و از این که با عزلت گزیدن در حسین آباد نیشابور دیگر سعادت برخورد و رو در رویی با آن جماعت را از خود سلب کرده است، احساس آرامش و شادمانی می کند.
     
    جک‌ساختن برای شمالی‌ها
    بسیاری از محققان بر این اعتقادند که ایجاد اختلاف میان مردم از سیاستهای برنامه‌ریزی شده حکومت رضاخان و با هدف تحکیم سلطه بر جامعه بوده است. ترسیم تصویری موهن از شخصیت شمالی‌ها، قزوینی‌ها، ترکها، اصفهانی‌ها و... تبلیغ مستمر بر این گونه اهانتها از طریق ساختن جوک و لطیفه، در فرهنگ ملی و تاریخی مردم ایران جایی نداشته است. 
    زمانی که رضاشاه در مقام سردار سپه بود و مقدمات به قدرت رسیدن خود را فراهم می‌کرد جهت بهره‌برداری از احساسات مذهبی مردم در مراسم سینه‌زنی تاسوعا و عاشورا شرکت می‌کرد. در این مراسم قزاقها و تعدادی از طرفداران سردار سپه اشعار می‌دادند:
     
                                         اگـر در کــربـلا قـزاق بـودی                 حـسـیـن بـی‌یـاور و تـنـهـا نـبـودی
     
    مردم گیلان که هنوز خاطره دمکراسی و فضای آزادی را که در منطقه وجود داشت از یاد نبرده بودند، نمی‌خواستند باقیمانده دستاوردهای مبارزاتشان زیر چکمه قزاقها لگدکوب شود. گیلانیها که تجارب شرکت فعال در جنبش مشروطیت (نیروی اصلی تسخیر تهران به سرکردگی سپهدار اعظم تنکابنی را گیلانیها تشکیل می‌دادند) و همچنین تلاشهای استقلال‌طلبانه و آزادیخواهانه شان در جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان و سپس تشکیل اولین دولت جمهوری در گیلان، را پشت سر گذاشته بودند فریب تبلیغات آزادیخواهی و میهن‌پرستی دروغین قزاقها که عموماً تحت کنترل افسران روسیه تزاری و سپس انگلیسیها بودند را نخورده و در دوره‌ای که همه جای ایران شعار:
                                        اگـر در کــربـلا قـزاق بـودی                 حـسـیـن بـی‌یـاور و تـنـهـا نـبـودی
     
    سرداده می‌شد در رشت مردم طی تظاهرات می‌خواندند:
     
                                       اگـر در کــربـلا قـزاق بـودی                 عـبـا و کـفـش، از حـسـیـن ربـودی
     
    که بعدها این بیت در جریان کشف حجاب به شکل زیر هم خوانده می‌شد:
     
                                      اگـر در کــربـلا قـزاق بـودی                 حـجـاب را از سـر زیـنـب ربـودی
     
    می‌گویند رضا شاه از آن موقع کینه رشتی‌‌ها را به دل گرفته و همه جا با توهین از ‌آنها یاد می‌کرد و زمینه ساز ساختن جوک‌های مستهجن، مبتذل و توهین‌آمیز علیه ‌آنها شد.»
     
  • +منش وحشی‌مآبانه‌ی رضاخان به روایت شاهدان و اسناد وزارت خارجه آمریکا

    برنارد گوتلیب، کنسول آمریکا، در سال 1923 در گزارشی محرمانه شواهدی از وحشیگری‌های رضا‌خان به دست می‌دهد. او در گزارشی محرمانه برای وزارت امور خارجه آمریکا می نویسد: «رئیس الوزرای فعلی، یک دهاتی بی‌سواد با خوی ددمنشانه است که با هوشمندی، قاطعیت و استحکام شخصیت ذاتی خاصش که ندرتاً در ایرانی‌ها یافت می‌شود، به مقام کنونی دست‌ یافته است. مردی است با خشمی مهارنشدنی؛ او شخصاً رییس‌الوزرای سابق، قوام‌السلطنه، را مضروب ساخت (آن هم طبق گزارش‌ها در حضور شاه)؛ و همچنین با دست خودش کتک مفصلی به یک رزنامه‌نگار مسن و مو سفید ایرانی که خبطی کرده بود، زد؛ [رضا‌خان] از زمانی که رییس الوزراء شده به دفعات ملازمانش و یا مقاماتی را که خطایی از آنها سر زده در پیش چشم همه مورد ضرب و شتم قرار داده است، از جمله کتک مفصلی که به یک شیخ سالخورده زد. شیخ در مجلسی نشسته بود و به سبب ضعف قوه باصره [رضا شاه را که وارد اتاق می‌شد، ندید و] جلوی پایش بلند نشد. تأکید می‌کنم که اصلاً بعید نیست که با اولین مخالفت جزیی یک مقام مالیه،‌ خوی حیوانی رییس‌الوزراء بر او مستولی شود، و اتفاقی بیفتد که عواقب وخیمی داشته باشد.» 
    ویلیام اچ. هورنی‌بروک، وزیر مختار آمریکا، اجمالاً به ضرب و شتم مدیر یک نشریه علمی به دست رضاشاه اشاره می‌کند: «همین یک یا دو ماه پیش بود که سیف آزاد، مدیر نشریه ایران باستان، به دستور اعلیحضرت شرفیاب شد و حسابی فحش و ناسزا خورد. البته شایع است که در پایان این دیدار شاه شخصاً کتک سیری هم به ایشان مرحمت کردند.»
     
    کتک زدن روزنامه‌چی‌ها
    رضاخان حتی پیش از رسیدن به مقام رئیس‌الوزرایی نیز عادت داشت مدیران روزنامه‌ها را وحشیانه کتک بزند. گواه این ادعا وزیرمختار آمریکا "جوزف اس. کورنفلد" است: «برای نشان دادن وحشیگری‌های رضاخان، به شرح دو موردی که همین اخیراً اتفاق افتاده است، بسنده می‌کنم. دو روز قبل، یکی از روزنامه‌ها جرئت کرد و نوشت که وزیر جنگ هم باید مثل همه وزرای دیگر لایحه بودجه‌اش را به مجلس بدهد. [رضاخان] فوراً دستور داد مدیر روزنامه را به دفترش بردند، شخصاً کتک وحشیانه‌ای به او زد به نحوی که چند تا از دندانهایش شکست، و سپس او را به زندان انداخت. یک آمریکایی که با چشم خودش شاهد این ضرب و شتم وحشیانه بود ماجرا را برایم تعریف کرد. 
    واقعه دوم را وزیر مختار بلژیک برایم تعریف کرده است، که خُلق و خوی رضاخان را روشن می‌کند. او گفت یکی از افسران قزاق به دفتر یک کارمند بلژیکی در وزارت مالیه می‌رود و به دستور وزیر جنگ تقاضای 3000 تومان پول می‌کند. کارمند مزبور هم پول را نمی‌دهد و می‌گوید تا وزیر مالیه سند پرداخت را امضاء نکند، نمی‌تواند این پول را بدهد. افسر قزاق با شنیدن این حرف مأمور را زیر مشت و لگد می‌گیرد، او را در دفترش حبس می‌کند،‌ و آنقدر آنجا نگهش می‌دارد تا پول را به زور می‌گیرد و می‌رود.»
     
    خشونت حتی در مواقع شادی
    از خشونت [رضاشاه] علیه زیردستانش حتی در مواقع شادمانی هم چیزی کم نشده بود. در ماه مه 1936، رضا شاه برای استقبال از پسر و ولیعهدش، محمد‌رضا، که بعد از پنج سال تحصیل در سوییس به کشور برمی‌گشت، به بندر پهلوی (انزلی امروزی) رفت.
    در راه، توقفی هم در چالوس داشت: «... در راه بندر پهلوی، شاه برای صرف ناهار در چالوس توقف کرد. باغبان‌ها تمام صبح سراسیمه مشغول آبیاری دار و درختان بودند تا همه چیز تر و تازه باشد. سرگرد پیبوس، وابسته نظامی انگلیس،‌ که از پنجره هتلش ناظر این ماجرا بوده، تعریف می‌کند که شاه تقریباً به محض پیاده شدن از اتومبیلش، کشیده جانانه‌ای به گوش یکی از باغبان‌ها نواخت، و قبل از اینکه از آنجا برود حق دو باغبان دیگر را هم به همان ترتیب کف دستشان گذاشت، و دستور داد دو درخت را که جا و یا شکل‌شان باب میلش نبود، از ریشه درآوردند. وقتی شاه از آنجا رفت معلوم بود که همه نفس راحتی کشیدند...»
     
    رفتار وحشیانه با مقامات عالی‌رتبه مملکتی 
    رفتار وحشیانه شاه با مقامات عالی‌رتبه مملکتی به امری عادی مبدل شده بود. طبق گزارش‌ هارت، یکی از هولناک‌‌ترین موارد وحشیگری شخص شاه، کتک مفصلی بود که در سال 1933 در زندان به تیمورتاش زد، به حدی که تیمورتاش از حال رفت.
     
    کتک زدن سرتیپ امان‌الله جهانبانی
    در ژوئیه 1937، بر سر زبان‌ها افتاده بود که هیأت نظامی فرانسوی مستقر در تهران قرار است جایش را به یک هیأت آلمانی بدهد. موسیو بُدار، وزیر مختار فرانسه، از سرتیپ جهانبانی، که تحصلیکرده فرانسه بود و به این کشور علاقه داشت، کمک خواست. جهانبانی نیز نظر وزیر مختار فرانسه را به عرض شاه رساند:‌ «... شاه از آنچه مداخله نابجای وزیر مختار فرانسه تلقی می‌کرد چنان غضبناک شد که کشیده‌ای به صورت جهانبانی نواخت، و به او دستور داد که اونیفورم نظامی‌اش را دربیاورد، و دیگر آن طرف‌ها پیدایش نشود. اتفاق فوق،‌ هر چند از نظر ما قدری مضحک می‌آید، ‌ولی دقیقاً نمونه‌ای از رفتارهای رژیم فعلی است. شاه چنان با مفاهیم آزادی و عدالت در غرب بیگانه است، و چنان سر در انزوای شرقی‌اش دارد،‌ که هرگز کوچکترین وقعی به احساسات بشری نمی‌گذارد. بدخُلقی،‌ عدم تحمل کوچک‌ترین مخالفت یا انتقادی، و وقاحت رفتارش او را صاحب اختیار بلامنازع رعایاش کرده است. سیاستمداران و دیپلمات‌ها برایش پشیزی نمی‌ارزند،‌ و ظاهراً از داشتن رفتاری خشن و آمرانه همچون یک «دیکتاتور نظامی»‌ با آنها لذت می‌برد. این مسئله که رفتار او اثرات تأسف‌انگیزی بر روابط دیپلماتیک ایران و برخی کشورها گذاشته معروف است،‌ و در این مورد خاص همه تلاش‌ها برای بهبود روابط با فرانسه عملاً بر باد رفت...»
    کاردار موقت سفارت آمریکا، کتک مفصلی را که سرتیپ رضا قلی امیرخسروی، وزیر مالیه، از رضاشاه خورد به طور مبسوط شرح داده است. امیرخسروی پیش از آنکه در سال 1940 وزیر مالیه شود، تقریباً ده سال رییس بانک ملی بود،‌ و پیش از آن ریاست بانک پهلوی، بانک شخصی رضا شاه،‌ را بر عهده داشت. «سرهنگ امیرخسروی،‌ مدیر عامل بانک ملی ایران و مردی که روزی رؤیای امتیاز انحصاری تجارت اتومبیل و ریاست و مدیریت شخص خود را بر آن در سر می‌پروراند، در جشن‌های سال نو از طرف شاه به درجه سرتیپی ترفیع یافت.»
    کمتر کسی به اندازه امیرخسروی به رضا شاه کمک کرده بود تا ثروتش را به بانک‌های خارجی انتقال دهد. رضا شاه چنان علاقه‌ای به امیرخسروی داشت که در گزارش‌های دیپلماتیک گاه به مزاح او را مادام پهلوی می‌خواندند. در تاریخ 18 مه 1941، اعلام شد که عذر امیرخسروی از مقام وزارت مالیه خواسته شده، و عباسقلی گلشائیان جانشین او شده است.
     
    "جیمز اس. موس" کاردار موقت سفارت آمریکا، در این ارتباط گزارش می‌دهد:‌
    «...هنوز دلیل اصلی تصمیم رضاشاه برای برکناری سرتیپ خسروی مشخص نیست. شاه نیمه اول ماه مه را به گشت و گذار در استان‌های شمالی حاشیه دریای خزر رفته بود،‌ و در تهران حضور نداشت. می‌گویند که وقتی به تهران آمد خُلقش خیلی تنگ بود. شاه در یکی از جلسات هیأت دولت سراغ برخی اوراق را می‌گیرد؛ وقتی سرتیپ خسروی نمی‌تواند اوراق مزبور را پیدا کند، شاه برای نشان دادن عصبانیتش او را در حضور سایر وزراء با شلاق اسب‌سواری‌اش کتک می‌زند، و می‌گوید که به خانه‌اش برود و همانجا بماند؛ که دستورِ مرسوم پهلوی برای برکنار کردن مقامات بود. ...عین همین خبر را منابع دیگر هم گزارش کرده‌اند، که با رفتار مرسوم شاه با صاحب منصبانش کاملاً‌ مطابقت دارد. بنابراین دلیلی ندارد که در صحت آن شک کنیم. البته به دلیل التفات شاه به سرتیپ خسروی، مورد او یک استثناء بود...»
     
  • +واگذاری اراضی مرزی برای حفظ منافع انگلستان

    نام رضاشاه در اذهان بعضی از مردم یادآور قزاق قلدرمآبی است که یک جامعه بی‌نظم را سامان داد و اکناف و اطراف آن را یکپارچه کرد. اما در کنار این چهره‌ قلدر، کمتر کسی است که بداند در همین دوره، بخش‌هایی از خاک ایران به دلایلی کاملا پیش پا افتاده به همسایگان داده شد.
    خسرو معتضد، در گفتگو با مشرق، با نقد عملکرد رضاشاه و تاکید برنقش تعیین‌کننده انگلیس، جوانب این موضوع را توضیح داده است:
    «دولت انگلستان در ایران بسیار بانفوذ بود و به عبارت روشن‌تر می‌توان گفت که به گردن رژیم پهلوی حق داشت. دلایل این موضوع هم عبارتند از:
    1- در مورد کودتا و تغییر سلطنت و رساندن آن به پهلوی‌ها کمک فراوان کرده بود. یعنی سلطنت رضا شاه را پیش انداخت؛ 2- انگلستان کمک کرد که شبکه جاسوسی شوروی در ایران کشف شود. در سال 1309 یک جاسوس شوروی – که ارمنی و روس بود- به نام آقا‌بیگف به غرب پناهنده می‌شود. او اطلاعاتی به بلژیک می‌برد که در آن‌جا منتشر شد. بر اساس این اطلاعات معلوم می‌شود که 140-150 نفر جاسوس شوروی در ایران حضور دارند. موضوعی که کسی در داخل از آن اطلاع نداشت. مثلا رضاشاه نمی‌دانست که رئیس تلگراف‌خانه‌اش برای شوروی‌ها کار می‌کند. حتی تا آنجا که مطالعه و تحقیق شده، تیمورتاش هم برای شوروی‌ها کار می‌کرده - بدون اینکه منکر زحمات تیمورتاش برای رضاشاه باشیم-. بابت این خدماتی که انگلیسی‌ها به رضاخان کردند، او خیلی از آنها حساب می برد، خیلی هم از این‌ها وحشت داشت. هم مدیون اینها بود، هم مرعوب و هم مجذوب. برای همین بود که هر چه اینها می‌گفتند اجرا می‌کرد.
     
    مذاکرات میان ایران و سه کشور و سرزمین‌هایی که از ایران جدا شد
    جریان شط‌العرب و اروند‌رود این بود که تمام دنیا و جوامع جهانی رای دادند که این رودخانه دو قسمت است: یک قسمت برای عراق است و یک قسمت برای ایران. یعنی براساس خط تالوگ یعنی میان‌القعر. ولی انگلیسی‌ها به رضاشاه فشار آوردند برای اینکه عراق عضو پیمان سعدآباد بشود شما باید در مورد اروند کوتاه بیایید. باقر کاظمی وزیر وقت امورخارجه ایران در خاطراتش می‌گویند: «ما نزد رضاشاه رفتیم، نوری‌سعید وزیر عراق آمد و گریه و زاری کرد که بگذارید این رودخانه مال ما بشود. شما دریای فارس و دریای مکران (عمان) را دارید، اما ما هیچ‌ چیز نداریم.»
     
    رضاشاه گفت: خُب اروند را به اینها بدهیم.
    به اینها داد چون انگلیسی‌ها به رضاخان فشار آورده بودند. خود باقر کاظمی(وزیر خارجه ایران) می‌گوید: «به نظرم از جایی به رضاخان فشار آورده بودند.
    درباره ترکیه هم، پیمانی که ما بستیم به نام پیمان سعدآباد، این پیمان را انگلیسی‌ها، ظاهرا برای مبارزه با آلمان نازی، ایتالیایی‌ها و شوروی درست کرده بودند. چرا آلمان نازی؟ برای اینکه آلمان نازی خیلی نفوذ داشت. در مشرق‌زمین همه طرفدار آلمان بودند، در ایران طرفدار آلمان زیاد بودند. ایتالیا هم بانفوذ بود برای اینکه در سومالی و شاخ آفریقا مستعمره داشت. ایتالیایی‌ها بحرین را در جنگ جهانی دوم بمباران کردند. بنابراین در 1316 که دوسال به جنگ جهانی اول مانده بود انگلیسی ها فشار آوردند و ما ارتفاعات آرارات را به دولت ترکیه دادیم برای اینکه دولت ترکیه ادعا داشت که ایران نمی تواند از آرارات مراقبت کند. از سوی دیگر رضاشاه در 1313 به ترکیه رفته بود و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و به زیان ایران این کار را کرد.
    در این بین قرار شد روابط ایران و افغانستان هم با حکمیت ترک‌ها درست شود و افغانستان هم به عضویت پیمان سعدآباد درآید. افغانستان کشور دورافتاده‌ای بود و البته در کنار هندوستان. هندوستان آن موقع مستعمره انگلستان بود. آن‌طور که من از مرحوم مسعود کیهان استاد جغرافیا دانشگاه که استاد من بود شنیدم، او قسم می‌خورد که «دشت ناامید» را هم ما به افغانستان دادیم. حدود 3-4هزار کیلومتر مربع بود که در پیمان سعدآباد ما این‌ها را هم دادیم.
    در سال 1320 در عراق کودتایی به نام کودتای «چهار سرهنگ» که به نفع آلمان بود صورت گرفت. از آن سو هواپیماهای آلمانی تا موصل آمدند. این هواپیماها بنزین نداشت. مذاکرات محرمانه‌ای با رضاشاه کردند که دولت ایران از سهمیه ارتش که 10هزار حلب در ماه بود به هواپیماهای عراق بدهد ولی رضاشاه زیر بار نرفت. بنابراین دولت، تحت فشار دولت انگلستان موافقت کرد همه شط‌العرب را به عراق بدهد. به همین دلیل بعدها صدام‌حسین در سال 1980 که قرارداد الجزیره را بهم زد گفت ما تحت فشار، الجزیره را امضا کردیم وگرنه تمام آب برای ما بوده، تمام شط‌العرب مال ماست و هیچ سهمی ایران ندارد.
    بنابراین سال 1316 متاسفانه ما تسلیم شدیم و برای اینکه عراق را به قرارداد کذایی سعدآباد بکشانیم، شط‌العرب را تمام به عراق واگذار کردیم. در قرارداد سعدآباد ایران با این کشورها پیمان بست و در کنار آن، این امتیازها را داد. یکی از امتیازات این است که ما شط العرب را تمام به عراق دادیم.
    درباره دشت ناامید هم، رضا‌علی دیوان‌بیگی -استاندار مازندران- در خاطراتش می‌گوید هنگامی که ژنرال فخرالدین پاشا که به عنوان حَکَم از ترکیه برای حل اختلافات ایران و افغانستان آمد دخالت کند، دولت ایران گفت هر چه ترک‌ها بگویند ما قبول داریم. ترک‌ها و افغان‌ها هر دو از اهل تسنن بودند، به همین دلیل طرف هم را گرفتند. او می گوید ژنرال فخرالدین در مازندران گفت شما که استان به این قشنگی دارید، چرا بر سر این دشت های سوزان سیستان و بلوچستان با افغانستان دعوا دارید. من گفتم به شما چه مربوط است؟ دیوان‌بیگی عصبانی شد. می‌گوید برگشتم به ژنرال گفتم به شما چه مربوط است، ما هر جا داشته باشیم برای ایران است. این چه حرفی است شما می‌زنید که ما چون مازندران را داریم سیبستان و بلوچستان را از دست بدهیم؟ در هر صورت آنجا هم ما دشت ناامید را به افغانستان دادیم. الآن هم این مشکلی که ما داریم و افغان‌ها آب را برگردانده‌‌اند و سیستان و بلوچستان خشک شده، به‌خاطر این است. خاطرات علم را بخوانید. نوشته است آقای هویدا امضایی کرد -که خودش می‌گوید لعنت بر هویدا- که سیستان و بلوچستان تا بیست سال دیگر خشک می‌شود. 
    در زمان حکومت داوود خان در افغانستان دولت ایران نوکر آمریکا بود. آمریکا گفت یک میلیارد به داوود‌خان کمک کنید. ارث پدری‌شان بود انگار که ما باید به اینها پول می‌دادیم. اما داوودخان قبول نکرد و گفت ما نداریم که پس بدهیم مگر به ما مجانی بدهید.

     

  • +پهلوی و تاراج ثروت ایران

    خاندان پهلوی علاقه زیادی به جمع آوری ثروت و داشتن املاک و زمین داشتند. رضاخان که در آغاز کار نه ثروتی داشت و نه زمینی، پس از به قدرت رسیدن در ایران به مرور زمان املاک و زمین های بسیار حاصلخیز را در بهترین نقاط ایران تصاحب کرد و ثروت هنگفتی به دست آورد به طوری که در سال 1320 که ایران را ترک می گفت بزرگ ترین زمین دار در ایران بود و با داشتن ذخایر نقدی در بانک های انگلستان، آمریکا و آلمان یکی از مردان ثروتمند جهان محسوب می شد. اولین دغدغه رضاخان خدمت به انگلیس و دومین هم خدمت به خودش در جمع آوری اموال و املاک بود.
     
    پادشاه زمین خوار
    در اوایل کار وزارت دارایی به صاحب ملک دستور می داد باید املاک خود را به « شخص صلاحیتداری » که صلاحیت آن را کمیسیون دولتی در محل تعیین می کرد بفروشد والّا وزارت دارایی املاک وی را متصرف خواهد شد. البته اکثرا "شخص صلاحیتدار" خود وزارت دارایی بود که یا ملک را تصرف می کرد و یا به ثمن بخس و به زور آن را می خرید و سپس به رضاشاه منتقل می نمود.
    وی املاک را به منطقه های مختلف تقسیم کرده بود و در هر منطقه یک افسر گمارد . ذکاءالملک فروغی ، نخست وزیر حکمت مآب دوران رضاشاهی، می گوید: «...آیرم علاوه بر ریاست شهربانی مدتی رئیس املاک پهلوی بود؛ خشن ترین افسران را به شمال فرستاد؛ هر ملک مرغوبی می دیدند، آن را برای شاه می گرفتند ...»
    اهالی مازندران طی تلگرافی به نمایندگان مجلس شورای ملی از مظالمی که بر آن ها وارد شده نام برده و بیان کرده اند: «... از مظالمی که به مازندرانی ها شده کسی درست آگاه نیست. آقایان! شنیده اید دکان را یک ریال، خانه را سیصد دینار (شش شاهی) و ملک مزروعی را به عشر عایدات سالیانه اش با تهدید و حبس از دست صاحبانش بیرون آوردند...»
    روزنامه کوشش مورخه 16/9/20 ضمن درج تلگراف فوق چنین می نویسد: «...اغلب این بیچارگان کسانی هستند که به ضرب شلاق و شکنجه و بر اثر اقامت در زندان ناچار شده اند املاک و مزارع خود را که یگانه وسیله اعاشه آنان بوده در مقابل چند شاهی و احیانا بدون دریافت چند شاهی به رؤسای املاک دربار شاه واگذار و اینک که روز دادخواهی و دادرسی است انتظار دارند به تقاضاهای حقا آن ها گوش داده شود...»
    رضاشاه با توسل به شیوه هایی چون مصادره اموال و املاک افراد مغضوب، ضبط اموال مجهول المالک، خرید املاک از مالکان عمده با قیمت های بسیار نازل، قبول هدایا، خرید مستغلات و اراضی مزروعی پایین تر از قیمت بازار از مالکان مرعوب و تحت فشار گذاشتن از راه های گوناگون مثل قطع آب تا قبول قیمت نازل و به زور شلاق و شکنجه و راه های دیگر به بزرگ ترین فئودال و زمین دار ایران تبدیل شد.
    رضاشاه به زور شلاق و شکنجه و راه های دیگر به بزرگ ترین فئودال و زمین دار ایران تبدیل شد. رابرت گراهام راه های کسب املاک را در چند عبارت خلاصه می کند: رشوه گیری، غصب و توقیف
     
    چه تعداد از قریه های ایران متعلق به رضاخان بود؟
    روزنامه داد در مورخه 7/8/21 مطلبی تحت عنوان "راجع به املاک واگذاری" نوشت: «دولت در شهرستان گرگان 125 پارچه قریه و قصبه مهم که اغلب آن قراء شش دانگی بوده ، داشته، وزیر دارایی وقت مثل این که از کیسه فتوت خود بخشش می کند، تمام این 125 پارچه خالصه دولت را فقط و فقط در مقابل هفتاد و پنج هزار تومان به شاه سابق انتقال داده که تنها سه دانگ قصبه مهم کردکوی و مزارع تابعه آن که از جمله 125 پارچه مورد انتقال بوده بیش از دو میلیون و نیم ریال یعنی سه برابر وجهی که برای 125 پارچه داده شده، ارزش داشته ...».
    در سال 1320 "مؤید احمدی"، یکی از وکلای مجلس شورای ملی، در مجلس اعلام کرد که رضاشاه صاحب 44 هزار مستقل و 70 میلیون ریال پول نقد در بانک ملی ایران می باشد.
    دکتر شاپور رواسانی در کتاب «دولت و حکومت در ایران» نوشته است که درآمد سالیانه رضاشاه هرساله به 700 میلیون تومان می رسید که از این مبلغ هرساله 60 میلیون تومان به خارج منتقل می شد.
     
    استثمار کشاورزان و اوضاع فلاکت بار مردم
    دهاتی که رضاخان به زور به تصاحب خود درآورده بود از جمله مرغوب ترین زمین های زراعتی محسوب می شدند. به این دهات باید جنگل ها، شکارگاه ها و مراتع فراوان و زمین هایی را که فرزندان و افراد خانواده و نزدیکان شاه تصرف کرده بودند نیز اضافه کرد.
    اگر تعداد هر فامیل را به طور متوسط 5 نفر به حساب بیاوریم تعداد کسانی که در دهات سلطنتی ایران برای رضاشاه کار می کردند و نتیجه زحماتشان به جیب او می رفت به 254585 نفر می رسید.
    روزنامه کوشش درباره وضع زارعین مازندرانی نوشت: «...زارع بدبخت و دهقان بیچاره مازندرانی (را به روزی انداخته اند) که نه کفش در پا و نه لباس در بر و نه برنج در خانه دارد و شب تا صبح نظیر انسان های ماقبل تاریخ به واسطه نداشتن بنیه خرید دو سیر نفت در تاریکی نشسته و می خوابد.»
    رضاخان پس از خرید زمین ها ، مالکان پیشین آن ها را به عنوان رعیت می گرفت تا روی همان زمین ها مشغول به کار شوند و این یعنی استثمار کشاورزان پس از خارج کردن زمین از دستشان ؛ در شمال ایران عده زیادی از مردم محل و صاحبان مشاغل و حرفه های مختلف و دهقانان مجبور بودند بدون اجر و مزد برای دربار سلطنتی و شخص شاه بیگاری کنند.
    مثلا در مازندران رعایا باید با خرج خود از بیست فرسخ راه بیایند برای املاک کار کنند و آن ها جز شلاق با کس دیگری سروکار نداشتند. شب ها آن ها را به طویله برده و صبح آن ها را مثل بهایم خارج می کردند. رعایا گرسنه و برهنه بودند. اگر یک نفر از آن ها اظهار کسالت می کرد دوا و غذایش شلاق بود تا این که جان سپارد و از شر مأمورین بی رحم خلاص گردد. علاوه بر این ها ناموس مردم در دست رؤسای املاک بازیچه ای بیش نبود.
    در رامسر یک خر وارد املاک شده و علف می خورد که او را گرفته و بلایی سرش آوردند تا مردم حساب کار خود را بکنند. رویش نفت ریخته آتش زدند. خر بیچاره این طرف و آن طرف می رفت و می سوخت تا مرد ؛و یا در مازندران مرد اجنبی را در یک اتاق که دختری باکره در آن بود وارد کردند تا به عمل زشت مرتکب شود.
     
    رضاخان از نظر ملک سیری نداشت
    ارتشبد حسین فردوست در خاطرات خود نوشته است: «اگر رضاخان خاطرات خود را می نوشت و در آن توضیح می داد که چرا هزاران هزار مالک را بی ملک کرد تا خود مالک شود، دانستن انگیزه او جالب بود. تصور می کنم اگر خاطراتش را می نوشت باید می گفت که از نظر ملک سیری نداشتم!»
    «از شخصی که خود زمانی به رضاخان پیشنهاد فروش املاکش را داده بود پرسیدم. پاسخ داد: «اگر می خواستید رضاخان خوشحال شود، درجه بدهد، مقام بدهد و یا پیشنهادی را تصویب کند، بهتر بود قبل از شروع نام چند ملک را با مشخصات و قیمت آن مطرح می کردید و مطمئن بودید که کارتان انجام می شد!»
    حرص و طمع رضاشاه به اموال و املاک و اشتهای سیری ناپذیر او به اندوختن سیم و زر و جواهر وی آن قدر آشکارا و تردیدناپذیر است که "عبدالله مستوفی" وی را: «...فرزند اخذ و طمع و حرص ...» خوانده است.
     
    رضاخان و توجیه اشتهای سیری ناپذیر خود به تملک
    البته رضاخان به گمان خود، انگیزه خود را آبادانی املاک و ازدیاد محصول و رونق صادرات و جلب سیاح و جهانگرد و کسب درآمد برای کشور بیان می کرد. گروهی نیز در توجیه اعمال رضاخان بهانه های مضحک آورده اند که رضاشاه، املاک شمال را از صاحبان آن ها خرید تا از نفوذ روس ها در آن منطقه و اشاعه کمونیزم در مناطق شمالی آن جلوگیری کند.
    رضاخان از تمامی راه های ممکن بهره جست تا بروسعت زمین های خود بیافزاید که این راه معمولا از روش خود انجام می شد بدین صورت که ابتدا اطلاعات لازم کسب می شد که آیا زمینی که شاه مدعی و طالب تصرف آن است، به کسی تعلق دارد یا نه. سپس چاهی حفر می کردند؛ اگر چاه به مدت بیست و چهارساعت آب می داد، کافی بود که بگویند اراضی جزء املاک است و معنی این کلمه این بود که تمام اراضی از آن من است و مالک، شاه است.
    در انتقال این زمین ها، تمسک به راه های قانونی از مهم ترین حربه ها بود. اداره ثبت اسناد موظف بود سند مالکیت آن ملک یا املاک را فورا در جلد مخمل صادر و تهیه کند و به نماینده او تحویل دهد.
    یکی از نمایندگان مجلس عوام انگلستان پس از مسافرت به ایران نوشت: «...رضاشاه دزدان و راهزنان را از سر راه های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که منبعد در سرتاسر ایران فقط یک راهزن باید وجود داشته باشد...»
    "ای.ک.س.لمپتون" محقق و استاد دانشگاه لندن در کتاب خود موسوم به "اصلاحات ارضی ایران" می نویسد: «رضاشاه در ترکمن صحرا که قسمت اعظم آن منطقه خالصه بود، چهارصد ده خالصه خریداری نمود.»
     
    دراختیار گرفتن ارز و چوب جنگل 
    رضاشاه قسمتی از وقت روزانه خود را صرف رسیدگی به حساب درآمد املاک و مهمانخانه ها و کارخانه هایی که در آن سهیم بود می کرد و دفتری برای کنترل این حساب ها داشت. ضمن سرکشی به املاک دفاتر آن ها را با ارقامی که در دفتر خود ثبت کرده بود تطبیق می کرد و کوچک ترین اختلاف حسابی را به شدت مجازات می نمود. سلیمان بهبودی در یادداشت های خود می نویسد: «اعلیحضرت همایونی با همه گرفتاری ها یی که داشتند اختیار ارز و چوب جنگل را هم به دست خود داشتند.»
     
    نیشکر در جنوب؛ کارخانه قند در شمال
    رضاخان برای این که قیمت املاکش بالا برود دستور می داد تا کارخانه ها را در جاهایی بزنند که به این امر کمک می کند حتی اگر مکان آن ها از لحاظ فنی و مهندسی جای مناسبی نباشد. ابوالحسن ابتهاج پس از رفتن رضاخان از ایران بیان می کند که از شرکت آلمانی ذوب آهن پرسیدم که چرا کارخانه ذوب آهن را در کرج احداث کردید در حالی که به لحاظ کارشناسی به دلیل ارتفاعات ، مسیر هوا و آلودگی های ذوب آهن و ... کرج جای مناسبی نیست.
    کارشناسان آلمانی گفتند: رضاخان؛و یا به عنوان نمونه ای دیگر رضاخان کارخانه قند را در شمال احداث کرده بود و پس از رفتن وی کارخانه را به جنوب در کنار مزارع نیشکر منتقل کردند.
     
    سهام رضاشاه از نفت جنوب
    علی دشتی در مجلس شورای ملی صراحتا از «سهام نفت جنوب» متعلق به رضاشاه نام برد. وی سالی 12000 پوند استرلینگ از شرکت نفت جنوب بابت حق عبور لوله های نفتی از اراضی ای که تصاحب کرده اه ساخته شده بود اشاره کرد و اعلام کرد که هزینه های آنان متجاوز از 350 میلیون ریال می باشد.
     
    گزارش محرمانه بولارد از اقدامات انگلستان
    سر ریدر بولارد، وزیر مختار انگلیس در ایران در گزارش محرمانه ای که به لندن فرستاد بعضی از اقدامات رضاشاه اشاره کرده است از جمله:
    - وقتی او استعفا داد در بودجه کسری وجود داشت، درحالی که در حساب شخصی او در بانک معادل شش میلیون پوند موجود بود.
    - او صنایع سودده را به عنوان ملک شخصی برای خود نگاه می داشت، حال آن که صنایع غیرسودده را به دولت وامی گذاشت. کارخانه ها از کارگرانی انباشته می شد که عملا کارگر اجباری بودند با حقوق ناچیز
    - او مناطق گسترده ای از اراضی کشاورزی مرغوب را از راه مصادره بدست آورد. او بسیاری از املاک دیگر را، از طریق تحت فشار گذاشتن مالکان بدست آورد. به عنوان مثال از طریق قطع منبع آب، تا زمانی که قیمت نازل مورد قبول قرار می گرفت. او به هنگام کناره گیری مشغول تصاحب یک منطقه وسیع از اراضی خوب کرند از راه خرید اجباری به حساب شخصی خودش بود.
    - او کشت برنج در اصفهان را، رسما برای حفظ مردم اصفهان از مالاریا و در واقع برای حفظ برنج شمال خودش از رقابت ممنوع کرد
    - آبی که می بایست باغ های سبزی مردم را آبیاری کند بست تنها جهت آبیاری گل کاخ هاو هم چنین در آرین سال سلطنتش به شهرداری تهران دستور داد که باغ شهرداری را برای احداث یک هتل به او بفروشد
    - او درحالی که یک تعداد قصرهای بی مصرف در تهران ساخت، در مورد آب لوله کشی هیچ کاری نکرد و گذاشت مردم تهی دست پایتخت حتی برای آب آشامیدنی محتاج جوی آب خیابان باشند.
    - جنون ثروت رضاشاه تنها به غصب املاک مردم، برقراری انحصار جهت فروش پنبه، برنج و گندم املاک اختصاصی به قیمت دلخواه، کارخانه داری، خرید و فروش ارز، کشت و فروش بادمجان و تربار در میدان های پایین شهر منحصر نبود.
     
    شه محصول، قیمتی بالاتر از معمول داشت
    رضاشاه افرادی را برای نظارت و سرکشی برزمین های سلطنتی گماشت. آنان عواید حاصل از کشت و کار دهقانان را جمع آوری و به خزانه ای که زیر نظر شاه بود یا به حساب شخصی او حواله می کردند و خود نیز بهره ای از این وجوه می بردند. محصولات زمین شاه، به قیمتی بالاتر از معمول به دولت فروخته می شد؛ زیرا محصول زمین شاه، "شه محصول" بود.
    علاوه بر این اعتبارات و بودجه مملکتی و خصوصا درآمد کشور از نفت نیز بدون هیچ گونه حساب و کتابی در اختیار رضاشاه قرار داشته و به میل و اراده خود از آن استفاده می کرده است. در سال های آخر حکومت رضاشاه، سالیانه شصت میلیون تومان به خارج ارسال می شد و برای این که در این ارسال وجه مشکلی پیش نیاید سعی می شد که رؤسای بانک ملی و کمیسیون ارز از افراد مطمئن باشند. به طور خلاصه سپرده رضاشاه در بانک های خارج از ایران مبلغ سیصد و شصت میلیون دلار حدس زده می شد.
    رضاخان سپرده های زیادی در انگلیس داشت که پس از مرگش آن ها را به ایران ندادند و  ما را مجبور کردند که به جای آن ها جنس بخریم. در نتیجه محمدرضاشاه به شهرداری دستور داد که به ازای آن مبالغ از انگلستان اتوبوس های دو طبقه خریداری شود و این امر صورت پذیرفت.
     
    سرنوشت دارایی های رضاخان در انگلیس
    به هنگام مسافرت محمد‌رضا پهلوی به انگلیس در تیرماه 1327 ش، خبر زیر درباره سرنوشت دارایی رضاخان در جراید آن زمان منتشر گردید:
    «به نوشته تریبون دوناسیون در لندن راجع به دارایی رضاخان که در بانک انگلیس توقیف شده است، نیز گفتگو بود، انگلیسی‌ها موافقت کردند که مخفیانه قسمتی از این دارایی از توقیف خارج شود و در عوض امتیاز بانک شاهنشاهی در ایران تجدید گردد. زیرا برای شرکت نفت ایران و انگلیس مشکل است [که] بدون وجود یک بانک انگلیسی از وی حمایت کند و به کار خود ادامه دهد. از طرف دیگر انگلیسی‌ها موافقند که به شاه کمک کنند تا به وسیلة ثروتش بتواند دوباره رژیم گذشته را برقرار کند و برای این کار منتقل کردن دارایی پدرش به او بهترین وسیله است. به همین منظور است که شاه باید به سوئیس مسافرت کند (زیرا مقدری از آن ثروت پدری در سوئیس می‌باشد) اینهاست علت مسفارت اعلیحضرت به اروپا...»
    امّا شمس پهلوی فرزند رضا شاه در این باره چنین اظهار نظر نمود:
    سخنان رضاشاه خطاب به دکتر محمد سجادی: «دکتر من یقین دارم وقتی پا را از مملکت به خارج نهادم، همه جا خواهند گفت و خواهند نوشت که در بانک‌های خارج نیز وجوه بیشماری داشته و این پول‌ها را برای چنین روزی ذخیره کرده بودم، ولی اینطور نیست، من به جرأت می‌گویم نه در بانک‌‌های خارج و نه در بانک‌ های داخله ـ جز بانک ملی ـ وجهی ندارم».
    و در جایی دیگر نیز اظهار نموده‌ بود: «آن روزها رادیوهای خارجی درباره پول ایشان [رضاشاه] در بانک‌های بیگانه گفتگو می‌کردند و رادیو تهران اطلاع می‌داد که در مجلس گفتگو از جواهرات سلطنتی در میان است. اعلیحضرت فقید [رضاشاه] پس از اطلاع از این خبرها، خنده تلخی نموده، فرمودند: «من فقط سه لیره و کسری در بانک سوئیس دارم و آن هم باقیمانده پولی است که برای خرج تحصیل ولایتعهد در بانک سوئیس گذارده بودم.»
    برای اینکه به درستی و نادرستی این اظهارات پی ببریم به خاطرات مستند و معتبر ارتشبد فردوست اشاره می‌کنیم:
    در زمان خروج رضاخان از کشور در شهریور 1320 ش، در اصفهان ابراهیم قوام به رضاخان می‌گوید: شما که ایران را ترک می‌کنید، تکلیف مایملکتان چه می‌شود؟ لازم است که تکلیف آنها را روشن کنید. رضاخان با قوام صحبت‌هایی می‌کند و می‌گوید که بنویسید. محضرداری را خبر می‌کنند و رضاخان دیکته می‌کند که آنچه دارم، اعم از منقول و غیر منقول را به ولیعهد واگذار می‌کنم. قوام هم تصحیحاتی انجام می‌دهد و رضا امضاء می‌کند. سپس رضاخان به سمت کرمان حرکت می‌کند و قوام‌الملک به سوی تهران، قوام نامه را به فروغی داد و او هم در روزهای بعد در مجلس قرائت کرد. 
    رضاخان در طول سلطنتش تمام املاک مرغوب شمال را به زور سرنیزه به نام خود کرد. البته گاهی هم پول مختصری به عنوان بهای آن می‌داد. املاک را به منطقه‌های مختلف تقسیم کرد و در هر منطقه یک افسر گمارد و کل املاک او را سرلشگر کریم آقاخان بوذرجمهوری اداره می‌ کرد. در سال 1319 ش، یک سال قبل از رفتن رضاخان از ایران، صورت حساب عیادی خالص سالیانه املاک پهلوی 62 میلیون تومان بود که همة این‌ها را به محمد‌رضا منتقل کرد و سایر اولاد او بی‌نصیب ماندند. بعدها آن‌ها به رضاخان شکایت کردند و او نیز به محمد‌رضا نوشت که کاخ‌های فرزندان را به آن‌ها انتقال دهد و علاوه بر آن به هر کدام یک میلیون تومان بپردازد که سریعاً انجام شد... اگر می‌خواستید رضاخان خوشحال شود، درجه بدهد، مقام بدهد و یا پیشنهادی را تصویب کند، بهتر بود قبل از شروع نام چند ملک را با مشخصات و قیمت آن مطرح می‌‌کردید و مطمئن بودید که کارتان انجام می‌شد... رادیو بی‌بی سی در آن هنگام، سه روز متوالی دربارة املاک رضاخان صحبت می‌کرد و می‌گفت که بزرگترین خدمتی که رضاخان به مملکتش کرده غصب کلیة‌اموال مردم شمال است! حال این سؤال مطرح می‌شود، چگونه کسی که پول تهیه بلیط تماشای یک نمایش را نداشته است [اگر چه این هم یک ادعای خلاف واقع و اغراق آمیز بود] این ثروت را بدست آورده بود؟ 
     
    ماجرای رضاخان و بلیط نمایش
    رضاخان با صدور اعلانی از كلیه برپاكنندگان نمایش خواست كه برای وی بلیط تماشای نمایش نفرستند، چرا كه وی نه فرصت تماشای آن را دارد و نه حقوقش كفاف خرید بلیط را می‌دهد. متن كامل اعلان رضاشاه بدین شرح است: «از تمام اشخاصی كه در صدد، دادن نمایش بر می‌آیند، عموماً خواهشمندم كه برای اینجانب بعد از این بلیط نفرستند، زیرا علاه بر آنكه مجال ورود در نمایش‌ها را ندارم، حقوق اداری من نیز كفاف قیمت بلیط و تأدیه آنها را نخواهد كرد و در موقع لازمه برای خدمت معارف هرچه را لازم بدانم مستقیماً اقدام خواهم نمود. وزیر جنگ رضا»
    (با استناد به ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، ص 112 و 111، گذشته چراغ راه آینده است، ص 463 و 464، تاریخ بیست ساله ایران، ج 8، ص 96ـ 87 و 423 و 422 و روزنامه ایران، 4/10/1300، ص 1)
     
  • +علت فقر مردم در زمان رضا شاه در بیان رادیو لندن

    در روزهای اشغال ایران توسط متفقین این نقطه ضعف رضاشاه به دست رادیو لندن افتاد و هرشب ساعتی پیرامون معایب و مضار ملک داری رضاشاه صحبت می کرد و از از ساختمان ها و کاخ های ساخته شده به دست او سخن می گفت و سپس به گرسنگی و فقر و بیماری مردم می پرداخت و آن را نتیجه سوء رفتار رضاشاه و ملک داری و ثروتمندی او معرفی می کرد.
     
    فقر مردم نتیجه سوء رفتار و ملک داری رضاخان بود
    ارتشبد فردوست در خاطرات خود بیان می کند: « در روزهای اشغال ایران توسط متفقین، که انگلیسی ها رضا را به عنوان یک مهره بی ارزش و مدفون می دانستند، رادیوی بی بی سی سه روز متوالی درباره املاک رضاخان سخن می گفت و می گفت که بزرگ ترین خدمتی که رضاخان به مملکتش کرده، غصب کلیه اموال مردم شمال است!»
    وی همچنین می نویسد که در سال 1319 (یک سال قبل از رفتن رضاخان از ایران) صورت حساب عایدی خالص املاک پهلوی 62 میلیون تومان بود که همه این ها را به محمدرضا منتقل کرد و سایر اولاد او بی نصیب ماندند. بعدها آنان به رضاخان شکایت کردند و او نیز به محمدرضا نوشت که کاخ های فرزندان را به آن ها انتقال دهد و علاوه بر آن به هرکدام یک میلیون تومان بپردازد، که سریعا انجام شد.
    با این حال محمدرضاشاه، مردی چنین آزمند را که طمع سیری ناپذیرش ملت ما را از هستی ساقط کرده بود، به شکل فرشته معصومی مجسم می نماید که از زور "مناعت طبع" حتی جوراب های او بافت ایران و از نوع متوسط و چکمه هایش کوتاه و کارکرده بود!
     
  • +عملکرد پهلوی در زمینه جواهرات سلطنتی

    با وجود ثروت میلیاردی رضاشاه و پس از او محمدرضا پهلوی در داخل و خارج کشور، دست کم براساس گزارش رئیس اداره اموال دولتی و بیوتات سلطنتی به بهانه های مختلف اعم از بذل و بخشش های صوری و غیر صوری و جشن های عروسی و... از جواهرات سلطنتی برداشته شده و بعضا آن چه به عنوان امانت اخذ شده مسترد نگشته است.
    محسن قانع بصیری، نویسنده و نظریه پرداز در زمینه های اقتصاد، فرهنگ، هنر و مدیریت، در گزارش خود به قسمتی از این جواهرات اشاره می کند که برداشته شده و به افرادی توسط رضاخان اهدا شده است. (البته معلوم نیست که واقعا به آن ها داده شده یا این که فقط تحت این عنوان ثبت شده و از صندوقچه جواهرات خارج شده و در اختیار رضاخان قرار گرفته اند) از جمله آنها موارد زیر است:
    - در تاریخ اول خرداد 1307 دو حلقه انگشتر زمرد و یک قبضه شمشیر دسته شاخ مشکی به مشایخ کردستان اهدا شده است.
    - در تاریخ 27 تیر 1307 یک قبضه قداره دسته طلا به 1773 قطعه برلیانت و یک پیش سینه طلا مکلل به برلیانت که تخمه زمرد آن به وزن 182 قیراط بوده به پادشاه افغانستان اهدا گردیده است.
    - در سال 1302 چهار حلقه انگشتر تخمه برلیانت به آقایان فشارکی، سیدالعراقین، نجف آبادی و شمس آبادی اعطا گردیده است.
    - در سال 1308 یک دستگاه ساعت و یک انفیه دان طلای مینا به نمایندگان فوق العاده دولت مجار اعطا گردیده است.
     
    طلاهای معادن انارک یزد چه شد؟
    در روزنامه تجدد ایران در تاریخ 12/7/20 نویسنده ای به نام "بینا" مطلبی را نوشت و در آن پرسید که طلائی که از معادن انارک یزد به وسیله وزارت پیشه و هنر استخراج می شد اکنون کجاست و به چه مصرف می رسیده؟ عجیب و شگفت آور این است که تاکنون دولت این مسئله را مانند معمایی تاریک نگاهداشته و کمترین اطلاعی در این زمینه به کسی داده نشده و به قرار معلوم وضع کار آن جا هم بسیار عجیب است غیر از کارگران معدن کسی حق نزدیک شدن به آن معادن را ندارد و هر گونه صحبت و حرف راجع به آن به کلی ممنوع بوده است.
    رضاشاه برخلاف پادشاهان گذشته که بر حجم جواهرات سلطنتی می افزودند، وی در موارد گوناگون تعدیات جدی نسبت به آن ها داشته است که البته در زمان خود رضاخان کسی جرأت صحبت از آن ها را نداشت اما در هنگام خروج او از ایران این جرأت پیدا شد و مجلس از فروغی خواست تا جلوی خروج جواهرات سلطنتی از ایران توسط رضاخان را بگیرد اما رضاخان از ایران خارج شد و فروغی تنها کمیسیونی را تشکیل داد که گزارش قانع بصیری را گرفت.
     
    تلاش عباس میلانی برای تطهیر چهره رضاخان
    عباس میلانی در آخرین اثر خود علیرغم تلاش بسیار برای تطهیر پهلوی نتوانسته به چمدانی که رضاخان هنگام خروج از ایران یک لحظه از خود دور نمی ساختته اشاره نکند.(این چمدان علاوه بر چمدان هایی بود که قبلا توسط رئیس پلیس به صورت مخفیانه از کشور خارج شده بود). وی وانمود می کند که این چمدان احتمالا حاوی اسناد بوده است:
    «صحنه ای را که هنگام خروجش از اتومبیل مشاهده کردند که نظیرش را هرگز ندیده بودند. پادشاه معزول و مضطربی را دیدند که چمدانی در دست داشت. هیچ کدام از فرزندان و زنانش او را خارج از لباس نظامی اش و به طریق اولی چمدان به دست ندیده بودند. هرگز هم روشن نشد که مضمون این چمدان که رضاشاه به این حد مهمش می دانست چه بود. می دانیم که علم در یادداشت هایش به برخی اسناد محرمانه و مهمی اشاره می کند که در صندوقی ویژه در دفتر شاه نگهداری می شد.»
    جالب آن است که این نویسنده هیچ گونه اشاره ای به سرقت این چمدان توسط انگلیسی ها در زمان تغییر کشتی رضاخان نمی کند. آیا برای انگلیسی ها که همه امور کشور را در دست داشتند اسنادی می توانست برایشان وجود داشته باشد که از مضمون آن بی اطلاع بوده باشند؟
    همچنین تاج الملوک (همسر دوم رضاخان) در خاطرات خود اشاره می کند به سرقت شمشیری از جواهرات سلطنتی توسط مقامات کشور مصر که به بهانه تشییع جنازه رضاخان به این کشور منتقل شده بود.
     
    تعدی رضاخان به اموال خوانین و سران عشایر
    رضاشاه علاوه بر تعدی به جواهرات سلطنتی، بسیاری از جواهرات و اشیاء عتیقه و نفیس بعضی از خوانین و سران عشایر را شخصا و به عنف و ستم تصاحب کرد که انکار آن حتی برای متعصب ترین طرفدارانش نیز امکان پذیر نیست.
    خزانه اقبال السلطنه ماکوئی با آن همه سکه های زرین و سیمین و سنگ های بی بدیل و گردن بندهای زمردین و یاقوت ها و مرواریدهای قیمتی و آن همه اشیاء گران بها و جواهرات بی مانند تسلیم رضاخان شد. وی سپس تمام اندوخته شیخ خزعل را در اختیار گرفت و گنجینه سردار معزز بجنوردی را بر آن افزود و پس از سرکوب سرکشان لرستان و تسلیم شدن خوانین کردستان و یاغیان دیگر مناطق ایران، هرچه از هرجا به دست آورد از اموال شخصی خودش محسوب کرد.
     
  • +تبعید اجباری یا فرار اختیاری

    تحولات جنگ جهانی دوم تأثیرات فراوانی بر تحولات داخل ایران - علی رغم اعلام بی طرفی ایران - داشت. ایران توسط ارتش های سه کشور انگلستان، شوروی و آمریکا اشغال شد و سلطنت 16 ساله رضاخان پایان یافت. رضاخان که با کمک های انگلستان توانسته بود بر تخت پادشاهی تکیه بزند، با اراده و خواست انگلستان استعفا داد و از کشور فرار کرد.
    مسئله ای که بازخوانی و مرور این برحه از تاریخ را حائز اهمیت می کند جدا از نشانی از وابستگی و گوش به فرمان بودن رضاخان نسبت به انگلستان و پوشالی بودن اقتدار و قلدر مآبی های وی، نوع روایت خروج و انگیزه هایی است که وی را از ایران خارج کرده است. 
    آیا خروج رضاخان از ایران تبعید وی بود یا اینکه نوعی فرار محسوب می شد که خودش به این مسئله مشتاق تر بود؟ آیا دلیل خروج رضاخان از ایران ایستادگی اش مقابل انگلستان بود که وی را به تبعید محکوم می کرد یا لطفی به وی بود که به خاطر خدمات چندین ساله به انگلستان شامل حالش می شد؟
    این ها سوالاتی که یافتن جوابش، بسیاری از روایت های رایج تاریخی را تغییر خواهد داد و در بسیاری از این روایت ها سعی شده است با مظلوم نمایی، تصویری وطن پرست از رضاخان نشان دهد که به خاطر ایستادگی در برابر انگلستان با تحمل رنج فراوان از کشور تبعید شد.
     
    بی‌اعتمادی انگلستان به رضاخان
    برخی گرایش های رضاخان به آلمان را امری ساختگی می دانند و معتقدند کارشناسان آلمانی در ایران فقط بهانه ای بوده است برای حمله انگلستان اما حسین فردوست از نزدیکان دربار پهلوی در رابطه با ساختگی بودن یا واقعی بودن گرایش رضاخان به آلمان می گوید: «باید بگویم کاملاً واقعیت داشت. از مدت ها قبل نزدیکی های سیاسی بین آنها ایجاد شده بود. رضاخان با هیتلر و بلندپروازی‌های او همدلی داشت. ولیعهد هم در همین عوالم بود و در صحبت هایش با من موفقیت آلمان را صد در صد می‌دانست. او در اتاقش نقشه ای نصب کرده بود و در آن شهرهایی که توسط آلمان ها اشغال می شد را علامت گذاری می کرد. او به من دستور داد که از طریق رادیو به وسیله سنجاق پیشرفت لحظه به لحظه جنگ را در نقشه منعکس کنم.»
     به طبع انگلستان که با نقشه های خود رضاخان را بر سرکار آورده بود و وی را هدایت می کرد، از این گرایش های رضاخان اطلاع داشت و تلاش های بعدی رضاخان برای کسب اعتماد مجدد انگلستان بعد از شکست های هیتلر نتوانست مانع اشغال کشور و ادامه سلطنتش باشد. 
    رفتار های محدرضا نیز تا مدت ها رصد می شد و وی بعد از مطمئن ساختن انگلستان توانست جواز نشستن بر تخت سلطنت ایران را کسب کند. حسین فردوست که در جریان کامل روی کارآمدن محمدرضا بود به عنوان واسطه بین محمدرضا پهلوی و نماینده انگلستان عمل می کرد. محمد رضا، فردوست را به فردی به نام مستر "تراست" در سفارت انگلستان معرفی کرده بود تا با ملاقات با وی تکلیف سلطنتش را روشن کند. فردوست در کتاب خاطرات خود به محتوای  دیدارهای خود با مستر "تراست" اشاره می کند و اینکه در این دیدارها "تراست" از طرفداری محمدرضا از آلمان و پیگیری دائم اخبار جنگ و نصب نقشه پیشروی آلمان در اتاق محمدرضا اطلاع کامل داشته و این موضوع را عامل نگرانی انگلستان دانسته است. 
    فردوست بعد از رساندن نگرانی و پیغام انگلستان به محمد رضا، با تعجب و عصبانیت محمدرضا از چگونگی اطلاع انگلستان از این موارد مواجه می شود و جواب وی را اینگونه نقل می کند:«در اول وقت با "تراست" تماس بگیر و با او قرار بگذار، بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که نقشه را از بین می برم و رادیو هم دیگر گوش نمی کنم مگر رادیوهایی که خودشان اجازه دهند آنها را بشنوم.»
     
    تلاش بیهوده رضاخان برای کسب اعتماد انگلیسی ها
    محمدرضا در روایتی که از خروج پدرش از کشور دارد تلاش می کند وحشت رضاخان از روس ها را کتمان کند و دلیل خروج سریع رضاخان از ایران را روحیه تمکین ناپذیری وی از انگلستان جلوه دهد. وی در کتاب پاسخ به تاریخ اینگونه می نویسد: «متفقین به دولت ایران اطلاع دادند که قوای مسلح آنها در 26 شهریور 1320 تهران را اشغال خواهند کرد. به محض دریافت این خبر پدرم گفت: آیا تو فکر می کنی که من حاضرم از یک سرگرد انگلیسی دستور بگیرم؟؟»
    واقعیت این است که رضاخان بعد از شروع شکست های آلمان تمام تلاش خود را کرد تا اعتماد مجدد انگلستان را به دست آورد اما متوجه نبود که تاریخ مصرفش برای انگلستان به پایان رسیده است. 
    اولین اقدام رضاخان کنار گذاشتن کابینه آلمانوفیل متین دفتری و جایگزینی علی منصور(منصور الملک) بود. منصور به تکاپو افتاد و هر روز در حال مذاکره با سفرای انگلیس (در درجه اول) و روسیه و آمریکا بود.وی ما حصل مذاکراتش را مرتباً به اطلاع رضاخان می رساند و به رضاخان اعلام کرد که متفقین اعتمادشان را به شما از دست داده اند.
    منصور در ملاقات بعدی ( نیمه دوم مرداد ماه 20) درخواست انگلستان مبنی بر اخراج 600 کارشناس آلمانی را به اطلاع رضاخان رساند که رضاخان ظرف مدت 24 ساعت تمامی کارشناسان آلمانی در استان های مختلف را جمع آوری کرد و از مرز ترکیه خارج کرد.
    در ملاقات های بعدی منصور مسئله کمک رسانی به شوروی را مطرح کرد و گفت که «سفرای سه گانه می گویند چون آمریکایی ها می خواهند مقادیر زیادی سلاح به شوروی کمک کنند، لذا باید خطوط ارتباطی و راه آهن ایران در اختیار سه کشور قرار گیرد.» حسین فردوست در کتاب خاطرات خود پاسخ رضاخان را اینگونه بیان می کند: «رضاخان پاسخ داد که من نه فقط این کار را انجام می دهم  بلکه بیش از این نیز با آنها همکاری می کنم و مراقبت این راهها را عهد دار خواهم شد و حفاظت کامل محموله های متفقین را تضمین می کنم. منصور پاسخ رضاخان را به متفقین اطلاع داد و چنین جواب آورد که آنها خود می خواهند حفاظت راهها را به دست داشته باشند.»
     
    اشغال ایران توسط متفقین
    هیچ کدام از این اقدامات نتوانست جلوی اشغال ایران توسط متفقین را بگیرد و نیروهای متفقین در سوم شهریور ماه 1320 وارد کشور شدند. منصور نخست وزیر وقت ماجرای اشغال ایران را اینگونه نقل می کند: «متأسفانه با همه این کوششها که دولت شاهنشاهی برای حفظ آسایش کشور و رفع نگرانی دو دولت همسایه بکار برد بجای اتخاذ روش مسالمت آمیز و تفاهم، سفیران دو دولت ساعت چهار بامداد روز دو شنبه سوم شهریور ماه 1320 به خانه من آمدند و باز هریک یادداشتی مشعر بر نگرانی تسلیم کردند که جواب مطالبات آنها مکرراً داده شده بود جز اینکه این بار توسل به نیروی نظامی را نیز اخطار کرده بودند. 
    در صورتی که بعد معلوم شد قوای آنها پیش از ساعت 4 به مرزهای ایران تجاوز کرده و از هوا و زمین به شهرها و امکن بی دفاع موجب تلفات جانی و زیانهای مالی فراوان شده بودند. 
    باری من با دریافت یادداشتهای سفیر روس و وزیر مختار انگلیس به هریک از آنها در اعتراض دولت به اینگونه اقدامهای ناروا اظهارات لازم را کردم و بیسابقه بودن حمله قوای نظامی را بی هیچ گونه اخطار قبلی آن هم به بهانه قضیه ای که موضوع اصلی آن منتفی و تصفیه شده است به آنان تذکار دادم و آثار سوء آن را خاطر نشان کردم و از آنها خواستم که هرچه زودتر تجاوز را متوقف دارند تا مذاکرات برای روشن شدن حقیقت مقاصد آنان صورت گیرد. 
    هر دو نماینده پاسخ دادند که دستوری که به آنها داده شده قطعی است و نمی توانند در آن اوقات داخل مذاکره بشوند ولی این اظهارات را به دولتهای متبوع خود تلگرافی اعلام خواهند کرد.»
    دستپاچگی و سرسپردگی رضاخان در برابر انگلستان یک طرف ماجرا بود و طرف دیگر فروپاشی سریع ارتش و در نهایت دستور ترک مقاومت توسط رضاخان بود که بیش از پیش مقدمات تحقیر مردم ایران را فراهم می کرد. ارتشی که رضاخان آن را به عنوان نماد اقتدار کشور و هم سطح با ارتش های بزرگ دنیا معرفی می کرد «حتی کاه کافی برای اسب و بنزین برای رسانیدن وسایل موتوریزه خود به کرج هم نداشتند...»
     
    دستور رضاخان به ترک مقاومت
    تصور اینکه رضاخان بخواهد در برابر کسانی که مقام و بقای خود را مدیون کمک آنهاست بجنگد و مقاومت کند دور از ذهن بود و همین امر باعث شد که در تاریخ 5 شهریور، دستور ترک مقاومت صادر شود. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. حسین فردوست در کتاب خاطرات خود می نویسد: 
    «روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسی ها توسط او پیغام فرستاده بودند که: روس ها گفته اند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! به نظر می رسد که تعمداً مسئله را از قول روس ها گفته اند تا رضاخان بیشتر بترسد.... [رضاخان] بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانه ها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگان آمده بودند. رضاخان وارد یک سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانه هایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد.» 
     
    هرج و مرج در ارتش
    فردوست سپس به تشریح وضعیت سربازخانه ها و هرج و مرج بین نیروهای مرخص شده می پردازد و می نویسد : « دیدم که تفنگ ها و مسلسل های سبک و سنگین که فکر می کنم حدود 20 هزار سلاح مختلف بود، روی زمین ریخته شده، در میدان رهاست و جوی ها آب پر است از اسلحه! درها باز بود و کسی نبود از ما بپرسد چکاره اید؟ اسلحه ها را در جوی های آب انداخته بودند و تعمداً آب را رها کرده بودند تا غیر قابل استفاده شود! در خیابان ها درهم و برهم تفنگ افتاده بود و خلاصه منظره غریبی بود. جاده ها و خیابان های تهران مملو بود از سربازهایی که بدون پول و گرسنه، پیاده به سوی روستاهایشان می رفتند.»
     
    تلاش رضاخان برای به تخت نشاندن ولیعهد
    بعد از اینکه تلاش های رضاخان برای بقای سلطنتش فایده نکرد، به دنبال تثبیت ادامه سلطنت پهلوی توسط پسرش محمدرضا افتاد و دست به دامان چهره ای افتاد که از قدرت و نفوذ وی در بین انگلیسی ها مطلع بود. روز چهارم شهریور رضاخان به صورت مخفیانه و بدون اسکورت به خانه فروغی می رود وساعاتی را با وی خلوت می کند. 
    فردوست ماجرای این ملاقات را اینگونه روایت می کند: « رضاخان در این ملاقات ملتمسانه به فروغی می گوید که من از شما راه نجات می خواهم. 
    فروغی پاسخ می دهد  که خودت راه نجات نداری ولی اگر می خواهی بیشتر غرق نشوی باید این کار ها را بکنی؛ اول باید فوری دستور آتش بس بدهی که روس ها وارد تهران نشوند( روس ها در آن موقع به حوالی قزوین رسیده بودند) و اگر مقاومت کنی مسلماً روس ها تهران را اشغال خواهند کرد و توسط آنها به اسارت گرفته خواهی شد و دیگر من هیچ تضمینی نمی توانم بکنم! 
    دوم اینکه هیچ راهی جز ترک ایران نداری. رضا پاسخ می دهد که امر شما را اطاعت می کنم، فقط خواهشی دارم و آن این است که تدوام سلسله پهلوی توسط ولیعهد را تضمین کنید. فروغی پاسخ می دهد من تلاش می کنم ولی مطمئن نیستم. رضاخان می گوید لااقل یک اطمینان نسبی بدهید که پس از من محمد رضا، شاه خواهد شد. 
    به هرحال رضاخان موفق می شود قول مساعدی از فروغی بگیرد و بسیار راضی و خوشحال از خانه فروغی خارج می شود... جزئیات این دیدار محرمانه و بسیار سری را رضاخان برای محمدرضا تعریف کرد و او همه و همه را به من گفت.»
     
  • +تلاش های رضاخان برای فرار از کشور

    رضاخان بعد از اینکه مقدمات به تخت نشستن ولیعهد و بقای دودمان پهلوی را فراهم کرد منتظر فراهم شدن فرصت مناسب برای خروج از ایران ماند. عجله رضاخان برای فرار از ایران از همه بیشتر بود و این به دلیل ترس و وحشتی بود که رضاخان از رسیدن ارتش روس ها به تهران، و دستگیری و محاکمه اش در ایران داشت. 
    شاید بیان خاطرات افرادی که از نزدیک شاهد هراس شدید رضاخان بوده اند، بیشتر بتواند شخصیت فردی و روحیه نظامی وی را در برابر تهدیدات خارجی نشان دهد و میزان شهامت و شجاعت وی را نمایان سازد.
    جعفر شریف‌ امامی- استاد اعظم لژ فراماسونری و از وابستگان و وفاداران جدی رژیم پهلوی- در خاطرات خود بیان می‌دارد: «روزی موقع خروج دیدم كه سرگرد لئالی، معاون پلیس راه‌آهن، در ایستگاه راه‌آهن یك گوشی تلفن به دست راست و یك گوشی دیگر را به دست چپ گرفته و مطالبی را كه از یك طرف شنید به طرف دیگر بازگو می‌كند، چند دقیقه ایستادم. 
    دیدم می‌گوید كه روسها از قزوین به سمت تهران حركت كرده‌اند و ایستگاه بعد نیز مطلب را تأیید كرده و بدون (تحقیق) موضوع را به رئیس‌شهربانی با تلفن اطلاع می‌دهد و او موضوع را به هیئت وزیران و از آنجا به دربار و به اعلیحضرت خبر می‌دهند كه روسها به سمت تهران سرازیر شده‌اند. ایشان (رضاشاه) دستور می‌دهند كه فوراً اتومبیل‌ها را آماده كنند كه به طرف اصفهان حركت كنند... زودتر رفتم به منزل. 
    ولی از آنجا به راه‌آهن تلفن كرده و خط قزوین را گرفتم. پس از بررسی و پرسش از ایستگاه‌ها، معلوم شد چند كامیون عمله كه بیل‌های خود را در دست داشتند به طرف تهران می‌آمده‌اند و چون هوا تاریک بود، نمی‌شد درست تشخیص دهند، تصور كرده‌اند كه قوای شوروی است كه به طرف تهران می‌آید. لذا بلافاصله مطلب را به اعلیحضرت گزارش (دادم تا) از حركت خودداری شود.» 
    اشرف پهلوی نیز می نویسد: «اطلاع بر این جریانات برای پدرم بقدری غیرمنتظره بود که یکباره قدرت مقاومتش را از دست داد  و دچار چنان وحشتی شد که بدون توجه به عواقب کار و اثری که انتشار این خبر درمردم کرد از تهران به اصفهان می رود و تصمیم می گیرد آن شهر را پایتخت کند. 
    من ان موقع پدرم را مردی شجاع و قوی تصور می کردم و در حققت در ابتدای کار هم همینطور بودو ولی بعد ها به خاطر سن زیاد و ترس از روس ها که با طرفدارانش در ایران با خشونت رفتار کرده بود، وقتی دید ارتشی که آن همه برای ایجادش خون دل خورده و تمام اتکایش به آن بوده  به این زودی و سادگی مضمحل شده و روس ها به طرف تهران حرکت کرده اند روحیه خود را به شدت باخت.»
     
    هراس شدید رضاخان از نیروهای روسی
    گویا ترین تصویر از هراس شدید رضاخان که به گفته سید مهدی فرخ سبب شد 21 شب به خواب نرود خاطرات دکتر سجادی است. او می نویسد که حوالی غروب روز 6 یا 7 شهریور رضاخان اسکورت را اماده کرده بود و قصد عزیمت به اصفهان را داشت. جلو رفتم و پرسیدم: اعلیحضرت قصد کجا رادارند؟ رضاخان گفت: «چون روس ها به کرج نزدیک می شوند می خواهم پایتخت را به اصفهان انتقال دهم و حال نیز عازم اصفهان می باشم» همگی شاه را از این مسافرت برحذر داشتیم و شاه نیز منصرف شد. 
    ولی مدتی بعد این دلهره دوباره اوج گرفت: «یک شب گویا شب 22 شهریور بود به شاه اطلاع رسیده بود که روس ها وارد کرج شده و به سرعت به طرف تهران در حرکت می باشند. شاه که خیلی ملاحظه روس ها را می کرد نمی توانست به خواب برود و از آن جهت آن شب 5 بار شخصاً به منزلم تلفن نمودند و با من صحبت فرمودند. 
    تلفن اولی در ساعت 12 بعد از ظهر بود که از قضا شخصاً پای تلفن بوده و گوشی را برداشتم. از آن طرف سیم صدایی به گوش می رسید و گفت ـ آیا منزل دکتر سجادی آنجا می باشد؟ - بلی جنابعالی چه کسی می باشید- من رضا پهلوی هستم. 
    می خواهم با آقای دکتر صحبت نمایم. تعجب کردم رضا پهلوی کیست و چه کاره است که ناگهان به فکرم رسید این صدای شاه مملکت است. بلافاصله خود را معرفی کردم و شاه نگرانی باطنی خود را برای من حکایت کرده و گفتند: از شما می خواهم به هر وسیله ای که مقتضی بدانید از ورود آنها به تهران برایم اطلاعی کسب نمایید. آنها همان نیروهای شوروری بودند که به سرعت به طرف تهران در حرکت بودند و شاه نگرانی عجیبی از آنها داشت، چون به ایشان الهام شده بود در صورت ورود نیروهای سرخ به تهران جمعی از رجال اسیر خواهند شد.
    من به اعلی حضرت فقید اطلاع دادم نگرانی بی مورد است و به فرض هم نیروهای شوروی وارد تهران شوند چنین تصمیمی اتخاذ نمی کنند زیرا ایران علیه نیروهای سرخ وارد پیکار نگردیده و در برابر قشون متحد خود انگلیس و حتی مجلس و قوه قانونگذاری ایران جسارتی نمی کنند.»
     
  • +همکاری و کمک انگلستان برای خروج رضاخان از ایران

    خروج سریع رضاخان از ایران علاوه بر اینکه باب میل خودش بود، رضایت و هدایت انگلستان را نیز با خود به همراه داشت. بدون شک باقی ماندن رضاخان در ایران و محاکمه اش، دست انگلستان را در بسیاری از اتفاقات رخ داده در کشور نمایان می ساخت و برای همین انگلستان هرچه سریع تر مقصد سفر رضاخان را مشخص کرد و حتی مقدمات و خرج این سفر را مهیا کرد.
     
    مشاهدات فرمانده اسکورت رضاخان در هنگام فرار وی
    فرمانده اسکورت رضاخان "ناصر امیرپور" بعد از اینکه از اسکورت ماشین شاه در هنگام حرکت به سمت اصفهان برای ترک ایران منع می شود به صورت مخفیانه ماشین را تعقیب می کند و به صحنه های جالبی از همراهی و هماهنگی نیروهای انگلیسی با ماشین رضاخان و احترام گذاشتن به وی مواجه می شود که در هنگام بازگشت مشاهدات خود را برای حسین فردوست بیان می کند و فردوست این مطالب را در کتاب خاطرات خود نقل می کند:
    «به هرحال فرمانده اسکورت با موتور به تنهایی  راه افتاد. او پس از بازگشت برایم تعریف کرد: من با فاصله چند کیلومتر به طوری که دیده نشوم تا اصفهان پشت سر اتومبیل رفتم و همه تکنیک ها را به کار بردم تا مرا نبیند چون گاهی پشت سرش را نگاه می کرد. در جاده قم ماشین به یک سه راهی رسید (احتمالا سه راهی ساوه) در آنجا ارتش انگلستان از ساوه به سمت تهران می آمد.  
    حدودا یک تیپ بود و وارد جاده قم – تهران شده بود. جاده را بسته بودند، اتومبیل ایستاد و من هم توانستم خودم را به تدریج نزدیک کنم. یکی دو دقیقه بعد از توقف اتومبیل، یک افسر عالی مقام انگلیسی آمد، چون رضاخان را با لباس و شنل آبی شناخته بودند و به فرمانده تیپ اطلاع داده بودند. فرمانده تیپ بلافاصله دستورات شدید داد که نیروها از جاده خارج شوند. رضاخان هم از اتومبیل پیاده شد و به در آن تکیه داده بود. سپس فرمانده تیپ نزد رضاخان آمد و احترام نظامی گذاشت و به واحدش دستور احترام داد و رضاخان به راه افتاد.»
     
    خروج از تهران
    برنامه سفری که انگلستان برای رضاخان تدارک دیده بود به این صورت بود که وی ابتدا به اصفهان منتقل شود و بعد از آن از طریق کرمان به بندرعباس برود و از آنجا بوسیله یک کشتی انگلیسی عازم هندوستان شود. در این سفر رضاخان را آشپز و راننده مخصوصش همراهی می کردند.
    قبل از عزیمت رضاخان از اصفهان، دکتر سجادی وزیر راه که بیشتر از سایر وزرا مورد توجه بود مأمور شد به اصفهان برود و صلحنامه ای از وی برای انتقال املاک و اموال منقول و غیر منقول خود به پسرش بگیرد که به این ترتیب تمام املاک و اموالی که رضاخان در طول 16 سال سلطنت از مردم غصب کرده بود به پسرش منتقل شد.
    البته در هند اجازه اجازه پیاده شدن و اقامت به رضاخان داده نشد و گفته شد که باید به جزیره موریس یکی از جزایر تحت مالکیت انگلستان بروند. آقای اسکراین نماینده نائب السلطنه وقت هندوستان برای جلب رضایت رضاخان، مشخصات موریس را اینگونه ذکر می کند: 
    «این محل بهشتی برای گذراندن تعطیلات ثروتمندان آفریقای جنوبی است چون آنها یک کلمه از حرف مرا باور نمی کردند و تصورشان این بود که مقصدشان به صورت تخته سنگی وسط اقیانوس است.»
     
    تأمین امکانات رفاهی رضاخان در دوران تبعید از سوی انگستان 
    البته در مدت اقامت در موریس هم تمام وسایل آسایش و راحتی رضاخان مهیا شده بود و خود شمس پهلویمی نویسد « با اینکه وسائل راحتی و آسایش ما را از لحاظ مادی فراهم کرده بودند، همه بدون استثنا ناراحتودلتنگ بودیم» اما به دلیل درخواست های مکرر رضاخان در ابتدای سال 1321 به آفریقای جنوبی منتقل شدودرمردادماه سال 1323 در ژوهانسبورگ از دنیا رفت.
    رضاخان فرار کرد
    بازخوانی چگونگی خروج رضاخان از ایران و مرگ وی نوعی بازنمایی از وابستگی بی حد و حصر وی به انگلستان است تا جایی که مقامات انگلستان نیز به این مسئله اشاره کردند و گفتند که رضاخان را خود ما آوردیم و خود ما نیز بردیم. 
    اما این گزارش دربردارنده نکاتی دیگر نیز می باشد:
    1- رضاخان از کشور تبعید نشد، بلکه با رضایت خود از کشور فرار کرد.
    2-  فرار رضاخان از ایران علاوه بر اینکه وی را از خطر محاکمه در کشور می رهانید، از افشای بسیاری از اقدامات پنهان انگلستان در ایران نیز جلوگیری می نمود و برای همین مقامات انگلیسی در ایران مقدمات، مقصد و خرج سفر وی را فراهم کردند.
    3- مرور خاطرات افرادی که شاهد هراس و دستپاچگی رضاخان در هنگام مواجهه با حمله کشور خارجی بودند، کمک بسیاری در فرو ریختن هیمنه و اقتداری که برخی می خواهند برای وی بسازند می کند. تلاش های چندین باره رضاخان برای فرار از کشور، نمایانگر روحیه ضعیف و زبون و شخصیت بزدل و ترسوی رضاخان است.
    4- با خروج رضاخان از ایران تمام اموالی که وی از مردم غصب مرده بود به پسرش منتقل شد در حالی که اگر در کشور می ماند و محاکمه می شد تمامی این اموال می بایست به مردم بازگردانده می شد.
     
  • +برکناری از قدرت، پایان حیات سیاسی رضا خان

    25 شهریور ماه سال 1320، (1941 میلادی)، رضاشاه پهلوی به درخواست بریتانیا، با نگارش استعفا نامه و واگذاری سلطنت به ولیعهد 22 ساله اش از سمت خود کناره‌گیری و چندی بعد تحت نظر نیروهای بریتانیایی ایران را به مقصد هند ترک کرد. آن روز، روز پایان حیات سیاسی او و آغاز حیات سیاسی فرزندش محمدرضا پهلوی بود.
     
    متن استعفای رضا شاه از سلطنت
    نظر به اینکه من همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده ام حس میکنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوانتری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد بپردازد و اسباب سعادت ورزی ملت را فراهم آورد بنابراین امر سلطنت را بولیعهد و جانشین خود تفویض کرده و از کار کناره نمودم از امروز که بیست و پنجم شهریور ماه 1320است عموم ملت از کشوری و لشکری ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسند و آنچه از سوی مصالح نسبت به من میکردند نسبت به ایشان منظور دارند.
    کاخ مرمر تهران
    25 شهریور 1320
     
    مرور آنچه در روند استعفا و تبعید رضا خان روی داد ابعاد بیشتری از واقعه را روشن میکند:
    اخبار و گزارشهای دریافتی از جبهه‌های جنگ دوم جهانی حاکی از پیشرفت روز افزون آلمان و شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های متفقین بود. رضا شاه نیز که پیش‌بینی پیروزی آلمانی‌ها را در جنگ داشت نه برای حفظ استقلال کشور، بلکه برای حفظ موجودیت خود و رژیمش "بی‌طرفی در جنگ" اعلام کرده بود.
    «فردوست» در این باره می‌نویسد: «...در اوج قدرت نازی‌ها در آلمان به دستور رضا خان یک کابینه جوان به نخست‌وزیری متین دفتری روی کارآمد . وظیفه این کابینه نزدیک شدن به آلمان بود. عملاً نیز روابط تجاری و صنعتی بین ایران و آلمان توسعه یافت. با پیشرفت آلمانها در جنگ و نزدیک شدن آنها به کوههای قفقاز رضاخان هم به انگلیسی‌ها ناسزا می‌ گفت اما با شروع شکست آلمان رضاخان دستپاچه شد و منصورالملک را که از مهره‌های انگلیس به شمار می‌رفت نخست وزیر کرد...»
    از دید رضا شاه اعلام بیطرفی، موضعی مناسب در برابر دو جبهه‌ای بود که یکی به عقیده وی در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهای ایران کمین کرده بود، و دیگری در حال پیروزی بود اما با مرزهای ایران فاصله داشت.
    در چنین شرایطی رضا شاه بنا داشت در برابر تهدیدات روسیه و انگلیس به سیاست وقت‌کشی روی آورد. او به ویژه تهدیدات روسها را در وضعیتی که اوکراین به اشغال نظامیان هیتلر درآمده و آلمانی‌ها به سوی مسکو در حرکت بودند، جدی نگرفته بود.
    دولتهای روسیه و انگلستان به دلیل مناسبات رو به گسترش رضا شاه با آلمان هیتلری، سه بار به وی هشدار دادند. پنجم تیر 1320، درست 4 روز پس از شروع عملیات نظامی گسترده آلمان علیه روسیه ـ دولتهای روسیه و انگلستان طی دستور مشترکی به رضا شاه از وی خواستند تا سریعاً نسبت به اخراج مستشاران آلمانی از ایران اقدام کند.
    این تصمیم از سوی «سرریدر بولارد» سفیر انگلیس و "اسمیرنوف" سفیر روسیه اتخاذ شده و در ملاقاتی با رضا شاه به وی ابلاغ شد. رضا شاه نیز که تصور پیروزی آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفیران انگلیس و شوروی اعلام کرد که ایران کشور بی طرفی است و فعالیت آلمانی‌ها در ایران هم محدود به کارهای ساختمانی و امور بازرگانی است.
    28 تیر، اخطار دیگری به ایران داده شد. بالاخره 25 مرداد، یادداشت مشترک انگلیس و روسیه، به منزله اتمام حجت به ایران بود. سرانجام، روز سوم شهریور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهای شمال و نیروهای انگلیسی از بنادر جنوب به ایران حمله ور شدند و سفیران انگلیس و روسیه صبح همان روز علت این اقدام را طی یادداشتهای جداگانه‌ای به نخست‌وزیر ابلاغ کردند. همان روز تلگراف مفصلی به امضای رضا شاه به "روزولت" رئیس جمهور امریکا مخابره شد که سرآغاز دوران جدید روابط ایران و امریکا به شمار می‌‌آید. هر چند امریکایی‌ها در آن شرایط نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند کاری برای جلوگیری از اشغال ایران انجام دهند، اما زمینه مداخلات بعدی خود را فراهم ساختند. 
    پس از اشغال ایران توسط متفقین، انگلیسی‌ها که به خاطر قدرنشناسی رضاشاه و گرایش او به آلمان، سخت از وی عصبانی بودند، به فکر برکناری او از سلطنت افتادند. لذا پیامی به این مضمون برای وی ارسال کردند:
    «ممکن است اعلیحضرت لطفاً از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه‌حل دیگری وجود دارد.»
    در مدت کوتاه پس از اشغال ایران، بحث‌های جدی در سفارت‌خانه‌های متفقین وجود داشته است تا جایی که موضوع بازگشت قاجار نیز در دستور کار قرار گرفت. شوروی نیز به خاطر آینده ایران، معتقد بود که باید به جای رژیم سلطنتی، یک رژیم جمهوری روی کار بیاید. انگلیسی‌ها به ولیعهد، محمدرضا نیز بدبین بودند، علت آن هم ضعف و ترس وی و تمایلش به آلمان ها بود. 
    روزولت روز 11 شهریور در حالی که نیروهای روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران مستقر شده بودند، به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زمانی پاسخ نامه را دریافت کرد که تمام شرایط انگلیس و روسیه را پذیرفته بود، اتباع آلمانی را از ایران اخراج کرده بود و راه‌آهن و جاده‌های شمالی و جنوبی کشور را در اختیار نیروهای اشغالگر قرار داده بود. با این همه انگلیسی‌ها و روس‌ها پیش از آن که رضا شاه بتواند روابط نزدیک‌تری با امریکا برقرار سازد، وی را برای استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند.
    زمانی که ایران به اشغال متفین درآمده بود، موجی از هرج و مرج و بلاتکلیفی سراسر کشور را در برگرفته بود. اوضاع امنیتی کاملاً بی ثبات بود، بسیاری از امرای ارتش و افسران ارشد گریخته بودند، سربازان باقی مانده در سربازخانه‌ها‌ مواد خوراکی در اختیار نداشتند، نظم و انضباط در هیچ رده ارتش برقرار نبود، دزدی از منازل مردم و غارت مغازه‌ها افزایش یافته بود و نظامیان نیز در این غارتگری نقش داشتند. سربازان اسلحه‌ها را از پادگانها می‌ربودند و می‌فروختند. حتی اسبهای توپخانه به طور پنهانی داد وستد می‌شد. بسیاری از هنگهای برگزیده سابق به یک چهارم قدرت عادی خود تنزل یافته بود، شعار نویسی علیه شاه به پشت دیوارهای کاخ رضاخان نیز رسیده بود. در مجلس علناً از لزوم برکناری شاه از مقام فرماندهی کل قوا سخن به میان می‌آمد.
    24 شهریور، رضا شاه آخرین جلسه هیأت دولت را تشکیل داد و به وزیرانش گفت به زودی کشور را ترک خواهد کرد. آخرین جمله شاه به وزیران این بود که «راز موفقیت من این بوده که هرگز با هیچ کس مشورت نمی‌کردم و خود کارها را مطالعه می‌کردم!»
    وقتی در سپیده‌ دم 25 شهریور 1320 (1941 میلادی)، درست سه هفته پس از اشغال ایران توسط متفقین، خبر پیشروی نیروهای روسی مستقر در قزوین به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسید، وی فروغی نخست وزیر را به کاخ احضار کرد و از او خواست تا پیش‌نویس استعفانامه را بنویسد. فروغی استعفا نامه را به امضای شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را برای نمایندگان قرائت کند. با این همه، وی قبل از رسیدن به مجلس بدون اطلاع شاه راهی سفارت انگلیس شد و استعفا نامه را به «سر ریدربولارد» سفیر انگلیس نشان داد.
    زمانی که متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت می‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود که قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پیوست.
    در ساعت 8 بامداد 25 شهریور، تانکها و زره‌پوش‌های روسی اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتی بعد نیروهای انگلیسی که از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راه‌آهن رسیدند. تهران هیچ شباهتی به یک شهر عادی نداشت. خیابانها کاملاً خلوت بود. هیچ مغازه‌ای باز نبود. مردم حتی اتومبیل‌های خود را نیز از ترس آن که به دست اشغالگران بیفتد پنهان کرده بودند.
    25 شهریور ماه سال 1320، (1941 میلادی)، رضاشاه پهلوی به درخواست بریتانیا، با نگارش استعفا نامه و واگذاری سلطنت به ولیعهد 22 ساله اش از سمت خود کناره‌گیری و  ظهر همان روز به همراه برخی از اعضای خانواده و خدمتکاران به اصفهان رفت، او پس از سه روز اقامت در اصفهان به کرمان رفته و از آنجا برای تبعید اجباری و خروج همیشگی به بندر عباس فرستاده شد. 8 مهر 1320 رضاخان و گروه مسافرانش که 20 نفر از جمله 7 پیشخدمت و آشپز بودند تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس و توسط کشتی انگلیسی باندرا ایران را به مقصد بمبئی در هند ترک کرد.
    در همین زمان نخست وزیر انگلیس طی گزارشی به مجلس عوام، رویدادهای ایران و انتقال قدرت از پدر به پسر را اینگونه بیان می کند: «ما با هماهنگی نزدیک با متفق روسی خود عوامل بدخواه را از تهران ریشه کن کردیم، دیکتاتور را بیرون کردیم و به تبعید فرستادیم و به جای او پادشاهی نشاندیم که قول داده است مجموعه ای از اصلاحات و ترمیم هایی را که بسیار دیرشده و سخت مورد نیازاست، انجام بدهد.» (با استناد به کتاب "در آخرین روزهای رضا شاه" نوشته ریچارد استوارت، ص 347)
    روز 9 مهر 1320 کشتی «باندرا» به بمبئی رسید. پس از توقف کشتی «سرکلرمونت اسکراین» کنسول سابق انگلیس در مشهد وارد اقامتگاه رضا خان و همراهانش شده و به آنان با زبان فارسی تأکید کرد حق خروج از کشتی را ندارند. آنها تنها این فرصت را داشتند که از کشتی باندرا به کشتی برمه منتقل شوند. 
    شاه تبعیدی از شنیدن این خبر به شدت تکان خورده و گفت: «در گذرنامه های ما ثبت شده که به آرژانتین خواهیم رفت. کی ما را مجبور به رفتن به موریس می کند؟» سپس او تلگرامهایی را برای دولت انگلیس و فرزندش محمد رضا، شاه جدید ایران فرستاد و به این امر اعتراض کرد. ولی دولت انگلیس به اعتراض شاه و دیکتاتور سابق ایران اعتنایی نکرده و محمد رضاشاه نیز توانایی رسیدگی به این امر را نداشت؛ رضا شاه می خواست یا در بمبئی از کشتی پیاده شود و به هند برود یا اینکه اگر "مامور انگلیسی" همراه او صلاح نمی داند به یکی از کشورهای آمریکای جنوبی برود، اما " کلرمونت" مامور انگلیسی با این موضوع مخالفت کرد و تلگرافی به لندن فرستاد و رضا خان که فکر میکرد به شیلی خواهد رفت؛ پس از توقف 5 روزه در بندر بمبئی و در کشتی در نهایت به صلاحدید انگلیسی ها به بندر پورت لوئی، پایتخت جزیره موریس در آفریقا تبعید و بعد از مسافرت 9 روزه دریایی، در تاریخ 16 مهر ماه 1320 به جزیره موریس وارد شد.  
    اسکراین در شرح این مسافرت به موریس جند مطلب را که ذهن رضا، شاه و دیکتاتور سابق را مشغول کرده بود نقل کرده است: «چرا به من نگفتید که انگلیسی ها به کمک من احتیاج دارند؟ اگر وزیر مختار شما به من توضیح داده بود که کشور من چقدر برای استراتژی بزرگ متفقین ضرورت دارد، من فرصت همکاری می یافتم...می گویید احتیاج به ایران داشتید تا از طریق آن برای روسها توپ و تانک بفرستید. اگر به جای بدبختی که بر سر ما آوردید این را به من گفته بودید، من راه آهن سراسری خود را در اختیارتان می گذاشتم.» (با استناد به کتاب "در آخرین روزهای رضا شاه" نوشته ریچارد استوارت، ص 349) 
    روزنامه اطلاعات روز 13 مهر 1320 گزارش داده بود که پادشاه سابق و خانواده سلطنتی به بمبئی وارد شده و قرار است با کشتی دیگری به سوی آمریکای جنوبی رهسپار شوند.
    جزیره موریس که در جنوب غربی اقیانوس هند، 900 کیلومتری شرق جزیره ماداگاسکار و جنوب شرقی قاره آفریقا واقع شده است در آن زمان از مستعمره های انگلستان محسوب می شد. 
    در راس سازمان اداری جزیره، "سربید کلیفورد "، فرماندار انگلیسی جزیره قرار داشت که دولت انگلستان قبلا او را توجیه کرده بود که با شاه برکنار شده، چگونه رفتار کند. محلی که رضاشاه و خانواده او در آنجا زندگی می‌کردند موکا نام داشت.
    در موریس با تقاضای رضاخان برای سفر به کانادا مخالفت شد. وی و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و یا دریافت نامه برای آنان ممنوع شد و تنها شنیدن اخبار و گزارشهای رادیو لندن آزاد بود. این محدودیتها پس از امضای پیمان سه جانبه میان ایران و انگلیس و شوروی (9 بهمن 1320) برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگلیسی‌ها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادی از همراهان و خدمتکاران باقی ماندند.
    رضا شاه 5 ماه در این جزیره اقامت کرد و پس از 5 ماه در روز 7 فروردین سال 1321، به همراه تعداد اندک همراهانش پورت لوئی را با کشتی به سوی دوربان در آفریقای جنوبی ترک کردند. گفته می شود یکی از دلایل ترک جزیره موریس از سوی رضا شاه آب و هوای شرجی آن و صدای انبوه کلاغ هایی بوده که رضا شاه را آزار می داده است. 
    آنان پس از دو ماه در این شهر بندری که آب و هوای نامساعدی داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حرکت کردند. رضاخان که از بیماری قلبی، کلیه و عفونت گوش رنج می‌برد، طی اقامت خود در آفریقای جنوبی دایماً با شعارهایی که وی را "دیکتاتور سرنگون شده" می‌خواندند و خواستار اخراج وی از این کشور شده بودند مواجه بود. بیماری و نفرت عمومی مردم از رضاخان سرانجام وی را از پای درآورد.
     
    تهران در روزهای بعد از تبعید رضا خان
    روز 26 شهریور در حالی که تهران در اشغال نظامیان روس و انگلیس قرار داشت، محمدرضا پهلوی جانشین جوان رضا شاه در مجلس سوگند یاد کرد. در اصفهان نیز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوی نائین و یزد حرکت کرد. آنها سپس به کرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند.
     
  • +تبعید رضاخان به آفریقای جنوبی

    اقامت رضاخان در موریس، هفت ماه به طول انجامید. پس از ورود ایران به پیمان اتحاد سه‌گانه در بهمن 1320 شرایط به نحو مطلوبی برای خانواده پهلوی تغییر کرده بود. باب مکاتبه میان ایران و موریس گشوده شد و سیل تلگرام‌ها از تهران به موریس و بالعکس جریان یافت.
    تلاش‌های رضاخان نزد مقامات محلی برای رفتن از موریس و مسافرت به یک نقطه خوش آب و هوا، مثلا کشور کانادا که آنجا هم دومینیون (سرزمینی گفته میشود که تحت حاکمیت دو یا چند کشور باشد) بریتانیا بود، آغاز شد. در نیمه دوم اسفند ماه 1320 موافقت مقامات انگلستان، برای مراجعت شمس، فاطمه، شاهپور، حمیدرضا، عصمت پهلوی و چند تن از زنان درباری به تهران اعلام شد. عده این افراد دوازده تن بود که فریدن جم نیز از جمله آنها بود. البته علیرضا، غلامرضا، احمدرضا و محمودرضا در جزیره موریس ماندند.
    در خلال آخرین روزهای سال 1320، شاه مستعفی که نمی‌توانست بفهمد چرا دولت انگلستان در اعزام او به کانادا مسامحه می‌کند، سخت به تکاپو افتاد تا خود و دیگر فرزندانش را که در موریس مانده بودند از آب و هوای ناسازگار جزیره که همواره از آن شکایت داشت رهایی بخشد.
    حاد شدن بیماری قلبی دیکتاتور سابق و همچنین ناسالم بودن آب و هوای موریس و بندر پورت لوئی، مقامات انگلیسی را مجاب کرد که با بازگشت اغلب فرزندان شاه سابق به ایران و همچنین با انتقال شاه سابق و بقیه همراهان به آفریقای جنوبی موافقت کنند. در این زمان میان خدمتکاران ایرانی شاه سابق همواره مشاجراتی در می گرفت و رضا، دیکتاتور سابق تنها کاری که توانست بکند این بود که به منشی اش دستور داد تلگرامی به ایران بفرستد و از پسر ارشدش تقاضا کند خدمتکاران جدیدی برایش بفرستد و چند تن از فرزندانش را نزد او برگرداند.
    آب و هوای ژوهانسبورگ هم تا حدودی معتدل بود. اما رضاشاه از فرزندش، محمدرضا خواست تا ترتیب انتقال او را به جایی که مناسب باشد بدهد، در تلگرام او آمده است: «... اساسا قصد ما از تغییر محل به علت بدی آب و هوا و ناخوشی دائمی ما همگی می‌باشد، والا با خرابی وضع دریاها ما شیفته رفتن به کانادا نیستیم و هر نقطه دیگری را که از آن بویی از تمدن استشمام شود و هوای آنجا با مزاج ما مناسب باشد و بشود اقلا از منزل خارج شد بر اینجا ترجیح می‌دهیم.»
     
    عزیمت به ژوهانسبورگ 
    سرانجام در روز 2 یا 3 فروردین 1321 از طرف فرماندار جزیره موریس، به علی ایزدی، منشی شاه اطلاع داده شد که تا چند روز دیگر یک کشتی نظامی از موریس به دوربان خواهد رفت و در این کشتی برای رضاخان و همراهان او جا ذخیره شده است.
    شامگاه روز ششم فروردین 1321، شاه سابق به اتفاق فرزندانش علیرضا و عبدالرضا و تعداد اندک همراهانش  از موکا عازم پورت‌لویی شدند و در حالی که یک دسته کوچک از سربازان مستعمراتی جزیره موریس نسبت به میهمان جزیره ادای احترام نظامی می‌کردند، سوار بر کشتی شده و پورت لوئی را به مقصد دوربان در ساحل جنوب شرقی آفریقا ترک کردند. 
    پس از هشت روز، کشتی باری نظامی متفقین به دوربان رسید، رضاشاه به اتفاق فرزندان خود، بدون هیچ استقبال و تشریفات نظامی به عنوان مسافران عادی از کشتی پیاده شدند و با تاکسی به طرف خانه‌ای در دوربان عزیمت کردند. مکانی که برای رضاخان و خانواده او اجاره شده بود بسیار تنگ و کوچک بود و گرمای هوا مزید بر علت شده، شاه مستعفی را به شدت می‌آزرد. دوربان، نقطه بد آب و هوایی بود و دست کمی از جزیره موریس نداشت. وقتی همراهان شاه به مقامات انگلیسی مراجعه می‌کردند و زمان عزیمت به کانادا را جویا می‌شدند آنها نبودن کشتی را بهانه قرار داده و تاریخ مسافرت به کانادا را چهار تا پنج ماه بعد تعیین می‌کردند.
    رضاخان در صدد برآمد به جای اقامت در دوربان تا زمان عزیمت به کانادا، شهر دیگری را پیدا کند و اطرافیان به او اطلاع دادند که شهر ژوهانسبورگ پایتخت آفریقای جنوبی از نظر آب و هوا بسیار معتدل و خوب است و بهتر است طی پنج ماه زمان لازم تا حرکت به کانادا، در آنجا رحل اقامت گزیند. شاه سابق که روز به روز ضعیف‌تر می‌شد از علی ایزدی و دکتر تون‌کینگ و پسرش علیرضا خواست که سه نفری به ژوهانسبورگ عزیمت کرده در آنجا خانه مناسبی برای او بیابند. آنها در بازگشت به شاه اطلاع دادند که جای خالی فقط در هتل پیدا می‌شود.
    پس از حدود دو ماه اقامت در دوربان، بالاخره شاه مستعفی تصمیم گرفت به ژوهانسبورگ عزیمت کند و در هتل سنگهام که یکی از بهترین میهمان‌خانه‌های آنجا بود، اقامت اختیار کند. 
     
  • +مرگ در ژوهانسبورگ

    رضاشاه پس از تلاش نافرجام برای رفتن به قاهره، سرانجام در ساعت 5 بامداد روز 4 مرداد سال 1323 شمسی، برابر با 26 ژوئیه 1944 در شرایطی که جنگ جهانی دوم به سرعت به نفع انگلیس و روسیه پیش می‌رفت، بر اثر یک حمله قلبی از پای درآمد. 
    رسیدن خبر درگذشت شاه به ایران، در آن فضای پر از تشنج،‌ برای کسی مهم نبود. روزنامه‌ها چند سطری دو پهلو نوشتند و گروهی که برای تسلیت به دربار رفتند، با فضای خشک و بی‌حالی رو به رو شدند. در مجلس، سیدمحمدصادق طباطبایی برای آن که تسلیتی به شاه بگوید و نمایندگان را به مجلس ترحیم دربار بفرستد، ابتدا نمایندگان حزب توده و منفردین را خواست و به آن‌ها نصیحت کرد که سخنی علیه شاه نگویند. آنها نیز ترجیح دادند که هنگام طرح موضوع در جلسه نباشند. مجلس ترحیم رضاشاه، در حالی که پسرش، پادشاه بود، حتی گرمی ترحیم محمدعلیشاه مخلوع را نداشت.
     
    انتقال جنازه به مصر 
    در حالی که مخابره تلگرام‌ها به مقصد ژوهانسبورگ ادامه داشت، بحث پیرامون این موضوع که جنازه چگونه حمل شود، به کجا حمل شود و در چه مکانی دفن گردد، آغاز شد. در دربار تهران سه نظریه مطرح شد:
    اول این که جنازه در اسرع وقت با هواپیما یا کشتی به تهران حمل شود و در محل کارخانه ساخته نشده ذوب آهن کرج دفن گردد.
    دوم جنازه در تالار بزرگ قصر مرمر زیر گنبد مینایی که نمونه هنر و ابداع معماران ایرانی بود مدفون شود و قصر مرمر به آرامگاه رضا شاه تبدیل شود.
    سوم جنازه به مشهد مقدس حمل گردد و در جوار آستان قدس به خاک سپرده شود.
     
    مومیایی کردن جنازه
    از نظر دولت انگلستان در این زمینه تا نشر نامه‌ها و اسناد رسمی بریتانیا اطلاعی در دست نیست. اما تصور می‌شود جدا از نظر نه چندان مساعد دو دولت انگلستان و شوروی که در این زمان هنوز کشور را در اشغال داشتند، انگیزه‌های دیگری هر سه تصمیم را فسخ کرد و نتیجه کار موکول شد به انتقال جنازه مومیایی شده به مصر و امانت گذاردن در مسجد الرفاعی قاهره و صبر و انتظار تا نه سال بعد.
     اساسی‌ترین علل انصراف خاطر دربار از حمل جنازه به ایران، داغ بودن آتش وقایع دوران بیست ساله بود. خشم و تنفر بسیاری از ستمدیدگان، داغدیدگان، خانواده جان باختگان و مال باختگان هنوز فروکش نکرده بود و دادگاه رسیدگی به وقایع جنایی و سیاسی دوران مزبور همچنان بود.
    انگیزه مهمی که تشییع جنازه شاه متوفی را به تعویق افکند تمسک به گذشت زمان و پوشیده شدن وقایع در غبار دوران بود. این احتمال که مخالفین سلطنت، ستمدیدگان، یتیمان، بستگان اعدام شدگان دوران بیست ساله، آوردن جنازه شاه را به ایران فرصت مناسبی برای تظاهرات علیه دربار تشخیص دهند و با تجدید خاطرات ناخوشایند گذشته موجودیت سلطنت شاه جوان را هم زیر سوال برند، علت و عامل اصلی برای به دست نسیان سپردن موضوع تشییع جنازه بود. 
    زمینه اعتراض و مخالفت کاملا مهیا بود و در مقابل یک مقاله و گفتار ضعیف به نفع سرسلسله، دهها مقاله مخالف و کوبنده در مطبوعات به چاپ می‌رسید.
    بنا به دلایل مختلف تصمیم گرفته شد جنازه مومیایی شود و به جای ایران به مصر حمل گردد. 
    در حقیقت از روز فوت رضاشاه تا زمان انتقال جنازه او به مصر، 90 روز طول کشید. در 23 شهریور 1323 برابر 14 سپتامبر 1944، دولت مصر موافقت خود را با صدور ویزا و پاسپورت برای سپردن رضاشاه و همراه
    ان آنان که باید جسد را با کشتی به مصر انتقال می‌دادند، اعلام داشت و مراتب توسط سفارت ایران در قاهره به ژوهانسبورگ اطلاع داده شد.
    بدین ترتیب جنازه رضاشاه مستعفی به صورت مومیایی و به طور موقت در خاک مصر نگهداری شد تا در فرصت مقتضی به ایران انتقال یابد.
     
    مرده‌ای که شمشیرش را بردند 
    پس از منتفی شدن انتقال جنازه رضاخان به تهران و انتقال آن به قاهره، مراسم تشییع جنازه رسمی در قاهره به عمل آمد. برای این مراسم، شمشیر طلای رضاشاه که مرصع به گوهرها و سنگ‌های گرانبها بود، به قاهره فرستاده شد تا طبق رسوم درباری، پیشاپیش جنازه حمل شود، ولی ملک فاروق این شمشیر گرانبها را بعد از انجام مراسم تشییع جنازه، به کاخ سلطنتی برد و مراجعات مکرر هیأت اعزامی ایران برای پس گرفتن آن بی‌نتیجه ماند.
    ماجرای ربوده شدن شمشیر مرصع رضاشاه از طرف ملک فاروق، پس از کودتای ضد سلطنتی مصر در سال 1953 در مطبوعات مصر انعکاس یافت، ولی دولت جمهوری مصر نیز مدعی شد که اثری از این شمشیر نیافته است.
     
    انتقال جنازه رضاخان به ایران 
    شگفت اینکه در این زمان خیلی زود به فراموشی سپرده شده بود و در سال 1328 برای دیکتاتور لقب «کبیر» را در مجلس تصویب کردند و بعدا جسد او را به ایران آوردند و در شهر ری نزدیک حرم شاه عبدالعظیم دفن کردند. عجیب اینکه محمدرضا شاه از سرنوشت پدرش درس عبرت نگرفت و سرنوشت پدر برای پسر تکرار شد. محمدرضا به مانند پدر توسط قدرتهای خارجی سر کار آمد و پس از کودتای 28 مرداد 1332 کاملا از مردم ایران جدا گشت و به قدرت جدید خارجی (آمریکا) متکی گشت. وی نیز در سیاست داخلی نیز به مانند پدر سیاست سرکوب را پیشه کرد. ولی او این تفاوت را با پدر داشت که توسط انقلابی مردمی و مذهبی سقوط کرد. محمد رضا چند روز قبل از وقوع انقلاب از کشور فرار کرد و به مانند پدر به تبعیدی اجباری رفت و به مانند او در 5 مرداد 1359 در تبعید، دربدری و تنهایی درگذشت و جنازه او را به مانند پدر مومیایی کردند وبه همان مسجد رفاعی بردند و در همان قبری که پدرش را به امانت گذارده بودند، به امانت گذاشتند ولی با این تفاوت که این قبر، به قبر همیشگی محمد رضا تبدیل گشت.
    در سال 1328 با فراموش شدن جنایات و سبعیات رضا خان، این دیکتاتور شانزده ساله ایران، لقب "کبیر" را در مجلس برای وی تصویب کردند در فروردین 1329 منصورالملک پس از سقوط دولت ساعد، به نخست‌وزیری رسید. نارضایتی آمریکا از سیاست‌های یک طرفه حکومت ایران که در بند طرفداران انگلیس اسیر بود، دولت ساعد را ساقط کرد. با دیدار محمدرضا شاه از آمریکا، یک بار دیگر کفه ترازوی سیاست داخلی به سود آمریکا چربید. منصور کابینه‌ای آمریکایی از ترکیب درباریان و کسانی که مورد تأیید آمریکا بودند، تشکیل داد. طرفداران انگلیس با نگرانی شاهد تحولاتی بودند که به سود آمریکا در جریان بود. در همین ایام، آیت‌الله کاشانی نیز از تبعید بازگردانده شد و در میان استقبال مردم وارد ایران شد. مجلس سنا نیز نخستین دوره خود را آغاز می‌کرد.
    در چنین فضایی شاه جرت کرد تا جنازه مومیایی شده پدرش را به وطن بازگرداند. رزم‌آرا در ترتیب مراسم تشییع جنازه از خود قدرتی نشان داد. ناصرالدوله قشقایی در خاطرات خود در این باره می‌نویسد: "دوشنبه چهارم اردیبهشت [1329]: چندی است که صحبت آوردن جنازه رضاشاه از مصر است به ایران، به تمام رؤسای عشایر و غیره فشار آورده‌اند که باید حتما بیایند برای تشییع جنازه. اتفاقا غالب این اشخاص که احضار می‌شوند، همان‌هایی هستند که چندین سال به امر پهلوی تبعید و حبس بوده و یا کسان آنها کشته شده‌اند... " همچنین در خاطرات روز شانزدهم همین ماه می‌نویسید: "این روزها خبری جز آوردن نعش رضاشاه از مصر نیست ".
    فروردین ماه 1329، اعلامیه دربار شاهنشاهی در مورد آیین تشییع جنازه رسمی رضاشاه انتشار یافت و در اردیبهشت ماه، شاهپور علیرضا پهلوی به ریاست هیئتی برای انتقال جنازه رضاشاه به ایران، عازم قاهره شدند. هواپیمای حامل جنازه رضا خان قبل از آمدن به ایران، به منظور طواف در مکه از قاهره به طرف جده پرواز کرد.
    سرانجام 17 اردیبهشت 1329، جنازه رضاشاه به وسیله هواپیما و سپس با قطار مخصوص به تهران حمل شد و در حالی که از جانب شاه، اعضای خاندان سلطنت، هیئت دولت، هیئت‌های فوق‌العاده کشورهای جهان و سایر مقامات لشکری و کشوری مورد تجلیل قرار گرفت! در آرامگاهی که در کنار مرقد حضرت عبدالعظیم (ع) در شهرری برای او ساخته شده بود، به خاک سپرده شد.
    شاه در پیامی خطاب به ملت ایران از احساسات پاک و بی‌آلایش و حق‌شناسی مردم نسبت به رضاشاه و شرکت آنها در مراسم تشییع جنازه ابراز قدردانی کرد!‌ این در حالی بود که سی سال طول کشید تا پس از پیروزی انقلاب، احساس واقعی مردم نسبت به رضاشاه و در جریان تخریب مقبره وی به خوبی آشکار شود. تقی‌زاده رئیس مجلس سنا نیز ضمن بیاناتی، خدمات رضاشاه را ستود! و به احترام وی جلسه سنا را تعطیل کرد.
     
  • +شوکهای انگلیسی برای مرگ زودرس رضا خان

    پس از اشغال ایران و تبعید رضاخان، انگلیس که به رضاخان به عنوان یک فرد شکست‌خورده‌ی حقیر و ناتوان نگاه می‌کرد مدام وی را مورد تحقیر قرار می‌داد. آنچنان که شوکهای خود را برای مرگ زودرس رضا خان چنین آغاز کرد:
     شمس پهلوی می‌نویسد: «در کرمان بیماری و گوش درد اعلیحضرت رو به شدت نهاد و دکتر سرهنگ جلوه رئیس بهداری لشگر که از ایشان عیادت نمودند چند روز استراحت را تجویز کرده بودند ولی نماینده کنسول انگلیس که به ملاقات اعلیحضرت آمده بود خبر ورود کشتی را به بندرعباس داد و به عنوان این که کشتی بیش از سه روز در بندرعباس توقف نخواهد کرد اصرار داشت که اعلیحضرت فورا به طرف بندرعباس عزیمت نمایند و این اصرار و تأکید چه به وسیله کنسول و چه به وسیله مأمورین کنسولخانه تکرار شد. بطوریکه یک بار موجب برآشفتگی خاطر شاه شد و به شدت فرمودند: « کجا بروم پنج ریال پول توی جیب من نیست».
    رضا خان در این خصوص دروغ بزرگی را بخورد تاریخ می‌دهد و قصد دارد خود را فردی پاک و مخلص نشان دهد اما این قسم دم خروس را در بمبئی نشان می‌دهد. مسعود بهنود در این خصوص در کتاب "از سید ضیاء تا بختیار" می‌نویسد: 
    «با رفتن رضا شاه فروغی نفسی به راحتی کشید، گرچه دشتی در مجلس فریاد برداشت که «چرا خلاف وعده‌یی که در روز استعفای رضا شاه به مجلس داده شده، دولت بدون کسب تکلیف از مجلس، وی را فراری داده است» و بار دیگر مسأله جواهرات سلطنتی مطرح شد ولی فروغی از آبروی خود مایه گذاشت و ادعا کرد که کیف‌ها و جیب‌های شاه را مأموران گمرک گشته‌اند و جواهری همراه او نبوده است.
    در مقابله با عوارض تبلیغات رادیو لندن و نطقهای دشتی در مجلس رضا شاه در بندرعباس اعترافنامه‌ای تنظیم کرد و در آن مجموع سهام و دارائیهای خود را در بانکهای خارجی هم به فرزندش بخشید. اما همه اینها ظاهرسازیها و فریبکاریهائی بود که برای گول زدن مردم در پیش گرفته شد. چنانکه رضا شاه خود در بندرعباس به کنسول انگلیس گفته بود: «من این بچه‌های کوچک را چطور بزرگ کنم» کنسول انگلیس خندیده بود که «ما ترتیب همه کارها را می‌دهیم» ولی همه می‌دانستند که در مدت اقامت خانواده سلطنتی در اصفهان، طلا از مثقالی 20 تومان به 45 تومان رسید. و در آن دو روزی که کشتی "بندرا" بیرون از بندر بمبئی لنگر انداخته بود و اسیران اجازه خروج از کشتی را نداشتند، چکی به مبلغ 140 هزار لیره در وجه بانک انگلیسی شعبه بمبئی وصول شد تا شاهپورها و شاهدختها با آن لباس و دوربین و تجهیزات بخرند. از آن جمله ماشین کورسی قرمز رنگی که شمس و شوهرش "فریدون جم" خریدند و در آن کشتی جنگی گذاشته و به موریس بردند.
    روزهای بعد جواهرهائی که از خزانه بانک ملی عاریه گرفته شده و هرگز آنها را به جایش باز نگردانده بودند، سی و یک میلیون لیره در آمد ارزی موجود در "حساب ذخیره" و سهام بختیاریها از شرکت نفت انگلیس سهام نفت ونزوئلا و ... از پرده بیرون افتاد». 
     
    رضاخان در اسارت انگلستان
    انگلیس در تداوم تحقیرهای رضا خان، او را که در طول سلطنت می‌کوشید با ایجاد رعب و وحشت احترام و تعظیم و دیگران را ببیند به صورت اسیر جنگی در آورد و به نهایت ذلت رساند چیزی که رضا خان اصلا تصور آن را نمی‌کرد .
    شمس می‌نویسد : 
    «یکی از نکاتی که فکر ایشان را در کرمان به خود مشغول داشته بود انتخاب محل اقامت بود که ابتدا شیلی را در نظر گرفته بودند، زیرا می‌گفتند آب و هوای آن مثل ایران است و بعدا آرژانتین را انتخاب کردند. در هر حال نظر ایشان این بود که پس از ورود به بمبئی ده یا پانزده روزی در هندوستان به سر برده و سپس به یکی از این دو کشور که نام برده شد مسافرت نمایند. ما همه خود را مسافر آرژانتین یا شیلی می‌دانستیم. کسالت شاه کماکان باقی بود و یک درجه و نیم تب داشتند.» 
    اما طولی نمی‌کشد که رویای شیرین رضاخان برای استراحت در بمبئی و سپس عزیمت به آرژانتین یا شیلی به کابوسی وحشتناک مبدل می‌شود.
    شمس ادامه می‌دهد: «کشتی که برای مسافرت ما تخصیص داده بودند یک کشتی محقر پستی کوچک بود ظاهرا به ظرفیت چهار پنج هزار تن به نام "بندرا" متعلق به کمپانی "برتیش ایندیا اسمیر نویگیشن کمینی" کاپیتان کشتی یک نفر ایرلندی یا انگلیسی خشک بود.»
    شمس در صفحه بعد می‌نویسد :«چون به تدریج به مناطق آبهای گرم استوایی نزدیک می‌شدیم از گرما در رنج بودیم و خیلی اشتیاق داشتیم که زودتر به بمبئی برسیم. پس از چهار روز ساحل بمبئی از دور نمایان شد و مسرت خاطری به ما دست داد. همه لباسی پوشیده و خود را برای پیاده شدن آماده کرده بودیم ولی ناگهان ملاحظه کردیم کشتی به جای این که به ساحل نزدیک شود راه وسط دریا را پیش گرفته و از ساحل دور می‌شود. معنی این کار را نفهمیدیم و همه دچار تعجب و حیرت بودیم که چرا کشتی از ساحل دور شد. دل من گواهی می‌داد که باز پیشامد شومی در انتظار ماست. در همین موقع ملاحظه کردیم که از طرف ساحل یک قایق موتوری که در آن جمعی سرباز مسلح هندی دیده می‌شدند به طرف کشتی ما پیش می‌آید.
    ابتدا خشنود شدیم و تصور کردیم طبق معمول این قایق برای هدایت کشتی به ساحل پیش می‌آید و شاید از تشریفات اداری و گمرکی بوده که کشتی از ساحل دوره شده است، ولی وقتی قایق نزدیک شد و دیدیم سربازان هندی همراه خود خواربار و بار و بنه دارند باز دچار تردید شدیم و پیش خود گفتیم اگر اینها برای هدایت کشتی آماده بودند پس این بار و بنه چیست که با خود حمل کرده‌اند! دقایق اضطراب آمیزی با کندی می‌گذشت. قایق به کشتی نزدیک شد. سربازان از قایق بیرون آمده مشغول حمل بار و بنه به خود شدند و سه نفر انگلیسی که یکی از آنها بعدا با ایشان آشنایی پیدا کردم آقای اسکرین بود وارد کشتی شدند و به حضور شاه رفتند. 
    آقای اسکرین خود را نماینده لرد لین لیتگو نایب‌السلطنه آن روز هند معرفی کرد و اختیارنامه خود را به اعلیحضرت ارائه داد و گفت: «من در سیملا بودم، نایب‌السلطنه هند به من مأموریت مهمانداری جنابعالی (به اعلیحضرت جنابعالی خطاب می‌کرد) را داده» سپس راجع به مأموریت خود اظهار کرد: «شما نمی‌توانید در بمبئی پیاده شوید و باید پنج روز در همین کشتی به جزیره موریس که برای اقامت شما در نظر گرفته شده عزیمت نمایید. 
    اعلیحضرت از شنیدن این سخنان سخت برآشفتند و فرمودند: «مگر من زندانی‌ام! من آزادانه از کشور خود مهاجرت کرده‌ام و به من گفته بودند که در خارج از کشورم به هر کجا که می‌خواهم می‌توانم بروم. جزیره موریس کجاست؟ چرا اجازه نمی‌دهند که من به آمریکای جنوبی بروم؟ چرا مانع می‌شوید که ما در بمبئی پیاده شویم و تا رسیدن کشتی اقلا در شهر بمانیم؟»
    آقای اسکرین در پاسخ همه این حرفها فقط یک چیز می‌گفتند: «من اظهارات شما را تلگراف می‌کنم و شخصا جز آنچه گفتم کاری نمی‌توانم بکنم.»
     
    تحقیر رضاخان به منظور واگذاری قدرت
    عملکرد انگلیس در تبعید رضا خان ممکن است این سؤال را پیش بیاورد که شاید رضا خان قصد داشته است دست به توطئه‌ای بزند که با چنین مشکلاتی روبرو گشت. مطلب این است که رضا خان آنوقت که در ایران بود نتوانست کاری بکند و قول و قرار او با فروغی برای انتقال سلطنت به محمدرضا تضمین کافی و لازم برای انگلیس‌ها بود. پس تحقیر و تشدید فشارهای روحی رضا خان مسأله‌ای بود که باید عملی می‌کردند. 
    شمس در بخش دیگری می‌نویسد: 
    «پنج روز توقف روی دریا که هر ساعت آن برای ما سالی می‌نمود با کندی و سختی سپری شد و کشتی اقیانوس پیمائی که برای ادامه مسافرت ما تا جزیره موریس خواسته بودند رسید. خواه‌ناخواه کشتی "بندرا" که ما را از بندرعباس تا آب‌های بمبئی آورده بود ترک گفته و به وسیله قایق به کشتی جدید نقل مکان نمودیم. این کشتی هم یک کشتی سرباز بر کوچکی بود و ظرفیت یازده تن موسوم بر "برمه" متعلق به خط کشتیرانی هندوستان که روی هم‌رفته وضع آن از کشتی "بندرا" بهتر بود.» 
     
    ادامه فشارها بر رضاخان در جزیره موریس
    فشارهای روحی رضاخان در جزیره موریس بالا می‌رفت و انگلیس قدم به قدم رضاخان را بیشتر تحت فشار می‌گذارد. شمس ادامه می‌دهد: «... ولی خواب همچنان از دیده ایشان فراری بود و تقریبا اغلب شبها در موریس دچار رنج بی‌خوابی بودند و پیوسته از این بی‌خوابی و ناراحتی شکوه می‌کردند و می‌فرمودند: «شب اگر یک ملافه و یا پتوی نازک روی خود بکشم قلبم در سینه تنگی می‌کند.» از شنیدن کوچکترین صدایی در شب ناراحت و عصبانی می‌شدند. اتفاقا غوکها هم در تمام ساعات شب در باغ با صدای گوش خراش خود غوغا می‌کردند. بطوریکه عاقبت ناگزیر شدند چند تن از مستخدمین را مأمور جمع‌آوری غوکها نمایند.»
    شمس که از حالات روحی رضاخان و بهانه‌گیری‌های او خسته می‌گردد از او دور می‌شود و این دوری را چنین توجیه می‌کند: «من در موریس برای رفع دلتنگی خود تصمیم گرفتم در تکمیل فن موسیقی که به آن آشنایی داشتم بکوشم و چون اتاق من در مجاورت اتاق اعلیحضرت بود و نمی‌خواستم با تمرین پیانو موجب ناراحتی ایشان را فراهم آورم در صدد تهیه منزل جداگانه‌ای برآمدم. اعلیحضرت ابتدا با این منظور موافق نبودند و می‌فرمودند: "نمی‌توانم جدایی تو را تحمل کنم" ولی بعدا چون در مجاورت همان باغ خانه‌ای پیدا شد با منظور من موافقت فرمودند و من بر آن خانه که داری هفت اتاق و برای زندگی من کافی بود منتقل شدم.»
     
    احساس محمدرضا پهلوی نسبت به رضاخان
    البته این فقط شمس نبود که رضاخان را تنها می‌گذاشت. خانواده و همراهان رضاخان که از همراهی با او خسته شده بودند، یکی یکی او را رها کردند. حتی دو نفر نوکری که از تهران برای رضاخان فرستاده بودند به قدری رضاخان را اذیت نمودند که خود رضاخان آنها را باز گرداند. محمدرضا پهلوی نیز تنها به فکر تحکیم سلطنت خویش بود و حتی از مکاتبه با رضاخان ابا داشت. شمس می‌نویسد: «...اعلیحضرت پدرم بی‌نهایت نگران و ناراحت بودند و این نگرانی و اضطراب خاطر که ما نیز هیچیک از آن بی‌نصیب نبودیم، در روحیه اعلیحضرت فقید فوق‌العاده مؤثر واقع شده بود. مکرر اظهار می‌کردند «چه شده است که اعلیحضرت شاه از من یادی نمی‌کنند؟ چرا مرا بکلی فراموش کرده‌اند؟» و هر قدر زمان می‌گذشت و مدت انتظار طولانی می‌گردید ، رنج خاطرشان افزوده‌تر می‌شد تا آن جایی که ناراحتی خاطر ایشان جلب توجه مهمانداران ما را کرد.» 
    رضا خان نمی‌دانست که پس از رفتن او روزنامه‌ها در حضور پسرش چه‌ها که درباره او ننوشتند و محمدرضا با سکوتی معنی‌دار می‌خواست که حاکمیت خود را توجیه کند. بعد از گرفتن تخت شاهی، رضاخان و یدک کشیدن نام پدر را تنها یک عامل مزاحم خود می‌بیند. پس محمدرضا بی‌اعتنایی را پیشه می‌کند که از بی‌عاطفگی او و فقدان روابط انسانی در خانواده پهلوی نشأت می‌گرفت.
    به هر حال رضاخان چند بار تقاضای رفتن به کانادا را می‌کند اما انگلیس نمی‌پذیرد. رضاخان هنگامی که از موریس به دوربان می‌رود با او بسیار سرد و معمولی برخورد می‌شود و در ورود به ژوهانسبورگ انگلیس با آنها در سطح افرادی معمولی رفتار می‌نماید که خود باید به هتل بروند و برای رزرو جا اقدام نمایند. 
    در اولین مراجعه رضاخان به پزشک، رادیو لندن مرگ زودرس او را اعلام می‌کند و روزنامه‌های محلی بسیار سنجیده و حساب شده او را به باد فحش و ناسزا می‌گیرند. این روش انگلیس بسیار مؤثر واقع می‌شود و روز به روز به وخامت حال روحی رضاخان می‌افزاید. 
     
  • +روایت منشی رضاخان از آخرین روزهای زندگی وی

    پانزده سال بعد از فرمان مشروطیت، رضاخان میرپنج که در دوره‌ای مهتر سربازان انگلیسی و هلندی بود با کمک آیرون‌ساید به سرعت رشد کرد و  به شکل باور نکردنی پادشاه ایران شد و این نقطه پایانی برای مشروطه خواهانی بود که پایان استبداد را آرزو می‌کردند و رضاخان میر پنج پادشاهی شد که مجلس را طویله می‌خواند. بسیاری از آزادی خواهان را مانند میرزا کوچک‌خان جنگلی، کلنل محمد تقی‌خان پسیانی و میرزاده عشقی را از سر راه برداشت. اگر نقاش ماهری وجود داشت که می‌توانست زندگی روزانه رضاشاه را پس از وقایع 1320 ترسیم نماید و یا هنر فیلم و سینما تا به آن اندازه پیشرفته بود که می‌توانست درون وجود آدمیان رسوخ کند و آنچه را که در مغز و فکر انسان‌ها می‌گذرد ضبط کند و به نمایش بگذارد، نشان می‌داد که هر ثانیه از زندگی رضاشاه بر او چگونه گذشته و با چه التهاب جانسوزی درگیری داشته و با چه کابوسی دست به گریبان بوده است.  
     
    رضاخان و ترس از مرگ
    رضاخان بدلیل شدت ترس از مرگ به همان نسبت ادعای سلامتی می‌کرد و به هیچ وجه نمی‌پذیرفت که دارای بیماری است. این دافعه تا به حدی بود که منشی اش، علی ایزدی می‌ترسید به او بگوید که برای شما پزشک بیاورم و رضاخان مدام ادعا می‌کرد که او سالم است و مشکلی ندارد. 
    خاطرات علی ایزدی که تا هنگام مرگ با رضا خان بوده به خوبی گویای این حالات روحی رضاخان است. علی ایزدی می‌نویسد: «آثار ضعف و کسالت در اعلیحضرت روز به روز نمایان‌تر می‌شد، قیافه ایشان هر روز از روز پیش افسرده‌تر و شکسته‌تر می‌نمود. خوب به یاد دارم یکی از روزها بعدازظهر که ایشان طبق معمول و عادت دیرین خود مشغول قدم زدن در باغ بودند و من در خدمت ایشان بودم، همین طور که نگاهم متوجه ایشان بود، یکباره در برابر خود شبح ضعیف و نحیفی از اعلیحضرت مشاهده کردم. پس از این که مدتی قدم زدند ناگهان به درختی تکیه فرمودند: «چه ضرر دارد یک چایی بخورم». 
    فردای آن روز اعلیحضرت برای نخستین بار راه رفتن صبح را ترک کردند و جلوی ایوان روی صندلی نشسته بودند. وقتی حضور ایشان شرفیاب شدم از دل درد شکایت داشتند. استدعا کردم اجازه فرمایند طبیب خصوصی که معین شده بود، یعنی دکتر شارل خدمت ایشان برسد. اعلیحضرت جدا امتناع کردند». 
    رضاخان به دلیل هراس شدید از مرگ چون نام دکتر را مترادف با مرگ در ذهن تداعی می‌کرد و بدون برخورد منطقی و قبول این واقعیت که انسان در هر موقعیتی ممکن است بیمار شود. بیماری خود را توجیه و انکار می‌نمود.  
    علی ایزدی در ادامه می‌نویسد: «و سپس در حالی که دست خود را به قلب و کبد زدند فرمودند: «کوچکترین عیب و اختلالی در اعضا بدن من وجود ندارد»».  
    چنانچه ملاحظه می‌شود رضا خان به دلیل ترس افراطی از مرگ در سلامتی خود دچار مطلق نگری شده است اما علی ایزدی دوگانگی حرف و واقعیت او را می‌بیند در ادامه می‌خوانیم: «اما در همان حال که این سخنان را بر زبان می‌راندند من به خوبی حس می‌کردم که اعلیحضرت به سختی تنفس می‌کنند و رنگ ایشان کاملا پریده و ارتعاش خفیفی در دست‌های ایشان نمایان است. به این جهت اصرار کردم که معهذا اجازه فرمایند به دکتر شارل بگویم برای تقویت مزاج اعلیحضرت دارویی تجویز نماید. پس از این که از حضور اعلیحضرت مرخص شدم فورا به دکتر شارل تلفن کردم و از او خواهش نمودم که چند دقیقه نزد من بیاید. پس از آن که دکتر شارل وارد شد وضع مزاجی اعلیحضرت را چنان که دیده بودم برای او بیان کردم و تقاضای دارویی برای تقویت مزاج ایشان کردم. اعلیحضرت از فراز ایوان که مشرف بر در ورودی بود متوجه آمدن دکتر شارل شدند و از من سوال فرمودند: «کی ناخوش است؟ دکتر برای چه آمده؟»  
    چون در آن هنگام پای والاحضرت شاهپور علیرضا مجروح بود و بستری بودند جواب دادم: «برای عیادت والاحضرت آمده‌اند». همین که دکتر شارل نزدیک اعلیحضرت رسیدند فرمودند: «از دکتر سوال کن پای والاحضرت شاهپور چطور است».  
    من در آن هنگام از فرصت استفاده کرده عرض کردم: «اجازه فرمایید از دکتر خواهش کنم دارویی هم برای رفع دل درد اعلیحضرت تجویز کند».  
    ایشان گفتند: «من برای اینکه دکتر کسل نشود موافقت می‌کنم والا من اهل خوردن دوا نیستم». بعدازظهر آن روز بیماری اعلیحضرت رو به شدت گذاشت و آثار تورم در پای اعلیحضرت نمایان گردید، به طوری که پوشیدن کفش برای ایشان مشکل شده بود با وجود این اعلیحضرت مایل به مراجعه طبیب نبودند و می‌فرمودند:  
    «این تورم بر اثر فشار کفش پیدا شده . تصور نکن کسالت باشد». فردای آن روز تورم در هر دو پا بروز کرد. من از اعلیحضرت مصرا تقاضا کردم اجازه فرمایند دکتر از ایشان عیادت بنماید. 
    با شدت گرفتن بیماری رضا خان ترس از مرگ نیز شدت می‌گیرد و رضا خان به دلیل اضطراب زیاد قوای دماغی‌اش مختل می‌شود. علی ایزدی می‌نویسد: «تأملات روحی و عدم اعتنا به طبیب و دوا باعث اشتداد بیماری اعلیحضرت بود. کم کم اغلب روزها احساس دل دردهای شدیدی می‌کردند و چشم ایشان روز به روز ضعیف‌تر می‌شد. از آغاز بیماری اعلیحضرت صبح را فقط در اتاق قدم می‌زدند. در یکی از روزها که من در خدمت ایشان بودم دیدم که اعلیحضرت حتی در اتاق قادر به راه رفتن نیستند و به سختی طول اتاق را می‌پیمایند متأسفانه این بیماری که اعلیحضرت هرگز نمی‌خواستند وجود آن را هم باور نمایند و آن را مورد اعتماد قرار دهند روز به روز زیادتر می‌شد و رفته رفته از قوای جسمی ایشان می‌کاست. 
    هر وقت بیماری قلبی اعلیحضرت رو به شدت می‌نهاد، بیش از همه جهاز هاضمه ایشان را ناراحت می‌کرد از این رو این بار هم از دل درد اظهار تألم می‌کردند، ولی چون از بیماری خود آگاه نبودند و نمی‌خواستند قبول هم کنند که کسالتی دارند این دل دردهای پی در پی را ناشی از بدی غذا می‌دانستند و از غذا و طبخ آن ایراد بسیار می‌گرفتند و روزی نبود که چندین بار به آشپزخانه سرکشی نکنند. از آشپز ایراد نگیرند.  
    چنانچه ملاحظه شد رضا خان هر بهانه‌ای را می‌آورد تا از اصل ترس و اضطراب بگریزد. اما مرگ تعارفی ندارد و سرانجام در نیمه‌های شب به سراغش می‌آید.  
    علی ایزدی در خاطراتش می‌نویسد که وی در حال برخاستن از جای خود دچار حمله قلبی می‌شود: «دچار حمله قلبی شدیدی می‌شوند و به زحمت خود را تا نزدیک تختخواب می‌رسانند و در آن جا به سختی زمین می‌خورند به طوری که یک دست و صورتشان مجروح می‌شود و از هوش می‌روند.» سرانجام رضا خان ساعت شش صبح روز چهارشنبه، چهارم مرداد 1323 با مرگ ملاقات می‌کند.

     

  • +تخریب مقبره رضاخان بعداز انقلاب

    یکی از اقدامات آیت الله صادق خلخالی اولین قاضی شرع و یکی از چهره‌های اصلی انقلاب اسلامی، تخریب مقبره رضا شاه در اردیبهشت 59 بود که اتفاقاً به دلیل استحکام بالای بنا، چندین روز طول کشید. جالب آنکه این اقدام با مخالفت لیبرال‌ها به رهبری بنی‌ صدر مواجه شد.
     
    اظهارات آیت الله خلخالی در خصوص مخالفت بنی صدر با تخریب مقبره
    آیت الله خلخالی در خاطراتش به دلایل تخریب قبر رضا شاه و پاسخ به بنی‌ صدر اشاره می‌کند و می‌گوید: «ما در جواب آقای بنی‌ صدر، در روزنامه‌ها نوشتیم که این خودکامگی نیست، بلکه تبعیت از آرای ملت است و ملت، ما را در این راه تأیید می‌کنند. بعداً هم امام امت در بیانات خود، تخریب مقبره را تأیید کرد و فرمود: "کار آقای خلخالی درست است."... مقبره شیطانی رضا خان، قطع نظر از اینکه جلوی دیدگاه بارگاه پرجلالت حضرت عبدالعظیم بن عبدالله حسنی را گرفته بود و مردم نمی‌توانستند از راه دور آن را مشاهده کنند و سلام عرض نمایند و صرف نظر از اینکه جلوی خیابان‌کشی از طرف غرب شهر ری به طرف شرق و شمال شهر را گرفته بود، تخریب آن یک فایده روانی مهم داشت و آن این بود که دل طرفداران دین و اهل بیت عصمت و طهارت را شاد و لبریز از سرور کرد. شکر به درگاه خداوند که مردم با چشم خود دیدند مقبره سرسلسله دودمان پهلوی، در حکومت اسلامی در هم می‌ریزد.
    من با چشم خود دیدم که در شب حمله به مقبره پهلوی، در میان امواج خروشان مردم اصیل شهر ری و تهران، فقط دو نفر گریه می‌کردند و به ما می‌گفتند که چرا این مقبره را خراب می‌کنید! و بعداً معلوم شد که آنها جزو چند صد نفر پرسنلی بودند که به عناوین جاروکش و رفتگر و دربان و قاری قرآن و مأمور تشریفات و مفتش و جاسوس در آنجا کار می‌کردند و هر یک، حقوق کلانی از بیت‌المال مسلمین دریافت می‌داشتند.
    با تخریب این مقبره، روحیه خدایی در مردم زنده شد و بر عکس، در بین طرفداران سلطنت و دودمان پهلوی، ایجاد یأس و نومیدی کرد ... ما شنیدیم که شاه در قاهره، پس از باخبر شدن از تخریب مقبره، دیگر نتوانست روی پای خود بایستد و ناچار شدند او را یک‌سره به بیمارستان ببرند و سرطان او شروع به فعالیت کرد و سرانجام، به همین مرض از دنیا رفت.
    شاه وقتی مرد، من خدمت حضرت امام رفتم، جریان را عرض کردم و گفتم: "من دلم می‌خواست که شاه در نبرد کشته شود، نه در ذلت. امام هم قبول کرد. این احتمال نیز وجود داشت که اگر مقبره بر جای خود باقی بماند، در طول سالیان دراز و در آینده به مزار تبدیل شود. ما به چشم خود دیده بودیم که مردم ساده‌لوح پس از زیارت حضرت عبدالعظیم، بر مقبره ناصرالدین شاه هم فاتحه می‌خواندند. البته، ما دست به کار شدیم و دستور دادیم که سنگ قبر ناصرالدین شاه را بکنند تا اثری از مقبره او در کنار حضرت عبدالعظیم نمانده باشد.
    ما نه‌تنها قبر رضا خان را با خاک یکسان کردیم، بلکه قبر علیرضا پهلوی، برادر محمدرضا شاه و فضل‌الله خان زاهدی عامل کودتای 28 مرداد و منصور امضا کننده قرارداد کاپیتولاسیون و مصونیت مستشاران نظامی آمریکا و ده‌ها نفر دیگر از سردمداران فساد را نیز نابود کردیم. آنها با نزدیک کردن خود و خانواده خود به دربار، طی سالیان دراز، مردم را به انحطاط کشانده بودند.»

     



ویرایش این مطلب، یا ارسال نظر